شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/شیفته شدن رودابه بر زال و رای زدنش با کنیزکان
ظاهر
شیفته شدن رودابه بر زال و رای زدنش با کنیزکان
| چنان بد که مهراب روزی پکاه | برفت و بیامد ازان بارگاه | |||||
| ستایش همی کرد با خود بزال | ز مردی و گردی و از فر و یال | |||||
| گذر کرد سوی شبستان خویش | دو خورشید دید اندر ایوان خویش | |||||
| یکی هم چو رودابهٔ خوب چهر | یکی همچو سین دخت با رای و مهر | |||||
| بیاراسته هم چو باغ بهار | سراسر پر از رنگ و بوی و نگار | |||||
| شگفتی برودابه اندر بماند | جهان آفرین را برو بر بخواند | |||||
| یکی سرو دید از برش گِرد ماه | نهاده ز عنبر بسر بر کلاه | |||||
| بدیبا و گوهر بیاراسته | بسان بهشتی پر از خواسته | |||||
| بپرسید سین دخت مهراب را | ز خوشاب بکشاد عناب را | |||||
| که چون رفتی امروز چون آمدی | که کوتاه باد از تو دست بدی | |||||
| چه مرد است این پیر سر پور سام | همی بخت یاد آیدش یا کنام | |||||
| خوی مردمی هیچ دارد همی | پی نامداران سپارد همی | |||||
| چه گوید ز سیمرغ فرخنده زال | چگونه است چهر و چگونه است یال | |||||
| چنین داد مهراب پاسخ بدوی | که ای سرو سیمین بر و خوبروی | |||||
| بگیتی دراز پهلوانان گرد | پی زال زر کس نیارد سپرد | |||||
| چو دست و عنانش بایوان نگار | نه بندد نه برزین چنو نامدار | |||||
| دل شیر نر دارد و زور پیل | دو دستش بکردار دریای نیل | |||||
| چو بر گاه باشد زر افشان بود | چو در جنگ باشد سر افشان بود | |||||
| رخش سرخ مانندهٔ ارغوان | جوان سال و بیدار و دولت جوان | |||||
| اگرچه سپید است مویش برنگ | ولیکن بمردی بدرّد نهنگ | |||||
| بکین اندرون چون نهنگ بلاست | بزین اندرون تیز چنگ اژدهاست | |||||
| نشانندهٔ خاک در کین بخون | فشانندهٔ خنجر آبگون | |||||
| از آهو همان کِش سپید است موی | نجوید جز این مردم عیب گوی | |||||
| سپیدی مویش بزیبد همی | تو گوئی که دلها فریبد همی | |||||
| چو رودابه بشنید این گفت و گوی | برافروخت گلنارگون کرد روی | |||||
| دلش گشت پرآتش مهر زال | ازو دور شد خورد و آرام و هال | |||||
| چو بگرفت جای خرد آرزوی | دگر گونه بر شد بآئین و خوی | |||||
| چه نیکو سخن گفت آن رای زن | ز مردان مکن یاد در پیش زن | |||||
| دل زن همان دیو را هست جای | ز گفتار باشند جوینده رای | |||||
| ورا پنج ترک پرستنده بود | پرستنده و مهربان بنده بود | |||||
| بدان بندگان خردمند گفت | که بکشاد خواهم نهان از نهفت | |||||
| شما یک بیک رازدار منید | پرستنده و غم گسار منید | |||||
| بدانید هر پنج و آگاه بید | همه ساله با بخت همراه بید | |||||
| که من عاشقیام چو بحر دمان | ازو برشده موج تا آسمان | |||||
| پر از مهر زال است روشن دلم | بخواب اندر اندیشه زو بگسلم | |||||
| روانم همشیه پر از مهر اوست | شب و روزم اندیشهٔ چهر اوست | |||||
| نداند کسی راز من جز شما | که هم مهربانید و هم پارسا | |||||
| اکنون این سخن را چه درمان کنید | چه خواهید با من چه پیمان کنید | |||||
| یکی چاره باید کنون ساختن | دل و جانم از رنج پرداختن | |||||
| پرستندگانرا شگفت آمد آن | که بدکاری آید ز دخت شهان | |||||
| همه پاسخش را بیاراستند | به تنگی دل از جای برخاستند | |||||
| که ای افسر بانوان جهان | سرافراز دختر میان مهان | |||||
| ستوده ز هندوستان تا بچین | میان شبستان چو روشن نگین | |||||
| ببالای تو در چمن سرو نیست | چو رخسار تو تابش پرو نیست | |||||
| نگار رخ تو ز قنّوج رای | فرستد همی سوی خاور خدای | |||||
| ترا خود بدیده درون شرم نیست | پدر را بنزد تو آزرم نیست | |||||
| که آنرا که اندازد از بر پدر | تو خواهی که او را بگیری ببر | |||||
| که پروردهٔ مرغ باشد بکوه | نشانی شده در میان گروه | |||||
| کس از مادران پیر هرگز نزاد | ور آن کس که زاید نباشد نژاد | |||||
| چنین سرخ رخساره و مشک موی | شگفتی بود گر بود پیر جوی | |||||
| جهانی سراسر پر از مهر تست | بر ایوانها صورت چهر تست | |||||
| ترا با چنین روی و بالای و موی | ز چرخ چهارم خور آیدت شوی | |||||
| چو رودابه گفتار ایشان شنید | چو از باد آتش دلش بردمید | |||||
| بر ایشان یکی بانگ بر زد بخشم | بتابید روی و بخوابید چشم | |||||
| وزان پس بخشم و بروی دژم | بابرو ز خشم اندر آورد خم | |||||
| چنین گفت کای خام پیکارتان | شنیدن نیرزید گفتارتان | |||||
| دل من چو شد بر ستاره تباه | چگونه توان شاد بودن بماه | |||||
| بگل ننگرد آنکه او گِل خور است | اگرچه گل از گِل ستودهتر است | |||||
| کرا سرکه دارو بود بر جگر | شود ز انگبین درد او بیشتر | |||||
| نه قیصر بخواهم نه فغفور چین | نه از تا جداران ایران زمین | |||||
| ببالای من پور سام است زال | ابا بازوی شیر و با کتف و یال | |||||
| گرش پیر خوانی همی یا جوان | مرا او بجای تن است و روان | |||||
| جز او هرگز اندر دل من مباد | جز ازوی بر من میارید یاد | |||||
| مرا مهر او دل ندیده گزید | همان دوستی از شنیده گزید | |||||
| برو مهربانم نه بر روی و مری | بسوی هنر گشتمش مهر جوی | |||||
| پرستنده آگه شد از راز اوی | چو بشنید دل خسته آواز اوی | |||||
| بدلجوئی دختر مهربان | شدند آن پرستندگان همزبان | |||||
| بآواز گفتند ما بندهایم | بدل مهربان و پرستندهایم | |||||
| نگه کن کنون تا چه فرمان دهی | نیاید ز فرمان تو جز بهی | |||||
| یکی گفت از ایشان که ای سروبن | نگر تا نداند کسی این سخن | |||||
| چو ما صد هزاران فدای تو باد | خرد ز افرینش روای تو باد | |||||
| سیه نرگسانت پر از شرم باد | رخانت همیشه پر آزرم باد | |||||
| اگر جادوی باید آموختن | به بند و فسون چشمها دوختن | |||||
| به پریم تا مرغ جادو شویم | پپوئیم در چاره آهو شویم | |||||
| مگر شاه را نزد ماه آوریم | بنزدیک تو پایگاه آوریم | |||||
| لب سرخ رودابه پر خنده کرد | رخانِ معصفر سوی بنده کرد | |||||
| که این بند را گر بوی کار بند | درختی برومند کاری بلند | |||||
| که هر روز یاقوت بار آورد | خرد بار آن در کنار آورد | |||||