شاهنامه/پادشاهی خسرو پرویز ۱۲

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی خسرو پرویز ۱۲)
'


بدو گفت مرد وی کایدون کنم ز مغز تو اندیشه بیرون کنم
چو خسرو همی‌خواست کاید بباغ دل میزبان شد چو روشن چراغ
بر باربد شد بگفت آنک شاه همی‌رفت خواهد بران جشنگاه
همه جامه را بار بد سبز کرد همان به ربط و رود ننگ و نبرد
بشد تابجایی که خسرو شدی بهاران نشستن گهی نو شدی
یکی سرو بد سبز و برگش گشن ورا شاخ چون رزمگاه پشن
بران سرو شد به ربط اندر کنار زمانی همی‌بود تا شهریار
ز ایوان بیامد بدان جشنگاه بیاراست پیروزگر جای شاه
بیامد پری چهره‌ی میگسار یکی جام بر کف بر شهریار
جهاندار بستد ز کودک نبید بلور از می سرخ شد ناپدید
بدانگه که خورشید برگشت زرد همی‌بود تاگشت شب لاژورد
زننده بران سرو برداشت رود همان ساخته پهلوانی سرود
یکی نغز دستان بزد بر درخت کزان خیره شد مرد بیداربخت
سرودی به آواز خوش برکشید که اکنون تو خوانیش داد آفرید
بماندند یک مجلس اندر شگفت همی هرکسی رای دیگر گرفت
بدان نامداران بفرمود شاه که جویند سرتاسر آن جشنگاه
فراوان بجستند و باز آمدند به نزدیک خسرو فراز آمدند
جهاندیده آنگه ره اندر گرفت که از بخت شاه این نباشد شگفت
که گردد گل سبز را مشگرش که جاوید بادا سر و افسرش
بیاورد جامی دگر میگسار چو از خوب رخ بستد آن شهریار
زننده دگرگون بیاراست رود برآورد ناگاه دیگر سرود
که پیکار گردش همی‌خواندند چنین نام ز آواز او را ندند
چو آن دانشی گفت و خسرو شنید به آواز او جام می در کشید
بفرمود کاین رابجای آورید همه باغ یک سر به پای آورید
بجستند بسیار هر سوی باغ ببردند زیر درختان چراغ
ندیدند چیزی جز از بید و سرو خرامان به زیر گل اندر تذرو
شهنشاه پس جام دیگر بخواست بر آواز سربرآورد راست
برآمد دگر باره بانگ سرود همان ساخته کرده آواز رود
همی سبز در سبز خوانی کنون برین گونه سازند مکر و فسون
چوبشنید پرویز برپای خاست به آواز او بر یکی جام خواست
که بود اندر آن جام یک من نبید به یکدم می روشن اندر کشید
چنین گفت کاین گر فرشته بدی ز مشک و زعنبر سرشته بدی
وگر دیو بودی نگفتی سرود همان نیز نشناختی زخم رود
بجویید درباغ تا این کجاست همه باغ و گلشن چپ و دست راست
دهان و برش پر ز گوهر کنم برین رود سازانش مهتر کنم
چو بشنید رامشگر آواز اوی همان خوب گفتار دمساز اوی
فرود آمد از شاخ سرو سهی همی‌رفت با رامش و فرهی
بیامد بمالید برخاک روی بدو گفت خسرو چه مردی بگوی
بدو گفت شاهایکی بنده‌ام به آواز تو در جهان زنده‌ام
سراسر بگفت آنچ بود از بنه که رفت اندر آن یک دل و یک تنه
بدیدار او شاد شد شهریار بسان گلستان به ماه بهار
به سرکش چنین گفت کای بد هنر تو چون حنظلی بار بد چون شکر
چرا دور کردی تو او را ز من دریغ آمدت او درین انجمن
به آواز او شاد می درکشید همان جام یاقوت بر سرکشید
برین گونه تا سرسوی خواب کرد دهانش پر از در خوشاب کرد
ببد بار بد شاه رامشگران یکی نامدارای شد از مهتران
سر آمد کنون قصه‌ی بارید مبادا که باشد تو را یار بد
از ایوان خسرو کنون داستان بگویم که پیش آمد از راستان
جهان بر کهان و مهان بگذرد خردمند مردم چرا غم خورد
بسی مهتر و کهتر از من گذشت نخواهم من از خواب بیدار گشت
هماناکه شد سال بر شست و شش نه نیکو بود مردم پیرکش
چواین نامور نامه آید ببن زمن روی کشور شود پر سخن
ازان پس نمیرم که من زنده‌ام که تخم سخن من پراگنده‌ام
هر آنکس که دارد هش و رای و دین پس از مرگ بر من کند آفرین
کنون از مداین سخن نو کنم صفتهای ایوان خسرو کنم
چنین گفت روشن دل پارسی که بگذاشت با کام دل چارسی
که خسرو فرستاد کسها بروم به هند و به چین و به آباد بوم
برفتند کاری گران سه هزار ز هر کشوری آنک بد نامدار
ازیشان هر آنکس که استاد بود ز خشت و ز گچ بر دلش یاد بود
چو سد مرد بیرون شد از رومیان ز ایران و اهواز وز هر میان
ازیشان دلاور گزیدند سی ازان سی دو رومی و دو پارسی
بر خسرو آمد جهاندیده مرد برو کار و زخم بنایاد کرد
گرانمایه رومی که بد هندسی به گفتار بگذشت از پارسی
بدو گفت شاه این ز من درپذیر سخن هرچ گویم ز من یادگیر
یکی جای خواهم که فرزند من همان تا دو سدسال پیوند من
نشیند بدو در نگردد خراب ز باران وز برف وز آفتاب
مهندس بپذیرفت ایوان شاه بدو گفت من دارم این دستگاه
فرو برد بنیاد ده شاه رش همان شاه رش پنج کرده برش
ز سنگ و ز گچ بود بنیاد کار چنین باید آن کو دهد داد کار
چودیوار ایوانش آمد به جای بیامد به پیش جهان کد خدای
که گر شاه بیند یکی کاردان گذشته برو سال و بسیاردان
فرستد تنی سد بدین بارگاه پسندیده با موبد نیک خواه
بدو داد زان گونه مردم که خواست برفتند و دیدند دیوار راست
بریشم بیاورد تا انجمن بتابند باریک تابی رسن
ز بالای آن تا به داده رسن به پیموده در پیش آن انجمن
رسن سوی گنج شهنشاه برد ابا مهر گنجور او را سپرد
وزان پس بیامد به ایوان شاه که دیوار ایوان برآمد به ماه
چو فرمان دهد خسرو زود یاب نگیرم برین کار کردن شتاب
چهل روز تا کار بنشیندم ز کاری گران شاه بگزیندم
چو هنگامه‌ی زخم ایوان بود بلندی ایوان چو کیوان بود
بدان زخم خشمت نباید نمود مرا نیز رنجی نباید فزود
بدو گفت خسرو که چندین زمان چرا خواهی از من توای بدگمان
نباید که داری ازین دست باز به آزرم بودن بیامد نیاز
بفرمود تا سی هزارش درم بدادند تا او نباشد دژم
بدانست کاری گر راست گوی که عیب آورد مرد دانا بروی
که گیرد بران زخم ایوان شتاب اگر بشکند کم کند نان و آب
شب آمد بشد کارگر ناپدید چنان شد کزان پس کس او را ندید
چو بشنید خسور که فرعان گریخت بگوینده به رخشم فرعان بریخت
چنین گفت کان را که دانش نبود چرا پیش ما در فزونی نمود
بفرمود تا کار او بنگرند همه رومیان را به زندان برند
دگر گفت کاری گران آورید گچ و خشت و سنگ گران آورید
بجستند هرکس که دیوار دید ز بوم و بر شاه شد ناپدید
به بیچارگی دست ازان بازداشت همی گوش و دل سوی اهواز داشت
کزان شهر کاری گر آید کسی نماند چنان کار بی بر بسی
همی‌جست استاد آن تا سه سال ندیدند کاریگری بی‌همال
بسی یاد کردند زان کارجوی به سال چهارم پدید آمد اوی
یکی مرد بیدار با فرهی به خسرو رسانید زو آگهی
هم آنگاه رومی بیامد چو گرد بدو گفت شاه‌ای گنهکار مرد
بگو تا چه بود اندرین پوزشت چه گفتی که پیش آمد آموزشت
چنین گفت رومی که گر شهریار فرستد مرا با یکی استوار
بگویم بدان کاردان پوزشم به پوزش بجا آید افروزشم
فرستاد و رفتند ز ایوان شاه گران مایه استاد با نیک خواه
همی‌برد دانای رومی رسن همان مرد را نیز با خویشتن
به پیمود بالای کار و برش کم آمد ز کار از رسن هفت رش
رسن باز بردند نزدیک شاه بگفت آنک با او بیامد به راه
چنین گفت رومی که ار زخم کار برآورد می بر سر ای شهریار
نه دیوار ماندی نه طاق ونه کار نه من ماندمی بر در شهریار
بدانست خسرو که او راست گفت کسی راستی را نیارد نهفت
رها کرد هر کو به زندان بدند بد اندیش گر بی‌گزندان بدند
مراو را یکی به دره دینار داد به زندانیان چیز بسیار داد
بران کار شد روزگار دراز به کردار آن شاه را بد نیاز
چوشد هفت سال آمد ایوان بجای پسندیده‌ی خسرو پاک رای
مر او را بسی آب داد و زمین درم داد و دینار و کرد آفرین
همی‌کرد هرکس به ایوان نگاه به نوروز رفتی بدان جایگاه
کس اندر جهان زخم چونین ندید نه ازکاردانان پیشین شنید
یکی حلقه زرین بدی ریخته ازان چرخ کار اندر آویخته
فروهشته زو سرخ زنجیر زر به هر مهره‌یی در نشانده گهر
چو رفتی شهنشاه بر تخت عاج بیاویختندی ز زنجیر تاج
به نوروز چون برنشستی به تخت به نزدیک او موبد نیک بخت
فروتر ز موبد مهان را بدی بزرگان و روزی دهان را بدی
به زیر مهان جای بازاریان بیاراستندی همه کاریان
فرومایه‌تر جای درویش بود کجا خوردش ازکوشش خویش بود
فروتر بریده بسی دست و پای بسی کشته افگنده در زیرجای
ز ایوان ازان پس خروشد آمدی کز آوازها دل به جوش آمدی
که ای زیردستان شاه جهان مباشید تیره دل و بدگمان
هر آنکس که او سوی بالا نگاه کند گردد اندیشه او تباه
ز تخت کیان دورتر بنگرید هر آنکس که کهتر بود بشمرید
وزان پس تن کشتگان را به راه کزان بگذری کرد باید نگاه
وزان پس گنهگار و گر بیگناه نماندی کسی نیز دربند شاه
به ارزانیان جامه‌ها داد نیز ز دیبا و دینار و هرگونه چیز
هرآنکس که درویش بودی به شهر که او را نبودی ز نوروز بهر
به درگاه ایوانش بنشاندند در مهای گنجی بر افشاندند
پر از بیم بودی گنهکار از وی شده مردم خفته بیدار از وی
منادیگری دیگر اندر سرای برفتی گه بازگشتن به جای
که ای نامور پر هنر سرکشان ز بیشی چه جویید چندین نشان
به کار اندر اندیشه باید نخست بدان تا شود ایمن و تن درست
سگالید هر کاروزان پس کنید دل مردم کم سخن مشکنید
بر انداخت باید پس آنگه برید سخنهای داننده باید شنید
ببینید تا از شما ریز کیست که بر جان بدبخت باید گریست
هرآنکس که او راه دارد نگاه بخسپد برین گاه ایمن ز شاه
دگر هرک یازد به چیز کسان بود چشم ما سوی آنکس رسان
کنون از بزرگی خسرو سخن بگویم کنم تازه روز کهن
بران سان بزرگی کس اندر جهان ندارد بیاد از کهان و مهان
هر آنکس که او دفتر شاه خواند ز گیتیش دامن بباید فشاند
سزد گر بگویم یکی داستان که باشد خردمند هم داستان
مبادا که گستاخ باشی به دهر که از پای زهرش فزونست زهر
مساایچ با آز و با کینه دست ز منزل مکن جایگاه نشست
سرای سپنجست با راه و رو تو گردی کهن دیگر آرند نو
یکی اندر آید دگر بگذرد زمانی به منزل چمد گر چرد
چو برخیزد آواز طبل رحیل به خاک اندر آید سر مور وپیل
ز پرویز چون داستانی شگفت ز من بشنوی یاد باید گرفت
که چندی سزاواری دستگاه بزرگی و اورنگ و فر و سپاه
کزان بیشتر نشنوی در جهان اگر چند پرسی ز دانا مهان
ز توران وز هند وز چین و روم ز هرکشوری کان بد آباد بوم
همی باژ بردند نزدیک شاه به رخشنده روز و شبان سیاه
غلام و پرستنده از هر دری ز در و ز یاقوت و هر گوهری
ز دینار و گنجش کرانه نبود چنو خسرو اندر زمانه نبود
ز شاهین وز باز و پران عقاب ز شیر و پلنگ و نهنگ اندر آب
همه برگزیدند پیمان اوی چو خورشید روشن بدی جان اوی
نخستین که بنهاد گنج عروس ز چین و ز برطاس وز روم و روس
دگر گنج پر در خوشاب بود که بالاش یک تیر پرتاب بود
که خضرا نهادند نامش ردان همان تازیان نامور بخردان
دگر گنج باد آورش خواندند شمارش بکردند و در ماندند
دگر آنک نامش همی‌بشنوی تو گویی همه دیبه‌ی خسروی
دگر نامور گنج افراسیاب که کس را نبودی به خشکی و آب
دگر گنج کش خواندی سوخته کزان گنج بد کشور افروخته
دگر آنک بد شادورد بزرگ که گویند رامشگران سترگ
به زر سرخ گوهر برو بافته به زر اندرون رشته‌ها تافته
ز رامشگران سرکش ور بار بد که هرگز نگشتی به آواز بد
به مشکوی زرین ده و دوهزار کنیزک به کردار خرم بهار
دگر پیل بد دو هزار و دویست که گفتی ازان بر زمین جای نیست
فغستان چینی و پیل و سپاه که بر زین زرین بدی سال و ماه
دگر اسب جنگی ده و شش هزار دو سد بارگی کان نبد در شمار
ده و دوهز را اشتر بارکش عماری کش وگام زن شست وشش
که هرگز کس اندر جهان آن ندید نه از پیر سر کاردانان شنید
چنویی به دست یکی پیشکار تبه شد تو تیمار و تنگی مدار
تو بی رنجی از کارها برگزین چو خواهی که یابی بداد آفرین
که نیک و بد اندر جهان بگذرد زمانه دم ما همی‌بشمرد
اگر تخت یابی اگر تاج و گنج وگر چند پوینده باشی به رنج
سرانجام جای تو خاکست و خشت جز از تخم نیکی نبایدت کشت
بدان نامور تخت و جای مهی بزرگی و دیهیم شاهنشهی
جهاندار هم داستانی نکرد از ایران و توران برآورد گرد
چو آن دادگر شاه بیداد گشت ز بیدادی کهتران شادگشت
بیامد فرخ زاد آزرمگان دژم روی با زیردستان ژکان
ز هرکس همی خواسته بستدی همی این بران آن برین بر زدی
به نفرین شد آن آفرینهای پیش که چون گرگ بیدادگر گشت میش
بیاراست بر خویشتن رنج نو نکرد آرزو جز همه گنج نو
چو بی‌آب و بی‌نان و بی تن شدند ز ایران سوی شهر دشمن شدند
هر آنکس کزان بتری یافت بهر همی دود نفرین برآمد ز شهر
یکی بی‌هنر بود نامش گراز کزو یافتی خواب و آرام و ناز
که بودی همیشه نگهبان روم یکی دیو سر بود بیداد و شوم
چو شد شاه با داد بیدادگر از ایران نخست او بپیچید سر
دگر زاد فرخ که نامی بدی به نزدیک خسرو گرامی بدی
نیارست کس رفت نزدیک شاه همه زاد فرخ بدی بار خواه
شهنشاه را چون پرآمد قفیز دل زاد فرخ تبه گشت نیز
یکی گشت با سالخورده گراز ز کشور به کشور به پیوست راز
گراز سپهبد یکی نامه کرد به قیصر و را نیز بدکامه کرد
بدو گفت برخیز و ایران بگیر نخستین من آیم تو را دستگیر
چو آن نامه برخواند قیصر سپاه فراز آورید از در رزمگاه
بیاورد لشکر هم آنگه ز روم بیامد سوی مرز آباد بوم
چو آگاه شد زان سخن شهریار همی‌داشت آن کار دشوار خوار
بدانست کان هست کارگر از که گفته ست با قیصر رزمساز
بدان کش همی‌خواند و او چاره‌جست همی‌داشت آن نامور شاه سست
ز پرویز ترسان بد آن بدنشان ز درگاه او هم ز گردنکشان
شهنشاه بنشست با مهتران هر آنکس که بودند ز ایران سران
ز اندیشه پاک دل رابشست فراوان زهر گونه‌یی چاره جست
چو اندیشه روشن آمد فراز یکی نامه بنوشت نزد گراز
که از تو پسندیدم این کارکرد ستودم تو را نزد مردان مرد
ز کردارها برفزودی فریب سر قیصر آوردی اندر نشیب
چواین نامه آرند نزدیک تو پراندیشه کن رای تاریک تو
همی‌باش تا من بجنبم زجای تو با لکشر خویش بگذار پای
چو زین روی و زان روی باشد سپاه شود در سخن رای قیصر تباه
به ایران و را دستگیر آوریم همه رومیان را اسیر آوریم
ز درگه یکی چاره گر برگزید سخن دان و گویا چناچون سزید
بدو گفت کاین نامه اندر نهان همی بر بکردار کارآگهان
چنان کن که رومیت بیند کسی بره بر سخن پرسد از تو بسی
بگیرد تو را نزد قیصر برد گرت نزد سالار لشکر برد
بپرسد تو را کز کجایی مگوی بگویش که من کهتری چاره‌جوی
به پیمودم این رنج راه دراز یکی نامه دارم بسوی گراز
تواین نامه بربند بردست راست گر ایدون که بستاند از تو رواست
برون آمد از پیش خسرو نوند به بازو مر آن نامه را کرد بند
بیامد چو نزدیک قیصر رسید یکی مرد به طریق او را بدید
سوی قیصرش برد سر پر ز گرد دو رخ زرد و لبها شده لاژورد
بدو گفت قیصر که خسرو کجاست ببایدت گفت بما راه راست
ازو خیره شد کهتر چاره جوی ز بیمش باسخ دژم کرد روی
بجویید گفت این بلاجوی را بداندیش و بدکام و بدگوی را
بجستند و آن نامه از دست اوی گشاد آنک دانا بد و راه جوی
ازان مرز دانا سری را بجست که آن پهلوانی بخواند درست
چو آن نامه برخواند مرد دبیر رخ نامور شد به کردار قیر
به دل گفت کاین بد کمین گر از دلیر آمدستم به دامش فراز
شهنشاه و لشکر چو سیسد هزار کس از پیل جنگش نداند شمار
مرا خواست افگند در دام اوی که تاریک بادا سرانجام اوی
وازن جایگه لشکر اندر کشید شد آن آرزو بر دلش ناپدید
چو آگاهی آمد به سوی گراز که آن نامور شد سوی روم باز
دلش گشت پر درد و رخساره زرد سواری گزید ازدلیران مرد
یکی نامه بنوشت با باد و دم که بر من چرا گشت قیصر دژم
از ایران چرا بازگشتی بگوی مرا کردی اندر جهان چاره‌جوی
شهنشاه داند که من کردم این دلش گردد از من پر از درد وکین
چو قیصر نگه کرد و آن نامه دید ز لشکر گرانمایه‌یی برگزید
فرستاد تازان به نزد گراز کزان ایزدت کرده‌بد بی نیاز
که ویران کنی تاج و گاه مرا به آتش بسوزی سپاه مرا
کز آن نامه جز گنج دادن بباد نیامد مرا از تو ای بد نژاد
مرا خواستی تا به خسرو دهی که هرگز مبادت بهی و مهی
به ایران نخواهند بیگانه‌یی نه قیصر نژادی نه فرزانه‌یی
به قیصر بسی کرد پوزش گراز به کوشش نیامد بدامش فراز
گزین کرد خسرو پس آزاده یی سخن گوی و دانا فرستاده یی
یکی نامه بنوشت سوی گراز که‌ای بی بها ریمن دیو ساز
تو را چند خوانم برین بارگاه همی دورمانی ز فرمان و راه
کنون آن سپاهی که نزد تواند بسال و به ماه اور مزد تواند
برای و به دل ویژه با قیصرند نهانی به اندیشه دیگرند
برما فرست آنک پیچیده‌اند همه سرکشی رابسیچیده‌اند
چواین نامه آمد بنزد گراز پر اندیشه شد کهتر دیوساز
گزین کرد زان نامداران سوار از ایران و نیران ده و دو هزار
بدان مهتران گفت یک دل شوید سخن گفتن هرکسی مشنوید
بباشید یک چند زین روی آب مگیرید یک سر به رفتن شتاب
چو هم پشت باشید با همرهان یکی کوه کندن ز بن بر توان
سپه رفت تاخره‌ی اردشیر هر آنکس که بودند برنا و پیر
کشیدند لشکر بران رودبار بدان تا چه فرمان دهد شهریار
چو آگاه شد خسرو از کارشان نبود آرزومند دیدارشان
بفرمود تا زاد فرخ برفت به نزدیک آن لشکر شاه تفت
چنین بود پیغام نزد سپاه که از پیش بودی مرا نیک خواه
چرا راه دادی که قیصر ز روم بیاورد لشکر بدین مرز و بوم
که بود آنک از راه یزدان بگشت ز راه و ز پیمان ما برگذشت
چو پیغام خسرو شنید آن سپاه شد از بیم رخسار ایشان سیاه
کس آن راز پیدا نیارست کرد بماندند با درد و رخساره زرد
پیمبر یکی بد به دل با گراز همی‌داشت از آب وز باد راز
بیامد نهانی به نزدیکشان برافروخت جانهای تاریکشان
مترسید گفت ای بزرگان که شاه ندید از شما آشکارا گناه
مباشید جز یک دل و یک زبان مگویید کز ما که شد بدگمان
وگر شد همه زیر یک چادریم به مردی همه یاد هم دیگریم
همان چون شنیدند آواز اوی بدانست هر مهتری راز اوی
مهان یکسر از جای برخاستند بران هم نشان پاسخ آراستند
بر شاه شد زاد فرخ چو گرد سخنهای ایشان همه یاد کرد
بدو گفت رو پیش ایشان بگوی که اندر شما کیست آزار جوی
که به فریفتش قیصر شوم بخت به گنج و سلیح و به تاج و به تخت
که نزدیک ما او گنهکار شد هم از تاج و ارونگ بیزار شد
فرستید یک سر بدین بارگاه کسی راکه بودست زین سرگناه
بشد زاد فرخ بگفت این سخن رخ لشکر نو ز غم شد کهن
نیارست لب را گشود ایچ کس پر از درد و خامش بماندند و بس
سبک زاد فرخ زبان برگشاد همی‌کرد گفتار نا خوب یاد
کزین سان سپاهی دلیر و جوان نبینم کس اندر میان ناتوان
شما را چرا بیم باشد ز شاه به گیتی پراگنده دارد سپاه
بزرگی نبینم به درگاه اوی که روشن کند اختر و ماه اوی
شما خوار دارید گفتار من مترسید یک سر ز آزار من
به دشنام لب را گشایید باز چه بر من چه بر شاه گردن فراز
هر آنکس که بشنید زو این سخن بدانست کان تخت نوشد کهن
همه یکسر از جای برخاستند به دشنام لبها بیاراستند
بشد زاد فرخ به خسرو بگفت که لشکر همه یار گشتند و جفت
مرا بیم جانست اگر نیز شاه فرستد به پیغام نزد سپاه
بدانست خسرو که آن کژگوی همی آب و خون اندر آرد به جوی
ز بیم برادرش چیزی نگفت همی‌داشت آن راستی در نهفت
که پیچیده بد رستم از شهریار بجایی خود و تیغ زن ده هزار
دل زاده فرخ نگه داشت نیز سپه را همه روی برگاشت نیز
بدانست هم زاد فرخ که شاه ز لشکر همه زو شناسد گناه
چو آمد برون آن بد اندیش شاه نیارست شد نیز در پیشگاه
بدر بر همی‌بود تا هرکسی همی‌کرد زان آزمایش بسی
همی‌ساخت همواره تا آن سپاه به پیچید یکسر ز فرمان شاه
همی‌راند با هر کسی داستان شدند اندر آن کار همداستان
که شاهی دگر برنشیند به تخت کزین دور شد فرو آیین و بخت
بر زاد فرخ یکی پیر بود که برکارها کردن آژیر بود
چنین گفت بازاد فرخ که شاه همی از تو بیند گناه سپاه
کنون تا یکی شهریاری پدید نیاری فزون زین نباید چخید
که این بوم آباد ویران شود از اندوه ایران چونیران شود
نگه کرد باید به فرزند اوی کدامست با شرم و بی‌گفت و گوی
ورا شاد بر تخت باید نشاند بران تاج دینار باید فشاند
چو شیروی بیدار مهتر پسر به زندان بود کس نباید دگر
همی رای زد زین نشان هرکسی برین روز و شب برنیامد بسی
که برخاست گرد سپاه تخوار همه کارها زو گرفتند خوار
پذیره شدنش زاد فرخ به راه فراوان برفتند با او سپاه
رسیدند پس یک بدیگر فراز سخن رفت چند آشکارا و راز
همان زاد فرخ زبان برگشاد بدیهای خسرو همه کرد یاد
همی‌گفت لشکر به مردی و رای همی‌کرد خواهند شاهی بپای
سپهبد چنین داد پاسخ بدوی که من نیستم چامه‌ی گفت وگوی
اگر با سپاه اندر آیم به جنگ کنم بر بدان جهان جای تنگ
گرامی بد این شهریار جوان به نزد کنارنگ و هم پهلوان
چو روز چنان مرد کرد او سیاه مبادا که بیند کسی تاج و گاه
نژند آن زمان شد که بیداد شد به بیدادگر بندگان شاد شد
سخنهاش چون زاد فرخ شنید مر او را ز ایرانیان برگزید
بدو گفت کاکنون به زندان شویم به نزدیک آن مستمندان شویم
بیاریم بی‌باک شیروی را جوان و دلیر جهانجوی را
سپهبد نگهبان زندان اوست کزو داشتی بیشتر مغز و پوست
ابا شش هزار آزموده سوار همی‌دارد آن بستگان را به زار
چنین گفت با زاد فرخ تخوار که کار سپهبد گرفتیم خوار
گرین بخت پرویز گردد جوان نماند به ایران یکی پهلوان
مگر دار دارند گر چاه وبند نماند به ایران کسی بی‌گزند
بگفت این و از جای برکند اسپ همی‌تاخت برسان آذر گشسپ
سپاه اندر آورد یکسر به جنگ سپهبد پذیره شدش بی درنگ
سر لشکر نامور گشته شد سپهبد به جنگ اندرون کشته شد
پراگنده شد لشکر شهریار سیه گشت روز و تبه گشت کار
به زندان تنگ اندر آمد تخوار بدان چاره با جامه‌ی کارزار