شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/رای زدن زال با موبدان در کار رودابه
ظاهر
رای زدن زال با موبدان در کار رودابه
| چو دستور فرزانه با موبدان | سرافراز گردان و فرخ ردان | |||||
| بشادی بر پهلوان آمدند | خردمند و روشن روان آمدند | |||||
| زبان تیز بکشاد دستان سام | لبی پر ز خنده دلی شاد کام | |||||
| نخست آفرین بر جهاندار کرد | دل موبد از خواب بیدار کرده | |||||
| چنین گفت کز داور پاک داد | دل ما پر از ترس و امید باد | |||||
| به بخشایش امید و ترس از گناه | بفرمانها ژرف کردن نگاه | |||||
| ستودن مر او را چنان چون توان | شب و روز بودن به پیشش نوان | |||||
| خداوند گردنده خورشید و ماه | روان را به نیکی نماینده راه | |||||
| بدویست کیهان خرم بپای | هم او داد و داور بهر دو سرای | |||||
| بهار آرد و تیرماه خزان | برآرد پر از میوه دار رزان | |||||
| جوان داردش کاه با رنگ و بوی | گهش پیر دارد دژم کرده روی | |||||
| ز فرمان و رایش کسی نگذرد | پی مور بی او زمین نسپرد | |||||
| ✽ بدانگه که لوح آفرید و قلم | بزد بر همه بودنیها رقم | |||||
| جهان را فزایش ز جفت آفرید | که از یک فزونی نیاید پدید | |||||
| یکی نیست جز داور کردگار | که او را نه انباز و نه جفت و یار | |||||
| هرانچه آفریداست جفت آفرید | کشاده ز راز نهفت آفرید | |||||
| ز چرخ بلند اندر آری سخن | سراسر همین است گیتی ز بن | |||||
| زمانه بمردم شد آراسته | وزو ارج گیرد همی خواسته | |||||
| اگر نیستی جفت اندر جهان | بماندی توانائی اندر نهان | |||||
| و دیگر که بی جفت دین خدای | ندیدیم مرد جوان را بپای | |||||
| بویژه که باشد ز تخم بزرگ | چو بی جفت باشد نماند سترگ | |||||
| چه نیکوتر از پهلوان جهان | که گردد ز فرزند روشن روان | |||||
| چو هنگام رفتن فراز آیدش | بفرزند نوروز باز آیدش | |||||
| بگیتی بماند ز فرزند نام | که این پور زال است و ان پور سام | |||||
| بدو گردد آراسته تاج و تخت | ازان رفته نام و بدین مانده بخت | |||||
| کنون این همه داستان منست | گل و نرگس بوستان منست | |||||
| دل از من رمیده است و هوش و خرد | بگوئید کاین را چه درمان برد | |||||
| نگفتم من این تا نگشتم غمی | بمغز و خرد در نیاید کمی | |||||
| همه کاخ مهراب مهر منست | زمینش چوگردان سپهر منست | |||||
| گزید این دلم دخت مهراب را | ببارم ز دیده بمهر آب را | |||||
| دلم گشت بادخت سین دخت رام | چه گوئید باشد بدین رام سام | |||||
| و گر بشنود این منوچهر شاه | گمان جوانی برد زین گناه | |||||
| چه کهتر چه مهتر چو شد جفت جوی | سوی دین و آئین نهادست روی | |||||
| بدین در خردمند را جنگ نیست | که هم راه دین است و هم ننک نیست | |||||
| چه گوید کنون موبد پیش بین | چه بینند فرزانگان اندرین | |||||
| به بستند لب موبدان وردان | سخن بسته شد بر لب بخردان | |||||
| که ضحاک مهراب را بُد نیا | دل شاه زیشان پر از کیمیا | |||||
| کشاده سخن کس نیارست گفت | که نشنید کس نوش باز هر جفت | |||||
| چو شنید از ایشان سپهبد سخن | بجوشید و رای نو افکند بن | |||||
| که دانم کزین پس پژوهش کنید | بدین رای بر من نکوهش کنید | |||||
| ولیکن هر انکو بود بد منش | بباید شنیدن بسی سرزنش | |||||
| مرا کر بدین ره نمایش کنید | وزین بند راه کشایش کنید | |||||
| بجای شما آن کنم در جهان | که با کهتران کس نکرد از مهان | |||||
| ز خوبی و نیکی و از راستی | ز بد ناورم در شما کاستی | |||||
| همه موبدان پاسخ آراستند | همه کام و آرام او خواستند | |||||
| که ما مر ترا سر بسر بندهایم | درین بس شگفتی فروماندهایم | |||||
| که بود است ازین کمتر و بیشتر | بزن پادشا را نگاهد هنر | |||||
| ابا آنکه مهراب ازان پایه نیست | بزرگست و گردی سبکمایه نیست | |||||
| همان است کز گوهر اژدهاست | و گر چند بر تازیان بادشاست | |||||
| اگر شاه را بد نگردد گمان | نباشد ازین ننگ بر دودمان | |||||
| یکی نامه باید سوی پهلوان | چنان چون تو دانی بروشن روان | |||||
| ترا خود خرد زان ما بیشتر | روان و گمانت باندیشه تر | |||||
| مگر کو یکی نامه نزدیک شاه | فرستد کند رای او را نگاه | |||||
| منوچهر از رای سام سوار | نپردازد از ره بدین مایه کار | |||||
| سپهبد نویسنده را پیش خواند | دل آگنده بودش همه برفشاند | |||||