پرش به محتوا

شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/سرگذشت زال با مهراب کابلی و عاشق شدنش بر رودابه دخت مهراب

از ویکی‌نبشته

سرگذشت زال با مهراب کابلی و عاشق شدنش

بر رودابه دخت مهراب

  یکی بادشا بود مهراب نام زبر دست و با گنج و گسترده کام  
  ببالا بکردار آزاده سرو برخ چون بهار و برفتن تدرو  
  دل بخردان داشت مغز ردان دو کفت پلان و هُش موبدان  
  ز ضحاک تازی گهر داشتی ز کابل همه بوم و بر داشتی  
  همیداد هر سال با سام ساو که با وی برزمش نبود ایچ تاو  
  چو آگه شد از کار دستان سام ز کابل بیامد بهنگام بام  
  ابا گنج و اسپان آراسته غلامان و هر گونهٔ خواسته  
  ز دینار و یاقوت و مشک و عبیر ز دیبای و زربفت و خز و حریر  
  یکی تاج پر گوهر شاهوار یکی طوق زرین زبرجد نگار  
  سران هرکه بودند و کابل سپاه بیاورد با خویشتن سوی راه  
  آمد بدستان سام آگهی که زیبا مهی آمد اندر مهی  
  پذیره شدش زال و بنواختش بآئین یکی پایگه ساختش  
  سوی تخت پیروزه باز آمدند کشاده دل و بزم ساز آمدند  
  یکی پهلوانی نهادند خوان نشستند بر خوان او فره خان  
  گسارندهٔ می می آورد و جام نگه کرد مهراب در پور سام  
  خوش آمد هماناش دیدار اوی دلش تیزتر گشت در کار اوی  
  ازان دانش و رای مهراب گرد دل و دانش و هوش او را سپرد  
  چو مهراب برخاست از خوان زال نگه کرد زال اندران برز و یال  
  چنین گفت با مهتران زال زر که زیبنده تر زین که بندد کمر  
  بچهر و ببالای او مرد نیست کسش گوی او را هم آورد نیست  
  یکی نامدار از میان مهان چنین گفت کای پهلوان جهان  
  پس پردهٔ او یکی دختر است که رویش ز خورشید روشن تر است  
  ز سر تا بپایش بکردار عاج برخ چون بهار و یبالا چو ساج  
  بران سُفت سیمین دو مشکین کمند سرش گشته چون حلقهٔ پای بند  
  رخانش چو گلنار و لب ناروان ز سیمین برش رسته دو ناردان  
  دو چشمش بسان دو نرگس بباغ مژه تیرگی برده از پرّ زاغ  
  دو ابرو بسان کمان طراز برو توز پوشیده از مشک ناز  
  اگر ماه جوئی همه روئی اوست و گر مشک بوئی همه بوی اوست  
  ✽ سر زلف و جعدش چو مشکین زره فگند است گوی گره بر گره  
  ✽ ده انگشت برسان سیمین قلم برو کرده از غالیه صد رقم  
  بهشتی است سرتاسر آراسته پر آرایش و رامش و خواسته  
  ترا زیبد ای نامور پهلوان که مانند ماهست بر آسمان  
  چو بشنید زال این سخنها ازوی بجنبید مهرش بران ماه روی  
  برآورد مر زال را دل بجوش چنان شد کزو رفت آرام و هوش  
  شب آمد در اندیشه بنشست زار بنادیده بر شد بجان سوگوار  
  چو زد بر سر کوه بر تیغ شید چو کافور شد روی گیتی سفید  
  در بار بکشاد دستان سام برفتند گردان بزرّین نیام  
  در پهلوان را بیاراستند چو بالای برمایگان خواستند  
  برون رفت مهراب کابل خدای سوی خیمهٔ زال زابل خدای  
  چو آمد بنزدیکئی بارگاه خروش آمد از در که بکشای راه  
  بر پهلوان اندرون رفت گو بسان درختی پر از بار نو  
  دل زال شد شاد بنواختش وزان انجمن سر بر آفراختش  
  بپرسید از من چه خواهی بخواه ز تخت و ز مُهر و ز تیغ و کلاه  
  بدو گفت مهراب کای بادشا سرافراز و پیروز و فرمان روا  
  مرا آرزو در زمانه یکی است که آن ارزو بر تو دشوار نیست  
  که آئی بشادی سوی خان من چو خورشید روشن کنی جان من  
  چنین داد پاسخ که این رای نیست بخان تو اندر مرا جای نیست  
  نباشد بدین سام هم داستان همان شاه چون بشنود داستان  
  که ما می گساریم و مستان شویم سوی خانهٔ بت پرستان شویم  
  جز این هر چه گوئی تو پاسخ دهیم بدیدار تو رای فرخ نهیم  
  چو بشنید مهراب کرد آفرین بدل زال را خواند ناپاک دین  
  خرامان برفت از بر تخت اوی همی آفرین خواند بر بخت اوی  
  برو هیچکس چشم نگماشتند مر او را ز بیگانگان داشتند  
  ازان کونه هم دین و همراه بود زبان از ستودنش کوتاه بود  
  چو دستان سام از پسش بنگرید ستودش فراوان چنان چون سزید  
  چو روشن دل پهلوان را بدوی چنان گرم دیدند با گفت وگوی  
  مر او را ستودند یکیک مهان همان کز پس پرده بودش نهان  
  ز بالا و دیدار و آهستگی ببایستگی هم ز شایستگی  
  دل زال یک باره دیوانه گشت خرد دور شد عشق فرزانه گشت  
  سپهدار تازی سر راستان بگوید برین بر یکی داستان  
  که تا زنده‌ام جرمه جفت منست خم چرخ گردان نهفت من است  
  عروسم نباید که رعنا شوم بنزد خردمند رسوا شوم  
  از اندیشگان زال شد خسته دل بران کار بنهاد پیوسته دل  
  همی بود پیچان دل از گفت وگوی مگر تیره گرددش زین آبروی  
  همی گشت یک چند بر سر سپهر دل زال آگند یکسر بمهر