پرش به محتوا

شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/نامهٔ زال بسام دربارهٔ شیفتگی خود بر رودابه

از ویکی‌نبشته

نامهٔ زال بسام درباره شیفتگی خود بر رودابه

  یکی نامه فرمود نزدیک سام سراسر نوید و درود و خرام  
  بخط از نخست آفرین گسترید بدان دادگر کافرین آفرید  
  ازویست شادی وزویست زور خداوند کیوان و ناهید و هور  
  خداوند هست و خداوند نیست همه بندگانیم و ایزد یکیست  
  ازو باد بر سام نیرم درود خداوند شمشیر و گوپال و خود  
  که گیتی بشست او به تیغ از بدان فرورندهٔ اختر بخردان  
  چمانندهٔ دیز هنگام گرد چرانندهٔ کرگس اندر نبرد  
  فزایندهٔ باد آوردگاه فشانندهٔ خون ز ابر سیاه  
  گرایندهٔ تاج و زرّین کمر نشانندهٔ شاه بر تخت زر  
  بمردی هنر در هنر ساخته سرش از هنرها بر افراخته  
  چو سام نریمان گه کارزار بمردی نه هست و نباشد سوار  
  من او را بسان یکی بنده‌ام بمهرش روان و دل آگنده‌ام  
  ز مادر بزادم بد انسان که دید ز گردون بمن بر ستمها رسید  
  پدر بود در نازِ خز و پرند مرا برده سیمرغ در کوه هند  
  مرا خورد خون بود برجای شیر در آن آشیانه بسان اسیر  
  امیدم بسیمرغ مانده مدام دلی مستمند و رخ زرد فام  
  نیازم بدو کو شکار آورد ابا بچه‌ام در شمار آورد  
  همی پوست از باد بر من بسوخت زمان تا زمان خال چشمم یدوخت  
  همی خواندندی مرا پور سام به اورنگ بد سام و من در کنام  
  چو یزدان چنین راند اندر بوش برین گونه پیش آوریدم روش  
  کس از داد یزدان نیابد گریغ اگر چه بپرد بر آید به میغ  
  سنان گر بدندان بخاید دلیر بدرّد ز آواز او چرم شیر  
  گرفتار فرمان یزدان بود و گر چند دندانش سندان بود  
  یکی کار پیش آمدم دل شکن که نتوان نمودنش بر انجمن  
  پدر گر دلیر است و نر اژدهاست اگر بشنود راز کهتر رواست  
  من از دخت مهراب گریان شدم چو بر آتش تیز بریان شدم  
  ستاره شب تیره یار منست من آنم که دریا کنار منست  
  برنجی رسیدستم از خویشتن که بر من بگرید همه انجمن  
  اگر چه دلم دید چندین ستم نخواهم زدن جز بفرمانت دم  
  چه فرماید اکنون جهان پهلوان کشایم ازین رنج و سختی میان  
  سپهبد شنید انچه موبد بگفت که گوهر کشاده کند از نهفت  
  ز پیمان نگردد سپهبد بدر بدین کار دستور باشد مگر  
  که من دخت مهرابرا جفت خویش کنم راستی را باآئین و کیش  
  پدر یاد دارد که چون مر مرا بدو باز داد ایزد داورا  
  به پیمان چنین گفت پیش گروه چو باز آوریدم ز البرز کوه  
  که هیچ آرزو بر دلت نگسلم کنون اندر این است بسته دلم  
  سواری بکردار آذرگشسپ ز کابل سوی سام شد بر دو اسپ  
  بفرمود و گفت ار بماند یکی نباید ترا دم زدن اندکی  
  بدیگر سبک اندر آی و برو بدینسان همی تاز تا پیش گو  
  فرستاده از پیش او باد گشت بزیر اندرش جرمه پولاد گشت  
  چو نزدیکی گرگساران رسید یکایک ز دورش سپهبد بدید  
  همی گشت گرد یکی کوهسار چماننده بور و رمنده شکار  
  چنین گفته با غم گساران خویش بدان کار دیده سواران خویش  
  که آمد سواری دمان کابلی همان جرمه زیر اندرش زابلی  
  فرستادهٔ زال باشد درست ازو آگهی جُست باید نخست  
  ز دستان و ایران و از شهریار همی کرد باید سخن خواستار  
  هم اندر زمان پیش او شد سوار بدست اندرون نامهٔ نامدار  
  فرود آمد و خاک را بوسه داد بسی از جهان آفرین کرد یاد  
  بپرسید و بستد ازو نامه سام فرستاده گفت انچه بودش پیام  
  سپهدار بکشاد ازان نامه بند فرود آمد از تیغ کوه بلند  
  سخنهای دستان یکایک بخواند بپژمرد و بر جای خامش بماند  
  پسندش نیامد چنان آرزوی دگرگونه بایستش او را بخوی  
  چنین داد پاسخ که آمد پدید سخن هر چه از گوهر او سزید  
  چو مرغ ژیان باشد آموزگار چنین کام دل جوید از روزگار  
  ز نخچیر کامد سوی خانه باز بدلش اندر اندیشه آمد دراز  
  همی گفت اگر گویم این نیست رای مکن داوری سوی دانش گرای  
  بر داد گر نیز و بر انجمن نباشد پسندیده پیمان شکن  
  و گر گویم آری و کامت رواست بپرداز دل را بدانچت هواست  
  ازین مرغ پرورده زان دیوزاد چه گونه بزاید چه باشد نژاد  
  سرش گشت از اندیشهٔ دل گران بخفت و نه آسوده گشت اندران  
  سخن هر چه بربنده دشوارتر دلش خسته تر زان و تن زار تو  
  کشنده تر آن باشد اندر نهان که فرمان دهد کردگار جهان