صائب تبریزی (غزلیات)/ما هوش خود با بادهی گلرنگ دادهایم
ظاهر
| ما هوش خود با بادهی گلرنگ دادهایم | گردن چو شیشه بر خط ساغر نهادهایم | |||||
| بر روی دست باد مرادست سیر ما | چون موج تا عنان به کف بحر دادهایم | |||||
| یک عمر همچو غنچه درین بوستانسرا | خون خوردهایم تا گره دل گشادهایم | |||||
| از زندگی است یک دو نفس در بساط ما | چون صبح ما ز روز ازل پیر زادهایم | |||||
| بر هیچ خاطری ننشسته است گرد ما | افتاده نیست خاک، اگر ما فتادهایم | |||||
| چون طفل نیسوار به میدان اختیار | در چشم خود سوار، ولیکن پیادهایم | |||||
| گوهر نمیفتد ز بهار از فتادگی | سهل است اگر به خاک دو روزی فتادهایم | |||||
| صائب بود ازان لب میگون خمار ما | بیدرد را خیال که مخمور بادهایم | |||||