پرش به محتوا

شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/شیفته شدن رودابه بر زال و رای زدنش با کنیزکان

از ویکی‌نبشته

شیفته شدن رودابه بر زال و رای زدنش با کنیزکان

  چنان بد که مهراب روزی پکاه برفت و بیامد ازان بارگاه  
  ستایش همی کرد با خود بزال ز مردی و گردی و از فر و یال  
  گذر کرد سوی شبستان خویش دو خورشید دید اندر ایوان خویش  
  یکی هم چو رودابهٔ خوب چهر یکی همچو سین دخت با رای و مهر  
  بیاراسته هم چو باغ بهار سراسر پر از رنگ و بوی و نگار  
  شگفتی برودابه اندر بماند جهان آفرین را برو بر بخواند  
  یکی سرو دید از برش گِرد ماه نهاده ز عنبر بسر بر کلاه  
  بدیبا و گوهر بیاراسته بسان بهشتی پر از خواسته  
  بپرسید سین دخت مهراب را ز خوشاب بکشاد عناب را  
  که چون رفتی امروز چون آمدی که کوتاه باد از تو دست بدی  
  چه مرد است این پیر سر پور سام همی بخت یاد آیدش یا کنام  
  خوی مردمی هیچ دارد همی پی نامداران سپارد همی  
  چه گوید ز سیمرغ فرخنده زال چگونه است چهر و چگونه است یال  
  چنین داد مهراب پاسخ بدوی که ای سرو سیمین بر و خوبروی  
  بگیتی دراز پهلوانان گرد پی زال زر کس نیارد سپرد  
  چو دست و عنانش بایوان نگار نه بندد نه برزین چنو نامدار  
  دل شیر نر دارد و زور پیل دو دستش بکردار دریای نیل  
  چو بر گاه باشد زر افشان بود چو در جنگ باشد سر افشان بود  
  رخش سرخ مانندهٔ ارغوان جوان سال و بیدار و دولت جوان  
  اگرچه سپید است مویش برنگ ولیکن بمردی بدرّد نهنگ  
  بکین اندرون چون نهنگ بلاست بزین اندرون تیز چنگ اژدهاست  
  نشانندهٔ خاک در کین بخون فشانندهٔ خنجر آبگون  
  از آهو همان کِش سپید است موی نجوید جز این مردم عیب گوی  
  سپیدی مویش بزیبد همی تو گوئی که دلها فریبد همی  
  چو رودابه بشنید این گفت و گوی برافروخت گلنارگون کرد روی  
  دلش گشت پرآتش مهر زال ازو دور شد خورد و آرام و هال  
  چو بگرفت جای خرد آرزوی دگر گونه بر شد بآئین و خوی  
  چه نیکو سخن گفت آن رای زن ز مردان مکن یاد در پیش زن  
  دل زن همان دیو را هست جای ز گفتار باشند جوینده رای  
  ورا پنج ترک پرستنده بود پرستنده و مهربان بنده بود  
  بدان بندگان خردمند گفت که بکشاد خواهم نهان از نهفت  
  شما یک بیک رازدار منید پرستنده و غم گسار منید  
  بدانید هر پنج و آگاه بید همه ساله با بخت همراه بید  
  که من عاشقی‌ام چو بحر دمان ازو برشده موج تا آسمان  
  پر از مهر زال است روشن دلم بخواب اندر اندیشه زو بگسلم  
  روانم همشیه پر از مهر اوست شب و روزم اندیشهٔ چهر اوست  
  نداند کسی راز من جز شما که هم مهربانید و هم پارسا  
  اکنون این سخن را چه درمان کنید چه خواهید با من چه پیمان کنید  
  یکی چاره باید کنون ساختن دل و جانم از رنج پرداختن  
  پرستندگانرا شگفت آمد آن که بدکاری آید ز دخت شهان  
  همه پاسخش را بیاراستند به تنگی دل از جای برخاستند  
  که ای افسر بانوان جهان سرافراز دختر میان مهان  
  ستوده ز هندوستان تا بچین میان شبستان چو روشن نگین  
  ببالای تو در چمن سرو نیست چو رخسار تو تابش پرو نیست  
  نگار رخ تو ز قنّوج رای فرستد همی سوی خاور خدای  
  ترا خود بدیده درون شرم نیست پدر را بنزد تو آزرم نیست  
  که آنرا که اندازد از بر پدر تو خواهی که او را بگیری ببر  
  که پروردهٔ مرغ باشد بکوه نشانی شده در میان گروه  
  کس از مادران پیر هرگز نزاد ور آن کس که زاید نباشد نژاد  
  چنین سرخ رخساره و مشک موی شگفتی بود گر بود پیر جوی  
  جهانی سراسر پر از مهر تست بر ایوانها صورت چهر تست  
  ترا با چنین روی و بالای و موی ز چرخ چهارم خور آیدت شوی  
  چو رودابه گفتار ایشان شنید چو از باد آتش دلش بردمید  
  بر ایشان یکی بانگ بر زد بخشم بتابید روی و بخوابید چشم  
  وزان پس بخشم و بروی دژم بابرو ز خشم اندر آورد خم  
  چنین گفت کای خام پیکارتان شنیدن نیرزید گفتارتان  
  دل من چو شد بر ستاره تباه چگونه توان شاد بودن بماه  
  بگل ننگرد آنکه او گِل خور است اگرچه گل از گِل ستوده‌تر است  
  کرا سرکه دارو بود بر جگر شود ز انگبین درد او بیشتر  
  نه قیصر بخواهم نه فغفور چین نه از تا جداران ایران زمین  
  ببالای من پور سام است زال ابا بازوی شیر و با کتف و یال  
  گرش پیر خوانی همی یا جوان مرا او بجای تن است و روان  
  جز او هرگز اندر دل من مباد جز ازوی بر من میارید یاد  
  مرا مهر او دل ندیده گزید همان دوستی از شنیده گزید  
  برو مهربانم نه بر روی و مری بسوی هنر گشتمش مهر جوی  
  پرستنده آگه شد از راز اوی چو بشنید دل خسته آواز اوی  
  بدلجوئی دختر مهربان شدند آن پرستندگان همزبان  
  بآواز گفتند ما بنده‌ایم بدل مهربان و پرستنده‌ایم  
  نگه کن کنون تا چه فرمان دهی نیاید ز فرمان تو جز بهی  
  یکی گفت از ایشان که ای سروبن نگر تا نداند کسی این سخن  
  چو ما صد هزاران فدای تو باد خرد ز افرینش روای تو باد  
  سیه نرگسانت پر از شرم باد رخانت همیشه پر آزرم باد  
  اگر جادوی باید آموختن به بند و فسون چشم‌ها دوختن  
  به پریم تا مرغ جادو شویم پپوئیم در چاره آهو شویم  
  مگر شاه را نزد ماه آوریم بنزدیک تو پایگاه آوریم  
  لب سرخ رودابه پر خنده کرد رخانِ معصفر سوی بنده کرد  
  که این بند را گر بوی کار بند درختی برومند کاری بلند  
  که هر روز یاقوت بار آورد خرد بار آن در کنار آورد