شرق/شماره دوم (۱۳۰۹)/شوپنهاور و شمه از آراء و عقاید او
بقلم آقای رشید یاسمی
و شمهٔ از آراء و عقاید او
و جای دیگر گوید «بدقت بعالم نظر کنیم به بینیم آبها با چه شوق و عشقی خود را بگودالها میافکنند قطبنما بسوی شمال روی نیاز میآورد و آهن با چه میلی خود را در آغوش آهنربا میاندازد دو قطب الکتریک با چه شدتی در صدد اتصال بیکدیگرند تشکیل اجسام بلوری با چه دقت و انتظامی صورت میگیرد مایعات و بخارات با چه ترتیبی در پی انضمام و التصاق بیکدیگر هستند و بدن ما چگونه دائما بجانب مرکز خاک مجذوب میشود و آنی این کشش از ما منفک نیست.
پس با ملاحظه این آثار بسهولت میتوان نتیجه گرفت که ان قوهء آگاه و دانائی که در وجود ماهست و ما او را در روشنائی عقل بخوبی تشخیص داده و اراده مینامیم در تمام موجودات بدرجات؟و ضعف موجود است.
در نباتات این اراده باقسام مختلف بروز و ظهور دارد هر نباتی بنحوی خاص «میخواهد» بعضی در پی جای مرطوبند و برخی در جستجوی مکان خشک بعضی جای بلند و بعضی محل پست میخواهند یکی روشنائی میجوید دیگری بآب عشق دارد.
عشقه تکیهگاه میطلبد درخت سنک خارا و دیوار استوار را میشکافد و شاخ و برک خود را آزاد میکند.
چون از نبات بگذریم یعنی اراده مقرون بحساسیت را ترک کرده یکقدم بالا گذاریم اراده مقرون بحس و حرکت ظاهر میشود و حیوان جلوه میکند ظهور فوق العاده آن قوه مجهول باسم شعور حیوانی و عقل انسانی نامیده میشود اعضاء حیوان و انسان و مجازات و قوای طبیعی آنها اشکال مختلفه و هیئآت متنوعهء همان یک قوه مجهولند جهاز هاضمه و دندان و حلقوم اراده غذا و آلاتـ تناسلی ارادهء بقای نسل دماغ اراده ادراک یا اراده مشی دست اراده اخذ هستند که تجسم و تجلی یافتهاند یکچیز بیشتر نیست که برای اجرای خواهش فهمیدن دماغ را ساخته است و برای سایر خواهشهای خود سایر اعضاء را ظاهر کرده است.
| هر لحظه بشکلی بت عیار برآید | هردم بلباس دگران یار برآید | |||||
این اراده با شناخت همهچیز است منشاء هرچیز و مرجع هرچیز است در بدایت حال یعنی در جماد و نبات و حیوان خواهش مبهم و کوری است و چون بانسان میرسد در دماغ او بزیور علم و ادراک آراسته میشود و خود را مییابد لذت و الم انسان در اینحال آگاه میشود که عالم خارج خالی و اشتباهی و حیات المی و رنجی بیش نیست میبیند که برای رهائی از این درد و رنج که نتیجه تقاضاست برطرف میگردد.
در عرصه حیات دو راه بیشتر بنظر نمیرسد با شخص تن بتقاضاهای قوه اراده خود داده هر روز بخواهشی جدید و هردم بارزوئی تازه چنکزده در پیـ آمال بیانتهائی که قوه اراده در نظرش عرض میکند بتکاپو درآید و دائما بر مقدار آلام خود بیفزاید یا اینکه بلطایف الحیل هر وقت بتواند از شعله آن اراده چیزی فرو نشاند و از سورت آن تقاضا لحنی بکاهد تا بکلی آن را خاموش کند و بسکون قطعی برساند.
اینجا درست افکار شوپنهاور با بعضی مذاهب هندوستان تطبیق میکند.
ریشه جمیع مصائب و آفات در خودخواهی است تا زمانی که شخص خود را مرکز حیات نمیداند و موجودات دیگر را تابع خود میشناسد هیچ راحتی صورت نمیبندد چون شخص آگاه شد که خودی هیچ نیست و مرکزیت دادن بخود ناشی از خطا و اشتباه است و جمیع موجودات متکثره یک ریشه بیش ندارند و آن باراده موسوم است. از سعادت دیگران لذت میبرد و از رنج آنان متالم میشود.
بعقیده شوپنهاور الم مثبت و لذت منفی است بعبارة اخری اصل درد و رنج است و شادی و لذت از تخفیف آلام حاصل میگردد جمعی از حکما از قدیم الایام برخلاف این بودهاند لکن هنوز مسئله چنانکه باید حل نشده است و اینجا جای بیان عقاید موافقین و مخالفین نیست آنچه لازم است این است که بهبینیم شوپنهاور این رأی را چگونه با اصل فلسفه خود وفق میدهد یعنی اصل الم بچهنحو با اصل اراده توافق پیدا میکند.
هرچه با ظهور این قوه نهانی ضد است آنرا درد مینامیم و آنچه ویرا در حصول مقصود و نیل منظور یاری میدهد آنرا خرسندی خیر و لذت میگوئیم. و چون لذت و الم تابع قوت و ضعف اراده هستند هرقدر اراده نیرومندتر شود لذت شدیدتر و هرقدر اراده ناتوانتر شود الم ضعیفتر خواهند بود و چون تقاضای آن قوه یعنی اراده حدی ندارد و برفرض که لختی خرسندی حاصل کند دوامی در اینحال نخواهد داشت بزودی از وضع خود سیرشده و طالب لذتی بالاتر خواهد بود پس هر لحظه احتیاجی تازه رخ مینماید و از هر احتیاجی المی جدید ظاهر میگردد. پس اصل خواهش رنج است و از آنجا که زندگی کردن یعنی خواستن پس حیات ذاتا و اصلا رنج و الم است. هرقدر موجود در مراتب وجود بالاتر باشد رنجش بیشتر است هرقدر سلسله اعصاب کاملتر حساسیت نیز شدیدتر و رنج قویتر است و از میان حیوانات انسان و از جمع بنی آدم نوابغ دردمندترند[۱]
«خواهش و کوشش که سرمایه حیات بشرند بعطشی سخت یا باستقائی شدید میمانند بنیان وجود آدمی احتیاج و فقر و رنج است.
چون انسان مظهر کامل اراده است سراپای وجودش احتیاج است حیاتش عبارت از جنک دائمی است جنگی که میداند بمغلوبیت او خاتمه خواهد پذیرفت بتاریخ بشر نظری بیندازید و ریشه وقایع و حوادث را بنگرید آیا جز غم چیزی موجد آنها بوده است از تاریخ وقایع بهتر بتاریخ حقیقی روح بشر یعنی شعر و موسیقی نگاه کنید شاهکار شاعر همان بیان دقیق غم و رنج است[۲]
هر قطعه موسیقی که چاشنی از اندوه و روایت غم ندارد بیمزه و خالی از تأثیر است.
«هفتاد سال است که در این اندیشهام و جز باین نتیجه نرسیدهام که مگس برای آن آفریده شده است که در دام عنکبوت جان بدهد و انسان برای آن آمده است که در رشته غم هلاک شود.»[۳]
مردمان خوش بین فریفته و خوشباورند برای الزام آنها کافی است که آنها را بمراکز مصیبت و منازل درد و رنج و مخازن احتیاج و فقر بهبریم نظری بمریضخانهها و اطاقهای عمل جراحی بمحبس و سیاستگاه بمیدان جنک ببازار خرید و فروش سیاهان بیفکنیم و بهبینیم آیا چنین جهانی قابل سکونت هست؟ حاجت باین زحمات هم نیست بهر کارخانه اروپائی که سرکشی کنیم و اطفال پنجساله و ده ساله را بهبینیم که برای کسب قوت الی چهارده ساعت مشغول کارند هرقدر خوش بین باشیم معتقد میشویم که تنفس در هوای زندگانی باین مقدار زحمت نمیارزد بلکه دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمیارزد خلاصه خلاصه تاریخ و کارنامه بشری این است:
| این جهان بر مثال مرداری است | کرکسان گرد او هزار هزار | |||||
| این مر آن را همی زند مخلب | آن مر این را همی زند منقار | |||||
| آخرالامر جمله برخیزند | وزهمه باز ماند این مردار[۴] | |||||
نبردی دائمی و شکاری همیشگی همه میخواهیم و میکوشیم و نمیدانیم چه میخواهیم و برای چه میخواهیم و بعشق چه دائما میکوشیم و میجنگیم.
چاره
اکنون که ارضاع جهان و سرنوشت آدمی معلوم شد انسان چکند نخست شوپنهاور مثل فردوسی راجع بلذات جزئی و ناپایدار گوید:
| ز شادی که فرجام آن غم بود | خردمند را آز آن کم بود | |||||
و این قطعه را از لردبایرون شاعر معروف انگلیس نقل مینماید که گوید
مسراتی را که در ایام حیات دیدهٔ یکیک بشمار
و روزهائی را که از چنگال غم رها بودهٔ حساب کن
آنگاه بدان که هرچه بودهٔ و هرچه شدهٔ یک چیز از همه بهتر است و و آن نبودن است.[۵]
حال باید دید که برای نبودن چه تدبیر باید کرد؟ ایا خودکشی چاره درد است؟ هرگز؛ زیرا که انتحار اظهار علاقه مفرط است بزندگانی. شخصی که خود را میکشد منکر حیات نیست متنفر از درد و گریزان از رنج است ؟دلبستگی فوق العاده دارد. از حیات خود صرفنظر میکند اما از خواهش حیات دست برنمیدارد از آنجا که خودکشی نشانهٔ خودخواهی است که شخص میخواهد خود را از آلام فارغ کند از این سبب خودکشی منفور عقلا و مردود حکما است و هر شارعی و هر حکیمی در رد و تحریم آن کوشیده است
بعقیده شوپنهاور اراده مرک ندارد تعین و تشخص افراد در معرض تغیر و فناست لکن خواهشی که او را صورت انسانی داده است باقی است[۶]
مرگ عبارت است از تبدیل لباس چنانکه خواب وقفهٔ مختصری است برای تجدید قوی. پس مرک طبیعی یا خودکشی انسان را از بلای حیات و آلام تولد و تعیش در این جهان خلاصی نخواهد بخشید، بلکه چون در ارضای خواهش جانفشانی کرده است اراده او قویترشده و در دوره حیات دیگر بهمان نسبت بیشتر رنج خواهد برد
و محض دفع التزام به تناسخ که مستلزم مفاسد بسیار است طریقه خود را نام دیگر داده و آنرا بجای تناسخ پالن ژنهزی Polingenesie نام کرده است و مثل شیخ شبستری میگوید
تناسخ نیست کاین از روی معنی ظهوراتی است در عین تجلی بعد از اینکه معلوم گردید که خودکشی چاره درد نیست بلکه پایه الام طاقتفرسای آینده است باید دانست که مؤثرترین چارهها معرفت است.
اراده مجهوله که در عناصر و موالید بشدت و ضعف خفته است چون بدریچه مغز انسانی میرسد از خودآگاه میشود و مختار میگردد که از خود بگذرد و خود را انکار کند و در نتیجه ریاضیات و نفسکشیها بکلی آن شعله خواهش را خاموش نماید و فانی شود یا به نیروانه اتصال بیابد، انسانی که باین قسم خواهش را میکشد نه تنها خود را خلاص کرده است بلکه قوائی را که در سلسله علل در جنبوجوش بود تا باو منتهی شد نجات بخشیده است و فی الحقیقه انسان را میتوان منجی موجودات و رهاننده مخلوقات نام داد. انسان هم قربانیدهنده و هم قربانی است.
اگر قبول کنیم که هرچه هست اراده است و اراده کوشش است و هیچ کوشش بخرسندی و راحتی نمیرسد مگر بندرت و هر کوششی که ممنوع و محدود گردد مبدل برنج میگردد پس حیات سرتاسر رنج است و مرک بدن انسان را از الم خلاص نمیکند ناچار باید این نتیجه را هم قبول کرد که برای قلع ماده رنج باید زندگی را محو کرد و برای محو زندگی باید اراده را کشت[۷] و نتیجه قول او باین بیت میرفندرسکی میرسد که گوید:
لا جرم هر خواهشی را خواهشی باشد زپی خواهشی جو کز پی آن خود نباشد خواستن شوپنهاور دین بودائی را موافقترین ادیان با فلسفه خود میداند زیرا که بودا گفته است: «خواهش بقطرهٔ شبنم ماند که لحظه بیش نپاید. چون حبابی که کودکان در کف دست برآورند بیقوام است.
مانند جام سفالین است که چون بگردش دراید در دست حریفان خرد شود مثل ابر پائیز است که لمحهٔ خودنمائی کرده و محو میشود.»
خلاصه هرکس در بعضی مذاهب هندی تحقیق کرده باشد میبیند که شوپنهاور ترجمان مخصوص این مذاهب است.
معنی کلمه نیروانه کاملا معلوم نیست بعضی آن را فنای تام گفتهاند برخی آن را نجات از هواجس نفسانی و آزادی از شهوات دانستهاند در کتب بودائی مسطور است که نیروانه نفی عالم و معلوم و خلو از دانش و فراغ از افکار است.
لکن شوپنهاور کلمه نیروانه را بمعنای فنا و عدم نمیگیرد.
روزی که انسان یگانگی افراد بشر را دریافت و ریشه خودپسندی و شخصیت و انانیت را برآورد خود را همه شناخت و همکاران را در خویش دید خواهش تن خواهش نفس را فرو کشت و فرو نشاند البته نه عالمی و نه معلومی و خواهندهء و نه خواسته باقی نمیماند و صلح و سلام ظهور میکند
آنان که از مقام و مرتبه کنونی بآن حال تفکر میکنند گویند پس از اطفای خورشید اراده چه نوری عالم را روشنائی میدهد و از وجود شخص چه میماند-جوابش این است که از لحاظ شما-هیچ.
اما.برای خود آن شخص دنیای ما با خورشیدها و ستارگان و کهکشانش چیست و چه منزلتی دارد هیچ[۸]
چند سطر از افکار لارشفوکو
اگر ما خود عیب نمیداشتیم از نظاره عیب دیگران چندان لذت نمی بردیم...
اگر ما خویشتنبین نمیبودیم از خویشتنبینی دیگران نمینالیدیم
اینکه ما گمان میکنیم بعضی چیزها محالست بیشتر برای آنست که برای خود عذری آورده باشیم.
بهمان اندازه که آسانست خود را فریبدادن و توجه بدان نکردن بهمان اندازه دشوارست دیگران را فریفتن چنانکه متوجه آن نگردند.
افتخار مردان بزرک را همیشه باید با وسایلی که برای یافتن آن بکار زده اند سنجید..
آنکه گمان میکند بتواند در خود چیزی بیابد که وی را از همهکس بینیاز کند سخت در اشتباه هست اما آنکه گمان میکند که دیگران نتوانند ازو بینیاز گردند در اشتباهی بزرگترست.
ناتوانان نمیتوانند راستکو باشند.
- ↑
هرکه او بیدارتر پر دردتر هرکه او آگاهتر رخ زردتر مولوی - ↑
شیرینترین ترانهها آن ترانه است کز روزگار تلخ حکایت کنی همی ر. ی. - ↑
عنقای مغرب است در این دشت خرمی خاص از برای محنت و رنج است آدمی منسوب بابوفرج - ↑ سنائی
- ↑
اگر خود نزادی خردمند مرد نبودی ورا روز ننک و نبرد ندیدی جهان از بنه به بدی اگر که بدی مرد اگر مه بدی فردوسی - ↑
آب خم و کوزه گر فانی شود آب چشمه تازه و باقی بود مولوی - ↑ بمیر ایدوست پیش از مرک اگر عمر ابد خواهیسنائی
- ↑
چون بصورت آمد آن نور سره شد عدو چون سایههای کنگره کنگره ویران کنید از منجیق تا رود فرق از میان این فریق مولوی