عبید زاکانی (عشاقنامه)/شبی شوقم شبیخون بر سر آورد
ظاهر
| شبی شوقم شبیخون بر سر آورد | ز غم در پای دل جوشی برآورد | |||||
| تنم زنار گبران در میان بست | دل شوریده شوری در جهان بست | |||||
| بکلی از خرد بیگانه گشتم | چو افیون خوردگان دیوانه گشتم | |||||
| چو زلفش بیقراری پیشه کردم | فغان و آه و زاری پیشه کردم | |||||
| ز مژگان اشگ خونین میفشاندم | به آبی آتش دل مینشاندم | |||||
| نمیآسودم از فریاد و زاری | نمیترسیدم از دشنام و خواری | |||||
| خروشم گوش گردون خیره میکرد | هوا را دود آهم تیره میکرد | |||||
| پیاپی زهر هجران میچشیدم | قلم بر هستی خود میکشیدم | |||||
| همه شب گرد منزلگاه یارم | طواف کعبهی جان بود کارم | |||||
| ضمیرم با خیالش راز میخواند | بسوز این بیتها را باز میخواند | |||||