شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/رفتن زال نزد رودابه و با همدگر پیمان عروسی بستن
ظاهر
رفتن زال نزد رودابه و با همدیگر پیمان عروسی بستن
| چو خورشید تابنده شد ناپدید | در حجره بستند و گم شد کلید | |||||
| پرستنده شد سوی دستان سام | که شد ساخته کار بگذار گام | |||||
| سپهبد سوی کاخ بنهاد روی | چنان چون بود مردم جفت جوی | |||||
| برآمد سیه چشم گلرخ ببام | چو سرو سهی بر سرش ماه تام | |||||
| چو از دور دستان سام سوار | پدید آمد آن دختر نامدار | |||||
| دو بیجاده بگشاد و آواز داد | که شاد آمدی ای جوانمرد شاد | |||||
| درود جهان آفرین بر تو باد | بر آنکس که او چون تو فرزند زاد | |||||
| پرستنده خرم دل و شاد باد | چنانی سراپای کو کرد یاد | |||||
| شب تیره از روی تو روز گشت | ز بویت جهانی دل افروز گشت | |||||
| پیاده بدینسان ز یرده سرای | برنجیدت این خسروانی دو پای | |||||
| سپهبد کزان باره آوا شنید | نگه کرد و خورشید رخ را بدید | |||||
| شده بام ازو گوهر تابناک | ز تاب رخش سرخ یاقوت خاک | |||||
| چنین داد پاسخ که ای ماه چهر | درودت ز من آفرین از سپهر | |||||
| چه مایه شبان دیده اندر سماک | خروشان بدم پیش یزدان پاک | |||||
| همی خواستم تا خدای جهان | نماید بمن رویت اندر نهان | |||||
| کنون شاد گشتم باواز تو | بدین چرب گفتار با ناز تو | |||||
| یکی چارهٔ راه دیدار جوی | چه پرسی تو بر باره و من بکوی | |||||
| پریروی گفت سپهبد شنود | ز سر شعر گلنار بکشاد زود | |||||
| کمندی کشاد او ز سرو بلند | کس از مشک ز انسان نه پیچد کمند | |||||
| خم اندر خم و مار بر مار بر | بران غبغبش تار بر تار بر | |||||
| فرو هشت گیسو ازان کنگره | که یازید و شد تا به بُن یکسره | |||||
| پس از باره رودابه آواز داد | که ای پهلوان بچهٔ گرد زاد | |||||
| کنون زود برتاز و برکش میان | بر شر بکشای و چنگ کیان | |||||
| بگیر این سر گیسو از یک سویم | ز بهر تو باید همی گیسویم | |||||
| بدان پرورانیدم این تار را | که تا دست گیری کند یار را | |||||
| نگه کرد زال اندران ماه روی | شگفتی بماند اندران روی و موی | |||||
| بسائید مشکین کمندش ببوس | که بشنید آواز بوسش عروس | |||||
| چنین داد پاسخ که این نیست داد | چنین روز خورشید روش مباد | |||||
| که من دست را خیره در جان زنم | برین خسته دل نوک پیکان زنم | |||||
| کمند از رهی بستد و داد خم | بیفکند بالا نزد هیچ دم | |||||
| بحلقه درآمد سر کنگره | بر آمد ز بن تا بسر یکسره | |||||
| چو بر بام آن باره بنشست باز | بیامد پریروی و بردش نماز | |||||
| گرفت آنزمان دست دستان بدست | برفتند هر دو بکردار مست | |||||
| فرود آمد از بام کاخ بلند | بدست اندرون دست شاخ بلند | |||||
| سوی خانهٔ زرنگار آمدند | بدان مجلس شاهوار آمدند | |||||
| بهشتی بُد آراسته پر ز نور | پرستنده برپای درپیش حور | |||||
| شگفت اندران مانده بُد زال زر | بدان روی و بالا و آن موی و فر | |||||
| ابا یاره و طوق و با گوشوار | ز دیبای و گوهر چو باغ بهار | |||||
| دو رخساره چون لاله اندر چمن | سر جعد زلفش شکن بر شکن | |||||
| همان زال با فرّ شاهنشهی | نشسته بر ماه با فرّهی | |||||
| حمایل یکی دشنه اندر برش | ز یاقوت سرخ افسری بر سرش | |||||
| ز دیدنش رودابه می نارمید | بدزدیده در وی همی بنگرید | |||||
| بدان شاخ و یال و بدان فرّ و برز | که خارا چو خاک آمدی زو بگرز | |||||
| فروغ رخش را که جان برفروخت | درو بیش دیدی دلش بیش سوخت | |||||
| همی بود بوس و کنار و نبید | مگر شیر کو گور را نشکرید | |||||
| سپهبد چنین گفت با ماه روی | که ای سرو سیمین بر و مشک بوی | |||||
| منوچهرن چون بشنود داستان | نباشد بدین کار همداستان | |||||
| همان سام نیرم برارد خروش | کف اندازد و بر من آید بجوش | |||||
| ولیکن سرمایه جان است و تن | همان خوار گیرم بپوشم کفن | |||||
| پذیرفتم از دادگر داورم | که هرگز ز پیمان تو نگذرم | |||||
| شوم پیش یزدان ستایش کنم | چو یزدان پرستان نیایش کنم | |||||
| مگر کو دل سام و شاه زمین | بشوید ز پیکار و از خشم و کین | |||||
| جهان آفرین بشنود گفت من | مگر کاشکارا شوی جفت من | |||||
| بدو گفت رودابه من همچنین | پذیرفتم از داور کیش و دین | |||||
| جهان آفرین بر زبانم گوا | که بر من نباشد کسی بادشا | |||||
| جز از پهلوان جهان زان زر | که با تخت و تاج است و با نام و فر | |||||
| همی مهرشان هر زمان پیش بود | خرد دور بد آرزو پیش بود | |||||
| چنین تا سپیده بر آمد ز جای | تبیره برآمد ز پرده سرای | |||||
| پس آن ماه را زال پدرود کرد | تن خویش تا رو برش پود کرد | |||||
| مرمژه کردند هر دو پر آب | زبان بر کشادند بر آفتاب | |||||
| که ای فرّ گیتی یکی لخت نیز | نبایست آمد چنین در ستیز | |||||
| مگر کاین دو مهر آزمای نژند | گسستند از دل بدیدار بند | |||||
| ز بالا کمند اندر افگند زال | فرود آمد از کاخ فرخ همال | |||||
| چو خورشید تابان بر آمد ز کوه | برفتند گردان همه همگروه | |||||
| بدیدند مر پهلوان را پگاه | وزان جایگه بر گرفتند را | |||||
| سپهبد فرستاد خواننده را | که خواند بزرگان داننده را | |||||