شیخ بهائی (نان و پنیر)/ای که روز و شب زنی از علم لاف
ظاهر
| ای که روز و شب زنی از علم لاف | هیچ بر جهلت نداری اعتراف | |||||
| ادعای اتباع دین و شرع | شرع و دین مقصود دانسته به فرع | |||||
| و آن هم استحسان و رأی از اجتهاد | نه خبر از مبداء و نه از معاد | |||||
| بر ظواهر گشته قائل، چون عوام | گاه ذم حکمت و گاهی کلام | |||||
| گه تنیدت بر ارسطالیس، گاه | بر فلاطون طعن کردن بیگناه | |||||
| دعوی فهم علوم و فلسفه | نفی یا اثباتش از روی سفه | |||||
| تو چه از حکمت به دست آوردهای | حاش لله، ار تصور کردهای | |||||
| چیست حکمت؟ طائر قدسی شدن | سیر کردن در وجود خویشتن | |||||
| ظلمت تن طی نمودن، بعد از آن | خویش را بردن سوی انوار جان | |||||
| پا نهادن در جهان دیگری | خوشتری، زیباتری، بالاتری | |||||
| کشور جان و جهان تازهای | کش جهان تن بود دروازهای | |||||
| خالص و صافی شوی از خاک پاک | نه ز آتش خوف و نه از آب پاک | |||||
| هر طرف وضع رشیقی در نظر | هر طرف طور انیقی جلوهگر | |||||
| هر طرف انوار فیض لایزال | حسن در حسن و جمال اندر جمال | |||||
| حکمت آمد گنج مقصود ای حزین! | لیک اگر با فقه و زهد آید قرین | |||||
| فقه و زهد ار مجتمع نبود به هم | کی توان زد در ره حکمت قدم؟ | |||||
| فقه چبود؟ آنچه محتاجی بر آن | هر صباح و شام بل آنا فن | |||||
| فقه چبود؟ زاد راه سالکین | آنکه شد بیزاد، گشت از هالکین | |||||
| زهد چه؟ تجرید قلب از حب غیر | تا تعلق نایدت مانع ز سیر | |||||
| گر رسد مالی، نگردی شادمان | ور رود هم، نبودت با کی از آن | |||||
| لطف دانی؟ آنچه آید از خدا | خواه ذل و فقر، خواه عز و غنا | |||||
| هر که او را این صفت حالی نشد | دل ز حب ماسوی خالی نشد | |||||
| نفی، «لاتأسوا علی ما فاتکم» | یأس آوردش، شده از راه گم | |||||
| نیست با وجه زهادت معتبر | نقد باغ و راغ و گاو و اسب و خر | |||||
| گرچه اینها غالبا سد رهند | پایبند ناقصان گمرهند | |||||
| آنکه گشت آگاه و شد واقف ز حال | داند از دنیا بود بس انفعال | |||||
| مال دنیا را معین خود مدان | ای محدث «فاحذروا» را هم بخوان | |||||
| حب دنیا، گرچه رأس هر خطاست | اهل دنیا را در آن، بس خیرهاست | |||||
| حب آن، رأس الخطیات آمدست | بین حب الشیء و الشیء فرق هست | |||||
| سیب، طعمش قوت دل میدهد | گه ز رنگش، طفل را دل میجهد | |||||
| عاقل آن را بهر قوت میخورد | بهر رنگش، طفل حسرت میبرد | |||||
| پس مدار کارها، عقل است، عقل | گر نداری باور، اینک راه نقل | |||||