عبید زاکانی (عشاقنامه)/در آن شبهای تار از بیقراری
ظاهر
| در آن شبهای تار از بیقراری | چو بسیاری بنالیدم بزاری | |||||
| مگر کز آه من سرو گلندام | صدایی گوش کرد از گوشهی بام | |||||
| بر آن نالیدن من رحمت آورد | خرامان رو به نزدیکان خود کرد | |||||
| یکی را زان پریرویان طناز | حکایت باز میپرسید در راز | |||||
| که این مسکین سودایی کدامست | کز این دردسرش سودای خامست | |||||
| ز کوی ما کرا میجوید آخر | به گرد ما چرا میپوید آخر | |||||
| که کردش اینچنین بیخواب و آرام | کدامین دانه افکندش در این دام | |||||
| که زینسان بیخور و بیخواب کردش | که از غم دیدهی پر خوناب کردش | |||||
| کدامین غمزه زد بر جان او تیر | که با نخجیربانش کرد نخجیر | |||||
| کدامین سیل بگرفتش گذرگاه | کدامین شوخ چشمش برد از راه | |||||
| جوابش داد کین دل داده از دست | به کوی ما درآید هر شبی مست | |||||
| گهی در خاک غلطد همچو مستان | گهی سجده برد چون بت پرستان | |||||
| کسی زو نشنود جز ناله آواز | ز شیدایی نگوید با کسی راز | |||||
| درین دردش کسی فریادرس نیست | به غیر از آه سردش همنفس نیست | |||||
| همه وقتی در این شبهای تاری | گهی نالد گهی گرید بزاری | |||||
| به شب با اختران دمساز گردد | چو روز آید دگر ره باز گردد | |||||
| مدام از دیده خون بر چهره راند | کسی احوال این مسکین نداند | |||||
| به خنده گفت کین خام اوفتادست | همانا نو در این دام اوفتادست | |||||
| دگر عاشق بدین زاری نباشد | بدین خواری و غمخواری نباشد | |||||
| بغایت تند میسوزد چراغش | خلل کرده است پنداری دماغش | |||||
| چنین شوریده، سامان دیر یابد | چنین بیمار، درمان دیر یابد | |||||
| بدین سان کوی ما، او را نشاید | چنین دیوانه را زنجیر باید | |||||
| کجا یابد کلید این بستگی را | که سازد مرهم این دلخستگی را | |||||
| که جوید با چنین کس آشنایی | شکستش را که سازد مومیایی | |||||
| گمان بردی دلی ناموس کردی | بر این آسوده دل افسوس کردی | |||||