صائب تبریزی (غزلیات)/ما چو صبح از راست گفتاری علم در عالمیم
ظاهر
| ما چو صبح از راست گفتاری علم در عالمیم | محرم آیینهی خورشید از پاس دمیم | |||||
| دست افسوس است برگ ما و بار دل ثمر | ما درین بستانسرا گویا که نخل ماتمیم | |||||
| مدتی آدم گل از نظارهی فردوس چید | ای بهشت عاشقان، آخر نه ما هم آدمیم؟ | |||||
| در ته یک پیرهن، چون بوی گل با برگ گل | هم ز یکدیگر جدا افتاده و هم با همیم | |||||
| برنمیآید ز ابر آن آفتاب بیزوال | ورنه ما آمادهی فانی شدن چون شبنمیم | |||||
| روزی فرزند گردد هر چه میکارد پدر | ما چو گندم سینه چاک از انفعال آدمیم | |||||
| عقدهها داریم صائب در دل از بیحاصلی | گر چه از آزادگی سرو ریاض عالمیم | |||||