پرش به محتوا

شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/گفتار اندر زادن زال زر و افگندن سام او را بر کوه البرز

از ویکی‌نبشته
شاهنامه از فردوسی
تصحیح ترنر ماکان

گفتار اندر زادن زال زر و افگندن سام او را بر کوه البرز

گفتار اندر زادن زال زر و افگندن سام او را بر کوه البرز

  کنون پر شگفتی یکی داستان به پیوندم از گفتهٔ باستان  
  که کن که مر سام را روزگار چه بازی نمود ای پسر گوشدار  
  نبود ایچ فرزند مر سام را دلش بود جویا دل آرام را  
  نگاری بد اندر شبستان اوی ز گلبرگ رخ داشت وز مشک موی  
  ازان ماهش امید فرزند بود که خورشید چهره برومند بود  
  ز سام نریمان هم او بار داشت ز بار گران تنش آزار داشت  
  ز مادر جدا شد دران چند روز نگاری چو خورشید گیتی فروز  
  بچهره نکو بود بر سان شید ولیکن همه موی بودش سپید  
  پسر چون ز مادر بدینگونه زاد نکردند یک هفته بر سام یاد  
  شبستان آن نامور پهلوان همه پیش آن خُرد کودک نوان  
  کسی سام یل را نیارست گفت که فرزند پیر آمد از پاک جفت  
  یکی دایه بودش بکردار شیر بر پهلوانان اندر آمد دلیر  
  مر او را بفرزند بر مژده داد زبان برکشاد آفرین کرد یاد  
  که بر سام یل روز فرخنده باد دل بدسگالان او کنده باد  
  بداد انچه ز ایزد همی خواستی همی جان بدین خواهش آراستی  
  ترا در پس پرده ای نامجوی یکی پاک پور آمد از ماه روی  
  پکی پهلوان بچهٔ شیر دل نماید بدین کودکی چیر دل  
  تنش همچو سیم و برخ چون بهشت برو بر نه بینی یک اندام زشت  
  ز آهو همان کش سپید است موی چنین بود بخش تو ای نامجوی  
  بدین بخششت کرد باید پسند مکن جانت نسپاس و دل را نژند  
  فرود آمد از تخت سام سوار بپرده درآمد سوی نوبهار  
  یکی پیر سر پور پر مایه دید که چون او ندید و نه از کس شیند  
  همه موی اندام او همچو برف ولیکن برخ سرخ بود و شگرف  
  چو فرزند را دید موی سپید به بود از جهان یکسره ناامید  
  بترسید سخت از پی سرزنش شد از راه دانش بدیگر منش  
  سوی آسمان سر برآورد راست ز دادار آنگاه فریاد خواست  
  که ای برتر از کژی و کاستی بهی زان فزاید که تو خواستی  
  اگر من گناهی گران کرده‌ام و گر کیش آهرمن آورده‌ام  
  بپوزش مگر کردگار جهان بمن بر به بخشاید اندر نهان  
  به پیپد همی تیره جانم ز شرم بجوشد همی در تنم خون گرم  
  ازین بچه چون بچهٔ اهرمن سیه چشم و مویش بسان سمن  
  چو آیند و پرسند گردن کشان به بینند این بچهٔ بد نشان  
  چه گویم که این بچٔه دیو کیست پلنگ دو رنگ است یا خود پریست  
  بخندند بر من مهان جهان ازین بچه در آشکار و نهان  
  ازیں ننگ بگذارم ایران زمین نخوانم برین بوم و بر آفرین  
  بگفت این بخشم و بتابید روی همی کرد با بخت خود گفت و گوی  
  بفرمود پس تاش برداشتند ازان بوم و بر دور بگذاشتند  
  یکی کوه بد نامش البرز کوه بخورشید نزدیک و دور از گروه  
  بدانجای سیمرغ را لانه بود که آن خانه از خلق بیگانه بود  
  نهادند بر کوه و گشتند باز بر آمد برین روزگاری دراز  
  چنان پهلوان زادهٔ بیگناه ندانست رنگ سپید و سیاه  
  پدر مهر ببرید و بفگند خوار جفا کرد بر کودک شیر خوار  
  یکی داستان زد برین نره شیر کجا کرده بد بچه از شیر سیر  
  که گر من ترا خون دل دادمی سپاس ایچ بر سرت ننهادمی  
  که تو خود مرا زنده همچون دلی دلم بگسلد گر ز من بگسلی  
  دد و دام بر بچه از آدمی بسی مهربان تر بروی زمی  
  همان خرد کودک بدان جایگاه شب و روز افتاده بد بی پناه  
  زمانی سر انگشت را می‌مکید زمانی خروشیدنی می‌کشید  
  چو سیمرغ را بچه شد گرسنه بپرواز بر شد بلند از بنه  
  یکی شیرخواره خروشنده دید زمین را چو دریای جوشنده دید  
  ز خاراش گهواره و دایه خاک تن از جامه دور و لب از شیر پاک  
  بگرد اندرش تیره خاک نژند بسر برش خورشید گشته بلند  
  پلنگش بدی کاشکی مام و باب مگر سایهٔ یافتی ز آفتاب  
  فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ بزد بر گرفتش ازان گرم سنگ  
  یبردش دمان تا بالبرز کوه که بودش درانجا کنام گروه  
  سوی بچگان برد تا بشکرند بدان نالهٔ زار او ننگرند  
  به بخشود یزدان نیکی دهش یکی بودنی داشت اندر بوش  
  خداوند مهری بسیمرغ داد نکرد او بخوردن ازان بچه یاد  
  کسی را که یزدان نگهدار شد چه شد گر برِ دیگری خوار شد  
  بسیمرغ آمد صدای پدید که ای مرغ فرخندهٔ پاک دید  
  نگهدار این کودک شیرخوار کزین تخم مردی درآید ببار  
  ز پشتش جهان پهلوان و ردان بیایند مانند شیر ژیان  
  سپردیم او را درین کوهسار به بین تا چه پیش آورد روزگار  
  نگه کرد سیمرغ با بچگان بران خود خون از دو دیده چکان  
  شگفتی برو بر فگندند مهر بماندند خیره بدان خوب چهر  
  ری که نازکتر آن برگزید که بی شیر مهمان همی خون سزید  
  بدین گونه تا روزگاری دراز برآمد که بُد کودک آنجا براز  
  چو آن کودک خرد پرمایه گشت بران کوه بر کاروانها گذشت  
  یکی مرد شد چون یک آزاد سرو برش کوه سیمین میانش چو غرو  
  نشانش پراگنده شد در جهان بد و نیک هرگز نماند نهان  
  بسام نریمان رسید آگهی ازان نیک پی پور با فرّهی