پرش به محتوا

شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/آگاه شدن منوچهر از آمدن سام با زال و فرستادنش نوذر را برای آوردن‌شان

از ویکی‌نبشته
شاهنامه از فردوسی
تصحیح ترنر ماکان

آگاه شدن منوچهر از آمدن سام با زال و فرستادنش نوذر را برای آوردن‌شان

آگاه شدن منوچهر از آمدن سام با زال و فرستادنش نوذر را

برای آوردن شان

  ز زابل بشاه آمد این آکهی که سام آمد از کوه با فرهی  
  ازان آگهی شد منوچهر شاد بسی از جهان آفرین کرد یاد  
  منوچهر را بُد دو پور گزین دلیر و خردمند و با فرّ و دین  
  یکی نام نوذر دگر چون زرسپ بمیدان بمانند آذر کشسپ  
  بفرمود تا نوذر نامدار شود تازیان پیش سام سوار  
  جو بیند یکی روی دستان سام که بُد پرورانیده اندر کنام  
  کند آفرین کیانی بروی بدان شادمانی که بکشاد روی  
  بفرمایدش تا سوی شهریار شود تا سخنها کند آشکار  
  وز آنجا سوی زابلستان شود بر آئین خسرو پرستان شود  
  چو نوذز برِ سام نیرم رسید یکی نوجوان بهلوان را بدید  
  فرود آمد از اسپ سام سوار گرفتند مر یک دگر را کنار  
  ز شاه و ز گردان بپرسید سام وز ایشان بدو داد نوذر پیام  
  چو بشنید پیغام شاه بزرگ زمین را ببوسید سام سترگ  
  دمان سوی درگاه بنهاد روی چنان کش بفرمود دیهیم جوی  
  فراز یکی پیل بر زال زر نشاند و براندش سبک سوی در  
  چو آمد بنزدیکی شهرِ شاه شهنشه پذیره شدش با سپاه  
  درفش منوچهر چون دید سام پیاده شد از اسپ و بگذارد کام  
  زمین را ببوسید پس پهلوان که جاوید زی شاد و روشن روان  
  منوچهر فرمود تا بر نشست مر آن پاک دل مرد خسرو پرست  
  سوی تخت ایران نهادند روی چه دیهیم دار و چه دیهیم جوی  
  منوچهر برگاه بنشست شاد کلاه کیانی بسر بر نهاد  
  بیکدست قارن بیکدست سام نشستند روشن دل و شاد کام  
  پس آراسته زال را پیش شاه بزرین عمود و بزرین کلاه  
  گرازان بیاورد سالار بار شگفتی بماند اندرو شهریار  
  پس انگه منوچهر با سام گفت که این را همانا کسی نیست جفت  
  بدین برز و بالا بدین خوب چهر تو گوئی که آرام جان است و مهر  
  چنین گفته مر سام را شهریار که از من تو این را بزنهار دار  
  بخیره میازارش از هیچ روی بکس شادمانه مشو جز بدوی  
  که فرّ کیان دارد و چنگ شیر دل هوشمندان و فرهنگ پیر  
  بیاموز او را ره و ساز رزم همان شاد کامی و آئین بزم  
  ندیدست جز مرغ و کوه و کنام کجا داند آئین شاهی و نام  
  پس از کار سیمرغ و کوه بلند وزان تا چرا خوار شد ارجمند  
  یکایک بدو سام یل باز گفت ز خورد و ز خفت و ز جای نهفت  
  وز افکندن زال بکشاد راز که چون گشت بر سر سپهر از فراز  
  برفتم بفرمان گیهان خدای بالبرز کوه اندرون سخت جای  
  یکی کوه دیدم سر اندر سحاب سپهریست گفتی ز خارا بر آب  
  بدو بر نشیمی چو کاخ بلند ز هر سو برو بسته راه گزند  
  بدو اندرون بچه سیمرغ و زال تو گفتی که هستند هر دو همال  
  همی بوی مهر آمد از باد اوی بدل راحت آوردمی یاد اوی  
  نبد راه بر کوه از هیچ روی دویدم بسی گرد او سو بسوی  
  مرا بویهٔ پور گم کرده خاست بدلسوزی جان همی رفت خواست  
  ابا داور پاک گفتم براز که ای چارهٔ خلق و خود بی نیاز  
  رسیده بهر جای برهان تو نگردد فلک جز بفرمان تو  
  یکی بنده‌ام من دلی پر گناه بنزد خداوند خورشید و ماه  
  امیدم به بخشایش تست بس بچیزی دگر نیستم دست رس  
  تو این بندهٔ مرغ پرورده را بخواری و زاری برآورده را  
  یکی چرم پوشد بجای حریر مزد گوشت هنکام پستان شیر  
  رسان تا بمن یا مرا راه کن سوی اوی و این رنج کوتاه کن  
  ببدمهرئ من روانم مسوز به من باز بخش و دلم برفروز  
  بفرمان یزدان چو این گفته شد نمایش همانگه پذیرفته شد  
  بزد پرّ و سیمرغ بر شد بابر همی حلقه زد بر سر مرد کبر  
  ز کوه اندر آمد چو ابر بهار گرفته تن زال را در کنار  
  زبویش جهان پاک پر مشک شد دو دیده مرا با دو لب خشک شد  
  ز سهم وی و بویهٔ پور خویش خرد در سرم جای نگرفت بیش  
  به پیش من آورد چون دایهٔ که در مهر باشد ورا پایهٔ  
  زبانم برو بر ستایش گرفت بسیمرغ بردم نماز ای شگفت  
  بمن ماند فرزند و خود بازگشت تو گوئی که با چرخ انباز گشت  
  من آوردمش نزد شاه جهان همه آشکارا بکردم نهان