پرش به محتوا

شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/رفتن زال نزد رودابه و با همدگر پیمان عروسی بستن

از ویکی‌نبشته

رفتن زال نزد رودابه و با همدیگر پیمان عروسی بستن

  چو خورشید تابنده شد ناپدید در حجره بستند و گم شد کلید  
  پرستنده شد سوی دستان سام که شد ساخته کار بگذار گام  
  سپهبد سوی کاخ بنهاد روی چنان چون بود مردم جفت جوی  
  برآمد سیه چشم گلرخ ببام چو سرو سهی بر سرش ماه تام  
  چو از دور دستان سام سوار پدید آمد آن دختر نامدار  
  دو بیجاده بگشاد و آواز داد که شاد آمدی ای جوانمرد شاد  
  درود جهان آفرین بر تو باد بر آنکس که او چون تو فرزند زاد  
  پرستنده خرم دل و شاد باد چنانی سراپای کو کرد یاد  
  شب تیره از روی تو روز گشت ز بویت جهانی دل افروز گشت  
  پیاده بدینسان ز یرده سرای برنجیدت این خسروانی دو پای  
  سپهبد کزان باره آوا شنید نگه کرد و خورشید رخ را بدید  
  شده بام ازو گوهر تابناک ز تاب رخش سرخ یاقوت خاک  
  چنین داد پاسخ که ای ماه چهر درودت ز من آفرین از سپهر  
  چه مایه شبان دیده اندر سماک خروشان بدم پیش یزدان پاک  
  همی خواستم تا خدای جهان نماید بمن رویت اندر نهان  
  کنون شاد گشتم باواز تو بدین چرب گفتار با ناز تو  
  یکی چارهٔ راه دیدار جوی چه پرسی تو بر باره و من بکوی  
  پریروی گفت سپهبد شنود ز سر شعر گلنار بکشاد زود  
  کمندی کشاد او ز سرو بلند کس از مشک ز انسان نه پیچد کمند  
  خم اندر خم و مار بر مار بر بران غبغبش تار بر تار بر  
  فرو هشت گیسو ازان کنگره که یازید و شد تا به بُن یکسره  
  پس از باره رودابه آواز داد که ای پهلوان بچهٔ گرد زاد  
  کنون زود برتاز و برکش میان بر شر بکشای و چنگ کیان  
  بگیر این سر گیسو از یک سویم ز بهر تو باید همی گیسویم  
  بدان پرورانیدم این تار را که تا دست گیری کند یار را  
  نگه کرد زال اندران ماه روی شگفتی بماند اندران روی و موی  
  بسائید مشکین کمندش ببوس که بشنید آواز بوسش عروس  
  چنین داد پاسخ که این نیست داد چنین روز خورشید روش مباد  
  که من دست را خیره در جان زنم برین خسته دل نوک پیکان زنم  
  کمند از رهی بستد و داد خم بیفکند بالا نزد هیچ دم  
  بحلقه درآمد سر کنگره بر آمد ز بن تا بسر یکسره  
  چو بر بام آن باره بنشست باز بیامد پریروی و بردش نماز  
  گرفت آنزمان دست دستان بدست برفتند هر دو بکردار مست  
  فرود آمد از بام کاخ بلند بدست اندرون دست شاخ بلند  
  سوی خانهٔ زرنگار آمدند بدان مجلس شاهوار آمدند  
  بهشتی بُد آراسته پر ز نور پرستنده برپای درپیش حور  
  شگفت اندران مانده بُد زال زر بدان روی و بالا و آن موی و فر  
  ابا یاره و طوق و با گوشوار ز دیبای و گوهر چو باغ بهار  
  دو رخساره چون لاله اندر چمن سر جعد زلفش شکن بر شکن  
  همان زال با فرّ شاهنشهی نشسته بر ماه با فرّهی  
  حمایل یکی دشنه اندر برش ز یاقوت سرخ افسری بر سرش  
  ز دیدنش رودابه می نارمید بدزدیده در وی همی بنگرید  
  بدان شاخ و یال و بدان فرّ و برز که خارا چو خاک آمدی زو بگرز  
  فروغ رخش را که جان برفروخت درو بیش دیدی دلش بیش سوخت  
  همی بود بوس و کنار و نبید مگر شیر کو گور را نشکرید  
  سپهبد چنین گفت با ماه روی که ای سرو سیمین بر و مشک بوی  
  منوچهرن چون بشنود داستان نباشد بدین کار همداستان  
  همان سام نیرم برارد خروش کف اندازد و بر من آید بجوش  
  ولیکن سرمایه جان است و تن همان خوار گیرم بپوشم کفن  
  پذیرفتم از دادگر داورم که هرگز ز پیمان تو نگذرم  
  شوم پیش یزدان ستایش کنم چو یزدان پرستان نیایش کنم  
  مگر کو دل سام و شاه زمین بشوید ز پیکار و از خشم و کین  
  جهان آفرین بشنود گفت من مگر کاشکارا شوی جفت من  
  بدو گفت رودابه من همچنین پذیرفتم از داور کیش و دین  
  جهان آفرین بر زبانم گوا که بر من نباشد کسی بادشا  
  جز از پهلوان جهان زان زر که با تخت و تاج است و با نام و فر  
  همی مهرشان هر زمان پیش بود خرد دور بد آرزو پیش بود  
  چنین تا سپیده بر آمد ز جای تبیره برآمد ز پرده سرای  
  پس آن ماه را زال پدرود کرد تن خویش تا رو برش پود کرد  
  مرمژه کردند هر دو پر آب زبان بر کشادند بر آفتاب  
  که ای فرّ گیتی یکی لخت نیز نبایست آمد چنین در ستیز  
  مگر کاین دو مهر آزمای نژند گسستند از دل بدیدار بند  
  ز بالا کمند اندر افگند زال فرود آمد از کاخ فرخ همال  
  چو خورشید تابان بر آمد ز کوه برفتند گردان همه همگروه  
  بدیدند مر پهلوان را پگاه وزان جایگه بر گرفتند را  
  سپهبد فرستاد خواننده را که خواند بزرگان داننده را