پرش به محتوا

شهریاران گمنام/بخش نخستین/گفتار نخستین: جستانیان

از ویکی‌نبشته

گفتار نخستین:

جستانیان

در دیلمستان

دیلمان گویا در زمان ساسانیان و پیش از آن حکمرانانی از خود داشته‌اند و در زمان اسلام که به یک‌بار مستقل و آزاد می‌زیستند بی‌گفتگوست که پادشاهانی میان ایشان بوده‌اند و باید گفت که پادشاهان بسیار دلیر و کاردان و هوشیاری بوده‌اند. موتا سپهسالار جنگ واجرود را نیز یاقوت پادشاه دیلم نگاشته است.[۱]

لیکن تا اواخر قرن دوم هجری هیچ‌گونه آگاهی از این پادشاهان نیست. با آنکه بهادری‌های عمده دیلمان در همان دو قرن نخستین و دومین اسلام بوده و جای همه‌گونه افسوس است که این یک دوره از زندگانی بهادرانه آن مردم در تاریکی می‌گذرد و تاریخ ایران نام و نشان یک رشته از قهرمان‌های خود را به یکبار گم کرده است.

اما در اواخر قرن دوم هجری «خاندان جستان» به عنوان پادشاهان دیلم در تاریخ‌های اسلام و در برخی تاریخ‌های فارسی نمایان می‌شوند و از این زمان تا اوایل قرن چهارم نامه‌های هفت یا هشت تن از پادشاهان این خاندان با کم و بیشی از داستان و سرگذشت هریک از ایشان در دست است. پس از آن هم اگرچه شکوه و نیروی این خاندان از میان می‌رود و دیگر پادشاهی از ایشان با نام و نشان معروف نیست ولی چنان‌که خواهیم دید هنوز تا سالیان دراز خاندان مذکور برپا و مختصر فرمانروایی در میان دیلمان داشته‌اند.

از آغاز کار جستانیان و چگونگی پیشینیان ایشان هیچ‌گونه آگاهی نیست و نتوان دانست که از کی پادشاهی دیلم یافته‌اند. ولی از اواخر قرن دوم که گفتیم این خاندان در تاریخ‌ها نمایان می‌شوند دیلمان حال دیگری پیدا کرده این پادشاهان به همدستی علویان بیشتر از راه سیاست و تدبیر کینه از مسلمانان می‌جویند و در جنگ‌های خود به تاخت و چپاول بسنده نکرده چنان‌که خواهیم دید به گشادن ری و قزوین و زنجان و این نواحی بسیار می‌کوشند.

تختگاه جستانیان «رودبار» بود.[۲] اما سکه‌ای از ایشان بازنمانده، با آن‌که در آن زمانها نه‌تنها پادشاهان مستقل، بلکه حاکمان و والیان که برگماشته خلفا بودند سکه به نام خود می‌زدند. علت این کار گذشته از زندگانی ساده دیلمان که چندان در بند این‌گونه رسم‌ها نبودند نداشتن سکه‌خانه در کوهستان دیلم است چه در قرن‌های نخستین اسلام بیشتر در شهرهایی سکه می‌زدند که از زمان ساسانیان سکه‌خانه در آنجا برپا بود و در دیلمستان معلوم است که در زمان ساسانیان نیز سکه زده نمی‌شد و سکه‌خانه‌ای در آنجا برپا نبود.

۱- مرزبان پسر جستان

نخستین پادشاهی که از جستانیان معروف است مرزبان پسر جستان است در زمان خلیفه هارون الرشید. طبری در سال ۱۸۹ که هارون به ری آمده بود می‌نویسد:

در این سال چون هارون به ری رسید حسین خادم را روانه طبرستان کرده با او سه زینهار نامه فرستاد یکی برای شروین پدر قارون دیگری برای وندا هرمزنیای مازیار سیمی برای مرزبان پسر جستان خداوند دیلم. خداوند دیلم به ری آمده خلیفه جامه و مال بدو بخشیده برگردانید... وندا هرمز نیز بیامده زینهار پذیرفت و فرمانبرداری و باجگزاری از جانب خود و شروین به گردن گرفت. رشید او را برگردانیده هرثمه را با وی فرستاد که پسر او و پسر شروین را به نوا به ری آورد.

بیش از این خبری از مرزبان در دست نیست و در این خبر این نکته مهم است که هارون برخلاف پادشاهان طبرستان از مرزبان فرمانبرداری و باجگزاری نخواست.

معلوم است که از دیلمان جای چنین توقعی نبود و خلفا از ایشان به همین اندازه خرسند بودند که متعرض مسلمانان نشوند و بی‌گفتگو است که خواستن خلیفه مرزبان را پیش خود به قصد دلجویی بود که بلکه از این راه از گزند و آزار پیاپی آن گروه آسودگی یابند و از اینجا توان دانست که دیلمان در این وقت چه اهمیتی داشته‌اند.

پناه بردن یحیی بن عبد اللّه به کوهستان دیلم و داستان او که ما در پیش نوشته‌ایم نیز در زمان مرزبان یا زمان پدرش جستان بوده است.

۲- جستان پسر مرزبان (جستان دوم)

از او داستان و خبری در دست نیست جز اینکه طبری در سال ۲۰۱ می‌نگارد:

در این سال عبد اللّه پسر خرداذبه که والی طبرستان بود لازر و شیرز را از خاک دیلم بگشاده بر شهرهای اسلام افزود کوهستان طبرستان نیز بگشاد و شهریار پسر شروین را از کوهستان خود پایین آورد... و مازیار پسر قارن را به بغداد پیش مأمون آورد و ابو لیلی پادشاه دیلم را بی‌آنکه زینهاری داده باشد دستگیر ساخت.

در این خبر باید گفت مقصود از پادشاه دیلم جستان یا پدر او مرزبان است چه در این زمانها پادشاهی برای دیلم جز ایشان سراغ نداریم ولی نام «ابا لیلی» برای پادشاه دیلم بسی شگفت است زیرا دیلمان اگرچه نام «لیلی» برای مردان فراوان داشتند[۳] لیکن کنیه درست کردن به رسم تازیان در میان ایشان از کجا مرسوم بوده؟!

در صحت خبر نیز شک است زیرا یعقوبی و بلاذری که به آن زمانها نزدیکتر از طبری بوده‌اند چنین خبری ننگاشته‌اند[۴] طبری نیز نمی‌نویسد که کار پادشاه دیلم پس از گرفتاری به کجا انجامید با آنکه چنین قضیه‌ای اگر راست بود همه‌گونه اهمیت داشت و همه مورخان آن را با شرح و تفصیل می‌نگاشتند.[۵]

۳- وهسودان پسر جستان

از او بیش از این خبری نیست که در سال ۲۵۰ که داعی کبیر حسن بن زیدی علوی در مازندران خروج کرد وهسودان نیز که پادشاه دیلمان بود بیعت او پذیرفت[۶] و بیشتر یاری داعی را دیلمان می‌کردند، ولی سال دیگر وهسودان معلوم نیست به چه سببی از داعی برگشت و در این میان مرگ او نیز رسیده بدرود زندگی گفت. این اسفندیار می‌نگارد:

از ساری برنشست [مقصود داعی است] و کوچ بر کوچ می‌رفت تا به چالوس گفتند وهسودان ملک دیلمان از او برگردید بعد روزی چند خبر وفات وهسودان به سید حسن رسید و چهار هزار دیلم به مرگ او پیش داعی حسن زید آمدند.[۷]

۴- جستان پسر وهسودان (جستان سوم)

معروفترین پادشاه جستانی است و نزدیک پنجاه سال فرمانروایی کرده با داعی کبیر و جانشینان او بیعت داشت. در همان سال ۲۵۰ که پادشاهی یافت پیش داعی فرستاده خواستار شد که داعی کسی را از نزدیکان خود همراه او سازد که ولایت ری را به نام داعی بگشایند. داعی احمد بن عیسی و قاسم بن علی نامان را از علویان به دیلمستان فرستاده جستان همراه ایشان با حسن بن احمد کوکبی که وی نیز از علویان بود و در دیلمستان می‌زیست با لشکری از دیلمان به نواحی ری تاخته دست به تاراج و کشتار بگشادند. عامل ری از جانب طاهریان عبد اللّه بن عزیز نامی بود بگریخت و مردم ری ناگزیر دو هزار هزار درهم به علویان و جستان داده آشتی خواستند و شهر بدیشان سپردند. جستان احمد بن عیسی را در آنجا گذارده خویشتن با کوکبی آهنگ قزوین کردند.[۸] ابن اسفندیار در اینجا می‌نویسد:

نبشتۀ احمد بن عیسی و قاسم بن علی که با جستان وهسودان بودند رسید به فتح ولایت ری و قزوین و ابهر و زنگان که ایشان را مسلم شد و همه دعوت را اجابت کردند بیعت رفته.

طبری نیز دست یافتن کوکبی را بر قزوین و زنجان می‌نگارد، ولی این شهرها بیش از چند ماه به دست علویان و دیلمان نبود. و در اوایل سال ۲۵۳ موسی پسر بغا از سرکردگان بزرگ خلیفه المعتز باللّه با سپاه انبوهی از بغداد حرکت و در یک فرسخی قزوین با کوکبی و دیلمان جنگ کرده فیروزی یافت و قزوین را بگشاده از دنبال کوکبی به کوهستان دیلم تاخت و جنگ‌های سختی با دیلمان کرده از ایشان فراوان بکشت[۹] و همه‌جا ویرانی بسیار می‌کرد تا پس از مدتی به بغداد بازگشت.

طبری در سال ۲۵۹ هجوم دیگر جستان بر قزوین و جنگ او را با محمد بن فضل قزوینی و شکست جستان را می‌نگارد.[۱۰] ظاهر آن است که این هجوم نیز به فرمان داعی کبیر و به نام او بوده چه در سال دیگر (سال ۲۶۰) که طبری جنگ داعی را با یعقوب لیث صفار می‌نگارد جستان را از یاران داعی می‌شمارد و پیداست که او در بیعت خود با داعی تا آخر پایدار و استوار بوده.

در سال ۲۷۰ که داعی کبیر به‌درود زندگی گفته برادرش محمد به نام داعی صغیر جانشینی او یافت جستان بیعت محمد نیز پذیرفت و بیشتر یاری او را نیز دیلمان می‌کردند و چون در سال ۲۷۶ رافع پسر هرثمه که از گردنکشان خراسان و در این وقت بسیار زورمند و توانا بود لشکر به گرگان به جنگ محمد کشید و محمد ایستادگی نتوانسته به طبرستان گریخت و در آنجا نیز نایستاده به دیلمستان پناه برد و رافع به گرگان و طبرستان دست یافته محمد بن هارون نامی را با سپاهی در چالوس بنشاند. جستان داعی را نیک پذیرفته به یاری او برخاست و با لشکری از دیلمان به چالوس تاخته گرد محمد بن هارون را فروگرفتند. رافع خویشتن به جنگ ایشان شتافته داعی و جستان به دیلمستان برگشتند رافع از دنبال ایشان به دیلمستان درآمده خرابی بی‌اندازه کرد و دزی را از کیل‌کیا نام که از بزرگان دیلم بود به شمشیر بگشاده سه ماه بیشتر در آن نواحی درنگ داشت و همه‌گونه ویرانی می‌کرد. جستان ناگزیر شده کسانی برای شفاعت پیش او فرستاد و سرانجام بدان قرار گرفت که جستان مال‌های داعی را که پیش او بود به رافع بسپارد و پیمان بست که دیگر یاری داعی نکند و با این پیمان رافع دیلمستان را رها کرده از راه طالقان به قزوین رفت.

شاید رافع نخستین دشمنی بود که با دیلمان درون خانه خود دیدند و پیش از او کسی را در تاریخ‌ها سراغ نداریم که کوهستان دیلم را با جنگ و دشمنی از این سوی تا آن سوی درنوردد. از اینجا می‌توان دانست که دیلمان در این وقت دلیری و مردانگی پیشین خود را از دست داده از نیرو و توانایی‌شان بسی کاسته بود.

باقی داستان رافع و داعی معروف است که رافع در سال ۲۷۹ بر خلیفه یاغی شده به داعی بیعت کرد و طبرستان و گرگان را بدو باز داد و در سال ۲۸۳ دستگاه رافع به دست عمرولیث برچیده شده داعی نیز در سال ۲۸۷ به دست محمد بن


هارون مذکور که این دفعه به سامانیان پیوسته بود کشته گردید و طبرستان و گرگان به دست سامانیان افتاد.

پس از کشته شدن داعی حسن بن علی معروف به ناصر کبیر با دیگر علویان پناه به دیلمستان بردند و ناصر در آنجا بیرق دعوت برافراشت. جستان به ناصر نیز بیعت کرده به یاری و پشتیبانی او برخاست و در سال ۲۸۹ لشکری ساخته با ناصر به خونخواهی محمد بن زید به طبرستان تاختند و در نزدیکی آمل با عبد اللّه عم‌زاده امیر اسماعیل سامانی و احمد پسر امیر اسماعیل به هم رسیده جنگ بسیار سختی کردند. ابن اسفندیار در اینجا می‌نویسد:

دیالم را شکسته دو هزار مرد را از ایشان کشته و از آن جمله پدر ما کان‌کاکی بود و پدر حسن فیروزان که ملوک گیل و دیلم بودند.» می‌گوید: «دیالم مالشی بلیغ یافتند»[۱۱]

ولی با همه این شکست و مالش جستان و ناصر باز سال دیگر به همدستی محمد بن هارون که این دفعه از سامانیان بریده و به ناصر و جستان پیوسته بود لشکر انبوهی آراسته آهنگ طبرستان کردند و بار دیگر با عبد اللّه عم‌زاده امیر اسماعیل در نزدیکی آمل به هم رسیده جنگ شروع کردند. ابن اسفندیار می‌نویسد:

این جنگ چهل روز برپا بود و روز آخر شکست بر سامانیان افتاده روی به گریز نهادند ولی در این میان عبد اللّه با دسته‌ای از دلیران به قلب لشکر دیلمان زدند.

می‌گوید:

محمد بن هارون پای از رکاب گرفته بر گردن اسب نهاده بود یعنی که مصاف شکستم پسر نوح (عبد اللّه) دست به سر و موی فرود آورد یعنی که تا سر من بر تن باشد تو [به] طبرستان نتوانی شد و بدان حمله لشکر محمد هارون منهزم شدند و تا انوشدادن دز به دنبال داشته می‌کشتند.

اسلام پذیرفتن دیلمان به دست ناصر کبیر

از دین دیرین دیلمان ما آگاهی درستی نداریم. مسعودی می‌نگارد:

دیلمان و گیلان از نخست که بودند دینی نپذیرفته آیینی را دوست نداشتند.[۱۲]

اگر این سخن راست و استوار باشد باید گفت دیلمان دین زردشتی را که پیش از اسلام دین رسمی ایران بود نپذیرفته از نخست مردم آزاد و وارسته بوده‌اند. در قرن‌های دیرتر نیز دیلمان در عالم دین و آیین نام نیک و شهرت خوشی نداشته‌اند و داستان ملحدان و فداییان در زمان سلجوقیان که مرکز ایشان الموت دیلمستان بود معروف است. پس از آن قرنها نیز مؤلفان همواره مردم آن نواحی را به بی‌دینی ستوده‌اند. حمد اللّه مستوفی در اواخر زمان مغول درباره دیلمان و گیلان و تالشان می‌نگارد: چون کوهی‌اند از مذهب فراغتی دارند اما به قوم شیعه و بواطنه نزدیکتراند. از نوشته‌های سید ظهیر در کتاب تاریخ گیلان پیداست که دیلمان در قرنهای نهم و دهم نیز به بدی معروف بوده و پای‌بندی به شریعت و مذهب نداشته‌اند.

باری ناصر کبیر پس از شکست آخری از سامانیان در سال (۲۹۰) چون با جستان به دیلمستان برگشتند در آنجا بساط رهنمایی و ارشاد در چیده به نشر اسلام در میان دیلمان و گیلان پرداخت و چون خود او کیش شیعه زیدی داشت بلکه یکی از دانشمندان و مؤلفین این طایفه بشمار می‌رفت، ترویج این کیش می‌کرد و ده سال بیشتر جز این کاری نداشت. و چون در این وقت نفرت دیلمان از دین اسلام کمتر شده و به جهت آمیزش بسیار با علویان اندک انس و آشنایی به دین مذکور رسانیده بودند دعوت ناصر پیشرفت کرده انبوهی از دیلمان و گیلان اسلام و مذهب زیدی پذیرفتند. ابن اثیر می‌نویسد از گیلان و دیلمان و آنچه در آن سوی سپیدرود تا آمل نشیمن داشتند دعوت ناصر بپذیرفتند.[۱۳]

در سال ۳۰۱ ناصر با گروه انبوهی از همین پیروان خود بار دیگر به طبرستان تاخته سامانیان را بیرون راند و تا گرگان تصرف نموده به حکمرانی نشست و در باستان چالوس را که از زمان ساسانیان در برابر دیلمان ساخلوگاه بود ویران ساخت.

از همان هنگام بود که گیلان و دیلمان پس از سیصد سال محصوری در جنگل و کوهستان خود راه به میان مسلمانان یافته آزادانه آمد و شد کردند و بسیاری از سرکردگان سپاه ناصر و پسرانش همانها بودند که سپس هرکدام سردار یا پادشاه بزرگی شده لشکرکشی‌ها و کشورگشائی‌ها کردند از قبیل لیلی پسر نعمان و اسفار پسر شیرویه و ماکان پسر کاکی و حسن پسر فیروزان و مردآویج پسر زیار و دیگران.

اما جستان چنانکه نوشتیم از نخست پشیبانی ناصر داشت و به یاری او جنگها با سامانیان کرد. ولی در تاریخ صالحی می‌نگارد میانه او با ناصر جنگ‌هائی روی داد.[۱۴]

از گفته‌های ابن اثیر نیز پیداست که ناصر هنگامی که در دیلمستان درنگ داشته به دعوت دیلمان پرداخت جستان با او راه دشمنی می‌پیمود. مولانا اولیاء اللّه نیز دربارۀ این داستان می‌نویسد:

بعد از مخالفت تمام و حرب که به کرات واقع شد به آخر مصالحه کرد و بدو پیوست و سید ناصر کبیر گوید در این باب شعر:

  وجستان اعطی موائیقه و ایمانه طائعا فی الحفل  
  و انی لامل بدیلمین حروبا کبد رو یوم الجمل  
  و لیس یظن به فی الامو و غیر الوفاء بما قد بذل[۱۵]  

از جستان بیش از این آگاهی نیست و مرگ او به دست برادرش علی بود لیکن سالش معلوم نیست. جستان را دختری بود خراسویه نام که زن محمد مسافر کنگری و مادر سالار مرزبان معروف است. داستان زیرکی و هوشیاری این زن را در گفتار سوم همین کتاب خواهیم نگاشت.

۵- علی پسر وهسودان

داستان علی بس شگفت است. چه از نامش پیداست که اسلام پذیرفته بود و از پیوستن‌اش به خلیفه المقتدر باللّه که از جانب او عامل سپاهیان ری بود معلوم است که برخلاف طریقه پدران خویش هواخواه عباسیان و دشمن علویان بود و گویا به همین جهت برادر خود جستان را بکشت.

زمان این حادثه (کشتن جستان) دانسته نیست ولی علی از سال ۳۰۰ از جانب خلیفه المقتدر در سپاهان «عامل معاون» بود و سه سال در آن شهر نشیمن داشت. و در دیلمستان گویا برادرش خسرو فیروز جانشین او بود. چه ابن اسفندیار در داستان ناصر کبیر و دست یافتن او به طبرستان می‌نویسد:

تا اتفاق افتاد که ناصر کبیر حسن بن قاسم را به گیلان فرستاده فرمود ملوک گیلان را [که] کوه و دشت دارند برای اظهار اطاعت به آمل آورد چنانکه اشارت بود هروسندان ابن تیدا و خسرو فیروز بن جستان[۱۶] و ایشان بن وردراد را با جمله قبایل ایشان بیاورد. و پیش ناصر نبشت که همه به مدد و خدمت تو می‌آیند....

در این عبارت اگرچه ملوک گیلان را می‌گوید ولی از نام خسرو فیروز پیداست که دیلمان نیز مقصود است و او در این وقت در دیلمستان به جای برادرش پادشاهی می‌کرده است.[۱۷]

باری در سال ۳۰۴ در سپاهان غلامعلی احمد بن سیاه نامی را که از جانب خلیفه عامل خراج آن شهر بود به کینه و کیفر دشنامی که به آن غلام داده بود بکشت و چون این خبر به خلیفه رسید سخت برآشفته علی را از کار معزول ساخت و او به کوهستان دیلم برگشت. از این پس خبری از علی نیست تا در سال ۴۰۷ مونس سپهسالار لشکر خلیفه که به جنگ یوسف پسر ابی الساج به آذربایگان آمده بود پس از گرفتن یوسف و هنگام برگشتن به بغداد در ری علی را دوباره (عامل حرب) ری و دماوند و قزوین و ابهر و زنگان ساخته خراج و مالیات این شهرها را نیز به او واگذاشت که خرج خود و کسان و پیروانش بکند.[۱۸]

لیکن علی مدت اندکی این کار را داشت و در همان سال ۳۰۷ یا سال دیگر آن هنگامی که در قزوین[۱۹] درنگ داشت در رختخواب خود به دست محمد پسر مسافر کنکری کشته شد. در تاریخ صالحی می‌نویسد محمد این کار را به کینه و خونخواهی پدر زن خود جستان که علی کشته بود، کرد.

شگفت است که مسعودی در مروج الذهب ابن محمد پسر مسافر را خال علی می‌نویسد. با آنکه علی برادر جستان، و او، چنانکه گفتیم پدر زن محمد بود و از این رو باید گفت جستان هم خواهرزاده و هم پدرزن محمد بوده است و چون محمد چنانکه از نامش معلوم است اسلام پذیرفته بود این مطلب خالی از اشکال نیست.

ولی چون مسعودی هم‌عصر محمد و پسرانش بوده وانگهی دلیل‌های دیگری نیز این گفته او را تأیید می‌نمایند.[۲۰]

باید گفت جستان و علی از یک مادر نبوده‌اند و مادر جستان جز از خواهر محمد بوده. معلوم است که با این ترتیب اشکالی نمی‌ماند.

فیلسوف دانشمند رازی محمد بن زکریا کتابی در طب به نام علی پسر وهسودان تألیف و «الطب الملکی» نام نهاده.[۲۱]

۶- خسرو فیروز پسر وهسودان

چنانکه گفتیم در زمان برادرش علی در دیلمستان جانشینی او داشت و چون علی کشته شد به استقلال پادشاهی یافت. در تاریخ صالحی می‌نویسد وی به خونخواهی علی با محمد پسر مسافر جنگ کرد ولی مغلوب شده او نیز کشته شد.

۷- مهدی پسر خسرو فیروز

در تاریخ صالحی می‌نویسد جانشین پدر خود شده با محمد پسر مسافر جنگ کرد ولی مغلوب شده به اسفار پسر شیرویه دیلمی پناه برد. چون شهرت اسفار و دست یافتن او بر گرگان و طبرستان و ری و قزوین و زنجان در سالهای ۳۱۵ و ۳۱۶ بود از این‌رو باید گفت این حادثه مهدی نیز در سالهای مذکور روی داده.

پایان کار جستان

پس از مهدی آگاهی درستی از جستان نداریم و در تاریخ‌ها دیگر نام پادشاهی از ایشان برده نمی‌شود. معلوم است که اسلام پذیرفتن دیلمان و درآمیختن ایشان با مسلمانان که کانون سیصد ساله آن طایفه را بهم زد اهمیت و شکوه جستانیان را نیز از میان برد. دشمنی میان پادشاهان آن خاندان و برادرکشی و پیدا شدن «کنکریان» در نقطه دیگر دیلمستان که پیوسته بر ویرانی اینان می‌کوشیدند دو جهت دیگری بودند که به برافتادن این خاندان کمک بسیار کردند.

ولی با این همه دلیل‌هائی هست بر اینکه جستانیان تا صد سال دیگر هنوز برپا و باز مختصر فرمانروایی در میان دیلمان داشته‌اند. از جمله ابن اثیر در سال ۴۳۴ می‌نویسد:

طغرل بک پیش پادشاه دیلم فرستاده به طاعت خود خواند و از مال بخواست.

وی فرمان‌پذیری به گردن گرفته مال و خواسته برای طغرل بک فرستاد.

چون نام سالار تارم را پس از این عبارت جداگانه جستان در آن وقت بوده و از اینجا پیداست که خاندان مذکور اقلا تا اواسط قرن پنجم برپا و فرمانروای دیلمستان بوده‌اند. ولی پس از این تاریخ دیگر آگاهی از آن خاندان سراغ نداریم و معلوم نیست کی و چسان از میان رفته‌اند.[۲۲]


  1. معجم البلدان، کلمۀ «واج روذ».
  2. استخری در مسالک الممالک و ابو سعد آوه‌ای در تاریخ ری (چنانکه یاقوت نقل از آن کرده) تصریح کرده‌اند که کرسی دیلمان و تختگاه جستانیان رودبار بود و چون استخری در اوایل قرن چهارم و هم روزگار جستانیان و ابو سعد از مردم نواحی ری وانگهی وزیر مجد الدوله و آشنا به دیلمان و دیلمستان بوده نوشته و هردوی ایشان دارای اعتبار است و اینکه مقدسی می‌نویسد «کرسی دیلمستان بروان نام داشت» چون خود او نیز دیرزمانی در میان دیلمان بوده نتوان نوشته او را نااستوار انگاشت و باید گفت «بروان» نام ناحیه و «رودبار» نام شهر یا برعکس این ترتیب بوده است.
  3. یعنی نام بدین شکل فراوان داشتند ولی درست معلوم نیست چطور تلفظ می‌کردند.
  4. در تاریخ‌های طبرستان هم خبری از والیگری پسر خرداذبه نیست و رفتن مازیار را به بغداد پیش مأمون نیز به‌طور دیگر نوشته‌اند معلوم نیست طبری این خبر را از کجا گرفته.
  5. لازر همان لاریجان کنونی و شیرز از نزدیکی‌های او بوده. گشادن این شهرها ممکن است درست باشد و شاید «لیلی» نامی هم بزرگ یا حکمران اینجاها بوده مسلمانان دستگیرش کرده به غلط یا به دروغ پادشاه دیلم‌اش خوانده‌اند و چون «لیلی» پیش تازیان نام زن است نام او را نیز عوض کرده «ابا لیلی» خوانده‌اند.
  6. طبری، حوادث سال ۲۵۰.
  7. نسخه اصل و یگانه ابن اسفندیار- چون این نسخه شماره صفحه ندارد از این پس هرکجا نام آن ببریم شماره صفحه قید نخواهیم کرد.
  8. نسخه اصل و یگانه ابن اسفندیار و تاریخ طبری حوادث سال ۲۵۲ از نوشته‌های طبری و بلاذری چنین برمی‌آید که این کوکبی که نام او را حسین یا حسن بن احمد نگاشته‌اند خویشتن داعی مستقلی و در دیلمان بیرق دعوت برافراشته بود و جستان و دیلمان به نام او جنگ می‌کردند بلکه طبری خروج او و گشادن قزوین و زنجان را در سال ۲۵۱ (یک سال پیش از پادشاهی یافتن جستان) می‌نگارد بااین‌حال معلوم نیست این نوشته ابن اسفندیار که جستان از داعی کبیر نماینده خواست که قزوین و ری را به نام او بگشاید چه معنی دارد مگر آنکه بگوییم برخلاف نوشته‌های بلاذری و طبری کوکبی نیز از پیروان و بستگان داعی کبیر بوده.
  9. فتوح البلدان، بلاذری، ص ۳۳۲.
  10. باید دانست که هریک از پادشاهان جستانی را «پسر جستان» را «ابن جستان» می‌نامیدند چنانکه همین جستان را نیز «ابن جستان» نوشته‌اند. ولی این خبر در تاریخ طبری بدین عبارت است: «و فیها کانت وقعة بین محمد بن الفضل بن سنان القزوینی و وهسودان بن جستان الدیلمی فهزم محمد بن الفضل وهسودان»، ابن اثیر نیز همین عبارت را از طبری برداشته ولی باید گفت هر دوی این مؤلفان اشتباه کرده‌اند چه وهسودان در سال ۲۵۲ مرده بود. و یا اصل خبر به نام «ابن جستان» بوده طبری از همین کلمه دچار اشتباه شده و پنداشته که مقصود وهسودان است و تصرفی از پیش خود در عبارت کرده با آنکه بیشک مقصود جستان است.
  11. ابن اسفندیار این جنگ را به نام ناصر تنها و ابن اثیر به نام جستان تنها نوشته‌اند ولی بی‌گفتگوست که به همدستی هردو تن بوده.
  12. مروج الذهب، داستان ناصر کبیر.
  13. حوادث سال ۳۰۱.
  14. مسیو دارن معروف در کتابی که به نام الانتخاب البهیه چاپ کرده از این کتاب نقل می‌کند و ما آنچه در اینجا می‌آوریم از همان کتاب دارن است.
  15. نسخه یگانه و خطی تاریخ رویان تألیف مولانا اولیاء اللّه آملی. اما معنی شعرها می‌گوید «جستان میان انجمن با رضایت خود پیمان‌ها داده سوگندها خورده و من امیدوارم که به یاری دیلمان جنگ‌هائی مانند جنگ بدر و جمل بکنم درباره جستان جز این ندارم که به پیمان‌های خود وفا نماید». مولانا این جنگ‌ها را میانه ناصر و جستان پس از دست یافتن ناصر به طبرستان پنداشته ولی این غلط است زیرا جستان پیش از رفتن ناصر به طبرستان یا در سال نخستین رفتن او کشته شده.
  16. خسرو فیروز پسر وهسودان بود ولی چون همه جستانیان را «پسر جستان» می‌خواندند این عبارت نیز از همین جهت است.
  17. نوان گفت که این قضیه پس از کشته شدن علی بوده زیرا کشته شدن علی پس از مرگ ناصر است.
  18. ابن مسکویه در تجارب الامم و ابن اثیر در کامل التواریخ این حادثه را ضمن حوادث سال ۳۰۴ می‌نویسد ولی به تصریح خود ایشان برگماشتن علی به عمل حرب ری و قزوین و دیگر شهرها در سال ۳۰۷ بوده و از این‌رو معلوم است که کشته شدن او نیز در سال دیگر آن بوده است.
  19. مسعودی جای حادثه را ری می‌نویسد ولی قزوین درست است.
  20. باید دانست که ابن مسکویه کشته شدن علی را به دست محمد به این عبارت می‌نویسد: «ثم وئب احمد بن مسافر علی ابن اخیه علی بن وهسودان...» ابن اثیر نیز همین عبارت را نقل کرده. ولی در این عبارت دو غلط آشکار است نخست نام پسر مسافر محمد بوده نه احمد. دوم علی بیشک برادرزاده محمد نبوده درباره این یکی باید گفت که به جای «ابن اخیه» «ابن اخته» درست است و این خود دلیل دیگری است که نوشته مسعودی، که محمد را خال علی می‌نویسد، درست و یقین است.
  21. تاریخ الحکماء قفطی، ترجمه حال محمد بن زکریای رازی دیده شود.
  22. ناصر خسرو در سفرنامه خود که گذشتن خود را از دیلمستان شرح می‌دهد می‌گوید: «و از آنجا رفتم رود آبی بود که آن را شاه‌رود می‌گفتند و باج می‌ستاندند از جهت امیر امیران و او از ملوک دیلمان بود...» در این عبارت نیز می‌توان گفت که مقصود از امیر امیران پادشاه جستانی آن وقت است زیرا پادشاه تارم را پس از این عبارت به شرح و تفصیل یاد کرده است.