شیدای گراشی (غزلیات)/سر و جان خود به رهت اگر فدا نکنم چه کنم هلا
ظاهر
| سر و جان خود به رهت اگر فدا نکنم چه کنم هلا | که ز ابتدا شده مرتهن به ره فنا سر و جان ما | |||||
| به فدای خاک رهت شوم به نثار مقدم تو سرم | چه بیاورم که سزا بود که کنم به مقدم تو فدا | |||||
| کِشدم به خود چو ولای تو کُشدم اگر که جفای تو | به وفای تو به صفای تو به رضای تو شدهام رضا | |||||
| نکنم فغان ز جفای تو نشوم خمش به وفای تو | ز ازل به حب و ولای تو شده خلقت دل مبتلا | |||||
| چه بخوانمت چه بدانمت که ندانمت چه بدانمت | چه بیرزدت که سرایمت چه بگویمت که بود سزا | |||||
| نه منم که در همه من تویی تو چو جانی و همه تن تویی | چه کنم همه من تویی به تو آورم همه التجا | |||||
| تو قیام من تو قعود من تو رکوع من تو سجود من | چه به بود من چه نبود من تو وجود من همه بود من ز تو پرنوا | |||||
| از خُم تو داده غمت میام همه تن سرشته از آن میام | تو چو نایی و منت نیام که کنم چنین ز غمت نوا | |||||
| همه جان و جسم و تنم تویی همه هر چهام نه منم تویی | نه منم که هر چه منم تویی چو به عشق تو شدهام فنا | |||||
| قسمی به جاه و جلال تو به جلال تو به جمال تو | که مرا به حد کمال تو نبود زبان ز چون و چرا | |||||
| مگرم که پیر طریق حق کندم اشاره به راه حق | که به پای خود نتوانمی قدمی برون نهم از سرا | |||||
| شده نای من به نوا بلند نظری به حال دل نژند | شده جان و دل به تو مستمند ز تو درد خود طلبم دوا | |||||
| دل من ز غم شده پر شرر ز چه غم کنم ز تو مستتر | دلم از خودی شده بیخبر شده مقترن به غم و بکا | |||||
| چو که سیصد آمد و پنج و ده لقبم به عشق تو مشتهر | به مقام قرب و جلال تو نکنم به غیر تو اقتدا | |||||