شیخ بهائی (نان و پنیر)/مشورت میکرد، شخصی با یکی
ظاهر
| مشورت میکرد، شخصی با یکی | تا یقینش رو نماید، بیشکی | |||||
| گفت: ای خوشنام! غیر من بجو | ماجرای مشورت، با من بگو | |||||
| من عدوم مر تو را، با من مپیچ | نبود از رأی عدو، پیروز هیچ | |||||
| رو کسی جو که تو را او هست دوست | دوست بهر دوست، لاشک خیر جوست | |||||
| من عدوم، چاره نبود کز منی | کژ روم، با تو نمایم دشمنی | |||||
| حارسی از گرگ جستن، شرط نیست | جستن از غیر محل، ناجستنی است | |||||
| من تو را، بیهیچ شکی، دشمنم | من تو را کی ره نمایم؟ ره زنم | |||||
| هر که باشد همنشین دوستان | هست در گلخن، میان بوستان | |||||
| هر که با دشمن نشیند، در ز من | هست اندر بوستان، در گولخن | |||||
| دوست را مازار، از ما و منت | تا نگردد دوست، خصم و دشمنت | |||||
| خیر کن با خلق، از بهر خدا | یا برای جان خود، ای کدخدا | |||||
| تا هماره دوست بینی در نظر | در دلت ناید ز کین، ناخوش صور | |||||
| چون که کردی دشمنی، پرهیز کن | مشورت با یار مهرانگیز کن | |||||
| گفت: میدانم تو را ای بوالحسن | که تویی دیرینه دشمن دار من | |||||
| لیک مرد عاقلی و معنوی | عقل تو نگذاردت که کج روی | |||||
| طبع خواهد تا کشد از خصم کین | عقل بر نفس است بند آهنین | |||||
| آید و منعش کند، واداردش | عقل، چون شحنه است، در نیک و بدش | |||||
| عقل ایمانی، چو شحنهی عادل است | پاسبان و حاکم شهر دل است | |||||
| همچو گربه باشد او بیدار هوش | دزد در سوراخ ماند، همچو موش | |||||
| در هر آنجا که برآرد موش دست | نیست گربه، ور بود، آن مرده است | |||||
| گربهی چون شیر، شیرافکن بود | عقل ایمانی که اندر تن بود | |||||
| غرهی او حاکم درندگان | نعرهی او، مانع چرندگان | |||||
| شهر پر دزد است و پر جامه کنی | خواه شحنه باش گو و خواه نی | |||||
| عقل در تن، حاکم ایمان بود | که ز بیمش، نفس در زندان بود | |||||
| عقل دو عقل است اول مکسبی | که در آموزی، چو در مکتب صبی | |||||
| از کتاب و اوستاد و فکر و ذکر | وز معانی و علوم خوب و بکر | |||||
| عقل تو افزون شود بر دیگران | لیک، تو باشی ز حفظ آن گران | |||||
| لوح حافظ، تو شوی در دور و گشت | لوح محفوظ است، کاو زین در گذشت | |||||
| عقل دیگر، بخشش یزدان بود | چشمهی آن، در میان جان بود | |||||
| چون ز سینه، آب دانش، جوش کرد | نی شود گنده، نه دیرینه، نه زرد | |||||
| ور ره نقبش بود بسته، چه غم؟ | کو همی جوشد ز خانه، دم به دم | |||||
| عقل تحصیلی، مثال جویها | کان رود در خانهای، از کویها | |||||
| چون که راهش، بسته شد، شد بینوا | تشنه ماند و زار، با صد ابتلا | |||||
| از درون خویشتن جو چشمه را | تا رهی از منت هر ناسزا | |||||
| جهد کن تا پیر عقل و دین شوی | تا چو عقل کل، تو باطن بین شوی | |||||
| از عدم، چون عقل زیبا رو نمود | خلقتش داد و هزاران عز فزود | |||||
| عقل، چون از عالم غیبی گشاد | رفت افزود و هزاران نام داد | |||||
| کمترین زان نامهای خوش نفس | این که نبود هیچ او محتاج کس | |||||
| گر به صورت، وا نماید عقل رو | تیره باشد روز، پیش نور او | |||||
| ور مثال احمقی، پیدا شود | ظلمت شب، پیش او روشن بود | |||||
| کاو ز شب مظلمتر و تاریتر است | لیک، خفاش شقی، ظلمت خر است | |||||
| اندک اندک، خوی کن با نور روز | ورنه چون خفاش، مانی بیفروز | |||||
| عاشقی هر جا، شکال و مشکلی است | دشمنی هرجا چراغ مقبلی است | |||||
| ظلمت اشکال، زان جوید دلش | تا که افزونتر نماید حاصلش | |||||
| تا تو را مشغول آن مشکل کند | وز نهاد زشت خود غافل کند | |||||
| عقل ضد شهوت است، ای پهلوان | آنکه شهوت میتند، عقلش مخوان | |||||
| وهم خوانش آنکه شهوت را گداست | وهم قلب و نقد، زر عقلهاست | |||||
| بیمحک، پیدا نگردد وهم و عقل | هر دو را سوی محک کن زود نقل | |||||
| این محک، قرآن و حال انبیا | چون محک، هر قلب را گوید: بیا | |||||
| تا ببینی خویش را ز آسیب من | که نهیی اهل فراز و شیب من | |||||
| عقل را، گر ارهیی سازد دو نیم | همچو زر باشد در آتش او به سیم | |||||