پرش به محتوا

شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/آوردن سیمرغ زال را نزد سام

از ویکی‌نبشته

آوردن سیمرغ زال را نزد سام

  چو با داور این رازها گفته شد نیایش هم آنگه پذیرفته شد  
  نگه کرد سیمرغ ز افراز کوه بدانست چون دید سام و گروه  
  که آن آمدنش از پی بچه بود نه از بهر سیمرغ آن راه سود  
  چنین گفت سیمرغ با پور سام که ای دیده رنج نشیم و کنام  
  ترا پرورنده یکی دایه‌ام همت دایه هم نیک سرمایه‌ام  
  نهادم ترا نام دستان زند که با تو پدر کرد دستان و بند  
  بدین نام چون باز گردی بجای بگو تات خواند یل رهنمای  
  پدر سام پل پهلوان جهان سرافرازتر کس میان مهان  
  بدین کوه فرزند جوی آمدست ترا نزد او آبروی آمدست  
  روا باشد اکنون که بردارمت بی آزار نزدیک او آرمت  
  جوان چون ز سیمرغ بشنید این پر از آب چشم و دل اندوهگین  
  بر آواز سیمرغ گفتی سخن فراوان خرد بود و دانش کهن  
  اگر چند مردم ندیده بَد اوی ز سیمرغ آموخته گفت و گوی  
  زبان و خرد بود و رای درست بتن نیز یاری ز یزدان بجست  
  بسیمرغ بنگر که دستان چه گفت گه سیر آمدستی همانا ز جفت  
  نشیم تو فرخنده گاه منست دو پرّ تو فرّ کلاه منست  
  سپاس از تو دارم پس از کردگار که آسان شدم از تو دشوار کار  
  چنین داد پاسخ که گر تاج و گاه به بینی و رسم کیانی کلاه  
  مگر کین نشیمت نیاید بکار یکی آزمایش کن از روزکار  
  نه از دشمنی دور دارم ترا سوی بادشاهی گذارم ترا  
  ترا بودن ایدر مرا درخورست ولیکن ترا آن ازین بهتر است  
  ابا خویشتن بر یکی پرّ من همیشه همی باش با فرّ من  
  گرت هیچ سختی بروی آورند ز نیک و ز بد گفت و گوی آورند  
  بر آتش بر افگن یکی پرّ من که بینی هم اندر زمان فرّ من  
  که در زیر پرّت بپرورده‌ام ابا بچگانت بر آورده‌ام  
  همانگه بیایم چو ابر سیاه بی آزارت آرم بدین جایگاه  
  فرامش مکن مهر دایه ز دل که باشد مرا مهر تو دل گسل  
  دلش کرد پدرام و برداشتش گرازان بابر اندر افراشتش  
  ز پروازش آورد نزد پدر رسیده بزیر پرش موی سر  
  تنش پیلوار و رخش چون بهار پدر چون بدیدش بنالید زار  
  فرو برد سر پیش سیمرغ زود نیایش همی بافرین بر فزود  
  که ای شاه مرغان ترا دادگر بدان داد نیرو و فر و هنر  
  که بیچارگان را همی یاوری به نیکی بهر داوران داوری  
  ز تو بدسگالان همیشه نژند بمان همچنین جاودان زورمند  
  هم انکاه سیمرغ بر شد بکوه بمانده برو چشم سام و گروه  
  پس انگه سراپای کودک بدید همی تاج و تخت کئی را سزید  
  برو بازوی شیر و خورشید روی بدل پهلوان دست شمشیر جوی  
  سپیدش مژه دیدگان قیر گون چو بُسّد لب و زخ بمانند خون  
  جز از مو برو بر نگوهش نبود بدی دیگرش را پژوهش نبود  
  دل سام شده چون بهشت برین بران پاک فرزند کرد آفرین  
  بمن ای پسر گفت دل نرم کن گذشته مکن یاد و دل گرم کن  
  منم کمترین بنده یزدان پرست ازان پس که آوردمت باز دست  
  پذیرفته‌ام از خدای بزرگ که دل بر تو هرگز ندارم سترگ  
  بخواهم هوای تو از نیک و بد ازین پس چه خواهی تو چونان سزد  
  تنش را یکی پهلوانی قبای بیوشید و از کوه بگذارد پای  
  فرود آمد از کوه و بالای خواست همان جامهٔ خسرو آرای خواست  
  سپه یکسره پیش سام آمدند کشاده دل و شاد کام آمدند  
  تبیره زنان پیش بردند پیل برآمد یکی گرد چون کوه نیل  
  خروشیدن کوس باکرّه نای همان زنگ زرین و هندی درای  
  سواران همه نعره برداشتند بدان خرمی راه بگذاشتند  
  بشادی بشهر اندرون آمدند ابا پهلوانی فزون آمدند