شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/دیدن ضحاک فریدون را در خواب

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
بر تخت نشستن ضحاک و بنیاد بیداد نهادن شاهنامه  از فردوسی
دیدن ضحاک فریدون را در خواب
گفتار اندر زادن فریدون


دیدن ضحاک فریدون را در خواب

 چو از روزگارش چهل سال ماندنگر تا بسر برش یزدان چه راند 
 در ایوان شاهی شبی دیربازبخواب اندرون بود با ارنواز 
 چنان دید کز کاخ شاهنشهانسه جنگی پدید آمدی ناگهان 
 دو مهتر یکی کهتر اندر میانببالای سرو و بفرِّ کیان 
 کمر بستن و رفتنِ شاهواربجنگ اندرون گرزهٔ گاوسار 
 دمان پیش ضَحاک رفتی بجنگزدی بر سرش گرزهٔ گاو رنگ 
 یکایک همان گُرد کهتر بسالکشیدی ز سر تا بپایش دوال 
 بدان زه دو دستش به بستی چو سنگنهادی بگردن برش پالهنگ 
 همی تاختی تا دماوند کوهکشان و دوان از پس اندر گروه 
 به پیچید ضحاکِ بیدادگربدرّیدش از بیم گفتی جگر 
 یکی بانگ برزد بخواب اندرونکه لرزان شد آن خانهٔ صد ستون 
 بجستند خورشید رویان ز جایازان غلغلِ نامور کدخدای 
 چنین گفت ضحاک را ارنوازکه شاها چه بودت بگوئی براز 
 تو خفته بآرام در خانِ خویشبدینسان چه ترسیدی از جان خویش 
 همان هفت کشور بفرمانِ تستدد و دیو و مردم نگهبان تست 
 جهانی سراسر بشاهی تراستسر ماه تا پشت ماهی تراست 
 بخورشید رویان سپهدار گفتکه چونین شکفتی بشاید نهفت 
 گر ایدونکه این داستان بشنویدشودتان دل از جانِ من ناامید 
 بشاهِ گرانمایه گفت ارنوازکه بر ما بباید کشادنت راز 
 توانیم کردن مگر چارهٔکه بی چارهٔ نیست پتیارهٔ 
 سپهبد کشاد آن نهان از نهفتهمه خواب یکیک بدایشان بگفت 
 چنین گفت با نامور خوب رویکه مگذار این را رهِ چاره جوی 
 نگین زمانه سر تختِ تستجهان روشن از نامور بختِ تست 
 تو داری جهان زیر انگشتریدد و مردم و مرغ و دیو و پری 
 ز هر کشوری گرد کن بخرداناز اخترشناسان و از موبدان 
 سخن سر به سر موبدان را بگویپژوهش کن و راستی بازجوی 
 نگه کن که هوشِ تو بر دست کیستز مردم نژاد ار ز دیو و پریست 
 چو دانسته شد چاره ساز آنزمانبخیره مترس از بدِ بدگمان 
 شهِ بدمنش را خوش آمد سخنکه آن سرو بن پاسخ افگنده بن 
 جهان از شب تیره چون پرّ زاغهم آنگه سر از کوه بر زد چراغ 
 تو گفتی که بر گنبدِ لاجوردبگسترد خورشید یاقوتِ زرد 
 سپهبد هر آنجا که بُد موبدیسخندان و بیداردل بخردی 
 ز کشور بنزدیک خویش آوریدبگفت آن جگر خسته خوابی که دید 
 بخواند و بیک جای شان گرد کردوزیشان همهی جست درمان درد 
 بگفتا مرا زود آگه کنیدزوان را سوی روشنی ره کنید 
 نهانی سخن کردشان خواستارز نیک و بدِ گردشِ روزگار 
 که بر من زمانه کی آید بسرکرا باشد این تاج و تخت و کمر 
 همه راز بر ما بباید کشادوگر سر بخواری بباید نهاد 
 لب موبدان خشک و رخسار ترزبان پر ز گفتار با یکدگر 
 که گر بودنی بازگوئیم راستبجانست پیکار و جان بی بهاست 
 وگر نشنود بودنی‌ها درستبباید هم اکنون ز جان دست شست 
 سه روز اندرین کار شد روزگارسخن کس نیارست کرد آشکار 
 بروزِ چهارم بر آشفت شاهبران موبدانِ نماینده راه 
 که گر زنده تان دار باید بسودوگر بودنیها بباید نمود 
 همه موبدان سرفگنده نگونبدو نیمه دل دیدگان پر ز خون 
 ازان نامدارانِ بسیارِ هوشیکی بود بینادل و راست کوش 
 خردمند و بیدار و زیرک بنامکزان موبدان او زدی پیش گام 
 دلش تنگ‌تر گشت و بی‌باک شدگشاده زبان پیشِ ضحاک شد 
 بدو گفت پردخته کن سر ز بادکه جز مرگ را کس ز مادر نزاد 
 جهاندار پیش از تو بسیار بودکه تخت مهی را سزاوار بود 
 فراوان غم و شادمانی شمردچو روزِ درازش سر آمد بمرد 
 اگر بارهٔ آهنینی بپایسپهرت بساید نمانی بجای 
 کسی را بود زین سپس تخت توبخاک اندر آرید سر بخت تو 
 کجا نامِ او آفریدون بودزمین را سپهر همایون بود 
 هنوز آن سپهبد ز مادر نزادنیامد گهِ ترسش و سردباد 
 چو اُو زاید از مادرِ پرهنربسان درختی بود بارور 
 بمردی رسد برکشد سربماهکمر جوید و تاج و تخت و کلاه 
 ببالا شود چون یکی سرو برزبگردن بر آرد ز پولاد گرز 
 زند بر سرت گرزهٔ گاو رویبه بندت در آرد از ایوان بکوی 
 بدو گفت ضحاک ناپاک دینچرا بنددم با منش چیست کین 
 دلاور بدو گفت اگر بخردیکسی بی بهانه نسازد بدی 
 برآید بدست تو هوش پدرشاز آن درد گردد پر از کینه سرش 
 یکی گاوِ برمایه خواهد بدنجهانجوی را دایه خواهد بدن 
 تبه گردد آن هم بدست تو بربرین کین کشد گرزهٔ گاوسر 
 چو ضحاک بشنید و بکشاد گوشز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش 
 گرانمایه از پیش تخت بلندبتابید رویش ز بیم گزند 
 چو آمد دل نامور باز جایبه تخت کئی اندر آورد پای 
 نشانِ فریدون بگرد جهانهمی بازجست آشکار و نهان 
 نه آرام بودش نه خواب و نه خوردشده روز روشن برو لاجورد