شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/جنگ ضحاک با فریدون و بند کردن فریدون او را بکوه دماوند

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
گریختن کندرو فرستادهٔ ضحاک از پیش فریدون و خبر بردن بضحاک شاهنامه  از فردوسی
جنگ ضحاک با فریدون و بند کردن فریدون او را بکوه دماوند
بر تخت نشستن فریدون و آگاهی یافتن مادرش ازان


جنگ ضحاک با فریدون و بند کردن فریدون او را بکوه دماوند

 سپاه فریدون چو آگه شدندهمه سوی آن راه بی‌ره شدند 
 ز اسپان جنگی فرو ریختندبدان جای تنگی بر آویختند 
 همه بامِ و در مردم شهر بودکسی کش ز جنگ‌آوری بهر بود 
 همه در هوای فریدون بُدندکه از جور ضحاک پرخون بدند 
 ز دیوارها خشت و از بام سنگبکوی اندرون تیغ و تیر خدنگ 
 ببارید چون ژاله ز ابر سیاهکسی را نبُد بر زمین جایگاه 
 بشهر اندرون هر که برنا بُدندچو پیران که در جنگ دانا بدند 
 سوی لشکر آفریدون شدندز نیرنگ ضحاک بیرون شدند 
 ز آواز گردان بتوفید کوهزمین شد ز نعلِ ستوران ستوه 
 بسر بر ز گرد سپه ابر بستبنیزه دلِ سنگ خارا بخست 
 خروشی برآمد ز آتش‌کدهکه بر تخت اگر شاه باشد دده 
 همه پیر و برناش فرمان بریمیکایک ز گفتار او نگذریم 
 نخواهیم بر گاه ضحاک رامر آن اژدهادوش ناپاک را 
 سپاهی و شهری بکردار کوهسراسر بجنگ اندرون هم‌گروه 
 ازان شهر روشن یکی تیره گردبرآمد که خورشید شد لاجورد 
 پس از رشک ضحاک شد چاره‌جویز لشکر سوی کاخ بنهاد روی 
 بآهن سراسر بپوشید تنبدان تا نداند کس از انجمن 
 برآمد یکایک بکاخ بلندبدست اندرون شست یازی کمند 
 بدید آن سیه نرگس شهرِنازپر از جادوئی با فریدون براز 
 دو رخساره روز و دو زلفش چو شبگشاده بنفرینِ ضحاک لب 
 بدانست کان کار هست ایزدیرهائی نیابد ز دستِ بدی 
 بمغز اندرش آتش رشک خاستبایوان کمند اندر افکند راست 
 نه از تخت یاد و نه جان ارجمندفرود آمد از بام کاخ بلند 
 بچنگ اندرون آبگون دشنه بودبخون پری چهرگان تشنه بود 
 ز بالا چو پی بر زمین بر نهادبیامد فریدون بکردار باد 
 بدان گرزه گاو سردست بردبزد بر سرش ترگ او کرد خرد 
 بیامد سروش خجسته دمانمزن گفت کو را نیامد زمان 
 همیدون شکسته به‌بندش چو سنگبه‌بر تا دو کوه آیدت پیش تنگ 
 به کوه اندرون به بود بند اوینیاید برش خویش و پیوند اوی 
 فریدون چو بشنید ناسود دیرکمندی بیاراست از چرم شیر 
 به بندی ببستش دو دست و میانکه نگشاید آن بند پیلِ ژیان 
 نشست از بر تخت زرین اویبیفگند ناخوب آئین اوی 
 بفرمود کردن بدر بر خروشکه هر کس که دارید بیدار هوش 
 نیاید که باشید با ساز جنگنه زین باره جوید کسی نام و ننگ 
 سپاهی نباید که با پیشه‌وربیکروی جویند هر دو هنر 
 یکی کارورز و یکی گرزدارسزاوار هر کس پدیدست کار 
 چو این کار او جوید او کار اینپر آشوب گردد سراسر زمین 
 به بند اندرست آنکه ناپاک بودجهان را ز کردار او باک بود 
 شما دیر مانید و خرّم بویدبرامش سوی ورزشِ خود شوید 
 وزان پس همه نامدارانِ شهرکسی را که بود از زر و گنج بهر 
 برفتند با رامش و خواستههمه دل بفرمانش آراسته 
 فریدونِ فرزانه بنواخت‌شانز راه خرد پایگه ساخت‌شان 
 همی پندشان داد و کرد آفرینهمی یا دکرد از جهان آفرین 
 همی گفت کین جایگاهِ منستبفال اخترِ بخت‌تان روشن است 
 که یزدان پاک از میان گروهبرانگیخت ما را ز البرز کوه 
 بدان تا جهان از بدِ اژدهابفرِّ من آمد شما را رها 
 چو بخشایش آورد نیکی دهشبه نیکی بباید سپردن رهش 
 منم کدخدای جهان سر بسرنشاید نشستن ییک جای بر 
 وگرنه من ایدر همی بودمیبسی با شما روز پیمودمی 
 مهان پیش او خاک دادند بوسز درگاه برخاست آوای کوس 
 همه شهر دیده بدرگاه برخروشان بدان روز کوتاه بر 
 که تا اژدها را برون آوریدبه بندِ کمندی چنان چون سزید 
 دمادم برون رفت لشکر ز شهرو زان شهر نایافته هیچ بهر 
 ببردند ضحاک را بسته خواربه پشت هیونی برافکنده زار 
 همی راند زین‌گونه تا شیرخواانجهان را چو این بشنوی پیر خوان 
 بسا روزگارا که بر کوه و دشتگذشت است و بسیار خواهد گذشت 
 بدان گونه ضحاک را بسته سختسوی شیرخوان برد بیدار بخت 
 همی راند او را بکوه اندرونهمی خواست کارد سرش را نگون 
 بیامد هم آنگه خجسته سروشبخوبی یکی راز گفتش بگوش 
 که این بسته را تا دماوند کوهببر هم‌چنین تازیان بی گروه 
 مبر جز کسی را که نگزیردتبهنگام سختی به بر گیردت 
 بیاورد ضحاک را چون نوندبکوهِ دماوند کردش به بند 
 چو بندی بران بند بفزود نیزنبود از بدِ بخت مانیده چیز 
 ازو نامِ ضحاک چون خاک شدجهان از بد او همه پاک شد 
 گسسته شد از خویش و پیوند اویبمانده بکوه اندرون بند اوی 
 بکوه اندرون جای تنگش گزیدنگه کرد غاری بُنش ناپدید 
 بیاورد مسمارهای گرانبجای که مغزش نبود اندران 
 فرو بست دستش بران کوه بازبدان تا بماند بسختی دراز 
 بماند او برین گونه آویختهوزو خونِ دل بر زمین ریخته 
 بیا تا جهان را به بد نسپریمبکوشش همه دست نیکی بریم 
 نباشد همی نیک و بد پایدارهمان به که نیکی بود یادگار 
 همان گنج و دینار و کاخ بلندنخواهند بُدن مر ترا سودمند 
 سخن ماند از تو همی یادگارسخن را چنین خوار مایه مدار 
 فریدون فرّخ فرشته نبودز مشک و ز عنبر سرشته نبود 
 بدا در دهش یافت آن نیکوئیتو داد و دهش کن فریدون توئی 
 فریدون ز کاری که کرد ایزدینخست این جهان را بشست از بدی 
 یکی پیشتر بندِ ضحاک بودکه بیدادگر بود و ناپاک بود 
 و دیگر که کین پدر بازخواستجهان ویژه بر خویشتن کرد راست 
 سه دیگر که گیتی ز نابخردانبپالود و بستد ز دستِ بدان 
 جهانا چه بدمهر و بدگوهریکه خود پرورانی و خود بشکری 
 نگه کن کجا آفریدون گردکه از پیرِ ضحاک شاهی ببرد 
 به بُد در جهان دیگری را سپردبجز حسرت از دهر چیزی نبرد 
 چنینیم یکسر کِه و مِه همهتو خواهی شبان باش خواهی رمه