شاهنامه/پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود ۱۳

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود ۱۳)
'


چنین داد پاسخ که در دل نبود که آن رسم را خود نباید ستود
بشمشیر و داد این جهان داشتن چنین رفتن و خوار بگذاشتن
بپرسید با هر کسی پیش ازین سخن راندی نامور بیش ازین
سبک دارد اکنون نگوید سخن نه از نو نه از روزگار کهن
چنین داد پاسخ که گفتاربس بکردار جویم همه دسترس
بپرسید هنگام شاهان نماز نبودی چنین پیش ایشان دراز
شما را ستایش فزونست ازان خروش و نیایش فزونست ازان
چنین داد پاسخ که یزدان‌پاک پرستنده را سر برآرد ز خاک
فلک را گزارنده او کند جهان راهمه بنده‌ی او کند
گر این بنده آن را نداند بها مبادا ز درد و ز سختی رها
بپرسید تا توشدی شهریار سپاست فزون چیست از کردگار
کزان مر تو را دانش افزون شدست دل بدسگالان پر از خون شدست
چنین داد پاسخ که از کردگار سپاس آنک گشتیم به روزگار
کسی پیش من برفزونی نجست وز آواز من دست بد را بشست
زبون بود بدخواه در جنگ من چو گوپال من دید و اورنگ من
بپرسید درجنگ خاور بدی چنان تیز چنگ و دلاور بدی
چو با باختر ساختی ساز جنگ شکیبایی آراستی با درنگ
چنین داد پاسخ که مرد جوان نیندیشد از رنج و درد روان
هرآنگه که سال اندر آید بشست به پیش مدارا بباید نشست
سپاس از جهاندار پروردگار کزویست نیک وبد روزگار
که روز جوانی هنر داشتیم بد و نیک را خوار نگذاشتیم
کنون روز پیروی بدانندگی برای و به گنج وفشانندگی
جهان زیر آیین و فرهنگ ماست سپهر روان جوشن جنگ ماست
بدو گفت شاهان پیشین دراز سخن خواستند آشکارا و راز
شما را سخن کمتر و داد بیش فزون داری از نامداران پیش
چنین داد پاسخ که هرشهریار که باشد ورا یار پروردگار
ندارد تن خویش با رنج و درد جهان را نگهبان هرآنکس که کرد
بپرسید شادان دل شهریار پر اندیشه بینم بدین روزگار
چنین داد پاسخ که بیم گزند ندارد به دل مردم هوشمند
بدو گفت شاهان پیشین ز بزم نبردند جان را باندازه رزم
چنین داد پاسخ که ایشان ز جام نکردند هرگز به دل یاد نام
مرا نام بر جام چیره شدست روانم زمانرا پذیره شدست
بپرسید هرکس که شاهان بدند تن خویشتن را نگهبان بدند
بدارو و درمان و کار پزشک بدان تا نپالود باید سرشک
چنین داد پاسخ که تن بی‌زمان که پیش آید از گردش آسمان
بجایست دارو نیاید به کار نگه داردش گردش روزگار
چو هنگامه رفتن آمد فراز زمانه نگردد بپرهیز باز
بپرسید چندان ستایش کنند جهان آفرین را نیایش کنند
زمانی نباشد بدان شادمان باندیشه دارد همیشه روان
چنین داد پاسخ که اندیشه نیست دل شاه با چرخ گردان یکیست
بترسم که هرکو ستایش کند مگر بیم ما را نیایش کند
ستایش نشاید فزون زآنک هست نجوییم راز دل زیردست
بدو گفت شادی ز فرزند چیست همان آرزوها ز پیوند چیست
چنین داد پاسخ که هرکو جهان بفرزند ماند نگردد نهان
چوفرزند باشد بیابد مزه ز بهر مزه دور گردد بزه
وگر بگذرد کم بود درد اوی که فرزند بیند رخ زرد اوی
بپرسد که گیتی تن آسان کراست ز کردار نیکو پشیمان چراست
چنین داد پاسخ که یزدان‌پرست بگیرد عنان زمانه بدست
فزونی نجوید تن آسان شود چو بیشی سگالد هراسان شود
دگر آنک گفتی ز کردار نیک نهان دل وجان ببازار نیک
ز گیتی زبونتر مر آن را شناس که نیکی سگالید با ناسپاس
بپرسید کان کس که بد کرد و مرد ز دیوان جهان نام او را سترد
هران کس که نیکی کند بگذرد زمانه نفس را همی‌بشمرد
چه باید همی نیکویی را ستود چومرگ آمد و نیک و بد را درود
چنین داد پاسخ که کردار نیک بیابد بهر جای بازار نیک
نمرد آنک او نیک کردار مرد بیاسود و جان را به یزدان سپرد
وزان کس که ماند همی نام بد از آغاز بد بود و فرجام بد
نیاسود هرکس کزو باز ماند وزو در زمانه بد آواز ماند
بپرسد چه کارست برتر ز مرگ اگر باشد این را چه سازیم برگ
چنین داد پاسخ کزین تیره خاک اگر بگذری یافتی جان پاک
هرآنکس که در بیم و اندوه زیست بران زندگی زار باید گریست
بپرسد کزین دو گرانتر کدام کزوییم پر درد و ناشادکام
چنین داد پاسخ که هم سنگ کوه جز اندوه مشمر که گردد ستوه
چه بیمست اگر بیم اندوه نیست بگیتی جز اندوه نستوه نیست
بپرسید کزما که با گنج‌تر چنین گفت کام کس که بی‌رنجتر
بپرسید کهو کدامست زشت که از ارج دورست و دور از بهشت
چنین داد پاسخ که زنرا که شرم نباشد بگیتی نه آواز نرم
ز مردان بتر آنک نادان بود همه زندگانی به زندان بود
بگرود به یزدان وتن پرگناه بدی بر دل خویش کرده سیاه
بپرسید مردم کدامست راست که جان وخرد بر دل او گواست
چنین گفت کانکو بسود و زیان نگوید نبندد بدی را میان
بپرسید کزو خو چه نیکوترست که آن بر سر مردمان افسرست
چنین داد پاسخ که چون بردبار بود مرد نایدش افسون به کار
نه آن کز پی سودمندی کند وگر نیز رای بلندی کند
چو رادی که پاداش رادی نجست ببخشید وتاریکی از دل بشست
سه دیگر چو کوشایی ایزدی که از جان پاک آید و بخردی
بپرسید در دل هراس از چه بیش بدو گفت کز رنج و کردار خویش
بپرسید بخشش کدامست به که بخشنده گردد سرافراز و مه
چنین داد پاسخ کز ارزانیان مدارید باز ایچ سود و زیان
بپرسید موبد ز کار جهان سخن برگشاد آشکار و نهان
که آیین کژ بینم و نا پسند دگر گردش کارناسودمند
چنین داد پاسخ که زین چرخ پیر اگر هست بادانش و یادگیر
بزرگست و داننده و برترست که بر داوران جهان داورست
بد آیین مشو دور باش از پسند مبین ایچ ازو سود و ناسودمند
بد و نیک از او دان کش انباز نیست به کاریش فرجام وآغاز نیست
چوگوید بباش آنچ گوید بدست همو بود تا بود و تا هست هست
بپرسید کز درد بر کیست رنج که تن چون سرایست و جان را سپنج
چنین داد پاسخ که این پوده پوست بود رنجه چندانک مغز اندروست
چوپالود زو جان ندارد خرد که برخاک باشد چو جان بگذرد
بپرسید موبد ز پرهیز و گفت که آز و نیاز از که باید نهفت
چنین داد پاسخ که آز و نیاز سزد گر ندارد خردمند باز
تو از آز باشی همیشه به رنج که همواره سیری نیابی ز گنج
بپرسید کز شهریاران که بیش بهوش و به آیین و با رای و کیش
چنین داد پاسخ که آن پادشا که باشد پرستنده و پارسا
ز دادار دارنده دارد سپاس نباشد کس از رنج او در هراس
پرامید دارد دل نیک مرد دل بدکمنش را پراز بیم و درد
سپه را بیاراید از گنج خویش سوی بدسگال افگند رنج خویش
سخن پرسد از بخردان جهان بد و نیک دارد ز دشمن نهان
بپرسید کار پرستش بچیست به نیکی یزدان گراینده کیست
چنین داد پاسخ که تاریک خوی روان اندر آرد بباریک موی
نخست آنک داند که هست و یکیست تر ازین نشان رهنمای اندکیست
ازو دارد از کار نیکی سپاس بدو باشد ایمن و زو در هراس
هراس تو آنگه که جویی گزند وزو ایمنی چون بود سودمند
وگر نیک دل باشی و راه جوی بود نزد هر کس تو را آبروی
وگر بدکنش باشی و بد تنه به دوزخ فرستاده باشی بنه
مباش ایچ گستاخ با این جهان که او راز خویش از تو دارد نهان
گراینده باشی بکردار دین بداری بدین روزگار گزین
خرد را کنی با دل آموزگار بکوشی که نفریبدت روزگار
همان نیز یاد گنهکار مرد نباشی به بازار ننگ و نبرد
غم آن جهان از پی این جهان نباید که داری به دل در نهان
نشستنت همواره با بخردان گراینده رامش جاودان
گراینده بادی به فرهنگ و رای به یزدان خرد بایدت رهنمای
از اندازه بر نگذرانی سخن که تو نو به کاری گیتی کهن
نگرداندت رامش و رود مست نباشدت با مردم بد نشست
بپیچی دل از هرچ نابودنیست به بخشای آن را که بخشودنیست
نداری دریغ آنچه داری ز دوست اکر دیده خواهد اگر مغز و پوست
اگر دوست با دوست گیرد شمار نباید که باشد میانجی به کار
چو با مرد بدخواه باشد نشست چنان کن که نگشاید او بر تو دست
چو جوید کسی راه بایستگی هنر باید و شرم و شایستگی
نباید زبان از هنر چیره‌تر دروغ از هنر نشمرد دادگر
نداند کسی را بزرگی بچیز نه خواری بناچیز دارد بنیز
اگر بدگمانی گشاید زبان توتندی مکن هیچ با بدگمان
ازان پس چو سستی گمانی برد وز اندازه گفتار او بگذرد
تو پاسخ مر او را باندازه گوی سخنهای چرب آور و تازه‌گوی
به آزرم اگر بفگنی سوی خویش پشیمانی آید به فرجام پیش
چو بیکار باشی مشو رامشی نه کارست بیکاری ار باهشی
ز هرکار کردن تو را ننگ نیست اگر چند با بوی و با رنگ نیست
به نیکی بهر کار کوشا بود همیشه بدانش نیوشا بود
به کاری نیازد که فرجام اوی پشیمانی و تندی آرد بروی
ببخشاید از درد بر مستمند نیارد دلش سوی درد و گزند
خردمند کو دل کند بردبار نباشد به چشم جهاندار خوار
بداند که چندست با او هنر باندازه یابد ز هر کاربر
گر افزون ازان دوست بستایدش بلندی و کژی بیفزایدش
همان مرد ایزد ندارد به رنج وگر چند گردد پراگنده گنج
پرستش کند پیشه و راستی بپیچد ز بی‌راهی و کاستی
برین برگ واین شاخها آخت دست هنرمند دینی و یزدان پرست
همانست رای و همینست راه به یزدان گرای و به یزدان پناه
اگر دادگر باشدی شهریار ازو ماند اندر جهان یادگار
چنان هم که از داد نوشین روان کجا خاک شد نام ماندش جوان
چنین گوید از نامه‌ی باستان ز گفتار آن دانشی راستان
که آگاهی آمد به آباد بوم بنزد جهاندار کسری ز روم
که تو زنده بادی که قیصر بمرد زمان و زمین دیگری را سپرد
پراندیشه شد جان کسری ز مرگ شد آن لعل رخساره چون زرد برگ
گزین کرد ز ایران فرستاده‌ای جهاندیده و راد آزاده‌ای
فرستاد نزدیک فرزند اوی برشاخ سبز برومند اوی
سخن گفت با او به چربی بسی کزین بد رهایی نیابد کسی
یکی نامه بنوشت با سوگ و درد پر از آب دیده دو رخساره زرد
که یزدان تو را زندگانی دهاد همت خوبی و کامرانی دهاد
نزاید جز از مرگ را جانور سرای سپنجست و ما بر گذر
اگر تاج ساییم و گر خود و ترگ رهایی نیابیم از چنگ مرگ
چه قیصر چه خاقان چو آید زمان بخاک اندر آید سرش بی‌گمان
ز قیصر تو را مزد بسیار باد مسیحا روان تو را یار باد
شنیدم که بر نامور تخت اوی نشستی بیاراستی بخت اوی
ز ما هرچ باید ز نیرو بخواه ز اسب و سلیح و ز گنج و سپاه
فرستاده از پیش کسری برفت به نزدیک قیصر خرامید تفت
چو آمد بدرگه گشادند راه فرستاده آمد بر تخت و گاه
چو قیصر نگه کرد وعنوان بدید ز بیشی کسری دلش بردمید
جوان نیز بد مهتر نونشست فرستاده را نیز نبسود دست
بپرسید ناکام پرسیدنی نگه کردنی سست و کژ دیدنی
یکی جای دورش فرود آورید بدان نامه پادشا ننگرید
یکی هفته هرکش که بد رای زن به نزدیک قیصر شدند انجمن
سرانجام گفتند ما کهتریم ز فرمان شاه جهان نگذریم
سزا خود ز کسری چنین نامه بود نه برکام بایست بدکامه بود
که امروز قیصر جوانست و نو به گوهر بدین مرزها پیشرو
یک امسال با مرد برنا مکاو به عنوان بیشی و با باژ و ساو
بهرپایمردی و خودکامه‌ای نبشتند بر ناسزا نامه‌ای
بعنوان ز قیصر سرافراز روم جهان سر به سر هرچ جز روم شوم
فرستاده‌ی شاه ایران رسید بگوید ز بازار ما هرچ دید
از اندوه و شادی سخن هرچ گفت غم و شادمانی نباید نهفت
بشد قیصر و تازه شد قیصری که سر بر فرازد ز هرمهتری
ندارد ز شاهان کسی را بکس چه کهتر بود شاه فریادرس
چو قرطاس رومی بیاراستند بدربر فرستاده را خواستند
چوبشنید دانا که شد رای راست بیامد بدر پاسخ نامه خواست
ورا ناسزا خلعتی ساختند ز بیگانه ایوان بپرداختند
بدو گفت قیصر نه من چاکرم نه از چین و هیتالیان کمترم
ز مهتر سبک داشتن ناسزاست وگر شاه تو بر جهان پادشاست
بزرگ آنک او را بسی دشمنست مرا دشمن و دوست بردامنست
چه داری بزرگی تو از من دریغ همی آفتاب اندر آری بمیغ
نه از تابش او همی کم شود وگر خون چکاند برونم شود
چو کار آیدم شهریارم تویی همان از پدر یادگارم تویی
سخن هرچ دیدی بخوبی بگوی وزین پاسخ نامه زشتی مجوی
تنش را بخلعت بیاراستند ز درباره‌ی مرزبان خواستند
فرستاده برگشت و آمد دمان به منزل زمانی نجستی زمان
بیامد به نزدیک کسری رسید بگفت آن کجا رفت و دید و شنید
ز گفتار او تنگدل گشت شاه بدو گفت برخوردی از رنج راه
شنیدم که هرکو هوا پرورد بفرجام کردار کیفر برد
گر از دوست دشمن نداند همی چنین راز دل بر تو خواند همی
گماند که ما را همو دوست نیست اگر چند او را پی و پوست نیست
کنون نیز یک تن ز رومی نژاد نمانم که باشد ازان تخت شاد
همی سر فرازد که من قیصرم گر از نامداران یکی مهترم
کنم زین سپس روم را نام شوم برانگیزم آتش ز آباد بوم
به یزدان پاک و بخورشید و ماه به آذر گشسب و بتخت و کلاه
که کز هرچ در پادشاهی اوست ز گنج کهن پرکند گاو پوست
نساید سرتیغ ما رانیام حلال جهان باد بر من حرام
بفرمود تا بر درش کرنای دمیدند با سنج و هندی درای
همه کوس بر کوهه‌ی ژنده پیل ببستند و شد روی گیتی چونیل
سپاهی گذشت از مداین به دشت که دریای سبز اندرو خیره گشت
ز نالیدن بوق و رنگ درفش ز جوش سواران زرینه کفش
ستاره توگفتی به آب اندرست سپهر روان هم بخواب اندرست
چوآگاهی آمد بقیصر ز شاه که پرخشم ز ایوان بشد با سپاه
بیامد ز عموریه تا حلب جهان کرد پر جنگ و جوش و جلب
سواران رومی چو سیسد هزار حلب را گرفتند یکسر حصار
سپاه اندر آمد ز هرسو به جنگ نبد جنگشانرا فراوان درنگ
بیاراست بر هر دری منجنیق ز گردان روم آنک بدجا ثلیق
حصار سقیلان بپرداختند کزان سو همی‌تاختن ساختند
حلب شد بکردار دریای خون به زنهار شد لشکر باطرون
بدو هفته از رومیان سی هزار گرفتند و آمد بر شهریار
بی‌اندازه کشتند ز ایشان بتیر به رزم اندرون چند شد دستگیر
به پیش سپه کنده‌ای ساختند بشبگیر آب اندر انداختند
بکنده ببستند برشاه راه فروماند از جنگ شاه و سپاه
برآمد برین روزگاری دراز بسیم و زر آمد سپه را نیاز
سپهدار روزی‌دهان را بخواند وزان جنگ چندی سخنها براند
که این کار با رنج بسیار گشت بب وبکنده نشاید گذشت
سپه را درم باید و دستگاه همان اسب وخفتان و رومی کلاه
سوی گنج رفتند روزی‌دهان دبیران و گنجور شاه جهان
از اندازه لشکر شهریار کم آمد درم تنگ سیسد هزار
بیامد برشاه موبد چوگرد به گنج آنچ بود از درم یاد کرد
دژم کرد شاه اندران کار چهر بفرمود تا رفت بوزرجمهر
بدو گفت گر گنج شاهی تهی چه باید مرا تخت شاهنشهی
بروهم کنون ساروان را بخواه هیونان بختی برافگن به راه
سد از گنج مازندران بارکن وزو بیشتر بار دینار کن
بشاه جهان گفت بوزرجمهر که ای شاه با دانش و داد و مهر
سوی گنج ایران درازست راه تهی دست و بیکار باشد سپاه
بدین شهرها گرد ماهرکسست کسی کو درم بیش دارد بدست
ز بازارگان و ز دهقان درم اگر وام خواهی نگردد دژم
بدین کار شد شاه همداستان که دانای ایران بزد داستان
فرستاده‌ای جست بوزرجمهر خردمند و شادان دل و خوب چهر
بدو گفت ز ایدر سه اسبه برو گزین کن یکی نامبردار گو
ز بازارگان و ز دهقان شهر کسی را کجا باشد از نام بهر
ز بهر سپه این درم فام خواه بزودی بفرماید از گنج شاه
بیامد فرستاده‌ی خوش منش جوان وخردمندی و نیکوکنش
پیمبر باندیشه باریک بود بیامد بشهری که نزدیک بود
درم خواست فام از پی شهریار برو انجمن شد بسی مایه دار
یکی کفشگر بود و موزه فروش به گفتار او تیز بگشاد گوش
درم چند باید بدو گفت مرد دلاور شمار درم یاد کرد
چنین گفت کای پرخرد مایه دار چهل من درم هرمنی سدهزار
بدو کفشگر گفت من این دهم سپاسی ز گنجور بر سر نهم
بیاورد قپان و سنگ و درم نبد هیچ دفتر به کار و قلم
چو بازارگان را درم سخته شد فرستاده زان کار پردخته شد
بدو کفشگر گفت کای خوب چهر به رنج‌ی بگویی به بوزرجمهر
که اندر زمانه مرا کودکیست که بازار او بر دلم خوار نیست
بگویی مگر شهریار جهان مرا شاد گرداند اندر نهان
که او را سپارد بفرهنگیان که دارد سرمایه و هنگ آن
فرستاده گفت این ندارم به رنج که کوتاه کردی مرا راه گنج
بیامد بر مرد دانا به شب وزان کفشگر نیز بگشاد لب
برشاه شد شاد بوزرجمهر بران خواسته شاه بگشاد چهر
چنین گفتن زان پس که یزدان سپاس مبادم مگر پاک و یزدان شناس
که در پادشاهی یکی موزه دوز برین گونه شادست و گیتی فروز
که چندین درم ساخته باشدش مبادا که بیداد بخراشدش
نگر تا چه دارد کنون آرزوی بماناد بر ما همین راه و خوی
چو فامش بتوزی درم سدهزار بده تا بماند ز ما یادگار
بدان زیردستان دلاور شدند جهانجوی با تخت وافسر شدند
مبادا که بیدادگر شهریار بود شاد برتخت و به روزگار
بشاه جهان گفت بوزرجمهر که ای شاه نیک اختر خوب چهر
یکی آرزو کرد موزه فروش اگر شاه دارد بمن بنده گوش
فرستاده گوید که این مرد گفت که شاه جهان با خرد باد جفت
یکی پور دارم رسیده بجای بفرهنگ جوید همی رهنمای
اگر شاه باشد بدین دستگیر که این پاک فرزند گردد دبیر
ز یزدان بخواهم همی جان شاه که جاوید باد این سزاوار گاه
بدو گفت شاه ای خردمند مرد چرا دیو چشم تو را تیره کرد
برو همچنان بازگردان شتر مبادا کزو سیم خواهیم و در
چو بازارگان بچه گردد دبیر هنرمند و بادانش و یادگیر
چو فرزند ما برنشیند بتخت دبیری ببایدش پیروزبخت
هنر باید از مرد موزه فروش بدین کار دیگر تو با من مکوش
بدست خردمند و مرد نژاد نماند بجز حسرت وسرد باد
شود پیش او خوار مردم شناس چوپاسخ دهد زو پذیرد سپاس
بما بر پس از مرگ نفرین بود چوآیین این روزگار این بود
نخواهیم روزی جز از گنج داد درم زو مخواه و مکن هیچ یاد
هم اکنون شتر بازگردان به راه درم خواه وز موزه دوزان مخواه
فرستاده برگشت و شد با درم دل کفشگر گشت پر درد و غم
شب آمد غمی شد ز گفتار شاه خروش جرس خاست از بارگاه
طلایه پراگنده بر گرد دشت همه شب همی گرد لشکر بگشت
ز ماهی چو بنمود خورشید تاج برافگند خلعت زمین را ز عاج
طلایه چو گشت از لب کنده باز بیامد بر شاه گردن فراز
که پیغمبر قیصر آمد بشاه پر از درد و پوزش کنان از گناه
فرستاده آمد همانگه دوان نیایش کنان پیش نوشین روان
چو رومی سر تاج کسری بدید یکی باد سرد از جگر برکشید
به دل گفت کینت سزاوار گاه بشاهی ومردی وچندین سپاه
وزان فیلسوفان رومی چهل زبان برگشادند پر باد دل
ز دینار با هرکسی سی هزار نثار آوریده بر شهریار
چو دیدند رنگ رخ شهریار برفتند لرزان و پیچان چومار
شهنشاه چو دید بنواختشان بیین یکی جایگه ساختشان
چنین گفت گوینده پیشرو که ای شاه قیصر جوانست و نو
پدر مرده و ناسپرده جهان نداند همی آشکار و نهان
همه سر به سر باژدار توایم پرستار و در زینهار توایم
تو را روم ایران و ایران چو روم جدایی چرا باید این مرز و بوم
خرد در زمانه شهنشاه راست وزو داشت قیصر همی‌پشت راست
چه خاقان چینی چه در هند شاه یکایک پرستند این تاج و گاه
اگر کودکی نارسیده بجای سخن گفت بی‌دانش و رهنمای
ندارد شهنشاه ازو کین و درد که شادست ازو گنبد لاژورد
همان باژ روم آنچ بود از نخست سپاریم و عهدی بتازه درست
بخندید نوشین روان زان سخن که مرد فرستاده افگند بن
بدو گفت اگر نامور کودکست خرد با سخن نزد او اندکست
چه قیصر چه آن بی خرد رهنمون ز دانش روان را گرفته زبون
همه هوشمندان اسکندری گرفتند پیروزی و برتری
کسی کو بگردد ز پیمان ما بپیچید دل از رای و فرمان ما
از آباد بومش بر آریم خاک زگنج و ز لشکر نداریم باک
فرستادگان خاک دادند بوس چنانچون بود مردم چابلوس
که ای شاه پیروز برترمنش ز کار گذشته مکن سرزنش
همه سر به سر خاک رنج توایم همه پاسبانان گنج توایم
چوخشنود گردد ز ما شهریار نباشیم ناکام و بد روزگار
ز رنجی که ایدر شهنشاه برد همه رومیان آن ندارند خرد
ز دینار پرکرده ده چرم گاو به گنج آوریم از درباژ وساو
بکمی وبیشیش فرمان رواست پذیرد ز ما گرچه آن ناسزاست
چنین داد پاسخ که ازکار گنج سزاوار دستور باشد به رنج
همه رومیان پیش موبد شدند خروشان و با اختر بد شدند
فراوان ز هر در سخن راندند همه راز قیصر برو راندند
ز دینار گفتند وز گاو پوست ز کاری که آرام روم اندروست
چنین گفت موبد اگر زر دهید ز دیبا چه مایه بران سرنهید
بهنگام برگشتن شهریار ز دیبای زربفت باید هزار
که خلعت بود شاه را هر زمان چه با کهتران و چه با مهتران
برین برنهادند و گشتند باز همه پاک بردند پیشش نماز
ببد شاه چندی بران رزمگاه چوآسوده شد شهریار و سپاه
ز لشکر یکی مرد بگزید گرد که داند شمار نبشت و سترد
سپاهی بدو داد تا باژ روم ستاند سپارد به آباد بوم
وز آنجا بیامد سوی طیسفون سپاهی پس پشت و پیش اندرون
همه یکسر آباد از سیم و زر به زرین ستام و به زرین کمر
ز بس پرنیانی درفش سران تو گفتی هوا شد همه پرنیان
در و دشت گفتی که زرین شدست کمرها ز گوهر چو پروین شدست
چو نزدیک شهر اندر آمد ز راه پذیره شدندش فراوان سپاه
همه پیش کسری پیاده شدند کمر بسته و دل گشاده شدند
هر آنکس که پیمود با شاه راه پیاده بشد تا در بارگاه
همه مهتران خواندند آفرین بران شاه بیدار باداد ودین
چو تنگ اندر آمد به جای نشست بهرمهتری شاه بنمود دست