شاهنامه/پادشاهی زوطهماسپ

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی زوطهماسپ)
'


 شبی زال بنشست هنگام خوابسخن گفت بسیار ز افراسیاب 
 هم از رزم‌زن نامداران خویشوزان پهلوانان و یاران خویش 
 همی گفت هرچند کز پهلوانبود بخت بیدار و روشن روان 
 بباید یکی شاه خسرونژادکه دارد گذشته سخنها بیاد 
 به کردار کشتیست کار سپاههمش باد و هم بادبان تخت شاه 
 اگر داردی توس و گستهم فرسپاهست و گردان بسیار مر 
 نزیبد بریشان همی تاج و تختبباید یکی شاه بیداربخت 
 که باشد بدو فره‌ی ایزدیبتابد ز دیهیم او بخردی 
 ز تخم فریدون بجستند چندیکی شاه زیبای تخت بلند 
 ندیدند جز پور طهماسپ زوکه زور کیان داشت و فرهنگ‌گو 
 بشد قارن و موبد و مرزبانسپاهی ز بامین و ز گرزبان 
 یکی مژده بردند نزدیک زوکه تاج فریدون به تو گشت نو 
 سپهدار دستان و یکسر سپاهترا خواستند ای سزاوار گاه 
 چو بشنید زو گفته‌ی موبدانهمان گفته‌ی قارن و بخردان 
 بیامد به نزدیک ایران سپاهبه سر بر نهاده کیانی کلاه 
 به شاهی برو آفرین خواند زالنشست از بر تخت زو پنج سال 
 کهن بود بر سال هشتاد مردبداد و به خوبی جهان تازه کرد 
 سپه را ز کار بدی باز داشتکه با پاک یزدان یکی راز داشت 
 گرفتن نیارست و بستن کسیوزان پس ندیدند کشتن بسی 
 همان بد که تنگی بد اندر جهانشده خشک خاک و گیا را دهان 
 نیامد همی ز اسمان هیچ نمهمی برکشیدند نان با درم 
 دو لشکر بران گونه تا هشت ماهبه روی اندر آورده روی سپاه 
 نکردند یکروز جنگی گراننه روز یلان بود و رزم سران 
 ز تنگی چنان شد که چاره نماندسپه را همی پود و تاره نماند 
 سخن رفتشان یک به یک همزبانکه از ماست بر ما بد آسمان 
 ز هر دو سپه خاست فریاد و غوفرستاده آمد به نزدیک زو 
 که گر بهر ما زین سرای سپنجنیامد بجز درد و اندوه و رنج 
 بیا تا ببخشیم روی زمینسراییم یک با دگر آفرین 
 سر نامداران تهی شد ز جنگز تنگی نبد روزگار درنگ 
 بر آن برنهادند هر دو سخنکه در دل ندارند کین کهن 
 ببخشند گیتی به رسم و به دادز کار گذشته نیارند یاد 
 ز دریای پیکند تا مرز تورازان بخش گیتی ز نزدیک و دور 
 روارو چنین تا به چین و ختنسپردند شاهی بران انجمن 
 ز مرزی کجا مرز خرگاه بودازو زال را دست کوتاه بود 
 وزین روی ترکان نجویند راهچنین بخش کردند تخت و کلاه 
 سوی پارس لشکر برون راند زوکهن بود لیکن جهان کرد نو 
 سوی زابلستان بشد زال زرجهانی گرفتند هر یک به بر 
 پر از غلغل و رعد شد کوهسارزمین شد پر از رنگ و بوی و نگار 
 جهان چون عروسی رسیده جوانپر از چشمه و باغ و آب روان 
 چو مردم بدارد نهاد پلنگبگردد زمانه برو تار و تنگ 
 مهان را همه انجمن کرد زوبه دادار بر آفرین خواند نو 
 فراخی که آمد ز تنگی پدیدجهان آفرین داشت آن را کلید 
 به هر سو یکی جشنگه ساختنددل از کین و نفرین بپرداختند 
 چنین تا برآمد برین سال پنجنبودند آگه کس از درد و رنج 
 ببد بخت ایرانیان کندروشد آن دادگستر جهاندار زو