شاهنامه/پادشاهی شاپور پسر اردشیر سی و یک سال بود

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی شاپور پسر اردشیر سی و یک سال بود)
'


 چو شاپور بنشست بر تخت دادکلاه دلفروز بر سر نهاد 
 شدند انجمن پیش او بخردانبزرگان فرزانه و موبدان 
 چنین گفت کای نامدار انجمنبزرگان پردانش و رای‌زن 
 منم پاک فرزند شاه اردشیرسراینده‌ی دانش و یادگیر 
 همه گوش دارید فرمان منمگردید یکسر ز پیمان من 
 وزین هرچ گویم پژوهش کنیدوگر خام گویم نکوهش کنید 
 چو من دیدم اکنون به سود و زیاندو بخشش نهاده شد اندر میان 
 یکی پادشا پاسبان جهاننگهبان گنج کهان و مهان 
 وگر شاه با داد و فرخ پیستخرد بی‌گمان پاسبان ویست 
 خرد پاسبان باشد و نیک‌خواهسرش برگذارد ز ابر سیاه 
 همه جستنش داد و دانش بودز دانش روانش به رامش بود 
 دگر آنک او بزمون خردبکوشد بمه ردی و گرد آورد 
 به دانش ز یزدان شناسد سپاسخنک مرد دانا و یزدان‌شناس 
 به شاهی خردمند باشد سزابه جای خرد زر شود بی‌بها 
 توانگر شود هرک خشنود گشتدل آرزو خانه‌ی دود گشت 
 کرا آرزو بیش تیمار بیشبکوش ونیوش و منه آز پیش 
 به آسایش و نیک‌نامی گرایگریزان شو از مرد ناپاک رای 
 به چیز کسان دست یازد کسیکه فرهنگ بهرش نباشد بسی 
 مرا بر شما زان فزونست مهرکه اختر نماید همی بر سپهر 
 همان رسم شاه بلند اردشیربجای آورم با شما ناگزیر 
 ز دهقان نخواهم جز از سی یکیدرم تا به لشکر دهم اندکی 
 مرا خوبی و گنج آباد هستدلیری و مردی و بنیاد هست 
 ز چیز کسان بی‌نیازیم نیزکه دشمن شود مردم از بهر چیز 
 بر ما شما را گشتاده‌ست راهبه مهریم با مردم نیک‌خواه 
 بهر سو فرستیم کارآگهانبجوییم بیدار کار جهان 
 نخواهیم هرگز بجز آفرینکه بر ما کنند از جهان‌آفرین 
 مهان و کهان پاک برخاستندزبان را به خوبی بیاراستند 
 به شاپور بر آفرین خواندندزبرجد به تاجش برافشاندند 
 همی تازه شد رسم شاه اردشیربدو شاد گشتند برنا و پیر 
 وزان پس پراگنده شد آگهیکه بیکار شد تخت شاهنشهی 
 به مرد اردشیر آن خردمند شاهبه شاپور بسپرد گنج و سپاه 
 خروشی برآمد ز هر مرز و بومز قیدافه برداشتند باژ روم 
 چو آگاهی آمد به شاپور شاهبیاراست کوس و درفش و سپاه 
 همی راند تا پیش التوینهسپاهی سبک بی‌نیاز از بنه 
 سپاهی ز قیدافه آمد برونکه از گرد خورشید شد تیره‌گون 
 ز التوینه هم‌چنین لشکریبیامد سپهدارشان مهتری 
 برانوش بد نام آن پهلوانسواری سرافراز و روشن‌روان 
 کجا بود بر قیصران ارجمندکمند افگنی نامداری بلند 
 چو برخاست آواز کوس از دو رویز قلب اندر آمد گو نامجوی 
 وزین سو بشد نامدرای دلیرکجا نام او بود گرزسپ شیر 
 برآمد ز هر دو سپه کوس و غوبجنبید در قلبگه شاه نو 
 ز بس ناله‌ی بوق و هندی درایهمی چرخ و ماه‌اندر آمد ز جای 
 تبیره ببستند بر پشت پیلهمی‌بر شد آوازشان بر دو میل 
 زمین جنب جنبان شد و پر ز گردچو آتش درخشان سنان نبرد 
 روانی کجا با خرد بود جفتستاره همی بارد از چرخ گفت 
 برانوش جنگی به قلب اندرونگرفتار شد با دلی پر ز خون 
 وزان رومیان کشته شد سه هزاربالتوینه در صف کارزار 
 هزار و دو سیسد گرفتار شددل جنگیان پر ز تیمار شد 
 فرستاد قیصر یکی یادگیربه نزدیک شاپور شاه اردشیر 
 که چندین تو از بهر دینار خونبریزی تو با داور رهنمون 
 چه گویی چو پرسند روز شمارچه پوزش کنی پیش پروردگار 
 فرستیم باژی چنان هم که بودبرین نیز دردی نباید فزود 
 همان نیز با باژ فرمان کنیمز خویشان فراوان گروگان کنیم 
 ز التوینه بازگردی رواستفرستیم با باژ هرچت هواست 
 همی بود شاپور تا باژ و ساوفرستاد قیصر ده انبان گاو 
 غلام و پرستار رومی هزارگرانمایه دیبا نه اندر شمار 
 بالتوینه در ببد روز هفتز روم اندر آمد به اهواز رفت 
 یکی شارستان نام شاپور گردبرآورد و پرداخت در روز ارد 
 همی برد سالار زان شهر رنجبپردخت بسیار با رنج گنج 
 یکی شارستان بود آباد بومبپردخت بهر اسیران روم 
 در خوزیان دارد این بوم و برکه دارند هرکس بروبر گذر 
 به پارس اندرون شارستان بلندبرآورد پاکیزه و سودمند 
 یکی شارستان کرد در سیستاندر آنجای بسیار خرماستان 
 که یک نیم او کرده بود اردشیردگر نیم شاپور گرد و دلیر 
 کهن دژ به شهر نشاپور کردکه گویند با داد شاپور کرد 
 همی برد هر سو برانوش رابدو داشتی در سخن گوش را 
 یکی رود بد پهن در شوشترکه ماهی نکردی بروبر گذر 
 برانوش را گفت گر هندسیپلی ساز آنجا چنانچون رسی 
 که ما بازگردیم و آن پل به جایبماند به دانایی رهنمای 
 به رش کرده بالای این پل هزاربخواهی ز گنج آنچ آید به کار 
 تو از دانشی فیلسوفان رومفراز آر چندی بران مرز و بوم 
 چو این پل برآید سوی خان خویشبرو تازیان باش مهمان خویش 
 ابا شادمانی و با ایمنیز بد دور وز دست اهریمنی 
 به تدبیر آن پل باستاد مردفراز آوریدش بران کارکرد 
 بپردخت شاپور گنجی برانکه زان باشد آسانی مردمان 
 چو شد شه برانوش کرد آن تمامپلی کرد بالا هزارانش گام 
 چو شد پل تمام او ز ششتر برفتسوی خان خود روی بنهاد تفت 
 همی بود شاپور با داد و رایبلنداختر و تخت شاهی به جای 
 چو سی سال بگذشت بر سر دو ماهپراگنده شد فر و اورنگ شاد 
 بفرمود تا رفت پیش اورمزدبدو گفت کای چون گل اندر فرزد 
 تو بیدار باش و جهاندار باشجهاندیدگان را خریدار باش 
 نگر تا به شاهی ندارد امیدبخوان روز و شب دفتر جمشید 
 بجز داد و خوبی مکن در جهانپناه کهان باش و فر مهان 
 به دینار کم ناز و بخشنده باشهمان دادده باش و فرخنده باش 
 مزن بر کم‌آزار بانگ بلندچو خواهی که بختت بود یارمند 
 همه پند من سربسر یادگیرچنان هم که من دارم از اردشیر 
 بگفت این و رنگ رخش زرد گشتدل مرد برنا پر از درد گشت 
 چه سازی همی زین سرای سپنجچه نازی به نام و چه نازی به گنج 
 ترا تنگ تابوت بهرست و بسخورد گنج تو ناسزاوار کس 
 نگیرد ز تو یاد فرزند تونه نزدیک خویشان و پیوند تو 
 ز میراث دشنام باشدت بهرهمه زهر شد پاسخ پای‌زهر 
 به یزدان گرای و سخن زو فزایکه اویست روزی ده و رهنمای 
 درود تو بر گور پیغمبرشکه صلوات تاجست بر منبرش