پرش به محتوا

شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/رای زدن زال با موبدان در کار رودابه

از ویکی‌نبشته

رای زدن زال با موبدان در کار رودابه

  چو دستور فرزانه با موبدان سرافراز گردان و فرخ ردان  
  بشادی بر پهلوان آمدند خردمند و روشن روان آمدند  
  زبان تیز بکشاد دستان سام لبی پر ز خنده دلی شاد کام  
  نخست آفرین بر جهان‌دار کرد دل موبد از خواب بیدار کرده  
  چنین گفت کز داور پاک داد دل ما پر از ترس و امید باد  
  به بخشایش امید و ترس از گناه بفرمانها ژرف کردن نگاه  
  ستودن مر او را چنان چون توان شب و روز بودن به پیشش نوان  
  خداوند گردنده خورشید و ماه روان را به نیکی نماینده راه  
  بدویست کیهان خرم بپای هم او داد و داور بهر دو سرای  
  بهار آرد و تیرماه خزان برآرد پر از میوه دار رزان  
  جوان داردش کاه با رنگ و بوی گهش پیر دارد دژم کرده روی  
  ز فرمان و رایش کسی نگذرد پی مور بی او زمین نسپرد  
  ✽ بدانگه که لوح آفرید و قلم بزد بر همه بودنیها رقم  
  جهان را فزایش ز جفت آفرید که از یک فزونی نیاید پدید  
  یکی نیست جز داور کردگار که او را نه انباز و نه جفت و یار  
  هرانچه آفریداست جفت آفرید کشاده ز راز نهفت آفرید  
  ز چرخ بلند اندر آری سخن سراسر همین است گیتی ز بن  
  زمانه بمردم شد آراسته وزو ارج گیرد همی خواسته  
  اگر نیستی جفت اندر جهان بماندی توانائی اندر نهان  
  و دیگر که بی جفت دین خدای ندیدیم مرد جوان را بپای  
  بویژه که باشد ز تخم بزرگ چو بی جفت باشد نماند سترگ  
  چه نیکوتر از پهلوان جهان که گردد ز فرزند روشن روان  
  چو هنگام رفتن فراز آیدش بفرزند نوروز باز آیدش  
  بگیتی بماند ز فرزند نام که این پور زال است و ان پور سام  
  بدو گردد آراسته تاج و تخت ازان رفته نام و بدین مانده بخت  
  کنون این همه داستان منست گل و نرگس بوستان منست  
  دل از من رمیده است و هوش و خرد بگوئید کاین را چه درمان برد  
  نگفتم من این تا نگشتم غمی بمغز و خرد در نیاید کمی  
  همه کاخ مهراب مهر منست زمینش چوگردان سپهر منست  
  گزید این دلم دخت مهراب را ببارم ز دیده بمهر آب را  
  دلم گشت بادخت سین دخت رام چه گوئید باشد بدین رام سام  
  و گر بشنود این منوچهر شاه گمان جوانی برد زین گناه  
  چه کهتر چه مهتر چو شد جفت جوی سوی دین و آئین نهادست روی  
  بدین در خردمند را جنگ نیست که هم راه دین است و هم ننک نیست  
  چه گوید کنون موبد پیش بین چه بینند فرزانگان اندرین  
  به بستند لب موبدان وردان سخن بسته شد بر لب بخردان  
  که ضحاک مهراب را بُد نیا دل شاه زیشان پر از کیمیا  
  کشاده سخن کس نیارست گفت که نشنید کس نوش باز هر جفت  
  چو شنید از ایشان سپهبد سخن بجوشید و رای نو افکند بن  
  که دانم کزین پس پژوهش کنید بدین رای بر من نکوهش کنید  
  ولیکن هر انکو بود بد منش بباید شنیدن بسی سرزنش  
  مرا کر بدین ره نمایش کنید وزین بند راه کشایش کنید  
  بجای شما آن کنم در جهان که با کهتران کس نکرد از مهان  
  ز خوبی و نیکی و از راستی ز بد ناورم در شما کاستی  
  همه موبدان پاسخ آراستند همه کام و آرام او خواستند  
  که ما مر ترا سر بسر بنده‌ایم درین بس شگفتی فرومانده‌ایم  
  که بود است ازین کمتر و بیشتر بزن پادشا را نگاهد هنر  
  ابا آنکه مهراب ازان پایه نیست بزرگست و گردی سبک‌مایه نیست  
  همان است کز گوهر اژدهاست و گر چند بر تازیان بادشاست  
  اگر شاه را بد نگردد گمان نباشد ازین ننگ بر دودمان  
  یکی نامه باید سوی پهلوان چنان چون تو دانی بروشن روان  
  ترا خود خرد زان ما بیشتر روان و گمانت باندیشه تر  
  مگر کو یکی نامه نزدیک شاه فرستد کند رای او را نگاه  
  منوچهر از رای سام سوار نپردازد از ره بدین مایه کار  
  سپهبد نویسنده را پیش خواند دل آگنده بودش همه برفشاند