شاهنامه/پادشاهی خسرو پرویز ۱۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی خسرو پرویز ۱۳)
'


 به شیروی گردنکش آواز دادسبک پاسخش نامور باز داد 
 بدانست شیروی کان سرفرازبدانگه به زندان چرا شد فراز 
 چو روی تخوار او فروزان بدیداز اندوه چندان دلش بردمید 
 بدو گفت گریان که خسرو کجاسترها کردن مانه کار شماست 
 چنین گفت با شاه‌زاده تخوارکه گر مردمی کام شیران مخوار 
 اگر تو بدین کار همداستاننباشی تو کم گیر زین راستان 
 یکی کم بود شاید از شانزدهبرادر بماند تو را پانزده 
 بشایند هرکس به شاهنشهیبدیشان بود شاد تخت مهی 
 فروماند شیروی گریان بجایازان خانه‌ی تنگ بگذارد پای 
 همان زاد فرخ بدرگاه برهمی‌بود و کس را ندادی گذر 
 که آگه شدی زان سخن شهریاربه درگاه بر بود چون پرده دار 
 چو پژمرده شد چادر آفتابهمی‌ساخت هر مهتری جای خواب 
 بفرمود تا پاسبانان شهرهر آنکس که از مهتری داشت بهر 
 برفتند یکسر سوی بارگاهبدان جای شادی و آرام شاه 
 بدیشان چنین گفت کامشب خروشدگرگونه‌تر کرد باید ز دوش 
 همه پاسبانان بنام قبادهمی‌کرد باید بهر پاس یاد 
 چنین داد پاسخ که ای دون کنمز سر نام پرویز بیرون کنم 
 چو شب چادر قیرگون کرد نوز شهر و ز بازار برخاست غو 
 همه پاسبانان بنام قبادچو آواز دادند کردند یاد 
 شب تیره شاه جهان خفته بودچو شیرین به بالینش بر جفته بود 
 چو آواز آن پاسبانان شنیدغمی گشت و زیشان دلش بردمید 
 بدو گفت شاها چه شاید بدنبرین داستانی بباید زدن 
 از آواز او شاه بیدار شددلش زان سخن پر ز آزار شد 
 به شیرین چنین گفت کای ماه رویچه داری بخواب اندرون گفت وگوی 
 بدو گفت شیرین که بگشای گوشخروشیدن پاسبانان نیوش 
 چو خسرو بدان گونه آوا شنیدبه رخساره شد چون گل شنبلید 
 چنین گفت کز شب گذشته سه پاسبیابید گفتار اخترشناس 
 که این بد گهر تا ز مادر بزادنهانی و را نام کردم قباد 
 به آواز شیرویه گفتم همیدگر نامش اندر نهفتم همی 
 ورا نام شیروی بد آشکارقبادش همی‌خواند این پیشکار 
 شب تیره باید شدن سوی چینوگر سوی ما چین و مکران زمین 
 بریشان به افسون بگیریم راهز فغفور چینی بخواهم سپاه 
 ازان کاخترش به آسمان تیره بودسخنهای او بر زمین خیره بود 
 شب تیره افسون نیامد به کارهمی‌آمدش کار دشوار خوار 
 به شیرین چنین گفت که آمد زمانبر افسون ما چیره شد بدگمان 
 بدو گفت شیرین که نوشه بدیهمیشه ز تو دور دست بدی 
 بدانش کنون چاره‌ی خویش سازمبادا که آید به دشمن نیاز 
 چو روشن شود دشمن چاره جوینهد بی‌گمان سوی این کاخ روی 
 هم آنگه زره خواست از گنج شاهدو شمشیر هندی و رومی کلاه 
 همان ترکش تیرو زرین سپریکی بنده‌ی گرد و پرخاشخر 
 شب تیره‌گون اندر آمد به باغبدان گه که برخیزد ازخواب زاغ 
 به باغ بزرگ اندر از بس درختنبد شاه را در چمن جای تخت 
 بیاویخت از شاخ زرین سپربجایی کزو دور بودی گذر 
 نشست از برنرگس و زعفرانیکی تیغ در زیر زانو گران 
 چو خورشید برزد سنان از فرازسوی کاخ شد دشمن دیو ساز 
 یکایک بگشتند گرد سرایتهی بد ز شاه سرافراز جای 
 به تاراج دادند گنج ورانکرد ایچ کس یاد رنج ورا 
 همه باز گشتنددیده پرآبگرفته ز کار زمانه شتاب 
 چه جوییم ازین گنبد تیزگردکه هرگز نیاساید از کارکرد 
 یک را همی تاج شاهی دهدیکی رابه دریا به ماهی دهد 
 یکی را برهنه سر و پای و سفتنه آرام و خورد و نه جای نهفت 
 یکی را دهد نوشه و شهد و شیربپوشد به دیبا و خز و حریر 
 سرانجام هردو به خاک اندرندبه تاریک دام هلاک اندرند 
 اگر خود نزادی خردمند مردنبودی ورا روز ننگ و نبرد 
 ندیدی جهان از بنه به بدیاگر که بدی مرد اگر مه بدی 
 کنون رنج در کار خسرو بریمبخواننده آگاهی نوبریم 
 همی‌بود خسرو بران مرغزاردرخت بلند ازبرش سایه دار 
 چو بگذشت نیمی ز روز درازبنان آمد آن پادشا رانیاز 
 به باغ اندرون بد یکی پایکارکه نشناختی چهره‌ی شهریار 
 پرستنده راگفت خورشید فشکه شاخی گهر زین کمر بازکش 
 بران شاخ برمهره‌ی زر پنجز هرگونه مهره بسی برده رنج 
 چنین گفت با باغبان شهریارکه این مهره‌ها تا کت آید به کار 
 به بازار شو بهره‌یی گوشت خردگر نان و بی‌راه جایی گذر 
 مرآن گوهران را بها سی هزاردرم بد کسی را که بودی به کار 
 سوی نانبا شد سبک باغبانبدان شاخ زرین ازو خواست نان 
 بدو نانوا گفت کاین رابهاندانم نیارمت کردن رها 
 ببردند هر دو به گوهر فروشکه این را بها کن بدانش بکوش 
 چو داننده آن مهره‌ها رابدیدبدو گفت کاین را که یارد خرید 
 چنین شاخ در گنج خسرو بدیبرین گونه هر سال سد نوبدی 
 تو این گوهران از که دزدیده‌ایگر از بنده خفته ببریده‌ای 
 سوی زاد فرخ شدند آن سه مردابا گوهر و زر و با کارکرد 
 چو آن گوهران زاد فرخ بدیدسوی شهریار نو اندر کشید 
 به شیروی بنمود زان سان گهربریده یکی شاخ زرین کمر 
 چنین گفت شیروی با باغبانکه گر زین خداوند گوهر نشان 
 نگویی هم اکنون ببرم سرتهمان را که او باشد از گوهرت 
 بدو گفت شاها به باغ اندرستزره پوش مردی کمانی بدست 
 ببالا چو سرو و به رخ چون بهاربهر چیز ماننده‌ی شهریار 
 سراسر همه باغ زو روشنستچو خورشید تابنده در جوشنست 
 فروهشته از شاخ زرین سپریکی بنده در پیش او با کمر 
 برید این چنین شاخ گوهر ازویمراداد و گفتا کز ایدر بپوی 
 ز بازار نان آور و نان خورشهم اکنون برفتم چو باد از برش 
 بدانست شیروی کو خسروستکه دیدار او در زمانه نوست 
 ز درگاه رفتند سیسد سوارچو باد دمان تا لب جویبار 
 چو خسرو ز دور آن سپه را بدیدبه پژمرد و شمشیر کین برکشید 
 چو روی شهنشاه دید آن سپاههمه باز گشتند گریان ز راه 
 یکایک بر زاد فرخ شدندبسی هر کسی داستانی زدند 
 که ما بندگانیم و او خسروستبدان شاه روز بد اکنون نوست 
 نیارد برو زد کسی باد سردچه در باغ باشد چه اندر نبرد 
 بشد زاد فرخ به نزدیک شاهز درگاه او برد چندی سپاه 
 چو نزدیک او رفت تنها ببودفراوان سخن گفت و خسرو شنود 
 بدو گفت اگر شاه بارم دهدبرین کرده‌ها زینهارم دهد 
 بیایم بگویم سخن هرچ هستوگرنه بپویم به سوی نشست 
 بدو گفت خسرو چه گفتی بگوینه انده گساری نه پیکارجوی 
 چنین گفت پس مرد گویا به شاهکه درکار هشیاتر کن نگاه 
 بران نه که کشتی تو جنگی هزارسرانجام سیرآیی از کارزار 
 همه شهر ایران تو را دشمنندبه پیکار تو یک دل و یک تنند 
 بپا تا چه خواهد نمودن سپهرمگر کینها بازگردد به مهر 
 بدو گفت خسرو که آری رواستهمه بیمم از مردم ناسزاست 
 که پیش من آیند و خواری کنندبیم بر مگر کامگاری کنند 
 چو بشنید از زاد فرخ سخندلش بد شد از روزگار کهن 
 که او را ستاره شمر گفته بودز گفتار ایشان برآشفته بود 
 که مرگ توباشد میان دو کوهبدست یکی بنده دور از گروه 
 یکی کوه زرین یکی کوه سیمنشسته تو اندر میان دل به بیم 
 ز بر آسمان تو زرین بودزمین آهنین بخت پرکین بود 
 کنون این زره چون زمین منستسپر آسمان زرین منست 
 دو کوه این دو گنج نهاده به باغکزین گنجها بد دلم چون چراغ 
 همانا سرآمد کنون روز منکجا اختر گیتی افروز من 
 کجا آن همه کام و آرام منکه بر تاجها بر بدی نام من 
 ببردند پیلی به نزدیک اویپر از درد شد جان تاریک اوی 
 بران کوهه‌ی پیل بنشست شاهز باغش بیاورد لشکر به راه 
 چنین گفت زان پیل بر پهلویکه ای گنج اگر دشمن خسروی 
 مکن دوستی نیز با دشمنمکه امروز در دست آهرمنم 
 به سختی نبودیم فریادرسنهان باش و منمای رویت بکس 
 به دستور فرمود زان پس قبادکزو هیچ بر بد مکن نیز یاد 
 بگو تاسوی طیسفونش برندبدان خانه‌ی رهنمونش برند 
 بباشد به آرام ما روز چندنباید نماید کس او را گزند 
 برو بر موکل کنند استوارگلینوش را با سواری هزار 
 چو گردنده گردون به سر بر بگشتشد آن شاه را سال بر سی و هشت 
 کجا ماه آذر بدی روز دیگه آتش و مرغ بریان و می 
 قباد آمد و تاج بر سر نهادبه آرام بر تخت بنشست شاد 
 ز ایران بر و کرد بیعت سپاهدرم داد یک ساله از گنج شاه 
 نبد پادشاهیش جز هفت ماهتو خواهیش ناچیز خوان خواه شاه 
 چنین است رسم سرای جفانباید کزو چشم داری وفا