صائب تبریزی (ابیات برگزیده)/شیوه عاجز کشی از خسروان زیبنده نیست
ظاهر
| شیوه عاجز کشی از خسروان زیبنده نیست | بی تکلف، حیلهی پرویز نامردانه بود | |||||
| روزگاری است نرفتیم به صحرای جنون | یاد مجنون که عجب سلسله جنبانی بود! | |||||
| من آن نیم که به نیرنگ دل دهم به کسی | بلای چشم کبود تو آسمانی بود | |||||
| دل دیوانهی من قابل زنجیر نبود | ورنه کوتاهی ازان زلف گرهگیر نبود | |||||
| عمر مردم همه در پردهی حیرانی رفت | عالم خاک کم از عالم تصویر نبود | |||||
| گر گلوگیر نمیشد غم نان مردم را | همه روی زمین یک لب خندان میبود | |||||
| حسرت اوقات غفلت چون ز دل بیرون رود؟ | داغ فرزندست فوت وقت، از دل چون رود؟ | |||||
| یاد آن جلوهی مستانه کی از دل برود؟ | این نه موجی است که از خاطر ساحل برود | |||||
| هر که باری ز دل رهروان بردارد | راست چون راه، سبکبار به منزل برود | |||||
| سراب، تشنهلبان را کند بیابان مرگ | خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود | |||||
| رفتی و از بدگمانیهای عشق دوربین | تا تو میآیی به مجلس، دل به صد جا میرود | |||||
| در طریق عشق، خار از پا کشیدن مشکل است | ریشه در دل میکند خاری که در پا میرود | |||||
| در بیابان جنون از راهزن اندیشه نیست | کاروان در کاروان سنگ ملامت میرود! | |||||
| در خرابات مغان بی عصمتی را راه نیست | دختر رز با سیه مستان به خلوت میرود | |||||
| روشنگر وجود بود آرمیدگی | آیینه است آب چو هموار میرود | |||||
| جایی نمیروی که دل بدگمان من | تا بازگشتن تو به صد جا نمیرود | |||||
| دل را به هم شکن که ازین بحر پر خطر | تا نشکند سفینه به ساحل نمیورد | |||||
| از پاشکستگان چراغ است تیرگی | زنگ کدورت از دل عاقل نمیرود | |||||
| هر جلوهای که دیدهام از سروقامتی | چون مصرع بلند ز یادم نمیرود | |||||
| هیچ کس عقدهای از کار جهان باز نکرد | هر که آمد گرهی چند برین کار افزود | |||||
| محراب صبح گوشهی ابرو بلند کرد | ساقی مهل نماز صراحی قضا شود | |||||
| میشود خون خوردن من ظاهر از رخسار یار | از گلستان حسن سعی باغبان پیدا شود | |||||
| میشود قدر سخن سنجان پس از رفتن پدید | جای بلبل در چمن، فصل خزان پیدا شود | |||||
| به داد من برس ای عشق، بیش ازین مپسند | که زندگانی من صرف خورد و خواب شود | |||||
| عشق فکر دل افگار ز من دارد بیش | دایه پرهیز کند طفل چو بیمار شود | |||||
| آن که از چشم تو افکند مرا بی تقصیر | چشم دارم به همین درد گرفتار شود | |||||
| میخوردن مدام مرا بیدماغ کرد | عادت به هر دوا که کنی بیاثر شود | |||||
| بر گشاد دل من دست ندارد تدبیر | به دریدن مگر این نامه ز هم باز شود | |||||
| گل بی خار درین غمکده کم سبز شود | دست در گردن هم، شادی و غم سبز شود | |||||
| طی شد ایام برومندی ما در سختی | همچو آن دانه که در زیر قدم سبز شود | |||||
| سیل دریا دیده هرگز بر نمیگردد به جوی | نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود | |||||
| بیستون را جان شیرین کرد در تن کوهکن | عشق اگر بر سنگ اندازد نظر، آدم شود | |||||
| دریا شود ز گریهی رحمت، کنار من | از چشم هر که قطرهی اشکی روان شود | |||||
| هر نسیمی میتواندخضر راه او شدن | هر که چون برگ خزان آماده رفتن شود | |||||
| تا دل نمیبرم زکسی، دل نمیدهم | صیاد من نخست گرفتار من شود | |||||
| اگر از همسفران پیشتر افتم چه شود | پیش ازین قافله همچون خبر افتم چه شود | |||||
| عمرها رفت که چون زلف پریشان توام | زیر پای تو شبی گر به سر افتم چه شود | |||||
| چو غنچه هر که درین گلستان گشاده شود | مرا به خندهی شادی دهان گشاده شود | |||||
| نچیده گل ز طرب، خرج روزگار شدم | چو غنچهای که به فصل خزان گشاده شود | |||||
| مشو ز وحدت و کثرت دوبین، که یک نورست | که آفتاب شود روز و شب ستاره شود | |||||
| به هیچ جا نرسد هر که همتش پست است | پر شکسته خس و خار آشیانه شود | |||||
| یا سبو، یا خم می، یا قدح باده کنند | یک کف خاک درین میکده ضایع نشود | |||||
| بوسه هر چند که در کیش محبت کفرست | کیست لبهای ترا بیندو طامع نشود؟ | |||||
| این لب بوسه فریبی که ترا داده خدا | ترسم آیینه به دیدن ز تو قانع نشود | |||||
| که رو نهاد به هستی، که از پشیمانی | نفس گسسته به معمورهی عدم نشود؟ | |||||
| دست بر دل نه که در بحر پر آشوب جهان | شاهد عجزست هر دستی که بالا میشود | |||||
| موج سراب، سلسله جنبان تشنگی است | پروانه بیقرار ز مهتاب میشود | |||||
| نسبت به شغل بیهدهی ما عبادت است | از عمر آنچه صرف خور و خواب میشود | |||||
| دست هر کس را که میگیری درین آشوبگاه | بر چراغ زندگی دست حمایت میشود | |||||
| چندان که در کتاب جهان میکنم نظر | یک حرف بیش نیست که تکرار میشود | |||||
| دور نشاط زود به انجام میرسد | می چون دو سال عمر کند، پیر میشود | |||||
| روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان | بخت سیاه اهل هنر سبز میشود | |||||
| گر شکر در جام ریزم، زهر قاتل میشود | چون صدف گر آب نوشم، عقدهی دل میشود | |||||
| بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق | یوسف از دامان پاک خود به زندان میشود | |||||
| رشتهی پیوند یاران را بریدن سهل نیست | چهرهی برگ خزان، زرد از جدایی میشود | |||||
| بال شکسته است کلید در قفس | این فتح بی شکستگی پر نمیشود | |||||
| دندان ما ز خوردن نعمت تمام ریخت | اندوه روزی از دل ما کم نمیشود | |||||
| نتوان به آه لشکر غم را شکست داد | این ابر از نسیم پریشان نمیشود | |||||
| رتبهی زمزمهی عشق ندارد زاهد | بگذارید که آوازه جنت شنود | |||||
| همچو پروانه جگر سوختهای میباید | که ز خاکستر ما بوی محبت شنود | |||||
| مگر به داغ عزیزان نسوخته است دلش ؟ | کسی که زندگی پایدار میخواهد | |||||
| چنین که نالهی من از قبول نومیدست | عجب که کوه صدای مرا جواب دهد | |||||
| دهن خویش به دشنام میالا زنهار | کاین زر قلب به هر کس که دهی باز دهد | |||||
| بی حاصلی است حاصل دل تا بود درست | این شاخ چون شکسته شود بار میدهد | |||||
| با خون دل بساز که چرخ سیاه دل | بی خون ،به لاله سوخته نانی نمیدهد | |||||
| از در حق کن طلب شکستهدلان را | شیشه چو بشکست پیش شیشه گر آید | |||||
| در سلسلهی یک جهتان نیست دورنگی | یک ناله ز صد حلقهی زنجیر برآید | |||||
| ز شرم گنه، سرو موزون ز خاکم | سرافکنده چون بید مجنون برآید | |||||
| ز بس خاک خورده است خون عزیزان | به هر جا که ناخن زنی خون برآید | |||||
| لاله دارد خبر از برق سبکسیر بهار | که نفس سوخته از خاک بدر میآید | |||||
| آمد کار من ورشته تسبیح یکی است | که ز صد رهگذرم سنگ به سر میآید | |||||
| ناکسی بین که سر از صحبت من میپیچد | سر زلفی که به دست همه کس میآید | |||||
| رویگردان نشود صافدل از دشمن خویش | آخر آیینه به بالین نفس میآید | |||||
| در دل صاف نماند اثر تیغ زبان | زخم این آینه چون آب به هم میآید | |||||
| کشتی عقل فکندیم به دریای شراب | تا ببینیم چه از آب برون میآید! | |||||
| از دل خستهی من گر خبری میگیری | برسان آینه را تانفسی میآید | |||||
| نماند از سردمهریهای دوران در جگر آهم | درختی را که سرما سوخت، دودش بر نمیآید | |||||
| بر آن رخسار نازک از نگاه تند میلرزم | که طفل شوخ، دست خالی از بستان نمیآید | |||||
| ز خواب نیستی برجستهام از شورش هستی | ز دست من بغیر از چشم مالیدن نمیآید | |||||
| در آتشم که چوآب گهر ز سنگدلی | به کام تشنه چکیدن ز من نمیآید | |||||
| من آن شکسته پر و بال طایرم چون چشم | کز آشیانه پریدن ز من نمیآید | |||||
| در آن محفل که من بردارم از لب مهر خاموشی | صدا غیر از سپند از هیچ کس بیرون نمیآید | |||||
| عبث مرغ چمن بر آب و آتش میزند خود را | گل بی شرم از آغوش خس بیرون نمیآید | |||||
| به پای خم برسانید مشت خاک مرا | که دستگیری من از سبو نمیآید | |||||
| زلیخا چشم یاری از صبا دارد،نمیداند | که بوی پیرهن چشم چون دستار میباید | |||||
| نگاهبانی خوبان شوخ چشم بلاست | چو گل ز باغ رود باغبان بیاساید | |||||
| امید دلگشایی داشتم از گریهی خونین | ندانستم که چون تر شد گره، دشوار بگشاید | |||||
| شکسته حالی من پیش یار باید دید | خزان رنگ مرا در بهار باید دید | |||||
| مرا ز روز قیامت غمی که هست این است | که روی مردم عالم دو بار باید دید! | |||||
| خراب حالی این قصرهای محکم را | ز روزن نظر اعتبار باید دید | |||||
| بنمایید بجز آینه و آب، کسی | که به دنبال سرم روز سفر میگرید | |||||
| از قید فلک بر زده دامن بگریزید | چون برق، ازین سوخته خرمن بگریزید | |||||
| هر جا که کند گرد غم از دور سیاهی | زیر علم بادهی روشن بگریزید | |||||
| ماتمکدهی خاک ،سزاوار وطن نیست | چون سیل، ازین دشت به شیون بگریزید | |||||
| احوال من مپرس، که با صد هزار درد | میبایدم به درد دل دیگران رسید | |||||
| نیست از خونابه نوشان هیچ کس جز من به جا | ساغر یک بزم میباید مرا تنها کشید | |||||
| آه ازین شورش که ناز دولت بیدار را | از سبک قدران سنگین خواب میباید کشید | |||||
| گلشن از نازک نهالان یک تن سیمین شده است | باغ را چون ابر در آغوش میباید کشید | |||||
| مدتی سجادهی تقوی به دوش انداختی | چند روزی هم سبو بر دوش میباید کشید | |||||
| میدان تیغ بازی برق است روزگار | بیچاره دانهای که سر از خاک برکشید | |||||
| فریب زندگی تلخ داد دایه مرا | ز شکری که به طفلی مرا به کام کشید | |||||
| زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است | تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید | |||||
| میزنم بر کوچهی دیوانگی در این بهار | بیش ازین خجلت ز روی کودکان نتوان کشید | |||||
| یوسف ما در ترازو چند باشد همچو سنگ؟ | ای به همت از زلیخا کمتران، غیرت کنید! | |||||
| چه ماتم است ندانم نهفته در دل خاک؟ | که رخ به خون جگر شسته لاله میروید | |||||
| صحبت صافدلان برق صفت در گذرست | هر چه دارید به می در شب مهتاب دهید | |||||
| شاهی و عمر ابد هر دو به یک کس ندهند | ای سکندر، طمع از چشمهی حیوان بردار | |||||
| در زیر خرقه شیشهی می را نگاه دار | این ماه را نهفته در ابر سیاه دار | |||||
| پیر مغان ز توبه ترا منع اگر کند | زنهار گوش هوش به آن خیره خواه دار | |||||
| یارب مرا ز پرتو منت نگاه دار | شمع مرا ز دست حمایت نگاه دار | |||||
| عاجز بود ز حفظ عنان دست رعشه دار | وقت شباب دامن فرصت نگاه دار | |||||
| شب را اگر از مرده دلی زنده نداری | جهدی کن و دامان سحرگاه نگهدار | |||||
| به هر روش که توانی خراب کن تن را | ازین ستمکده سیلاب را دریغ مدار | |||||
| حاصل این مزرع ویران بجز تشویش نیست | از خراج آسودگی خواهی، به سلطانش گذار | |||||
| نسخهی مغلوط عالم قابل اصلاح نیست | وقت خود ضایع مکن، بر طاق نسیانش گذار | |||||
| به شکر این که شدی پیشوای گرمروان | ز نقش پای چراغی به راه ما بگذار | |||||
| جان قدسی در تن خاکی دو روزی بیش نیست | موج دریادیده در ساحل نمیگیرد قرار | |||||
| کاش در زندگی از خاک مرا برمی داشت | آن که بر تربت من سایه فکند آخر کار | |||||
| عقل پیری ز من ایام جوانی مطلب | که در ایام خزان صاف شود آب بهار | |||||
| از فروغ لاله آتش زیر پا دارد بهار | چون گل رعنا، خزان را در قفا دارد بهار | |||||
| گر به جرم سینه صافی سنگبارانت کنند | همچو آب از بردباریها به روی خود میار | |||||
| خبر حسرت آغوش تهیدست مرا | یک ره ای هالهی بیدرد، به آن ماه ببر | |||||
| به پیری، گفتم از دامان دنیا دست بردارم | ندانستم که در خشکی شود این خار گیراتر | |||||
| چون زمین نرم از من گرد بر میآورند | میکنم هر چند با مردم مدارا بیشتر | |||||
| پیران تلاش رزق فزون از جوان کنند | حرص گدا شود طرف شام بیشتر | |||||
| مانند آب چشمه ز کاوش فزون شود | چندان که می خوری غم ایام بیشتر | |||||
| دارد نظر به خانه خرابان همیشه عشق | ویرانه فیض میبرد از ماه بیشتر | |||||
| چراغ مسجد از تاریکی میخانه افروزد | شب آدینه باشد گوشهی محراب روشنتر | |||||
| فروغ عاریت بانور ذاتی برنمیآید | که روز ابر باشداز شب مهتاب روشنتر | |||||
| زندان به روزگار شود دلنشین و ما | هر روز میشویم ز دنیا رمیدهتر | |||||
| از سنگلاخ دنیا، ای شیشه بار بگذر | چون سیل نو بهاران، زین کوهسار بگذر | |||||
| هنگام بازگشت است، نه وقت سیر و گشت است | با چهرهی خزانی، از نو بهار بگذر | |||||
| صبح آگاهی شود گفتم مرا موی سفید | چشم بی شرم مرا شد پردهی خواب دگر | |||||
| بغیر عشق که از کار برده دست و دلم | نمیرود دل و دستم به هیچ کاردگر | |||||
| لامکانی شو که تبدیل مکان آب و گل | نقل کردن باشد از زندان به زندان دگر | |||||
| به گفتگو نرود کار عشق پیش و مرا | نمیکشد دل غمگین به گفتگوی دگر | |||||
| ز حرف سرد ناصح غفلتم افزود بر غفلت | نسیم صبح، شد خواب مرا افسانهی دیگر | |||||
| فرصت نمیدهد که بشویم ز دیده خواب | از بس که تند میگذرد جویبار عمر | |||||
| صبح است ساقیا می چون آفتاب گیر | عیش رمیده را به کمد شراب گیر | |||||
| دل میشود سیاه ز فانوس بی چراغ | در روز ابر، بادهی چون آفتابگیر | |||||
| ذوقی است جانفشانی یاران به اتفاق | همرقص نیستی شو و دست شرار گیر | |||||
| جز گوشهی قناعت ازین خاکدان مگیر | غیر از کنار، هیچ ز اهل جهان مگیر | |||||
| رنگ من کرده به بال وپر عنقا پرواز | نیست ممکن که به چندین بط می آید باز | |||||
| اشکم ز دل به چهره دویدن گرفت باز | این خانهی شکسته چکیدن گرفت باز | |||||
| نبضی که بود از رگ خواب آرمیدهتر | از شوق دست یار جهیدن گرفت باز | |||||
| زاهد خشک کجا، گریهی مستانه کجا؟ | آب در دیدهی تصویر نگردد هرگز | |||||
| صافی و تیرگی آب ز سرچشمه بود | بی دل پاک، سخن پاک نگردد هرگز | |||||
| کدام آبله پا عزم این بیابان کرد؟ | که خارها همه گردن کشیدهاند امروز | |||||
| روزی که آه من به هواداری تو خاست | در خواب ناز بود نسیم سحر هنوز | |||||
| بدار عزت موی سفید پیران را | ز جای خویش به تعظیم صبحدم برخیز | |||||
| درین جهان نبود فرصت کمر بستن | ز خاک تیره، کمر بسته چون قلم برخیز | |||||
| از دل آگاه، در عالم، همین نام است و بس | چشم بیداری که دیدم، حلقهی دام است و بس | |||||
| از سر مژگان، نگاه حسرت ما نگذرد | عمر بال افشانی ما تا لب بام است و بس | |||||
| چون نگردم گرد سر تا پای او چون گردباد؟ | پاکدامانی که میبینم بیابان است و بس | |||||
| بید مجنونیم، برگ ما زبان خامشی است | گل بچین از برگ ما، احوال بار ما مپرس | |||||
| از دشمنان خود نتوان بود بی خبر | آخر ترا که گفت که از دوستان مپرس؟ | |||||
| سنگ و گوهر، دیده حیران میزان را یکی است | امتیاز کفر و ایمان از من مجنون مپرس | |||||
| در دیار ما که جان از بهر مردن میدهند | آرزوی عمر جاویدان ندارد هیچ کس | |||||
| ز گاهواره تسلیم کن سفینهی خویش | میان بحر بلا در کنار مادر باش | |||||
| ای صبح مزن خندهی بیجا، شب وصل است | گر روشنی چشم منی، پردهنشین باش | |||||
| یاد از نگاه گیر طریق سلوک را | در عین آشنایی مردم، رمیده باش | |||||
| بی محبت مگذران عمر عزیز خویش را | در بهاران عندلیب و در خزان پروانه باش | |||||
| صحبت شبهای میخواران ندارد بازگو | چون ز مجلس میروی بیرون، لب پیمانه باش | |||||
| ای شاخ گل، به صحبت بلبل سری بکش | بسیار بر رضای دل باغبان مباش | |||||
| در جبههی گشادهی گلها نگاه کن | دلگیر از گرفتگی باغبان مباش | |||||
| آب روان عمر ز استاده خوشترست | آزرده از گذشتن این کاروان مباش | |||||
| شمع بر خاک شهیدان گر نباشد گو مباش | لاله در کوه بدخشان گر نباشد گو مباش | |||||
| زینت ظاهر چه کار آید دل افسرده را؟ | نقش بر دیوار زندان گر نباشد گو مباش | |||||
| نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت | هر طفل نی سوار کند تازیانهاش | |||||
| چون تاک اگرچه پای ادب کج نهادهایم | ما رابه ریزش مژهی اشکبار بخش | |||||
| ای آن که پای کوه به دامن شکستهای | یک ذره صبر هم به من بیقرار بخش | |||||
| گرانی میکند بر خاطرش یادم، نمیدانم | که با این ناتوانی چون توانم رفت از یادش؟! | |||||
| ز انقلاب جهان بیبران نیملرزند | که هر چه میوه ندارد نمیفشانندش | |||||
| برهمن از حضور بت، دل آسودهای دارد | نباشد دل به جا آن را که در غیب است معبودش | |||||
| عیار گفتگوی او نمیدانم، همین دانم | که در فریاد آرد بوسه را لبهای خاموشش | |||||
| به آب میبرد و تشنه باز میآرد | هزار تشنه جگر را چه زنخدانش | |||||
| به زور، چهرهی خود را شکفته میدارم | چو پستهای که کند زخم سنگ خندانش | |||||
| به عزم رفتن از گلزار چون قامت برافرازد | گل از بی طاقتی، چون خار آویزد به دامانش | |||||
| به آه سرد من آن شاخ گل سر در نمیآرد | وگرنه هر نسیمی میبرد از راه بیرونش | |||||
| دل بی طاقتی چون طفل بدخو در بغل دارم | که نتوانم به کام هر دو عالم داد تسکینش | |||||
| بازی جنت مخور، کز بهر عبرت بس بود | آنچه آدم دید ازان گندم نمای جو فروش | |||||
| میکند مستی گوارا تلخی ایام را | وای برآن کس که میآید درین محفل به هوش | |||||
| ز حال دل خبرم نیست، اینقدر دانم | که دست شانه نگارین برآمد از مویش | |||||
| ساحلی نیست به از شستن دست از جانش | آن که سیلاب ز پی دارد و دریا درپیش | |||||
| آن که در آینه بیتاب شد از طلعت خویش | آه اگر در دل عاشق نگرد صورت خویش | |||||
| حاصل من چو مه نو ز کمانخانه چرخ | تیر باران اشارت بود از شهرت خویش | |||||
| چون هر چه وقف گشت بزودی شود خراب | کردیم وقف عشق تو ملک وجود خویش | |||||
| هر چند تا جریم، فرومایه نیستیم | تابر زیان خلق گزینیم سود خویش | |||||
| در دبستان وجود از تیره بختی چون قلم | رزق من کوتاهی عمرست از گفتار خویش | |||||
| حرف سبک نمی بردم از قرار خویش | از هر صدا چو کوه نبازم وقار خویش | |||||
| آغوشم از کشاکش حسرت چو گل درید | شاخ گلی ندید شبی در کنار خویش | |||||
| کاش می دیدی به چشم عاشقان رخسار خویش | تا دریغ از چشم خود میداشتی دیدار خویش | |||||
| ای که میجویی گشاد کار خود از آسمان | آسمان از ما بود سرگشتهتر در کار خویش | |||||
| از گهر سنجی این جوهریان نزدیک است | که ز ساحل به صدف باز برم گوهر خویش | |||||
| ریخت از رعشه خجلت به زمین ساغر خویش | ما و دریا نمودیم به هم گوهر خویش | |||||
| نکند باد خزان رحم به مجموعهی گل | من به امید چه شیرازه کنم دفتر خویش ؟ | |||||
| خود کردهام به شکوهتر خصم جان خویش | کافر مباد کشتهی تیغ زبان خویش ! | |||||
| چون سرو در مقام رضا ایستادهام | آسوده خاطرم ز بهار و خزان خویش | |||||
| جمع سازد برگ عیش از بهر تاراج خزان | در بهار آن کس که میبندد در دبستان خویش | |||||
| از بیقراری دل اندوهگین خویش | خجلت کشم همیشه ز پهلونشین خویش | |||||
| دایم به خون گرم شفق غوطه میخورم | چون صبح صادق از نفس راستین خویش | |||||