شاهنامه/پادشاهی خسرو پرویز ۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی خسرو پرویز ۲)
'


 چو بینیم چهر تو وبخت توسپاه وکلاه تو وتخت تو 
 بیازم بدین کار ساسانیانچوآشفته شیری که گردد ژیان 
 زدفتر همه نامشان بسترمسر تخت ساسانیان بسپرم 
 بزرگی مر اشکانیان را سزاستاگر بشنود مرد داننده راست 
 چنین پاسخ آورد خسرو بدویکه‌ای بیهده مرد پیکار جوی 
 اگر پادشاهی زتخم کیانبخواهد شدن تو کیی درجهان 
 همه رازیان از بنه خود کنیددو رویند وز مردمی برچیند 
 نخست از ری آمد سپاه اندکیکه شد با سپاه سکندر یکی 
 میان را ببستند با رومیانگرفتند ناگاه تخت کیان 
 ز ری بود ناپاکدل ماهیارکزو تیره شد تخم اسفندیار 
 ازان پس ببستند ایرانیانبکینه یکایک کمر بر میان 
 نیامد جهان آفرین را پسندازیشان به ایران رسید آن گزند 
 کلاه کیی بر سر اردشیرنهاد آن زمان داور دستگیر 
 بتاج کیان او سزاوار بوداگر چند بی‌گنج ودینار بود 
 کنون نام آن نامداران گذشتسخن گفتن ماهمه بادگشت 
 کنون مهتری را سزاوار کیستجهان را بنوی جهاندار کیست 
 بدو گفت بهرام جنگی منمکه بیخ کیان را زبن برکنم 
 چنین گفت خسرو که آن داستانکه داننده یادآرد ازباستان 
 که هرگز بنادان وبی‌راه وخردسلیح بزرگی نباید سپرد 
 که چون بازخواهی نیاید بدستکه دارنده زان چیزگشتست مست 
 چه گفت آن خردمند شیرین سخنکه گر بی‌بنانرا نشانی ببن 
 بفرجام کارآیدت رنج ودردبگرد درناسپاسان مگرد 
 دلاور شدی تیز وبرترمنشز بد گوهر آمد تو را بدکنش 
 تو را کرد سالار گردنکشانشدی مهتر اندر زمین کشان 
 بران تخت سیمین وآن مهرشاهسرت مست شد بازگشتی ز راه 
 کنون نام چوبینه بهرام گشتهمان تخت سیمین تو را دام گشت 
 بران تخت برماه خواهی شدنسپهبد بدی شاه خواهی شدن 
 سخن زین نشان مرد دانا نگفتبرآنم که با دیو گشتی تو جفت 
 بدو گفت بهرام کای بدکنشنزیبد همی بر تو جز سرزنش 
 تو پیمان یزدان نداری نگاههمی ناسزا خوانی این پیشگاه 
 نهی داغ بر چشم شاه جهانسخن زین نشان کی بود درنهان 
 همه دوستان بر تو بر دشمنندبه گفتار با تو به دل بامنند 
 بدین کار خاقان مرا یاورستهمان کاندر ایران وچین لشکرست 
 بزرگی من از پارس آرم برینمانم کزین پس بود نام کی 
 برافرازم اندر جهان داد راکنم تازه آیین میلاد را 
 من از تخمه‌ی نامور آرشمچو جنگ آورم آتش سرکشم 
 نبیره جهانجوی گرگین منمهم آن آتش تیز برزین منم 
 به ایران بران رای بد ساوه‌شاهکه نه تخت ماند نه مهر وکلاه 
 کند با زمین راست آتشکدهنه نوروز ماند نه جشن سده 
 همه بنده بودند ایرانیانبرین بوم تا من ببستم میان 
 تو خودکامه را گر ندانی شماربروچارسد بار بشمر هزار 
 زپیلان جنگی هزار و دویستکه گفتی که بر راه برجای نیست 
 هزیمت گرفت آن سپاه بزرگمن از پس خروشان چودیو سترگ 
 چنان دان که کس بی‌هنر درجهانبخیره نجوید نشست مهان 
 همی بوی تاج آید ازمغفرمهمی تخت عاج آید از خنجرم 
 اگر با تو یک پشه کین آوردزتختت بروی زمین آورد 
 بدو گفت خسرو که‌ای شوم پیچرا یاد گرگین نگیری بری 
 که اندر جهان بود وتختش نبودبزرگی و اورنگ وبختش نبود 
 ندانست کس نام او در جهانفرومایه بد درمیان مهان 
 بیامد گرانمایه مهران ستادبشاه زمانه نشان تو داد 
 زخاک سیاهت چنان برکشیدشد آن روز برچشم تو ناپدید 
 تو را داد گنج وسلیح وسپاهدرفش تهمتن درفشان چو ماه 
 نبد خواست یزدان که ایران زمینبویرانی آرند ترکان چین 
 تو بودی بدین جنگشان یارمندکلاهت برآمد بابر بلند 
 چو دارنده چرخ گردان بخواستکه آن پادشا را شود کار راست 
 تو زان مایه مر خویشتن را نهیکه هرگز ندیدی بهی و مهی 
 گرین پادشاهی زتخم کیانبخواهد شدن تو چه بندی میان 
 چواسکندری باید اندر جهانکه تیره کند بخت شاهنشهان 
 توبا چهره‌ی دیو و با رنگ وخاکمبادی بگیتی جزاندر مغاک 
 زبی راهی وکارکرد تو بودکه شد روز برشاه ایران کبود 
 نوشتی همان نام من بر درمزگیتی مرا خواستی کرد کم 
 بدی را تو اندر جهان مایه‌ایهم از بی‌رهان برترین پایه‌ای 
 هران خون که شد درجهان ریختهتوباشی بران گیتی آویخته 
 نیابی شب تیره آن را بخوابکه جویی همی روز در آفتاب 
 ایا مرد بدبخت بیدادگرهمه روزگارت بکژی مبر 
 زخشنودی ایزد اندیشه کنخردمندی و راستی پیشه کن 
 که این بر من و تو همی‌بگذردزمانه دم ما همی‌بشمرد 
 که گوید کژی به از راستیبکژی چرا دل بیاراستی 
 چو فرمان کنی هرچ خواهی تو راستیکی بهر ازین پادشاهی تو راست 
 بدین گیتی اندر بزی شادمانتن آسان و دور از بد بدگمان 
 وگر بگذری زین سرای سپنجگه بازگشتن نباشی به رنج 
 نشاید کزین کم کنیم ارفزونکه زردشت گوید بزند اندرون 
 که هرکس که برگردد از دین پاکزیزدان ندارد به دل بیم وباک 
 بسالی همی‌داد بایدش پندچو پندش نباشد ورا سودمند 
 ببایدش کشتن بفرمان شاهفکندن تن پرگناهش به راه 
 چو بر شاه گیتی شود بدگمانببایدش کشتن هم اندر زمان 
 بریزند هم بی‌گمان خون توهمین جستن تخت وارون تو 
 کنون زندگانیت ناخوش بودوگر بگذری جایت آتش بود 
 وگر دیر مانی برین هم نشانسر از شاه وز داد یزدان کشان 
 پشیمانی آیدت زین کار خویشز گفتار ناخوب و کردار خویش 
 تو بیماری وپند داروی تستبگوییم تا تو شوی تن درست 
 وگر چیزه شد بردلت کام ورشکسخن گوی تا دیگر آرم پزشک 
 پزشک تو پندست و دارو خردمگر آز تاج از دلت بسترد 
 به پیروزی اندر چنین کش شدیوز اندیشه گنج سرکش شدی 
 شنیدی که ضحاک شد ناسپاسز دیو و ز جادو جهان پرهراس 
 چو زو شد دل مهتران پر ز دردفریدون فرخنده با او چه کرد 
 سپاهت همه بندگان منندبه دل زنده و مردگان منند 
 ز تو لختکی روشنی یافتندبدین سان سر از داد برتافتند 
 چومن گنج خویش آشکارا کنمدل جنگیان پرمدارا کنم 
 چو پیروز گشتی تو برساوه شاهبرآن برنهادند یکسر سپاه 
 که هرگز نبینند زان پس شکستچو از خواسته سیر گشتند ومست 
 نباید که بردست من بر هلاکشوند این دلیران بی‌بیم وباک 
 تو خواهی که جنگی سپاهی گرانهمه نامداران و کنداوران 
 شود بوم ایران ازیشان تهیشکست اندر آید بتخت مهی 
 که بد شاه هنگام آرش بگویسرآید مگر بر من این گفت وگوی 
 بدو گفت بهرام کان گاه شاهمنوچهر بد با کلاه و سپاه 
 بدو گفت خسرو که‌ای بدنهانچودانی که او بود شاه جهان 
 ندانی که آرش ورا بنده بودبفرمان و رایش سرافکنده بود 
 بدو گفت بهرام کز راه دادتواز تخم ساسانی ای بد نژاد 
 که ساسان شبان وشبان زاده بودنه بابک شبانی بدو داده بود 
 بدو گفت خسرو که‌ای بدکنشنه از تخم ساسان شدی برمنش 
 دروغست گفتار تو سر به سرسخن گفتن کژ نباشد هنر 
 تو از بدتنان بودی وبی‌بناننه از تخم ساسان رسیدی بنان 
 بدو گفت بهرام کاندر جهانشبانی ز ساسان نگردد نهان 
 ورا گفت خسرو که دارا بمردنه تاج بزرگی بساسان سپرد 
 اگر بخت گم شد کجا شد نژادنیاید ز گفتار بیداد داد 
 بدین هوش واین رای واین فرهیبجویی همی تخت شاهنشهی 
 بگفت و بخندید وبرگشت زویسوی لشکر خویش بنهاد روی 
 زخاقانیان آن سه ترک سترگکه ارغنده بودند برسان گرگ 
 کجا گفته بودند بهرام راکه ما روز جنگ از پی نام را 
 اگر مرده گر زنده بالای شاهبنزد تو آریم پیش سپاه 
 ازیشان سواری که ناپاک بوددلاور بد و تند و ناباک بود 
 همی‌راند پرخاشجوی و دژمکمندی ببازو و درون شست خم 
 چو نزدیکتر گشت با خنگ عاجهمی‌بود یازان بپرمایه تاج 
 بینداخت آن تاب داده کمندسرتاج شاه اندرآمد ببند 
 یکی تیغ گستهم زد برکمندسرشاه را زان نیامد گزند 
 کمان را بزه کرد بندوی گردبتیر از هوا روشنایی ببرد 
 بدان ترک بدساز بهرام گفتکه جز خاک تیره مبادت نهفت 
 که گفتت که با شاه رزم آزمایندیدی مرا پیش اوبربپای 
 پس آمد بلشکر گه خویش بازروانش پر ازدرد وتن پرگداز 
 چوخواهرش بشنید کامد ز راهبرادرش پر درد زان رزمگاه 
 بینداخت آن نامدار افسرشبیاورد فرمانبری چادرش 
 بیامد بنزد برادر دماندلش خسته ازدرد و تیره روان 
 بدو گفت کای مهتر جنگجویچگونه شدی پیش خسرو بگوی 
 گر او ازجوانی شود تیزوتندمگردان تو درآشتی رای کند 
 بخواهر چنین گفت بهرام گردکه او را زشاهان نباید شمرد 
 نه جنگی سواری نه بخشنده‌یینه داناسری گر درخشنده یی 
 هنر بهتر از گوهر نامدارهنرمند باید تن شهریار 
 چنین گفت داننده خواهر بدویکه‌ای پرهنر مهتر نامجوی 
 تو را چند گویم سخن نشنویبه پیش آوری تندی وبدخوی 
 نگر تاچه گوید سخن گوی بلخکه باشد سخن گفتن راست تلخ 
 هرآنکس که آهوی تو باتوگفتهمه راستیها گشاد ازنهفت 
 مکن رای ویرانی شهر خویشز گیتی چو برداشتی بهرخویش 
 برین بریکی داستان زد کسیکجا بهره بودش ز دانش بسی 
 که خر شد که خواهد زگاوان سرویبیکباره گم کرد گوش وبروی 
 نکوهش مخواه از جهان سر به سرنبود از تبارت کسی تاجور 
 اگر نیستی درمیان این جواننبودی من از داغ تیره روان 
 پدرزنده و تخت شاهی بجاینهاده تو اندر میان پیش پای 
 ندانم سرانجام این چون بودهمیشه دو چشمم پر از خون بود 
 جز از درد و نفرین نجویی همیگل زهر خیره ببویی همی 
 چو گویند چوبینه بدنام گشتهمه نام بهرام دشنام گشت 
 برین نیز هم خشم یزدان بودروانت به دوزخ به زندان بود 
 نگر تا جز از هرمز شهریارکه بد درجهان مر تو را خواستار 
 هم آن تخت و آن کاله‌ی ساوه شاهبدست آمد و برنهادی کلاه 
 چو زو نامور گشتی اندر جهانبجویی کنون گاه شاهنشهان 
 همه نیکوییها ز یزدان شناسمباش اندرین تاجور ناسپاس 
 برزمی که کردی چنین کش مشوهنرمند بودی منی فش مشو 
 به دل دیو را یار کردی همیبه یزدان گنهگار گردی همی 
 چو آشفته شد هرمز وبردمیدبه گفتار آذرگشسپ پلید 
 تو را اندرین صبر بایست کردنبد بنده را روزگارنبرد 
 چو او را چنان سختی آمد برویز بردع بیامد پسر کینه جوی 
 ببایست رفتن برشاه ندبکام وی آراستن گاه نو 
 نکردی جوان جز برای تو کارندیدی دلت جز به روزگار 
 تن آسان بدی شاد وپیروزبختچراکردی آهنگ این تاج وتخت 
 تودانی که ازتخمه‌ی اردشیربجایند شاهان برنا و پیر 
 ابا گنج وبا لشکر بی‌شماربه ایران که خواند تو را شهریار 
 اگر شهریاری به گنج وسپاهتوانست کردن به ایران نگاه 
 نبودی جز از ساوه سالار چینکه آورد لشکر به ایران زمین 
 تو راپاک یزدان بروبرگماشتبد او ز ایران و توران بگاشت 
 جهاندار تا این جهان آفریدزمین کرد و هم آسمان آفرید 
 ندیدند هرگز سواری چوسامنزد پیش او شیردرنده گام 
 چو نوذر شد از بخت بیدادگربپا اندر آورد رای‌پدر 
 همه مهتران سام را خواستندهمان تخت پیروزه آراستند 
 بران مهتران گفت هرگز مبادکه جان سپهبد کند تاج یاد 
 که خاک منوچهر گاه منستسر تخت نوذر کلاه منست 
 بدان گفتم این ای برادر که تختنیابد مگر مرد پیروزبخت 
 که دارد کفی راد وفر ونژادخردمند و روشن دل و پر ز داد 
 ندانم که بر تو چه خواهد رسیدکه اندر دلت شد خرد ناپدید 
 بدو گفت بهرام کاینست راستبرین راستی پاک یزدان گواست 
 ولیکن کنون کار ازین درگذشتدل و مغز من پر ز تیمار گشت 
 اگر مه شوم گر نهم سر بمرگکه مرگ اندر آید بپولاد ترگ 
 وزان روی شد شهریار جوانچوبگذشت شاد از پل نهروان 
 همه مهتران را زلشکر بخواندسزاوار بر تخت شاهی نشاند 
 چنین گفت کای نیکدل سرورانجهاندیده و کار کرده سران 
 بشاهی مرا این نخستین سرستجز از آزمایش نه اندرخورست 
 بجای کسی نیست ما را سپاسوگر چند هستیم نیکی شناس 
 شمارا زما هیچ نیکی نبودکه چندین غم ورنج باید فزود 
 نیاکان ما را پرستیده‌ایدبسی شور و تلخ جهان دیده‌اید 
 بخواهم گشادن یکی راز خویشنهان دارم از لشکر آواز خویش 
 سخن گفتن من بایرانیاننباید که بیرون برند ازمیان 
 کزین گفتن اندیشه من تباهشود چون بگویند پیش سپاه 
 من امشب سگالیده‌ام تاختنسپه را به جنگ اندر انداختند 
 که بهرام را دیده‌ام در سخنسواریست اسپ افگن وکارکن 
 همی کودکی بی‌خرد داندمبگرز و بشمشیر ترساندم 
 نداند که من شب شبیخون کنمبرزم اندرون بیم بیرون کنم 
 اگریار باشید بامن به جنگچو شب تیره گردد نسازم درنگ 
 چو شوید بعنبر شب تیره رویبیفشاند این گیسوی مشکبوی 
 شما برنشینید با ساز جنگهمه گرز و خنجر گرفته بچنگ 
 بران برنهادند یکسر سپاهکه یک تن نگردد زفرمان شاه 
 چو خسرو بیامد بپرده سرایزبیگانه مردم بپردخت جای 
 بیاورد گستهم وبندوی راجهاندیده و گرد گردوی را 
 همه کارزار شبیخون بگفتکه با او مگر یار باشند و جفت 
 بدو گفت گستهم کای شهریارچرایی چنین ایمن از روزگار 
 تو با لشکر اکنون شبیخون کنیز دلها مگر مهر بیرون کنی 
 سپاه تو با لشکر دشمنندابا او همه یک دل ویک تنند 
 ز یک سو نبیره ز یک سو نیابه مغز اندرون کی بود کیمیا 
 ازین سو برادر وزان سو پدرهمه پاک بسته یک اندر دگر 
 پدر چون کند با پسر کارزاربدین آروز کام دشمن مخار 
 نبایست گفت این سخن با سپاهچو گفتی کنون کار گردد تباه 
 بدو گفت گردوی کاین خود گذشتگذشته همه باد گردد به دشت 
 توانایی و کام وگنج وسپاهسر مرد بینا نپیچد ز راه 
 بدین رزمگه امشب اندر مباشممان تا شود گنج و لشکر به لاش 
 که من بی‌گمانم کزین راز ماوزین ساختن در نهان سازما 
 بدان لشکر اکنون رسید آگهینباید که تو سر بدشمن دهی 
 چوبشنید خسرو پسند آمدشبه دل رای او سودمند آمدش 
 گزین کرد زان سرکشان مرد چندکه باشند برنیک وبد یارمند 
 چو خرداد برزین و گستهم شیرچوشاپور و چون اندیان دلیر 
 چو بندوی خراد لشکر فروزچو نستود لشکرکش نیوسوز 
 تلی بود پر سبزه وجای سورسپه را همی‌دید خسرو ز دور 
 وزین روی بنشست بهرام گردبزرگان برفتند با او وخرد 
 سپهبد بپرسید زان سرکشانکه آمد زخویشان شما را نشان 
 فرستید هرکس که دارید خویشکه باشند یکدل به گفتار وکیش 
 گریشان بیایند وفرمان کنندبه پیمان روان را گروگان کنند 
 سپه ماند از بردع واردبیلاز ارمنیه نیز بی‌مرد وخیل 
 ازیشان برزم اندرون نیست باکچه مردان بردع چه یک مشت خاک 
 شنیدند گردنکشان این سخنکه بهرام جنگ آور افگند بن 
 زلشکر گزیدند مردی دبیرسخن گوی و داننده ویادگیر 
 بیامد گوی با دلی پر ز رازهمی‌بود پویان شب دیریاز 
 بگفت آنچ بشنید زان مهترانازان نامداران وکنداوران 
 از ایرانیان پاسخ ایدون شنیدکه تا رزم لشکر نیاید پدید 
 یکی مازخسرو نگردیم بازبترسیم کین کارگردد دراز 
 مباشید ایمن بران رزمگاهکه خسرو شبیخون کند با سپاه 
 چو پاسخ شنید آن فرستاده مردسوی لشکر پهلوان شد چو گرد 
 همه لشکرآتش برافروختندبهر جای شمعی همی‌سوختند 
 ز لشکر گزین کرد بهرام شیرسپاهی جهانگیر وگرد دلیر 
 چوکردند و با او دبیران شمارسپه بود شمشیر زن سد هزار 
 ز خاقانیان آن سه ترک سترگکه بودند غرنده برسان گرگ 
 به جنگ‌آوران گفت چون زخم کوسبرآید بهنگام بانگ خروس 
 شما بر خروشید و اندر دهیدسران را ز خون بر سرافسر نهید 
 بشد تیز لشکر بفرمان گوسه ترک سر افرازشان پیش رو 
 برلشکر شهریار آمدندجفاپیشه و کینه دار آمدند 
 خروش آمد از گرز و گوپال و تیغاز آهن زمین بود وز گرد میغ 
 همی‌گفت هرکس که خسرو کجاستکه امروز پیروزی روز ماست 
 ببالا همی‌بود خسرو بدرددودیده پر از خون و رخ لاژورد 
 چنین تا سپیده برآمد ز کوهشد از زخم شمشیر و کشته ستوه 
 چوشد دامن تیره شب تا پدیدهمه رزمگه کشته و خسته دید 
 بگردنکشان گفت یاری کنیدبرین دشمنان کامگاری کنید 
 که پیروزگر پشت و یارمنستهمان زخم شمشیر کارمنست 
 بیامد دمان تا بر آن سه ترکنه ترک دلاور سه پیل سترگ 
 یکی تاخت تا نزد خسرو رسیدپرنداوری از میان برکشید 
 همی‌خواست زد بر سر شهریارسپر بر سرآورد شاه سوار 
 بزیر سپر تیغ زهر آبگونبزد تیغ و انداختش سرنگون 
 خروشید کای نامداران جنگزمانی دگر کرد باید درنگ 
 سپاهش همه پشت برگاشتندجهانجوی را خوار بگذاشتند 
 به بندوی و گستهم گفت آن زمانکه اکنون شدم زین سخن بدگمان 
 رسیده مرا هیچ فرزند نیستهمان از در تاج پیوند نیست 
 اگر من شوم کشته در کارزارجهان را نماند یکی شهریار 
 بدو گفت بندوی کای سرفرازبدین روز هرگز مبادت نیاز 
 سپه رفت اکنون تو ایدر مه ایستکه کس در زمانه تو را یار نیست 
 بزنگوی گفت آن زمان شهریارکز ایدر برو تازیان تاتخوار 
 ازین ماندگان بر سواری هزاربران رزمگاه آنچ یا بی بیار 
 سراپرده دیبه وگنج وتاجهمان بدره وبرده وتخت عاج 
 بزرگان بنه برنهادند وگنجفراوان ببردن کشیدند رنج 
 هم آنگه یکی اژدهافش درفشپدید آمد و گشت گیتی بنفش 
 پس اندر همی‌راند بهرام گردبه جنگ از جهان روشنایی ببرد 
 رسیدند بهرام و خسرو بهمدلاور دو جنگی دو شیر دژم 
 چوپیلان جنگی بر آشوفتندهمی برسریکدگر کوفتند 
 همی‌گشت بهرام چون شیر نرسلیحش نیامد برو کارگر 
 برین گونه تا خور ز گنبد بگشتاز اندازه آویزش اندر گذشت 
 تخوار آن زمان پیش خسرو رسیدکه گنج وبنه زان سوی پل کشید 
 چوبشنید خسرو بگستهم گفتکه با ما کسی نیست در جنگ جفت 
 که ما ده تنیم این سپاهی بزرگبه پیش اندرون پهلوانی سترگ 
 هزیمت بهنگام بهتر زجنگچو تنها شدی نیست جای درنگ 
 همی‌راند ناکار دیده جوانبرین گونه بر تا پل نهروان 
 پس اندر همی‌تاخت بهرام تیزسری پر ز کینه دلی پر ستیز 
 چو خسرو چنان دید بر پل بماندجهاندیده گستهم را پیش خواند 
 بیارید گفتا کمان مرابه جنگ اندرون ترجمان مرا 
 کمانش ببرد آنک گنجور بودبران کار گستهم دستور بود 
 کمان بر گرفت آن سپهدار گردبتیر از هوا روشنایی ببرد 
 همی تیر بارید همچون تگرگبیک چوبه با سر همی‌دوخت ترگ 
 پس اندر همی‌تاخت بهرام شیرکمندی بدست اژدهایی بزیر 
 چوخسرو و را دید برگشت شاددو زاغ کمان را بزه برنهاد 
 یکی تیر زد بر بربارگیبشد کار آن باره یکبارگی 
 پیاده سپهبد سپر برگرفتز بیچارگی دست بر سرگرفت 
 یلان سینه پیش اندر آمد چوگردجهانجوی کی داشت او را بمرد 
 هم اندر زمان اسپ او رابخستپیاده یلان سینه را پل بجست 
 سپه بازگشت از پل نهروانهرآنکس که بودند پیر و جوان 
 چو بهرام برگشت خسرو چوگردپل نهروان سر به سر باز کرد 
 همی‌راند غمگین سوی طیسفوندلی پر زغم دیدگان پر زخون 
 در شارستانها بهن ببستبانبوه اندیشگان درنشست 
 زهر بر زنی مهتران را بخواندبدور ازه بر پاسبانان نشاند 
 وزان جایگه شد به پیش پدردودیده پراز آب و پر خون جگر 
 چو روی پدر دید بردش نمازهمی‌بود پیشش زمانی دراز 
 بدو گفت کاین پهلوان سوارکه او را گزین کردی ای شهریار 
 بیامد چوشاهان که دارند فرسپاهی بیاورد بسیارمر 
 بگفتم سخن هرچ آمد ز پندبرو پند من بر نبد سودمند 
 همه جنگ و پرخاش بدکام اویکه هرگز مبادا روان نام اوی 
 بناکام رزمی گران کرده شدفراوان کس از اختر آزرده شد 
 زمن بازگشتند یکسر سپاهندیدند گفتی مرا جزبه راه 
 همی شاه خوانند بهرام راندیدند آغاز فرجام را 
 پس من کنون تا پل نهروانبیاورد لشکر چو کوهی گران 
 چوشد کاربی برگ بگریختمبدام بلا در نیاویختم 
 نگه کردم اکنون به سود و زیاننباشند یاور مگر تازیان 
 گر ای دون که فرمان دهد شهریارسواران تازی برم بی‌شمار 
 بدو گفت هرمز که این رای نیستکه اکنون تو را پای برجای نیست 
 نباشند یاور تو را تازیانچوجایی نبینند سود و زیان 
 بدرد دل اندر تو را زار نیزبدشمن سپارند از بهر چیز 
 بدین کار پشت تو یزدان بودهما و از توبخت خندان بود 
 چو بگذاشت خواهی همی مرز وبوماز ایدر برو تازیان تا بروم 
 سخنهای این بنده‌ی چاره جویچو رفتی یکایک بقیصر بگوی 
 بجایی که دین است و هم وخواستستسلیح و سپاه وی آراستست 
 فریدونیان نیز خویش تواندچوکارت شود سخت پیش تواند 
 چو بشنید خسرو زمین بوس دادبسی بر نهان آفرین کرد یاد 
 ببندوی و گردوی و گستهم گفتکه ما با غم و رنج گشتیم جفت 
 بسازید و یکسر بنه برنهیدبرو بوم ایران بدشمن دهید 
 بگفت این و از دیده آواز خاستکه‌ای شاه نیک اختر و داد وراست 
 یکی گرد تیره برآمد ز راهدرفشی درفشان میان سپاه 
 درفشی کجا پیکرش اژدهاستکه چوبینه بر نهروان کرد راست 
 چوبشنید خسرو بیامد بدرگریزان برفت او ز پیش پدر 
 همی‌شد سوی روم برسان گرددرفشی پس پشت او لاژورد 
 بپیچید یال و بر و روی رانگه کرد گستهم و بند وی را 
 همی‌راندند آن دو تن نرم نرمخروشید خسرو به آوای گرم 
 همانا سران تان ز پیش آمدستکه بدخواه تان همچو خویش آمدست 
 اگر نه چنین نرم راندن چراستکه بهرام نزدیک پشت شماست 
 بدو گفت بندوی کای شهریاردلت را ببهرام رنجه مدار 
 کجا گرد ما را نبیند ز راهکه دورست ز ایدر درفش سیاه 
 چنین است یارانت را گفت و گویکه ما را بدین تاختن نیست روی 
 چو چوبینه آید بایوان شاههم آنگه به هرمز دهد تاج وگاه 
 نشیند چو دستور بردست اویبدریا رسد کارگر شست اوی 
 بقیصر یکی نامه از شهریارنویسد که این بنده‌ی نابکار 
 گریزان برفتست زین مرز وبومنباید که آرام گیرد بروم 
 هم آنگه که او خویشتن کرد راستنژندی وکژی ازین بهر ماست 
 چو آید بران مرز بندش کنیددل شادمان را گزندش کنید 
 بدین بارگاهش فرستید بازممانید تا گردد او سرفراز 
 ببندید هم در زمان با سپاهفرستید گریان بدین جایگاه 
 چنین داد پاسخ که از بخت بدسزد زین نشان هرچ بر ما رسد 
 سخنها درازست و کاری درشتبه یزدان کنون باز هشتیم پشت 
 براند اسپ وگفت آنچ از خوب و زشتجهاندار برتارک ما نبشت 
 بباشد نگردد باندیشه بازمبادا که آید بدشمن نیاز 
 چو او برگذشت این دو بیدادگرازو بازگشتند پر کینه سر