شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/بر تخت نشستن جمشید و پیدا کردن آلات جنگ و آموختن دیگر هنرها
ظاهر
پادشاهی جمشید هفت صد سال بود
بر تخت نشستن جمشید و پیدا کردن آلات جنگ و آموختن دیگر هنرها بمردم
| چو رفت از میان نامور شهریار | پسر شد بجای پدر نامدار | |||||
| گرانمایه جمشید فرزند اوی | کمر بسته و دل پر از پند اوی | |||||
| برآمد بران تختِ فرّخ پدر | برسمِ کیان بر سرش تاج زر | |||||
| کمر بست با فرِّ شاهنشهی | جهان سربسر گشته او را رهی | |||||
| زمانه بر آسود از داوری | بفرمانِ او دیو و مرغ و پری | |||||
| جهان را فزوده بدو آبروی | فروزان شده تختِ شاهی بدوی | |||||
| منم گفت با فرّهٔ ایزدی | همم شهریاری و هم موبدی | |||||
| بدان را ز بد دست کوته کنم | روان را سوی روشنی ره کنم | |||||
| نخست آلت جنگ را دست برد | درِ نام جستن بگردان سپرد | |||||
| بفرِّ کئی نرم کرد آهنا | چو خود و زره کرد و چون جوشنا | |||||
| چو خفتان و چون درع و برگستوان | همه کرد پیدا بروشن روان | |||||
| بدین اندرون سال پنجاه رنج | ببرد و ازین ساز بنهاد گنج | |||||
| دگر پنجه اندیشهٔ جامه کرد | که پوشند هنگامِ ننگ و نبرد | |||||
| ز کتّان و ز ابریشم و موی و فز | قصب کرد پرمایه دیبا و خز | |||||
| بیاموخت شان رشتن و تافتن | بتار اندرون پود را بافتن | |||||
| چو شد بافته شستن و دوختن | گرفتند ازو یکسر آموختن | |||||
| چو این کرده شد ساز دیگر نهاد | زمانه بدو شاد و او نیز شاد | |||||
| ز هر پیشهور انجمن گرد کرد | بدین اندرون نیز پنجاه خورد | |||||
| گروهی که کاتوزیان خوانیش | برسم پرستندگان دانیش | |||||
| جدا کردشان از میان گروه | پرستنده را جایگه کرد کوه | |||||
| بدان تا پرستش بود کارشان | نوان پیشِ روشن جهاندارشان | |||||
| صفی بر دگر دست بنشاندند | همی نام نیساریان خواندند | |||||
| کجا شیر مردان جنگ آورند | فروزندهٔ لشکر و کشورند | |||||
| کز ایشان بود تخت شاهی بجای | وز ایشان بود نامِ مردی بپای | |||||
| نسودی سه دیگر کُره را شناس | کجا نیست بر کس ازیشان سپاس | |||||
| بکارند و ورزند و خود بدروند | بگاهِ خورش سرزنش نشنوند | |||||
| ز فرمان سر آزاده خود ژندهپوش | ز آواز بیغاره آسوده گوش | |||||
| بر آسوده از داور و گفت و گوی | تن آباد و آباد گیتی بدوی | |||||
| چه گفت آن سخنگوی آزاد مرد | که آزاده را کاهلی بنده کرد | |||||
| چهارم که خوانند اهنوخوشی | همان دست ورزانِ با سرکشی | |||||
| کجا کارِشان همکنان پیشه بود | روان شان همیشه پر اندیشه بود | |||||
| بدین اندرون سال پنجاه نیز | بخورد و به بخشید بسیار چیز | |||||
| ازین هر یکی را یکی پایگاه | سزاوار بگزید و بنمود راه | |||||
| که تا هر کس اندازهٔ خویش را | به بیند بداند کم و بیش را | |||||
| بفرمود دیوانِ ناپاک را | بآب اندر آمیختن خاک را | |||||
| هر انچه از گِل آمد چو بشناختند | سبک خشت را کالبد ساختند | |||||
| بسنگ و به گچ دیو دیوار کرد | نخست از برش هندسی کار کرد | |||||
| چو گرمابه و کاخهای بلند | چو ایوان که باشد پناه از گزند | |||||
| ز خارا گهر جست یکروزگار | همی کرد زو روشنی خواستار | |||||
| بچنگ آمدش چند گونه گهر | چو یاقوت و بیجاده و سیم و زر | |||||
| ز خارا بافسون برون آورید | شد آراسته بندها را کلید | |||||
| دگر بویهای خوش آورد باز | که دارند مردم ببویش نیاز | |||||
| چو بان و چو کافور و چون مشکناب | چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب | |||||
| پزشکی و درمانِ هر دردمند | درِ تندرستی و راهِ گزند | |||||
| همه رازها نیز کرد آشکار | جهانرا نیامد چنو خواستار | |||||
| گذر کرد ازان پس بکشتی بر آب | ز کشور بکشور برآمد شتاب | |||||
| چنین سال پنجه بورزید نیز | ندید از هنر بر خرد بسته چیز | |||||
| همان کردنیها چو آمد پدید | بگیتی جز از خویشتن را ندید | |||||
| چو آن کارهای وی آمد بجای | ز جای مهی برتر آورد پای | |||||
| بفّر کیانی یکی تخت ساخت | چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت | |||||
| که چون خواستی دیو برداشتی | ز هامون بگردون برافراشتی | |||||
| چو خورشیدِ تابان میان هوا | نشسته برو شاه فرمان روا | |||||
| جهان انجمن شد برِ تخت اوی | ازان برشده فرّهٔ بخت اوی | |||||
| بجمشید بر گوهر افشاندند | مر آن روز را روز نو خواندند | |||||
| سر سال نو هرمز فرودین | بر آسوده از رنج تن دل ز کین | |||||
| بنوروز نو شاهِ گیتی فروز | بران تخت بنشست فیروز روز | |||||
| بزرگان بشادی بیاراستند | می و رودِ رامشگران خواستند | |||||
| چنین جشنِ فرّخ ازان روزگار | بمانده ازان خسروان یادگار | |||||
| چنین سال سصد همی رفت کار | ندیدند مرگ اندران روزگار | |||||
| نیارست کس کرد بیکارئی | نبُد دردمندی و بیمه رای | |||||
| ز رنج و ز بدشان نبود آگهی | میان بسته دیوان بسان رهی | |||||
| یکی تختِ پر مایه کرده بپای | برو بر نشسته جهان کدخدای | |||||
| نشسته بران تخت جمشیدکی | بچنگ اندرون خسروی جام می | |||||
| مر آن تخت را دیو برداشته | ز هامون بابر اندر افراشته | |||||
| بر افراز تخت سپهبد زده | سراسر ز مرغان همه صف زده | |||||
| بفرمانش مردم نهاده دو گوش | ز رامش جهان پر ز آوای نوش | |||||
| چنین تا برآمد برین سالیان | همی تافت از شاه فرِّ کیان | |||||
| جهان بُد بآرام زان شادکام | ز یزدان بدو نو بنو بُد پیام | |||||