پرش به محتوا

شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/بر تخت نشستن منوچهر و آئین فریدون پیش نهادن

از ویکی‌نبشته

پادشاهی منوچهر صد و بست سال بود

بر تخت نشستن منوچهر و آئین فریدون پیش نهادن

  پس انگه یکی هفته بگذاشتند همه ماتم و سوگ او داشتند  
  بهشتم بیامد منوچهر شاه بسر بر نهاد آن کیانی کلاه  
  در جادویها بافسون به بست برو سالیان انجمن شد دو شصت  
  همه پهلوانان روی زمین برو یکسره خواندند آفرین  
  چو دیهیم شاهی بسر بر نهاد جهان را سراسر همه مژده داد  
  بداد و دهش هم بمردانگی به نیکی و پاکی و فرزانگی  
  چنین گفت با سربسر لشکرش گِه رمه که بودند در کشورش  
  منم بر سر تخت گردان سپهر همم خشم و جنگ است و هم داد و مهر  
  همم دین و هم فرهٔ ایزدی همم بخت نیکی و دست بدی  
  زمین بنده و چرخ یار منست سر تاجداران شکار من است  
  شب تار جویندهٔ کین منم همان آتش تیز برزین منم  
  خداوند شمشیر و زرینه کفش فرازندهٔ کاویانی درفش  
  فروزنده گاه و برّنده تیغ بکین اندرون جان ندارم دریغ  
  گه بزم دریا دو دست من است دم آتش ازبر نشست منست  
  بدانرا ز بد دست کوته کنم زمین را بخون رنگ دیبه کنم  
  گراینده گرز و نماینده تاج فروزندهٔ ملک بر تخت تاج  
  ابا این هنرها یکی بنده‌ام جهان آفرین را پرستنده‌ام  
  براه فریدون فرخ رویم نیامان کهن بود اگر ما نویم  
  همه دست بر روی گریان زنیم همه داستانها ز یزدان زنیم  
  ازو تاج و تخت و ازویم سپاه وزویم سپاس و بدویم پناه  
  هر آنکس که در هفت کشور زمین بگردد ز راه و بتابد ز دین  
  نمایندهٔ رنج درویش را زبون داشتن مردم خویش را  
  برافراشتن سر به بیشی گنج برنجور مردم نماینده رنج  
  همه نزد من سر بسر کافرند وز اهریمن بدکنش بدترند  
  هران بد کنش کو نه بر دین بود ز یزدان و از منش نفرین بود  
  وزان پس بشمشیر یازیم دست کنم سربسر گشو را ز کینه پست  
  چو بر گفت زین گونه شاه جهان بنزد بزرگان روشن روان  
  همه پهلوانان روی زمین برو یکسره خواندند آفرین  
  که فرخ نیای تو این دید راه ترا داد آئین تخت و کلاه  
  ترا باد جاوید تخت روان همان تاج و هم فرهٔ موبدان  
  ترا باد جاوید تخت و کلاه که شایسته تاجی و زیبای گاه  
  دل ما یکایک بفرمان تست همان جان ما زیر پیمان تست  
  جهان پهلوان سام بر پای خاست چنین گفت کای داور داد راست  
  ز شاهان مرا دیده بر دیدنست ز تو داد و از من پسندیدنست  
  پدر بر پدر شاه ایران توئی گزین سواران و شیران توئی  
  تن و جانت یزدان نگهدار باد دلت شادمان بخت بیدار باد  
  تو از باستان یادگار منی به تخت کئی زینهار منی  
  برزم اندرون شیر پایندهٔ ببزم اندرون شید تابندهٔ  
  زمین و زمان خاکپای تو باد همان تخت پیروزه جای تو باد  
  تو شستی بشمشیر روی زمین بآرام بنشین و رامش گزین  
  ازین پس همه نوبت ماست رزم ترا جای تخت است و بگماز و بزم  
  نیاکانِ من پهلوانان بدند پناه بزرگان و شاهان بدند  
  ز گرشاسپ تا نیرم نامدار سپهدار بودند و خنجر گذار  
  شوم گرد گیتی برایم یکی ز دشمن به بند آورم اندکی  
  مرا پهلوانی نیای تو داد دلم را خرد مهر رای تو داد  
  چنان چون بود بندگی شاه را کمر بسته‌ام جنک بدخواه را  
  برو کرد نیز آفرین شهریار بسی دادش از هدیهٔ شاهوار  
  پس از پیش تختش گرازید سام پسش پهلوانان نهادند کام  
  خرامید و شد سوی آرامگاه همی گشت گیتی بر آئین و راه