شرح حال رجال ایران/امیراصلانخان قرخلوی افشار
امیر اصلان امیر اصلان خان قرخلوی افشار عمهزاده نادر شاه و یکی از سرداران معتبر سپاه او بوده و نادر شاه پس از کشته شدن برادرش ابراهیم خان در سال ۱۲۵۲ هـ.ق. در جنگ با لزگیها امیر اصلانخان عمهزاده خود را بجای او تعیین نمود و او تا سال ۱۱۶۱ هـ.ق. حکمران آذربایجان و قفقاز بود. پس از اینکه علیقلی خان پسر ابراهیم خان بنام علیشاه و عادلشاه جانشین عموی خود نادر شاه گردید و در مشهد بسلطنت جلوس کرد ابراهیم برادر کهتر خود را بحکومت اصفهان که باصطلاح آن زمان حکومت عراق میگفتند منصوب نمود. ابراهیم خان پس از ورود بمقر حکمرانی خود، بنا بر بعضی بواعث از علیشاه متوهم بود چون در نظر داشت که با برادر خود علیشاه مخالفت و بلکه مخاصمت را آغاز نماید سپاهیان و عده ای از امراء لشکر سایر ولایات را بعناوین مختلف بطرف خود جلب نمود از آنجمله با امیر اصلان خان سردار آذربایجان از در ملاطفت در آمده او را نیز با خود موافق و یک جهت ساخت و یکباره بهمدستی او پرده از روی کار برداشت و با علیشاه داخل در نبرد گردید. ابراهیم خان وقتیکه از طرف امیر اصلان کاملا مطمئن خاطر شد لشکری از اصفهان برای گرفتن کرمانشاه فرستاد پس از تسخیر کرمانشاه و دستگیری امیر خان عرب میش مست والی آنجا علیشاه از این خبر هراسناک شده از مازندران قصد تنبیه برادر خود نمود در جنگی که در زنجان بین دو برادر روی داد علیشاه سخت شکست خورده فراراً به تهران وارد و چند روز بعد دستگیر شد و از هر دو چشم کور گردید. البته فتح ابراهیم خان و شکست علیشاه بیشتر بواسطه کمک و کوشش و مساعی امیر اصلانخان و ابراز شجاعت سپاه او بود امیر اصلانخان پس از انجام کار علیشاه با جمعیت خود روانه تبریز و ابراهیم خان روانه همدان شد و چون امیر اصلانخان را در این مدت اقتدار کامل بهمرسیده بود ابراهیم خان بفکر دفع او نیز افتاده از همدان حرکت کرد و در حوالی مراغه با امیر اصلانخان جنگ نموده او را مغلوب ساخت و امیر اصلانخان براهنمائی کاظم خان قراجه داغی خود را بکوهستانات قراجه داغ کشیده در آن جا کاظم خان او را به بهانهای دستگیر نمود و به نزد ابراهیم خان آورد ابراهیم خان او را با سارو خان برادرش بقتل رسانید. بازن طبیب مخصوص نادر شاه که پس از کشته شدنش همان سمت را در سلطنت عادلشاه نیز دارا بود راجع باین جریان در نامههای خود چنین شرح میدهد: «ابراهیم میرزا که غالب شده بود بشاهی رسید امیر اصلانخان والی تبریز که لشکر به کمک او آورده بود منتظر اعلام سلطنت نشد و بیدرنگ با سربازان خود به محل حکومت خود عزیمت نمود و قبل از حرکت خود حتی از ابراهیم میرزا کسب اجازه مرخصی هم نکرد این عمل او را مورد سوءظن قرار داد و بعدها مسلم شد که بدگمانی نسبت باو بی اساس نبود... هنوز اردوی ابراهیم شاه در حوالی اصفهان بود که بناگهان والی تبریز بشورید، این والی سرکش که در عصر طهماسب قلیخان (نادر شاه) فرماندهی لشکر را داشت چنان عنوان و شهرتی کسب کرده بود که یکی از قابلترین و رشیدترین سرداران او بشمار میرفت چون خود را بر سر سپاهی عظیم میدید چنان میپنداشت که یک شاهزاده جوان و بیتجربه که غلبه یافتن بر برادرش را مدیون او است نمیتواند او را بزیر فرمان خود در آورد ابراهیم شاه از تهدید و شهرت دشمن خود اندیشه نکرد و بیچاره نشد نخست از وفاداری سربازان خود اطمینان حاصل کرد آنگاه طریقه متزلزل کردن سربازان مدعی را دریافت همینکه تدبیرهای لازم اتخاذ گردید عزیمت نمود و در نزدیکی تبریز بملاقات سرکشان شتافت امیر اصلانخان را نیز همان تقدیر بود که عادلشاه بدبخت. پس از چند زد و خورد مختصر و سبک سربازانش او را ترک کردند دیگر تهور و شجاعت و مردانگی او را فایدهای نبخشید ناچار فرار اختیار کرد و بیکی از دوستان خود پناه برد اما دوست او نیز از ترس آنکه مبادا همدست او بشمار رود شبانه صاحب منصبان پادشاه را آگاه گردانید هنوز صبح نشده بود که سپاهیان رسیدند و او را گرفتار کردند و بهمراه برادر و پسرش به تبریز بردند پادشاه پس از خاتمه جنگ بدان شهر داخل شده بود چون اسیر را به نزدیک او حاضر ساختند از او پرسید: چرا خیانت کردی؟ و بچه امید بشورش دست زدی که آن را جز جنایت نام نتوان داد؟ و خود را به خطری چنین چرا انداختی؟) آن زندانی دلیر و متکبر تنزل باسترحام از زیردست نکرد و با آنکه بزنجیر بسته شده بود با چنان تهور و دلیری پاسخ داد که گفتی آزاد است و اسلحه بدست در برابر دشمن ایستاده است و نیز از ناسزا گفتن دریغ ننمود پادشاه سخت غضبناک شد و فرمان به خفه کردن او داد فرمان در همان لحظه بموقع اجراء گذاشته شد.