شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/نامهٔ زال بسام دربارهٔ شیفتگی خود بر رودابه
ظاهر
نامهٔ زال بسام درباره شیفتگی خود بر رودابه
| یکی نامه فرمود نزدیک سام | سراسر نوید و درود و خرام | |||||
| بخط از نخست آفرین گسترید | بدان دادگر کافرین آفرید | |||||
| ازویست شادی وزویست زور | خداوند کیوان و ناهید و هور | |||||
| خداوند هست و خداوند نیست | همه بندگانیم و ایزد یکیست | |||||
| ازو باد بر سام نیرم درود | خداوند شمشیر و گوپال و خود | |||||
| که گیتی بشست او به تیغ از بدان | فرورندهٔ اختر بخردان | |||||
| چمانندهٔ دیز هنگام گرد | چرانندهٔ کرگس اندر نبرد | |||||
| فزایندهٔ باد آوردگاه | فشانندهٔ خون ز ابر سیاه | |||||
| گرایندهٔ تاج و زرّین کمر | نشانندهٔ شاه بر تخت زر | |||||
| بمردی هنر در هنر ساخته | سرش از هنرها بر افراخته | |||||
| چو سام نریمان گه کارزار | بمردی نه هست و نباشد سوار | |||||
| من او را بسان یکی بندهام | بمهرش روان و دل آگندهام | |||||
| ز مادر بزادم بد انسان که دید | ز گردون بمن بر ستمها رسید | |||||
| پدر بود در نازِ خز و پرند | مرا برده سیمرغ در کوه هند | |||||
| مرا خورد خون بود برجای شیر | در آن آشیانه بسان اسیر | |||||
| امیدم بسیمرغ مانده مدام | دلی مستمند و رخ زرد فام | |||||
| نیازم بدو کو شکار آورد | ابا بچهام در شمار آورد | |||||
| همی پوست از باد بر من بسوخت | زمان تا زمان خال چشمم یدوخت | |||||
| همی خواندندی مرا پور سام | به اورنگ بد سام و من در کنام | |||||
| چو یزدان چنین راند اندر بوش | برین گونه پیش آوریدم روش | |||||
| کس از داد یزدان نیابد گریغ | اگر چه بپرد بر آید به میغ | |||||
| سنان گر بدندان بخاید دلیر | بدرّد ز آواز او چرم شیر | |||||
| گرفتار فرمان یزدان بود | و گر چند دندانش سندان بود | |||||
| یکی کار پیش آمدم دل شکن | که نتوان نمودنش بر انجمن | |||||
| پدر گر دلیر است و نر اژدهاست | اگر بشنود راز کهتر رواست | |||||
| من از دخت مهراب گریان شدم | چو بر آتش تیز بریان شدم | |||||
| ستاره شب تیره یار منست | من آنم که دریا کنار منست | |||||
| برنجی رسیدستم از خویشتن | که بر من بگرید همه انجمن | |||||
| اگر چه دلم دید چندین ستم | نخواهم زدن جز بفرمانت دم | |||||
| چه فرماید اکنون جهان پهلوان | کشایم ازین رنج و سختی میان | |||||
| سپهبد شنید انچه موبد بگفت | که گوهر کشاده کند از نهفت | |||||
| ز پیمان نگردد سپهبد بدر | بدین کار دستور باشد مگر | |||||
| که من دخت مهرابرا جفت خویش | کنم راستی را باآئین و کیش | |||||
| پدر یاد دارد که چون مر مرا | بدو باز داد ایزد داورا | |||||
| به پیمان چنین گفت پیش گروه | چو باز آوریدم ز البرز کوه | |||||
| که هیچ آرزو بر دلت نگسلم | کنون اندر این است بسته دلم | |||||
| سواری بکردار آذرگشسپ | ز کابل سوی سام شد بر دو اسپ | |||||
| بفرمود و گفت ار بماند یکی | نباید ترا دم زدن اندکی | |||||
| بدیگر سبک اندر آی و برو | بدینسان همی تاز تا پیش گو | |||||
| فرستاده از پیش او باد گشت | بزیر اندرش جرمه پولاد گشت | |||||
| چو نزدیکی گرگساران رسید | یکایک ز دورش سپهبد بدید | |||||
| همی گشت گرد یکی کوهسار | چماننده بور و رمنده شکار | |||||
| چنین گفته با غم گساران خویش | بدان کار دیده سواران خویش | |||||
| که آمد سواری دمان کابلی | همان جرمه زیر اندرش زابلی | |||||
| فرستادهٔ زال باشد درست | ازو آگهی جُست باید نخست | |||||
| ز دستان و ایران و از شهریار | همی کرد باید سخن خواستار | |||||
| هم اندر زمان پیش او شد سوار | بدست اندرون نامهٔ نامدار | |||||
| فرود آمد و خاک را بوسه داد | بسی از جهان آفرین کرد یاد | |||||
| بپرسید و بستد ازو نامه سام | فرستاده گفت انچه بودش پیام | |||||
| سپهدار بکشاد ازان نامه بند | فرود آمد از تیغ کوه بلند | |||||
| سخنهای دستان یکایک بخواند | بپژمرد و بر جای خامش بماند | |||||
| پسندش نیامد چنان آرزوی | دگرگونه بایستش او را بخوی | |||||
| چنین داد پاسخ که آمد پدید | سخن هر چه از گوهر او سزید | |||||
| چو مرغ ژیان باشد آموزگار | چنین کام دل جوید از روزگار | |||||
| ز نخچیر کامد سوی خانه باز | بدلش اندر اندیشه آمد دراز | |||||
| همی گفت اگر گویم این نیست رای | مکن داوری سوی دانش گرای | |||||
| بر داد گر نیز و بر انجمن | نباشد پسندیده پیمان شکن | |||||
| و گر گویم آری و کامت رواست | بپرداز دل را بدانچت هواست | |||||
| ازین مرغ پرورده زان دیوزاد | چه گونه بزاید چه باشد نژاد | |||||
| سرش گشت از اندیشهٔ دل گران | بخفت و نه آسوده گشت اندران | |||||
| سخن هر چه بربنده دشوارتر | دلش خسته تر زان و تن زار تو | |||||
| کشنده تر آن باشد اندر نهان | که فرمان دهد کردگار جهان | |||||