شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)/آوردن سیمرغ زال را نزد سام
ظاهر
آوردن سیمرغ زال را نزد سام
| چو با داور این رازها گفته شد | نیایش هم آنگه پذیرفته شد | |||||
| نگه کرد سیمرغ ز افراز کوه | بدانست چون دید سام و گروه | |||||
| که آن آمدنش از پی بچه بود | نه از بهر سیمرغ آن راه سود | |||||
| چنین گفت سیمرغ با پور سام | که ای دیده رنج نشیم و کنام | |||||
| ترا پرورنده یکی دایهام | همت دایه هم نیک سرمایهام | |||||
| نهادم ترا نام دستان زند | که با تو پدر کرد دستان و بند | |||||
| بدین نام چون باز گردی بجای | بگو تات خواند یل رهنمای | |||||
| پدر سام پل پهلوان جهان | سرافرازتر کس میان مهان | |||||
| بدین کوه فرزند جوی آمدست | ترا نزد او آبروی آمدست | |||||
| روا باشد اکنون که بردارمت | بی آزار نزدیک او آرمت | |||||
| جوان چون ز سیمرغ بشنید این | پر از آب چشم و دل اندوهگین | |||||
| بر آواز سیمرغ گفتی سخن | فراوان خرد بود و دانش کهن | |||||
| اگر چند مردم ندیده بَد اوی | ز سیمرغ آموخته گفت و گوی | |||||
| زبان و خرد بود و رای درست | بتن نیز یاری ز یزدان بجست | |||||
| بسیمرغ بنگر که دستان چه گفت | گه سیر آمدستی همانا ز جفت | |||||
| نشیم تو فرخنده گاه منست | دو پرّ تو فرّ کلاه منست | |||||
| سپاس از تو دارم پس از کردگار | که آسان شدم از تو دشوار کار | |||||
| چنین داد پاسخ که گر تاج و گاه | به بینی و رسم کیانی کلاه | |||||
| مگر کین نشیمت نیاید بکار | یکی آزمایش کن از روزکار | |||||
| نه از دشمنی دور دارم ترا | سوی بادشاهی گذارم ترا | |||||
| ترا بودن ایدر مرا درخورست | ولیکن ترا آن ازین بهتر است | |||||
| ابا خویشتن بر یکی پرّ من | همیشه همی باش با فرّ من | |||||
| گرت هیچ سختی بروی آورند | ز نیک و ز بد گفت و گوی آورند | |||||
| بر آتش بر افگن یکی پرّ من | که بینی هم اندر زمان فرّ من | |||||
| که در زیر پرّت بپروردهام | ابا بچگانت بر آوردهام | |||||
| همانگه بیایم چو ابر سیاه | بی آزارت آرم بدین جایگاه | |||||
| فرامش مکن مهر دایه ز دل | که باشد مرا مهر تو دل گسل | |||||
| دلش کرد پدرام و برداشتش | گرازان بابر اندر افراشتش | |||||
| ز پروازش آورد نزد پدر | رسیده بزیر پرش موی سر | |||||
| تنش پیلوار و رخش چون بهار | پدر چون بدیدش بنالید زار | |||||
| فرو برد سر پیش سیمرغ زود | نیایش همی بافرین بر فزود | |||||
| که ای شاه مرغان ترا دادگر | بدان داد نیرو و فر و هنر | |||||
| که بیچارگان را همی یاوری | به نیکی بهر داوران داوری | |||||
| ز تو بدسگالان همیشه نژند | بمان همچنین جاودان زورمند | |||||
| هم انکاه سیمرغ بر شد بکوه | بمانده برو چشم سام و گروه | |||||
| پس انگه سراپای کودک بدید | همی تاج و تخت کئی را سزید | |||||
| برو بازوی شیر و خورشید روی | بدل پهلوان دست شمشیر جوی | |||||
| سپیدش مژه دیدگان قیر گون | چو بُسّد لب و زخ بمانند خون | |||||
| جز از مو برو بر نگوهش نبود | بدی دیگرش را پژوهش نبود | |||||
| دل سام شده چون بهشت برین | بران پاک فرزند کرد آفرین | |||||
| بمن ای پسر گفت دل نرم کن | گذشته مکن یاد و دل گرم کن | |||||
| منم کمترین بنده یزدان پرست | ازان پس که آوردمت باز دست | |||||
| پذیرفتهام از خدای بزرگ | که دل بر تو هرگز ندارم سترگ | |||||
| بخواهم هوای تو از نیک و بد | ازین پس چه خواهی تو چونان سزد | |||||
| تنش را یکی پهلوانی قبای | بیوشید و از کوه بگذارد پای | |||||
| فرود آمد از کوه و بالای خواست | همان جامهٔ خسرو آرای خواست | |||||
| سپه یکسره پیش سام آمدند | کشاده دل و شاد کام آمدند | |||||
| تبیره زنان پیش بردند پیل | برآمد یکی گرد چون کوه نیل | |||||
| خروشیدن کوس باکرّه نای | همان زنگ زرین و هندی درای | |||||
| سواران همه نعره برداشتند | بدان خرمی راه بگذاشتند | |||||
| بشادی بشهر اندرون آمدند | ابا پهلوانی فزون آمدند | |||||