شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/جنگ ضحاک با فریدون و بند کردن فریدون او را بکوه دماوند
ظاهر
جنگ ضحاک با فریدون و بند کردن فریدون او را بکوه دماوند
| سپاه فریدون چو آگه شدند | همه سوی آن راه بیره شدند | |||||
| ز اسپان جنگی فرو ریختند | بدان جای تنگی بر آویختند | |||||
| همه بامِ و در مردم شهر بود | کسی کش ز جنگآوری بهر بود | |||||
| همه در هوای فریدون بُدند | که از جور ضحاک پرخون بدند | |||||
| ز دیوارها خشت و از بام سنگ | بکوی اندرون تیغ و تیر خدنگ | |||||
| ببارید چون ژاله ز ابر سیاه | کسی را نبُد بر زمین جایگاه | |||||
| بشهر اندرون هر که برنا بُدند | چو پیران که در جنگ دانا بدند | |||||
| سوی لشکر آفریدون شدند | ز نیرنگ ضحاک بیرون شدند | |||||
| ز آواز گردان بتوفید کوه | زمین شد ز نعلِ ستوران ستوه | |||||
| بسر بر ز گرد سپه ابر بست | بنیزه دلِ سنگ خارا بخست | |||||
| خروشی برآمد ز آتشکده | که بر تخت اگر شاه باشد دده | |||||
| همه پیر و برناش فرمان بریم | یکایک ز گفتار او نگذریم | |||||
| نخواهیم بر گاه ضحاک را | مر آن اژدهادوش ناپاک را | |||||
| سپاهی و شهری بکردار کوه | سراسر بجنگ اندرون همگروه | |||||
| ازان شهر روشن یکی تیره گرد | برآمد که خورشید شد لاجورد | |||||
| پس از رشک ضحاک شد چارهجوی | ز لشکر سوی کاخ بنهاد روی | |||||
| بآهن سراسر بپوشید تن | بدان تا نداند کس از انجمن | |||||
| برآمد یکایک بکاخ بلند | بدست اندرون شست یازی کمند | |||||
| بدید آن سیه نرگس شهرِناز | پر از جادوئی با فریدون براز | |||||
| دو رخساره روز و دو زلفش چو شب | گشاده بنفرینِ ضحاک لب | |||||
| بدانست کان کار هست ایزدی | رهائی نیابد ز دستِ بدی | |||||
| بمغز اندرش آتش رشک خاست | بایوان کمند اندر افکند راست | |||||
| نه از تخت یاد و نه جان ارجمند | فرود آمد از بام کاخ بلند | |||||
| بچنگ اندرون آبگون دشنه بود | بخون پری چهرگان تشنه بود | |||||
| ز بالا چو پی بر زمین بر نهاد | بیامد فریدون بکردار باد | |||||
| بدان گرزه گاو سردست برد | بزد بر سرش ترگ او کرد خرد | |||||
| بیامد سروش خجسته دمان | مزن گفت کو را نیامد زمان | |||||
| همیدون شکسته بهبندش چو سنگ | بهبر تا دو کوه آیدت پیش تنگ | |||||
| به کوه اندرون به بود بند اوی | نیاید برش خویش و پیوند اوی | |||||
| فریدون چو بشنید ناسود دیر | کمندی بیاراست از چرم شیر | |||||
| به بندی ببستش دو دست و میان | که نگشاید آن بند پیلِ ژیان | |||||
| نشست از بر تخت زرین اوی | بیفگند ناخوب آئین اوی | |||||
| بفرمود کردن بدر بر خروش | که هر کس که دارید بیدار هوش | |||||
| نیاید که باشید با ساز جنگ | نه زین باره جوید کسی نام و ننگ | |||||
| سپاهی نباید که با پیشهور | بیکروی جویند هر دو هنر | |||||
| یکی کارورز و یکی گرزدار | سزاوار هر کس پدیدست کار | |||||
| چو این کار او جوید او کار این | پر آشوب گردد سراسر زمین | |||||
| به بند اندرست آنکه ناپاک بود | جهان را ز کردار او باک بود | |||||
| شما دیر مانید و خرّم بوید | برامش سوی ورزشِ خود شوید | |||||
| وزان پس همه نامدارانِ شهر | کسی را که بود از زر و گنج بهر | |||||
| برفتند با رامش و خواسته | همه دل بفرمانش آراسته | |||||
| فریدونِ فرزانه بنواختشان | ز راه خرد پایگه ساختشان | |||||
| همی پندشان داد و کرد آفرین | همی یا دکرد از جهان آفرین | |||||
| همی گفت کین جایگاهِ منست | بفال اخترِ بختتان روشن است | |||||
| که یزدان پاک از میان گروه | برانگیخت ما را ز البرز کوه | |||||
| بدان تا جهان از بدِ اژدها | بفرِّ من آمد شما را رها | |||||
| چو بخشایش آورد نیکی دهش | به نیکی بباید سپردن رهش | |||||
| منم کدخدای جهان سر بسر | نشاید نشستن ییک جای بر | |||||
| وگرنه من ایدر همی بودمی | بسی با شما روز پیمودمی | |||||
| مهان پیش او خاک دادند بوس | ز درگاه برخاست آوای کوس | |||||
| همه شهر دیده بدرگاه بر | خروشان بدان روز کوتاه بر | |||||
| که تا اژدها را برون آورید | به بندِ کمندی چنان چون سزید | |||||
| دمادم برون رفت لشکر ز شهر | و زان شهر نایافته هیچ بهر | |||||
| ببردند ضحاک را بسته خوار | به پشت هیونی برافکنده زار | |||||
| همی راند زینگونه تا شیرخواان | جهان را چو این بشنوی پیر خوان | |||||
| بسا روزگارا که بر کوه و دشت | گذشت است و بسیار خواهد گذشت | |||||
| بدان گونه ضحاک را بسته سخت | سوی شیرخوان برد بیدار بخت | |||||
| همی راند او را بکوه اندرون | همی خواست کارد سرش را نگون | |||||
| بیامد هم آنگه خجسته سروش | بخوبی یکی راز گفتش بگوش | |||||
| که این بسته را تا دماوند کوه | ببر همچنین تازیان بی گروه | |||||
| مبر جز کسی را که نگزیردت | بهنگام سختی به بر گیردت | |||||
| بیاورد ضحاک را چون نوند | بکوهِ دماوند کردش به بند | |||||
| چو بندی بران بند بفزود نیز | نبود از بدِ بخت مانیده چیز | |||||
| ازو نامِ ضحاک چون خاک شد | جهان از بد او همه پاک شد | |||||
| گسسته شد از خویش و پیوند اوی | بمانده بکوه اندرون بند اوی | |||||
| بکوه اندرون جای تنگش گزید | نگه کرد غاری بُنش ناپدید | |||||
| بیاورد مسمارهای گران | بجای که مغزش نبود اندران | |||||
| فرو بست دستش بران کوه باز | بدان تا بماند بسختی دراز | |||||
| بماند او برین گونه آویخته | وزو خونِ دل بر زمین ریخته | |||||
| بیا تا جهان را به بد نسپریم | بکوشش همه دست نیکی بریم | |||||
| نباشد همی نیک و بد پایدار | همان به که نیکی بود یادگار | |||||
| همان گنج و دینار و کاخ بلند | نخواهند بُدن مر ترا سودمند | |||||
| سخن ماند از تو همی یادگار | سخن را چنین خوار مایه مدار | |||||
| فریدون فرّخ فرشته نبود | ز مشک و ز عنبر سرشته نبود | |||||
| بدا در دهش یافت آن نیکوئی | تو داد و دهش کن فریدون توئی | |||||
| فریدون ز کاری که کرد ایزدی | نخست این جهان را بشست از بدی | |||||
| یکی پیشتر بندِ ضحاک بود | که بیدادگر بود و ناپاک بود | |||||
| و دیگر که کین پدر بازخواست | جهان ویژه بر خویشتن کرد راست | |||||
| سه دیگر که گیتی ز نابخردان | بپالود و بستد ز دستِ بدان | |||||
| جهانا چه بدمهر و بدگوهری | که خود پرورانی و خود بشکری | |||||
| نگه کن کجا آفریدون گرد | که از پیرِ ضحاک شاهی ببرد | |||||
| به بُد در جهان دیگری را سپرد | بجز حسرت از دهر چیزی نبرد | |||||
| چنینیم یکسر کِه و مِه همه | تو خواهی شبان باش خواهی رمه | |||||