پرش به محتوا

شرق/شماره دوم (۱۳۰۹)/تنبلی

از ویکی‌نبشته

بقلم میر محمد حجازی

تنبلی

تنبلی بمفهوم پرهیز از کوشش و کار مظاهر مختلف دارد چنانچه حتی مردم فعال بعضی بهرگونه اعمال جسمی و مشاق بدنی تن داده ولی از تعقیب هر نوع فکر دراز و فعالیت روحی که فارغ از عمل و حرکت باشد رومیگردانند و بالعکس بسا عقول مکرمه که هیچگاه در نور دیدن صحرای بیکران فکرت باز نمانده و از دشواریها و ناامیدیهای این راه بی‌پایان گره بر ابرو نمیاورند و حال آنکه در کارهای روزانه و در کوچک‌ترین امور عملی و مادی بیچاره و ناتوانند

و اما تنبلهای عادی عموماً از این دو قوه بمقدار ضعیف بهره‌ور بوده و چه‌بسا که یکی از آن دو را نیز فاقد باشند. معهذا بیکاری مطلق میسر نمی‌شود و هیچ‌کس نیست که از هر نوع عمل و فعالیت جسمی و روحی مطلقاً آزاد باشد.

آن درویش بی‌کسب‌وکار را که ما تنبل می‌خوانیم برای فراهم آوردن اندکی آب و نان و پختن و ساختن پاره‌ای پوست و استخوان بیش‌از یک کاسب و طواف تکاپو دارد. مرد قمارباز که تن بزحمت کسب و خدمت نداده جان و مال خود را بر سر هوس فدا می‌کند و به تنبلی و بیعاری موصوف می‌شود از هر عمله و گماشته پرحرفه و شغلی بیشتر کار می‌کند و رنج می‌برد زیرا یک شب تا صبح با مصاحبت دشمنان لابه ناپذیر در شکنجه اضطراب گذراندن و پیوسته در اعماق دل ناله و زاری داشتن و از بخت کور و بی‌شفقت و شعور گشایش خواستن و نازو بی‌مهری دیدن از هزار روز تعب و زحمت کار سخت‌تر است.

آن فلک زدهٔ سست اراده که همواره بیحس و حرکت بگوشه‌ای نشسته و در بحر خیالات محزون فرورفته محتملا بیش‌از یک عالم فکور و مجذوب اندیشه می‌کند.

بدین منطق و برهان، تنها مصداق تنبلی احتراز از هر نوع کار و کوششی است که پسندیده عقل ولی ناملایم طبع و احساسات باشد. سرپیچی از قوانین تندرستی و آداب مرسومه و فرار از تهیه معاش همه ناشی از تنبلی است.

اگر در مزاج و روحیات خود و دیگران کاوش کنیم پیدا می‌شود که هیچ وجودی از این عیب خالی نیست و بسی نامرادیها که وابسته این عیب است

شاهد آنکه یکی از دوستان اداری من که علی الظاهر بشدت فعالیت و عمل آراسته و پیوسته بانجام وظایف شخصی و عمومی و فراگرفتن اطلاعات لازمه خدمت و شغل خویش مشغول است دیشب بشکوه حکایتی می‌کرد که سراپا حاکی از تنبلی و ضعف اراده است. میگفت:

«شما می‌دانید که من وظیفه خود را مرکز فعالیت و عمل قرار دادهـ و از بسط دائره معلومات خود بگرد آن نقطه آنی نمی‌نشینم معهذا بیجا و بغلط هر روز از همکنان دور می‌افتم و عقب می‌مانم…

بگذارید تا خودم عرض کنم! ترقی موقوف بر خدمت‌شناسی و کار نیست.

کشف این معما که در ضمیر روشن بین شما هیچوقت محتاج به تجزیه و حل نبوده چندی پیش نیست که بر من ممکن گشته، اکنون می‌دانم که برای بالا رفتن بر مراتب دروغی و بیشتر پول گرفتن باید با صاحبان نفوذ آمیخت و با نیک و بد جالس گشت، هزارگونه سخن بیهوده و مهوع را باید در گوش جان جای دادهـ احـسنت گفت و هزاران اخلاق و اطوار ناپسند را تحسین کرد و آفرین خواند. باید وسیله انگیخت، تملق گفت، زاریـ کرد، سر راه گرفت، ناسزا شنید، دشنام داد… من از این زندگی گریزانم و از ترقی و پول که چنین بدست بیاید بیزار. بهیچ قیمت از این خوشی آلوده خریدار نیستم.

متأسفانه از معاشرت همقطاران نیز که برای دسته‌بندی و قلاب گرفتن و بر شانه هم بالا رفتن از جملهٔ واجبات است همچنان منزجرم زیرا محور خیال و موضوع صحبتشان ربودن حقوق یکدیگر و بدگوئی از غائبین است، فکر و ذکرشان از این حلقه تنک خارج نمیشود. دلم از حضورشان می‌گیرد و بر اندوهم می‌افزاید بخصوص که می‌دانم تا نگاه از چشمان برگرفتی دوست و دوستی از نظرشان محو می‌شود و آهنک مخالف می‌خواند.

بیکباره با آرزوی ترقی و تعالی وداع گفته صحبت اغیار و لقای بیگانگان را ترک کردم و به تنهائی تن دادم.منتها چون دل من هم مثل سایر دل‌ها برای جان دادن آرزو خلق‌شده و هر تمنائی را که از آن بیرون میکنم بالفور خواهش دیگری در آن منزل می‌گزیند مشتاق گشتم که اگر بخت یاری کند از روزنه‌ای در محفل انس علماء و ادبا یعنی برگزیدگان و خوبان جهان بنگرم و پیامهای آسمانی را از دهان آنان بگوش بشنوم و بمشاهده دریابم که روی زمین همین برای جدال و غوغای آدمیان بر سر موهوم و بازیچه نیست فرشتگان نیز بصورت ما هستند و در این صحنه تاریک کشمکش و خونریزی اگر گوش و هوش باشد:جز غریو ستمکار و نالهٔ ستمدیده؛ سروش ملکوتی و ندای صلح و عافیت هم شنیده می‌شود و اگر آئینه دل‌پاک باشد نیز می‌توان در پرتو حقیقت زیبائیها و صفای این محبس دنیا را دریافت،

با خود می‌گفتم ایا انجمنی جان فزاتر و صحبتی دلنشین‌تر از مجمع و گفت‌وشنود علما و ادبا ممکن می‌شود؟ این کروبیان بظاهر انسان، برای پرورش جان ستبر و بی‌ادب ما بر زمین نازل گشته‌اند، والا آبخورشان عالم علوی است و تفریح‌گاهشان فلک‌گردان. از حقایق جاودانی زنده‌اند و به بذل و بخشش نیکی و دستگیری خوشدل!

آویختگی ایشان بمن و مائی نیست و بر اسباب سست این جهان تکیه نمی‌کنند وقتی چون ستارگان گرد هم جمع می‌شوند هریک کم‌وبیش از گوشه ای خرمن نوری آورده بر دیگران میافشاند. تلاقی انوار بقوت روشنائی می‌افزاید و هرگز باعث تصادم و تنازع نمیگرد-عین جلوه‌اند و از خودنمائی و تکبر بینیاز، نفس حقیقت و راستیند و از دروغ و کژی بر حذر؟

چه روزکار خوشی دارند و در مالک هستی چه فریضهٔ مجلل و شایانی بر دوش گرفته‌اند.

بخدا شکوه کردم که اگر ذرات وجود مرا نیز از جنس آن موجودات ترکیب کرده بودی چه عیب داشت! گناه من پیش از موجودات چه بوده که گلم را از مفردات حرص و حسادت، رقابت و عناد، دروغ و گزاف ورزیدی و برای استخدام دولتم آراستی تا پیوسته از عمل خود در عذاب و از معاشرینم در ننک و شکنجه باشم؟

گویا در موقع خلوت و مناسب، دست حاجت برآوردم، استغاثه‌ام مستجاب گشته بیک وسیله غیر منتظری یکشب در محضر دانشمندان یار یافتم و با معشوقان خیالی جلیس شدم. دلم از شادی می‌طپید، هرچه نیرو و قوت در اعضا داشتم بچشم و گوش بعاریت سپردم و بیحرکت نشستم.

خدا کند که خواب پریشان و رؤیای کاذب بوده باشد ولی از بدبختی آنچه در خاطرم نقش بسته این است:

دیدم برحسب مراسم عادی هرکس که از در می‌رسید مثل آنکه استادی نهانی یکدور دستهٔ چرخ جوراب‌بافی را کردانده باشد سرها دایره‌وار پائین و بالا میرفت ولی نگاه‌ها سرد یا محجوب و بزیر افکنده بود. اغلب چون خود را در تحت فشار دقت دیگران تصور مینموند ناراحت شده در جای خود می‌لولیدند. چائی با تعارفات معمولی صرف شد. برای شکستن سکوت، اشخاص مجاور آهسته بنای صحبت گذاشتند. پس از اندکی به بهانه صرف ماکولات، جفت‌ها طاق‌شده هرکس یار موافقی می‌جست و در کنارش می‌نشست.

آنکه نزدیک من بود گفت:غایبانه خدمت شما ارادت داشتم و از این حسن اتفاق خیلی خوشوقتم. شنیده‌ام کتابی نوشته‌اید نمیدانم درچه خصوص است مطالعات بنده فرصت اینکارها را نمی‌دهد، البته ضرر کرده‌اید کسی کتاب نمی‌خواند اینروزها فایده را صاحبان رستوران و سینما می‌برند باید باین نوع کارها دست زد.

ضمناً پرسید:آن آقا کی است؟

گفتم نمی‌شناسم. گفت گویا آقای فلان است که ادعا دارد سه رشته علم را عمقا تحصیل کرده و دیپلم گرفته باید خیلی احمق باشد. گرچه حق با او است مردم خر را باید سوار شد…

صدائی از همه رساتر با مقدمهٔ خنده‌ای بلند برخاست که آیا امروز مقالهٔ فلان را در روزنامه خوانده‌اید؟ راستی که از این مضحکتر نمی‌شود این بیچاره مثل اصحاب کهف تازه بیدار شده و باهمان سبک و خیالات قدیم می‌خواهد چیز بنویسد و ابراز حیات کند، راستی که مضحک است باید بخوانید.

قاه‌قاه خنده فضا را پرکرد بعضی از یکدیگر می‌پرسیدند:که مقاله نوشته؟ این آدم کی است؟ بعضی می‌گفتند:

به، باز حالا نوشسش چیزی است باید با این شخص یک ساعت بود تا دانست چه بی‌سواد و ابلهی است.

سخنور دنیال خطابه را گرفته گفت بیچاره پس از سی‌سال رخوت و سکوت خیالات و افکار کهنه و پوچ خودش را با لغات مهجوره عربی و فارسی بهم یافته و اظهار فضل کرده لکن از سر تا ته مقاله هیچ معنی ندارد، خوب است قدیمیها دیگر بهوس خودنمائی نباشند بزعم بنده باید جلو این ادبیات پوسیده را گرفت زیرا اذهان جوانان را خراب می‌کند و باز برمیگردیم بادبیات دره نادری. اما غریب‌تر آنکه وزارت معارف هم گول این عبارات میان خالیرا خورده و آقا را با دویست تومان استخدام کرده‌اند!

یکی از حرفا رگهای گردنش را راست‌شده رنگش برافروخته گفت البته نظر جنابعالی از حیث اینکه فهم مطالب و نوشتجات آقای فلان که درست بنده اند خالی از اشکال نیست و سواد می‌خواهد کاملاً صحیح است لیکن منکر دانش و فضل هم نباید بود اگر امروز دره نادری مهجور است بعلت آنستکه باسواد و دانشمند هم دیگر یافت نمی‌شود. زمان فضل و هنر سپری شده…

شوری برپا شد، موافقین و مخالفین از هر طرف شواهد و بینات خود را کاه آلوده به تمسخر می‌آورند. ولی هرقدر بر توسعه دلائل و استحکام منطق و برهان می‌افزود دستهٔ مخالف در اعتقاد خود راسخ‌تر می‌شد. بحمد اللّه مباحثه به مضاربه نکشید و چون شعله‌ای که بمنتهای بلندی رسیده باشد از غلیان بازنشست.

حضار برخاسته در اطراف بگردش پرداخته و در هر گوشه‌ای اجتماعی ساختند خود را بکنار جمعیتی رسانده شنیدم یکی گفت:

کتاب تاریخ فلان تألیف مسیر فلان از شاهکارهای دنیا است تاکنون کسی باین جمعی و روشنی و شیوائی سخن نگفته، من آنرا به زبان خوانده‌ام و باز هوس خواندن دارم.

دیگری گفت. بلی همین‌طور است بسیار کتاب خوبی است دو سال قبل که در فرنگستان بودم مؤلف یکجلد از آنرا برای من فرستاد گفتم خوب کتابی است.

گفتند این کتاب تازه امسال بطبع رسیده! گفت آن نسخه خطی بود که مؤلف برای اظهارنظر نزد من فرستاده بود.

در جای دیگر صحبت از عده کتابی بود که هرکس خوانده یکی گفت بنده شرمنده شما هفده هزار مجلد کتاب خوانده‌ام مجادله درگرفت که برادر اگر روزی یک کتاب هم خوانده باشی این عده کتاب نخوانده‌ای!..

در مجمع دیگری بحث بود که عمر بن حمزه شاعر شهیر عرب از بنی سلمه بود یا بنی ظاهر و در ۷۶ هجری ببغداد رسیده یا در ۷۷

یکی گفت عزیزم تو ملتفت نیستی، جواب رسید که حواست پرت است ادعا شد که نمی‌فهمی..

در مجمع دیگری مناقشه بر سر این بود که فلانی هیچ سواد ندارد و هر چه می‌نویسد خوشه‌چینی حاصل دیگران است بعضی می‌گفتند البته از ادبا نیست ولی اینقدر هم نباید بیسواد باشد، یکی قسم می‌خورد که دیده است ثواب را با صاد نوشته دیگر از این بلاهت و حماقت بالاتر چه می‌شود؟

خلاصه، چه عرض کنم آخرین بنای امیدم در این زندگی مثل دود بر باد رفت سر خود را گرفته از محفل ادبا فرار کردم. و اینک جز مردن یا در بیغوله منزوی شدن راه نجاتی نمی‌بینم. چه باید کرد عیب حساسیت این است!

گفتم اگر جسارت نباشد این عیب از تنبلی است زیرا بجای آنکه مطابق دستور عقل ولو برخلاف رغبت به تهیهٔ وسایل مادی پرداخته باشید از تنبلی بر بالهای خیال سوارشده و بر آسمان پرواز فرموده‌اید ولی باید بدانید که خیال‌سواری دوام ندارد و شخص هر اندازه خیال دوان ماهری باشد سخت‌تر بزمین میخورد