شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/آگاه شدن منوچهر از آمدن سام با زال و فرستادنش نوذر را برای آوردنشان
ظاهر
آگاه شدن منوچهر از آمدن سام با زال و فرستادنش نوذر را
برای آوردن شان
| ز زابل بشاه آمد این آکهی | که سام آمد از کوه با فرهی | |||||
| ازان آگهی شد منوچهر شاد | بسی از جهان آفرین کرد یاد | |||||
| منوچهر را بُد دو پور گزین | دلیر و خردمند و با فرّ و دین | |||||
| یکی نام نوذر دگر چون زرسپ | بمیدان بمانند آذر کشسپ | |||||
| بفرمود تا نوذر نامدار | شود تازیان پیش سام سوار | |||||
| جو بیند یکی روی دستان سام | که بُد پرورانیده اندر کنام | |||||
| کند آفرین کیانی بروی | بدان شادمانی که بکشاد روی | |||||
| بفرمایدش تا سوی شهریار | شود تا سخنها کند آشکار | |||||
| وز آنجا سوی زابلستان شود | بر آئین خسرو پرستان شود | |||||
| چو نوذز برِ سام نیرم رسید | یکی نوجوان بهلوان را بدید | |||||
| فرود آمد از اسپ سام سوار | گرفتند مر یک دگر را کنار | |||||
| ز شاه و ز گردان بپرسید سام | وز ایشان بدو داد نوذر پیام | |||||
| چو بشنید پیغام شاه بزرگ | زمین را ببوسید سام سترگ | |||||
| دمان سوی درگاه بنهاد روی | چنان کش بفرمود دیهیم جوی | |||||
| فراز یکی پیل بر زال زر | نشاند و براندش سبک سوی در | |||||
| چو آمد بنزدیکی شهرِ شاه | شهنشه پذیره شدش با سپاه | |||||
| درفش منوچهر چون دید سام | پیاده شد از اسپ و بگذارد کام | |||||
| زمین را ببوسید پس پهلوان | که جاوید زی شاد و روشن روان | |||||
| منوچهر فرمود تا بر نشست | مر آن پاک دل مرد خسرو پرست | |||||
| سوی تخت ایران نهادند روی | چه دیهیم دار و چه دیهیم جوی | |||||
| منوچهر برگاه بنشست شاد | کلاه کیانی بسر بر نهاد | |||||
| بیکدست قارن بیکدست سام | نشستند روشن دل و شاد کام | |||||
| پس آراسته زال را پیش شاه | بزرین عمود و بزرین کلاه | |||||
| گرازان بیاورد سالار بار | شگفتی بماند اندرو شهریار | |||||
| پس انگه منوچهر با سام گفت | که این را همانا کسی نیست جفت | |||||
| بدین برز و بالا بدین خوب چهر | تو گوئی که آرام جان است و مهر | |||||
| چنین گفته مر سام را شهریار | که از من تو این را بزنهار دار | |||||
| بخیره میازارش از هیچ روی | بکس شادمانه مشو جز بدوی | |||||
| که فرّ کیان دارد و چنگ شیر | دل هوشمندان و فرهنگ پیر | |||||
| بیاموز او را ره و ساز رزم | همان شاد کامی و آئین بزم | |||||
| ندیدست جز مرغ و کوه و کنام | کجا داند آئین شاهی و نام | |||||
| پس از کار سیمرغ و کوه بلند | وزان تا چرا خوار شد ارجمند | |||||
| یکایک بدو سام یل باز گفت | ز خورد و ز خفت و ز جای نهفت | |||||
| وز افکندن زال بکشاد راز | که چون گشت بر سر سپهر از فراز | |||||
| برفتم بفرمان گیهان خدای | بالبرز کوه اندرون سخت جای | |||||
| یکی کوه دیدم سر اندر سحاب | سپهریست گفتی ز خارا بر آب | |||||
| بدو بر نشیمی چو کاخ بلند | ز هر سو برو بسته راه گزند | |||||
| بدو اندرون بچه سیمرغ و زال | تو گفتی که هستند هر دو همال | |||||
| همی بوی مهر آمد از باد اوی | بدل راحت آوردمی یاد اوی | |||||
| نبد راه بر کوه از هیچ روی | دویدم بسی گرد او سو بسوی | |||||
| مرا بویهٔ پور گم کرده خاست | بدلسوزی جان همی رفت خواست | |||||
| ابا داور پاک گفتم براز | که ای چارهٔ خلق و خود بی نیاز | |||||
| رسیده بهر جای برهان تو | نگردد فلک جز بفرمان تو | |||||
| یکی بندهام من دلی پر گناه | بنزد خداوند خورشید و ماه | |||||
| امیدم به بخشایش تست بس | بچیزی دگر نیستم دست رس | |||||
| تو این بندهٔ مرغ پرورده را | بخواری و زاری برآورده را | |||||
| یکی چرم پوشد بجای حریر | مزد گوشت هنکام پستان شیر | |||||
| رسان تا بمن یا مرا راه کن | سوی اوی و این رنج کوتاه کن | |||||
| ببدمهرئ من روانم مسوز | به من باز بخش و دلم برفروز | |||||
| بفرمان یزدان چو این گفته شد | نمایش همانگه پذیرفته شد | |||||
| بزد پرّ و سیمرغ بر شد بابر | همی حلقه زد بر سر مرد کبر | |||||
| ز کوه اندر آمد چو ابر بهار | گرفته تن زال را در کنار | |||||
| زبویش جهان پاک پر مشک شد | دو دیده مرا با دو لب خشک شد | |||||
| ز سهم وی و بویهٔ پور خویش | خرد در سرم جای نگرفت بیش | |||||
| به پیش من آورد چون دایهٔ | که در مهر باشد ورا پایهٔ | |||||
| زبانم برو بر ستایش گرفت | بسیمرغ بردم نماز ای شگفت | |||||
| بمن ماند فرزند و خود بازگشت | تو گوئی که با چرخ انباز گشت | |||||
| من آوردمش نزد شاه جهان | همه آشکارا بکردم نهان | |||||