عبید زاکانی (عشاقنامه)/دگر بار آن فسون پرداز استاد
ظاهر
| دگر بار آن فسون پرداز استاد | بر او افسونی از نو کرد بنیاد | |||||
| جوابش داد کای سرو سرافراز | مکن زین بیشتر بر بیدلان ناز | |||||
| اسیری کو تمنای تو دارد | سرش پیوسته سودای تو دارد | |||||
| چنین تا چند کوشی در هلاکش | بترس آخر ز آه سوزناکش | |||||
| بس این بیچاره را در درد کشتن | چراغش را بباد سرد کشتن | |||||
| بهل تا از لبت کامی بگیرد | بود کاین دردش آرامی بگیرد | |||||
| من آن پیر کهنسالم که در کار | جوانان از من آموزند هنجار | |||||
| طبیب رنج رنجوران عشقم | دوای درد بیدرمان عشقم | |||||
| کنم دلدادگان را دلنوازی | کنم بیچارگان را چارهسازی | |||||
| علاج عاشق دیوانه دانم | هزار افسون از این افسانه دانم | |||||
| ز من بشنو غنیمت دان جوانی | دوباره نیست کس را زندگی | |||||
| دگر بر عاشقان خویش خواری | مکن گر طاقت خواری نداری | |||||
| بدین دلسوخته آتش چه ریزی | رها کن بعد از این تندی و تیزی | |||||
| کز این آتش بجز دودی نبینی | پشیمان گردی و سردی نبینی | |||||
| بهاری زحمت خاری نیرزد | همه دنیا به آزاری نیرزد | |||||
| کسی با مهربانان کین نورزد | خصومت کس بدین آئین نورزد | |||||
| بدین سرگشتگی مسکین جوانی | غریبی دردمندی ناتوانی | |||||
| دل اندر مهر و سودای تو بسته | شده از مهر و سودای تو خسته | |||||
| روا چون داریش مهجور کردن | بخواری زاستانش دور کردن | |||||
| گرفتم کز تو کامی برنگیرد | چرا باید که در هجرت بمیرد | |||||
| نمیگویم که در پیشت نشیند | بهل تا یکدم از دورت ببیند | |||||
| چه رسمست این جفا با یار کردن | دل یاران ز خود بیزار کردن | |||||
| زمانی با غریبی همزبان شو | دمی با مهربانی مهربان شو | |||||
| بدین آتش دل او گرم میکرد | دمش میداد و آهن نرم میکرد | |||||
| میانشان مدتی این ماجرا رفت | ز هر جانب بسی چون و چرا رفت | |||||
| بهر عذری که میورد در کار | جوابی مینهادش تازه در بار | |||||
| چو بسیاری از این معنی بر او خواند | بت شکر لب از پاسخ فرو ماند | |||||
| بحیلت مرغ در شست آمد آخر | رمیده باز در دست آمد آخر | |||||
| بت سوسن مزاج از بد لگامی | به آئینی که میگوید نظامی | |||||
| « بچشمی ناز بیاندازه میکرد | بدیگر چشم عهدی تازه میکرد» | |||||
| « عتابش گرچه میزد شیشه بر سنگ | عقیقش نرخ میبرید در جنگ » | |||||