شاهنامه/پادشاهی بهرام گور

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی بهرام گور)
'


 چو بر تخت بنشست بهرام گوربرو آفرین کرد بهرام و هور 
 پرستش گرفت آفریننده راجهاندار و بیدار و بیننده را 
 خداوند پیروزی و برتریخداوند افزونی و کمتری 
 خداوند داد و خداوند رایکزویست گیتی سراسر به پای 
 ازان پس چنین گفت کاین تاج و تختازو یافتم کافریدست بخت 
 بدو هستم امید و هم زو هراسوزو دارم از نیکویها سپاس 
 شما هم بدو نیز نازش کنیدبکوشید تا عهد او نشکنید 
 زبان برگشادند ایرانیانکه بستیم ما بندگی را میان 
 که این تاج بر شاه فرخنده بادهمیشه دل و بخت او زنده باد 
 وزان پس همه آفرین خواندندهمه بر سرش گوهر افشاندند 
 چنین گفت بهرام کای سرکشانز نیک و بد روز دیده نشان 
 همه بندگانیم و ایزد یکیستپرستش جز او را سزاوار نیست 
 ز بد روز بی‌بیم داریمتانبه بدخواه حاجت نیاریمتان 
 بگفت این و از پیش برخاستندبرو آفرین نو آراستند 
 شب تیره بودند با گفت‌وگویچو خورشید بر چرخ بنمود روی 
 به آرام بنشست بر گاه شاهبرفتند ایرانیان بارخواه 
 چنین گفت بهرام با مهترانکه این نیکنامان و نیک‌اختران 
 به یزدان گراییم و رامش کنیمبتازیم و دل زین جهان برکنیم 
 بگفت این و اسپ کیان خواستندکیی بارگاهش بیاراستند 
 سه دیگر چو بنشست بر تخت گفتکه رسم پرستش نباید نهفت 
 به هستی یزدان گوایی دهیمروان را بدین آشنایی دهیم 
 بهشتست و هم دوزخ و رستخیزز نیک و ز بد نیست راه گریز 
 کسی کو نگرود به روز شمارمر او را تو بادین و دانا مدار 
 به روز چهارم چو بر تخت عاجبسر بر نهاد آن پسندیده تاج 
 چنین گفت کز گنج من یک زماننیم شاد کز مردم شادمان 
 نیم خواستار سرای سپنجنه از بازگشتن به تیمار و رنج 
 که آنست جاوید و این ره‌گذارتو از آز پرهیز و انده مدار 
 به پنجم چنین گفت کز رنج کسنیم شاد تا باشدم دست‌رس 
 به کوشش بجوییم خرم بهشتخنک آنک جز تخم نیکی نکشت 
 ششم گفت بر مردم زیردستمبادا که هرگز بجویم شکست 
 جهان را ز دشمن تن‌آسان کنیمبداندیشگان را هراسان کنیم 
 به هفتم چو بنشست گفت ای مهانخردمند و بیدار و دیده جهان 
 چو با مردم زفت زفتی کنیمهمی با خردمند جفتی کنیم 
 هرانکس که با ما نسازند گرمبدی بیش ازان بیند او کز پدرم 
 هرانکس که فرمان ما برگزیدغم و درد و رنجش نباید کشید 
 به هشتم چو بنشست فرمود شاهجوانوی را خواندن از بارگاه 
 بدو گفت نزدیک هر مهتریبه هر نامداری و هر کشوری 
 یکی نامه بنویس با مهر و دادکه بهرام بنشست بر تخت شاد 
 خداوند بخشایش و راستیگریزنده از کژی و کاستی 
 که با فر و برزست و با مهر و دادنگیرد جز از پاک دادار یاد 
 پذیرفتم آن را که فرمان بردگناه آن سگالد که درمان برد؟ 
 نشستم برین تخت فرخ پدربر آیین تهمورس دادگر 
 به داد از نیاکان فزونی کنمشما را به دین رهنمونی کنم 
 جز از راستی نیست با هرکسیاگر چند ازو کژی آید بسی 
 بران دین زردشت پیغمبرمز راه نیاکان خود نگذرم 
 نهم گفت زردشت پیشین برویبه راهیم پیغمبر راست‌گوی 
 همه پادشاهید بر چیز خویشنگهبان مرز و نگهبان کیش 
 به فرزند و زن نیز هم پادشاخنک مردم زیرک و پارسا 
 نخواهیم آگندن زر به گنجکه از گنج درویش ماند به رنج 
 گر ایزد مرا زندگانی دهدبرین اختران کامرانی دهد 
 یکی رامشی نامه خوانید نیزکزان جاودان ارج یابید و چیز 
 ز ما بر همه پادشاهی درودبه ویژه که مهرش بود تار و پود 
 نهادند بر نامه‌ها بر نگینفرستادگان خواست با آفرین 
 برفتند با نامه‌ها موبدانسواران بینادل و بخردان 
 دگر روز چون بردمید آفتابببالید کوه و بپالود خواب 
 به نزدیک منذر شدند این گروهکه بهرام شه بود زیشان ستوه 
 که خواهشگری کن به نزدیک شاهز کردار ما تا ببخشد گناه 
 که چونان بدیم از بد یزدگردکه خون در تن نامداران فسرد 
 ز بس زشت گفتار و کردار اویز بیدادی و درد و آزار اوی 
 دل ما به بهرام ازان بود سردکه از شاه بودیم یکسر به درد 
 بشد منذر و شاه را کرد نرمبگسترد پیشش سخنهای گرم 
 ببخشید اگر چندشان بد گناهکه با گوهر و دادگر بود شاه 
 بیاراست ایوان شاهنشهیبرفت آنک بودند یکسر مهی 
 چو جای بزرگی بپرداختندکرا بود شایسته بنشاختند 
 به هر جای خوانی بیاراستندمی و رود و رامشگران خواستند 
 دوم روز رفتند دیگر گروهسپهبد نیامد ز خوردن ستوه 
 سیم روز جشن و می و سور بودغم از کاخ شاه جهان دور بود 
 بگفت آنک نعمان و منذر چه کردز بهر من این پاک زاده دو مرد 
 همه مهتران خواندند آفرینبران دشت آباد و مردان کین 
 ازان پس در گنج بگشاد شاهبه دینار و دیبا بیاراست گاه 
 به اسپ و سنان و به خفتان جنگز خود و ز هر گوهری رنگ‌رنگ 
 سراسر به نعمان و منذر سپردجوانوی رفت آن بدیشان شمرد 
 کس اندازه‌ی بخشش او نداشتهمان تاو با کوشش او نداشت 
 همان تازیان را بسی هدیه داداز ایوان شاهی برفتند شاد 
 بیاورد پس خلعت خسرویهمان اسپ و هم جامه‌ی پهلوی 
 به خسرو سپردند و بنواختشبر گاه فرخنده بنشاختش 
 شهنشاه خسرو به نرسی رسیدز تخت اندر آمد به کرسی رسید 
 برادرش بد یک‌دل و یک‌زبانازو کهتر آن نامدار جوان 
 ورا پهلوان کرد بر لشکرشبدان تا به آیین بود کشورش 
 سپه را سراسر به نرسی سپردبه بخشش همی پادشاهی ببرد 
 در گنج بگشاد و روزی بدادسپاهش به دینار گشتند شاد 
 بفرمود پس تا گشسپ دبیربیامد بر شاه مردم پذیر 
 کجا بود دانا بدان روزگارشمار جهان داشت اندر کنار 
 جوانوی بیدار با او بهمکه نزدیک او بد شمار درم 
 ز باقی که بد نزد ایرانیانبفرمود تا بگسلد از میان 
 دبیران دانا به دیوان شدندز بهر درم پیش کیوان شدند 
 ز باقی که بد بر جهان سربسرهمه برگرفتند یک با دگر 
 نود بار و سه بار کرده شماربه ایران درم بد هزاران هزار 
 ببخشید و دیوان بر آتش نهادهمه شهر ایران بدو گشت شاد 
 چو آگاه شد زان سخن هرکسیهمی آفرین خواند هرکس بسی 
 برفتند یکسر به آتشکدهبه ایوان نوروز و جشن سده 
 همی مشک بر آتش افشاندندبه بهرام بر آفرین خواندند 
 وزان پس بفرمود کارآگهانیکی تا بگردند گرد جهان 
 کسی را کجا رانده بد یزدگردبجست و به یک شهرشان کرد گرد 
 بدان تا شود نامه‌ی شهریارکه آزادگان را کند خواستار 
 فرستاد خلعت به هر مهتریببخشید به اندازه‌شان کشوری 
 رد و موبد و مرزبان هرک بودکه آواز بهرام زان سان شنود 
 سراسر به درگاه شاه آمدندگشاده‌دل و نیکخواه آمدند 
 بفرمود تا هرک بد دادجویسوی موبد موبد آورد روی 
 چو فرمانش آمد ز گیتی به جایمنادیگری کرد بر در به پای 
 که ای زیردستان بیدار شاهز غم دور باشید و دور از گناه 
 وزین پس بران کس کنید آفرینکه از داد آباد دارد زمین 
 ز گیتی به یزدان پناهید و بسکه دارنده اویست و فریادرس 
 هرانکس که بگزید فرمان مانپیچد سر از رای و پیمان ما 
 برو نیکویها برافزون کنیمز دل کینه و آز بیرون کنیم 
 هرانکس که از داد بگریزد اویبه بادآفره در بیاویزد اوی 
 گر ایدونک نیرو دهد کردگاربه کام دل ما شود روزگار 
 برین نیکویها فزایش بودشما را بر ما ستایش بود 
 همه شهر ایران به گفتار اویبرفتند شادان‌دل و تازه‌روی 
 بدانگه که شد پادشاهیش راستفزون گشت شادی و انده بکاست 
 همه روز نخچیر بد کار اویدگر اسپ و میدان و چوگان و گوی 
 چنان بد که روزی به نخچیر شیرهمی رفت با چند گرد دلیر 
 بشد پیر مردی عصایی به دستبدو گفت کای شاه یزدان‌پرست 
 به راهام مردیست پرسیم و زرجهودی فریبنده و بدگهر 
 به آزادگی لنبک آبکشبه آرایش خوان و گفتار خوش 
 بپرسید زان کهتران کاین کیندبه گفتار این پیر سر بر چیند 
 چنین گفت با او یکی نامدارکه ای با گهر نامور شهریار 
 سقاایست این لنبک آبکشجوانمرد و با خوان و گفتار خوش 
 به یک نیم روز آب دارد نگاهدگر نیمه مهمان بجوید ز راه 
 نماند به فردا از امروز چیزنخواهد که در خانه باشد به نیز 
 به راهام بی‌بر جهودیست زفتکجا زفتی او نشاید نهفت 
 درم دارد و گنج و دینار نیزهمان فرش دیبا و هرگونه چیز 
 منادیگری را بفرمود شاهکه شو بانگ زن پیش بازارگاه 
 که هرکس که از لنبک آبکشخرد آب خوردن نباشدش خوش 
 همی بود تا زرد گشت آفتابنشست از بر باره بی‌زور و تاب 
 سوی خانه‌ی لنبک آمد چو بادبزد حلقه بر درش و آواز داد 
 که من سرکشی‌ام ز ایران سپاهچو شب تیره شد بازماندم ز شاه 
 درین خانه امشب درنگم دهیهمه مردمی باشد و فرهی 
 ببد شاد لنبک ز آواز اویوزان خوب گفتار دمساز اوی 
 بدو گفت زود اندر آی ای سوارکه خشنود باد ز تو شهریار 
 اگر با تو ده تن بدی به بدیهمه یک به یک بر سرم مه بدی 
 فرود آمد از باره بهرامشاههمی داشت آن باره لنبک نگاه 
 بمالید شادان به چیزی تنشیکی رشته بنهاد بر گردنش 
 چو بنشست بهرام لنبک دویدیکی شهره شطرنج پیش آورید 
 یکی کاسه آورد پر خوردنیبیاورد هرگونه آوردنی 
 به بهرام گفت ای گرانمایه مردبنه مهره بازی از بهر خورد 
 بدید آنک کلنبک بدو داد شاهبخندید و بنهاد بر پیش گاه 
 چو نان خورده شد میزبان در زمانبیاورد جامی ز می شادمان 
 همی خورد بهرام تا گشت مستبه خوردنش آنگه بیازید دست 
 شگفت آمد او را ازان جشن اویوزان خوب گفتار وزان تازه روی 
 بخفت آن شب و بامداد پگاهاز آواز او چشم بگشاد شاه 
 چنین گفت لنبک به بهرام گورکه شب بی نوا بد همانا ستور 
 یک امروز مهمان من باش وبسوگر یار خواهی بخوانیم کس 
 بیاریم چیزی که باید به جاییک امروز با ما به شادی بپای 
 چنین گفت با آبکش شهریارکه امروز چندان نداریم کار 
 که ناچار ز ایدر بباید شدنهم اینجا به نزد تو خواهم بدن 
 بسی آفرین کرد لنبک برویز گفتار او تازه‌تر کرد روی 
 بشد لنبک و آب چندی کشیدخریدار آبش نیامد پدید 
 غمی گشت و پیراهنش درکشیدیکی آبکش را به بر برکشید 
 بها بستد و گوشت بخرید زودبیامد سوی خانه چون باد و دود 
 بپخت و بخوردند و می خواستندیکی مجلس دیگر آراستند 
 بیود آن شب تیره با می به دستهمان لنبک آبکش می‌پرست 
 چو شب روز شد تیز لنبک برفتبیامد به نزدیک بهرام تفت 
 بدو گفت روز سیم شادباشز رنج و غم و کوشش آزاد باش 
 بزن دست با من یک امروز نیزچنان دان که بخشیده‌ای زر و چیز 
 بدو گفت بهرام کین خود مبادکه روز سه دیگر نباشیم شاد 
 برو آبکش آفرین خواند و گفتکه بیداردل باش و با بخت جفت 
 به بازار شد مشک و آلت ببردگروگان به پرمایه مردی سپرد 
 خرید آنچ بایست و آمد دوانبه نزدیک بهرام شد شادمان 
 بدو گفت یاری ده اندر خورشکه مرد از خورشها کند پرورش 
 ازو بستد آن گوشت بهرام زودبرید و بر آتش خورشها فزود 
 چو نان خورده شد می‌گرفتند و جامنخست از شهنشاه بردند نام 
 چو می خورده شد خواب را جای کردبه بالین او شمع بر پای کرد 
 به روز چهارم چو بفروخت هورشد از خواب بیدار بهرام گور 
 بشد میزبان گفت کای نامدارببودی درین خانه‌ی تنگ و تار 
 بدین خانه اندر تن‌آسان نه‌ایگر از شاه ایران هراسان نه‌ای 
 دو هفته بدین خانه‌ی بی‌نوابباشی گر آید دلت را هوا 
 برو آفرین کرد بهرامشاهکه شادان و خرم بدی سال و ماه 
 سه روز اندرین خانه بودیم شادکه شاهان گیتی گرفتیم یاد 
 به جایی بگویم سخنهای توکه روشن شود زو دل و رای تو 
 که این میزبانی ترا بر دهدچو افزون دهی تخت و افسر دهد 
 بیامد چو گرد اسپ را زین نهادبه نخچیرگه رفت زان خانه شاد 
 همی کرد نخچیر تا شب ز کوهبرآمد سبک بازگشت از گروه 
 ز پیش سواران چو ره برگرفتسوی خان بی‌بر به راهام تفت 
 بزد در بگفتا که بی‌شهریاربماندم چو او بازماند از شکار 
 شب آمد ندانم همی راه رانیابم همی لشکر و شاه را 
 گر امشب بدین خانه یابم سپنجنباشد کسی را ز من هیچ رنج 
 به پیش به راهام شد پیشکاربگفت آنچ بشنید ازان نامدار 
 به راهام گفت ایچ ازین در مرنجبگویش که ایدر نیابی سپنج 
 بیامد فرستاده با او بگفتکه ایدر ترا نیست جای نهفت 
 بدو گفت بهرام با او بگویکز ایدر گذشتن مرا نیست روی 
 همی از تو من خانه خواهم سپنجنیارم به چیزت ازان پس به رنج 
 چو بشنید پویان بشد پیشکاربه نزد به راهام گفت این سوار 
 همی ز ایدر امشب نخواهد گذشتسخن گفتن و رای بسیار گشت 
 به راهام گفتش که رو بی‌درنگبگویش که این جایگاهیست تنگ 
 جهودیست درویش و شب گرسنهبخسپد همی بر زمین برهنه 
 بگفتند و بهرام گفت ار سپنجنیابم بدین خانه آیدت رنج 
 بدین در بخسپم نجویم سراینخواهم به چیزی دگر کرد رای 
 به راهام گفت ای نبرده سوارهمی رنجه داری مرا خوارخوار 
 بخسپی و چیزت بدزدد کسیازان رنجه داری مرا تو بسی 
 به خانه درآی ار جهان تنگ شدهمه کار بی‌برگ و بی‌رنگ شد 
 به پیمان که چیزی نخواهی ز منندارم به مرگ آبچین و کفن 
 هم امشب ترا و نشست تراخورش باید و نیست چیزی مرا 
 گر این اسپ سرگین و آب افگندوگر خشت این خانه را بشکند 
 به شبگیر سرگینش بیرون کنیبروبی و خاکش به هامون کنی 
 همان خشت را نیز تاوان دهیچو بیدار گردی ز خواب آن دهی 
 بدو گفت بهرام پیمان کنمبرین رنجها سر گروگان کنم 
 فرود آمد و اسپ را با لگامببست و برآهخت تیغ از نیام 
 نمدزین بگسترد و بالینش زینبخفت و دو پایش کشان بر زمین 
 جهود آن در خانه از پس ببستبیاورد خوان و به خوردن نشست 
 ازان پس به بهرام گفت ای سوارچو این داستان بشنوی یاد دار 
 به گیتی هرانکس که دارد خوردسوی مردم بی‌نوا ننگرد 
 بدو گفت بهرام کاین داستانشنیدستم از گفته‌ی باستان 
 شنیدم به گفتار و دیدم کنونکه برخواندی از گفته‌ی رهنمون 
 می آورد چون خورده شد نان جهودازان می ورا شادمانی فزود 
 خروشید کای رنج‌دیده سواربرین داستان کهن گوش‌دار 
 که هرکس که دارد دلش روشنستدرم پیش او چون یکی جوشنست 
 کسی کو ندارد بود خشک لبچنانچون توی گرسنه نیم‌شب 
 بدو گفت بهرام کاین بس شگفتبه گیتی مرین یاد باید گرفت 
 که از جام یابی سرانجام نیکخنک میگسار و می و جام نیک 
 چو از کوه خنجر برآورد هورگریزان شد از خانه بهرام گور 
 بران چرمه‌ی ناچران زین نهادچه زین از برش خشک بالین نهاد 
 بیامد به راهام گفت ای سواربه گفتار خود بر کنون پای‌دار 
 تو گفتی که سرگین این بارگیبه جاروب روبم به یکبارگی 
 کنون آنچ گفتی بروب و ببربه رنجم ز مهمان بیدادگر 
 بدو گفت بهرام شو پایکاربیاور که سرگین کشد بر کنار 
 دهم زر که تا خاک بیرون بردوزین خانه‌ی تو به هامون برد 
 بدو گفت من کس ندارم که خاکبروبد برد ریزد اندر مغاک 
 تو پیمان که کردی به کژی مبرنباید که خوانمت بیدادگر 
 چو بشنید بهرام ازو این سخنیکی تازه اندیشه افگند بن 
 یکی خوب دستار بودش حریربه موزه درون پر ز مشک و عبیر 
 برون کرد و سرگین بدو کرد پاکبینداخت با خاک اندر مغاک 
 به راهام را گفت کای پارساگر آزادیم بشنود پادشا 
 ترا از جهان بی‌نیازی دهدبر مهتران سرفرازی دهد 
 برفت و بیامد به ایوان خویشهمه شب همی ساخت درمان خویش 
 پراندیشه آن شب به ایوان بخفتبخندید و آن راز با کس نگفت 
 به شبگیر چون تاج بر سر نهادسپه را سراسر همه بار داد 
 بفرمود تا لنبک آبکشبشد پیش او دست کرده به کش 
 ببردند ز ایوان به راهام راجهود بداندیش و بدکام را 
 چو در بارگه رفت بنشاندندیکی پاک‌دل مرد را خواندند 
 بدو گفت رو بارگیها ببرنگر تا نباشی بجز دادگر 
 به خان به راهام شو بر گذارنگر تا چه بینی نهاده بیار 
 بشد پاک‌دل تا به خان جهودهمه خانه دیبا و دینار بود 
 ز پوشیدنی هم ز گستردنیز افگندنی و پراگندنی 
 یکی کاروان‌خانه بود و سرایکزان خانه بیرون نبودیش جای 
 ز در و ز یاقوت و هر گوهریز هر بدره‌یی بر سرش افسری 
 که دانند موبد مر آن را شمارندانست کردن بس روزگار 
 فرستاد موبد بدانجا سوارشتر خواست از دشت جهرم هزار 
 همه بار کردند و دیگر نماندهمی شاددل کاروان را براند 
 چو بانگ درای آمد از بارگاهبشد مرد بینا بگفت آن به شاه 
 که گوهر فزون زین به گنج تو نیستهمان مانده خروار باشد دویست 
 بماند اندران شاه ایران شگفتز راز دل اندیشه‌ها برگرفت 
 که چندین بورزید مرد جهودچو روزی نبودش ز ورزش چه سود 
 ازان سد شتروار زر و درمز گستردنیها و از بیش و کم 
 جهاندار شاه آبکش را سپردبشد لنبک از راه گنجی ببرد 
 ازان پس براهام را خواند و گفتکه ای در کمی گشته با خاک جفت 
 چه گویی که پیغمبرت چند زیستچه بایست چندی به زشتی گریست 
 سوار آمد و گفت با من سخنازان داستانهای گشته کهن 
 که هرکس که دارد فزونی خوردکسی کو ندارد همی پژمرد 
 کنون دست یازان ز خوردن بکشببین زین سپس خوردن آبکش 
 ز سرگین و زربفت و دستار و خشتبسی گفت با سفله مرد کنشت 
 درم داد ناپاک دل را چهاربدو گفت کاین را تو سرمایه‌دار 
 سزا نیست زین بیشتر مر ترادرم مرد درویش را سر ترا 
 به ارزانیان داد چیزی که بودخروشان همی رفت مرد جهود 
 چو یوز شکاری به کار آمدشبجنبید و رای شکار آمدش 
 یکی باره‌یی تیزرو بر نشستبه هامون خرامید بازی به دست 
 یکی بیشه پیش آمدش پردرختنشستنگه مردم نیک‌بخت 
 بسان بهشتی یکی سبز جایندید اندرو مردم و چارپای 
 چنین گفت کاین جای شیران بودهمان رزمگاه دلیران بود 
 کمان را به زه کرد مرد دلیرپدید آمد اندر زمان نره شیر 
 یکی نعره زد شیر چون در رسیدبزد دست شاه و کمان درکشید 
 بزد تیر و پهلوش با دل بدوختدل شیر ماده بدوبر بسوخت 
 همان ماده آهنگ بهرام کردبغرید و چنگش به اندام کرد 
 یکی تیغ زد بر میانش سوارفروماند جنگی دران کارزار 
 برون آمد از بیشه مردی کهنزبانش گشاده به شیرین سخن 
 کجا نام او مهربنداد بودازان زخم شمشیر او شاد بود 
 یکی مرد دهقان یزدان‌پرستبدان بیشه بودیش جای نشست 
 چو آمد بر شاه ایران فرازبرو آفرین کرد و بردش نماز 
 بدو گفت کای مهتر نامداربه کام تو باد اختر روزگار 
 یکی مرد دهقانم ای پاک‌رایخداوند این جا و کشت و سرای 
 خداوند گاو و خر و گوسفندز شیران شده بددل و مستمند 
 کنون ایزد این کار بر دست توبرآورد بر قبضه و شست تو 
 زمانی درین بیشه آیی چنینبباشی به شیر و می و انگبین 
 به ره هست چندانک باید به کاردرختان بارآور و سایه‌دار 
 فرود آمد از باره بهرامشاههمی کرد زان بیشه جایی نگاه 
 که باشد زمین سبز و آب روانچنانچون بود جای مرد جوان 
 بشد مهربنداد و رامشگرانبیاورد چندی ز ده مهتران 
 بسی گوسفندان فربه بکشتبیامد یکی جام زرین به مشت 
 چو نان خورده شد جامهای نبیدنهادند پیشش گل و شنبلید 
 چو شد مهربنداد شادان ز میبه بهرام گفت ای گو نیک‌پی 
 چنان دان که ماننده‌ای شاه راهمان تخت زرین و هم‌گاه را 
 بدو گفت بهرام کری رواستنگارنده بر چهرها پادشاست 
 چنان آفریند که خواهد همیمر آن را گزیند که خواهد همی 
 اگر من همی نیک مانم به شاهترا دادم این بیشه و جایگاه 
 بگفت این و زان جایگه برنشستبه ایوان خرم خرامید مست 
 بخفت آن شب تیره در بوستانهمی یاد کرد از لب دوستان 
 چو بنشست می خواست از بامدادبزرگان لشکر برفتند شاد 
 بیامد هم‌انگه یکی مرد مهورا میوه آورد چندی ز ده 
 شتربارها نار و سیب و بهیز گل دسته‌ها کرده شاهنشهی 
 جهاندار چون دید بنواختشمیان یلان پایگه ساختش 
 همین مه که با میوه و بوی بودورا پهلوی نام کبروی بود 
 به روی جهاندار جام نبیددو من را به یکبار اندر کشید 
 چو شد مرد خرم ز دیدار شاهازان نامداران و آن جشنگاه 
 یکی جام دیگر پر از می بلوربه دلش اندر افتاد زان جام شور 
 ز پیش بزرگان بیازید دستبدان جام می تاخت و بر پای جست 
 به یاد شهنشاه بگرفت جاممنم گفت میخواره کبروی نام 
 به روی شهنشاه جام نبیدچو من درکشم یار خواهم گزید 
 به جام اندرون بود می پنج منخورم هفت ازین بر سر انجمن 
 پس انگه سوی ده روم من به هوشز من نشنود کس به مستی خروش 
 چنان هفت جام پر از می بخوردازان می پرستان برآورد گرد 
 به دستوری شاه بیرون گذشتکه داند که می در تنش چون گذشت 
 وزان جای خرم بیامد به دشتچو در سینه‌ی مرد، می گرم گشت 
 برانگیخت اسپ از میان گروهز هامون همی تاخت تا پیش کوه 
 فرود آمد از باره جایی نهفتیله کرد و در سایه‌ی کوه خفت 
 ز کوه اندرآمد کلاغ سیاهدو چشمش بکند اندران خوابگاه 
 همی تاختند از پس‌اندر گروهورا مرده دیدند بر پیش کوه 
 دو چشمش ز سر کنده زاغ سیاهبرش اسپ او ایستاده به راه 
 برو کهترانش خروشان شدندوزان مجلس و جام جوشان شدند 
 چو بهرام برخاست از خوابگاهبیامد بر او یکی نیک‌خواه 
 که کبروی را چشم روشن کلاغز مستی بکندست در پیش راغ 
 رخ شهریار جهان زرد شدز تیمار کبروی پر درد شد 
 هم‌انگه برآمد ز درگه خروشکه ای نامداران با فر و هوش 
 حرامست می در جهان سربسراگر زیردستت گر نامور 
 برین‌گونه بگذشت سالی تمامهمی داشتی هرکسی می حرام 
 همان شه چو مجلس بیاراستیهمان نامه‌ی باستان خواستی 
 چنین بود تا کودکی کفشگرزنی خواست با چیز و نام و گهر 
 نبودش دران کار افزار سختهمی زار بگریست مامش ز بخت 
 همانا نهان داشت لختی نبیدپسر را بدان خانه اندر کشید 
 به پور جوان گفت کاین هفت جامبخور تا شوی ایمن و شادکام 
 مگر بشکنی امشب آن مهر تنگکلنگ از نمد کی کندکان سنگ 
 بزد کفشگر جام می هفت و هشتهم‌اندر زمان آتشش سخت گشت 
 جوانمرد را جام گستاخ کردبیامد در خانه سوراخ کرد 
 وزان جایگه شد به درگاه خویششده شاددل یافته راه خویش 
 چنان بد که از خانه شیران شاهیکی شیر بگسست و آمد به راه 
 ازان می همی کفشگر مست بودبه دیده ندید آنچ بایست بود 
 بشد تیز و بر شیر غران نشستبیازید و بگرفت گوشش به دست 
 بران شیر غران پسر شیر بودجوان از بر و شر در زیر بود 
 همی شد دوان شیروان چون نوندبه یک دست زنجیر و دیگر کمند 
 چو آن شیربان جهاندار شاهبیامد ز خانه بدان جایگاه 
 یکی کفشگر دید بر پشت شیرنشسته چو بر خر سواری دلیر 
 بیامد دوان تا در بارگاهدلیر اندر آمد به نزدیک شاه 
 بگفت آن دلیری کزو دیده بودبه دیده بدید آنچ نشنیده بود 
 جهاندار زان در شگفتی بماندهمه موبدان و ردان را بخواند 
 به موبد چنین گفت کاین کفشگرنگه کن که تا از که دارد گهر 
 همان مادرش چون سخن شد درازدوان شد بر شاه و بگشاد راز 
 نخست آفرین کرد بر شهریارکه شادان بزی تا بود روزگار 
 چنین گفت کاین نورسیده به جاییکی زن گزین کرد و شد کدخدای 
 به کار اندرون نایژه سست بوددلش گفتی از سست خودرست بود 
 بدادم سه جام نبیدش نهانکه ماند کس از تخم او در جهان 
 هم‌اندر زمان لعل گشتش رخاننمد سر برآورد و گشت استخوان 
 نژادش نبد جز سه جام نبیدکه دانست کاین شاه خواهد شنید 
 بخندید زان پیرزن شاه گفتکه این داستان را نشاید نهفت 
 به موبد چنین گفت کاکنون نبیدحلالست میخواره باید گزید 
 که چندان خورد می که بر نره شیرنشیند نیارد ورا شیر زیر 
 نه چندان که چشمش کلاغ سیاههمی برکند رفته از نزد شاه 
 خروشی برآمد هم‌انگه ز درکه ای پهلوانان زرین کمر 
 به اندازه‌بر هرکسی می خوریدبه آغاز و فرجام خود بنگرید 
 چو می‌تان به شادی بود رهنمونبکوشید تا تن نگردد زبون 
 بیامد سوم روز شبگیر شاهسوی دشت نخچیرگه با سپاه 
 به دست چپش هرمز کدخدایسوی راستش موبد پاک‌رای 
 برو داستانها همی خواندندز جم و فریدون سخن راندند 
 سگ و یوز در پیش و شاهین و بازهمی تا به سر برد روز دراز 
 چو خورشید تابان به گنبد رسیدبه جایی پی گور و آهو ندید 
 چو خورشید تابان درم ساز گشتز نخچیرگه تنگدل بازگشت 
 به پیش اندر آمد یکی سبز جایبسی اندرو مردم و چارپای 
 ازان ده فراوان به راه آمدندنظاره به پیش سپاه آمدند 
 جهاندار پرخشم و پرتاب بودهمی خواست کاید بدان ده فرود 
 نکردند زیشان کسی آفرینتو گفتی ببست آن خران را زمین 
 ازان مردمان تنگدل گشت شاهبه خوبی نکرد اندر ایشان نگاه 
 به موبد چنین گفت کاین سبز جایپر از خانه و مردم و چارپای 
 کنام دد و دام و نخچیر بادبه جوی اندرون آب چون قیر باد 
 بدانست موبد که فرمان شاهچه بود اندران سوی ده شد ز راه 
 بدیشان چنین گفت کاین سبزجایپر از خانه و مردم و چارپای 
 خوش آمد شهنشاه بهرام رایکی تازه کرد اندرین کام را 
 دگر گفت موبد بدان مردمانکه جاوید دارید دل شادمان 
 شما را همه یکسره کرد مهبدان تا کند شهره این خوب ده 
 بدین ده زن و کودکان مهترندکسی را نباید که فرمان برند 
 بدین ده چه مزدور و چه کدخدایبه یک راه باید که دارند جای 
 زن و کودک و مرد جمله مهیدیکایک همه کدخدای دهید 
 خروشی برآمد ز پرمایه دهز شادی که گشتند همواره مه 
 زن و مرد ازان پس یکی شد به رایپرستار و مزدور با کدخدای 
 چو ناباک شد مرد برنا به دهبریدند ناگه سر مرد مه 
 همه یک به دیگر برآمیختندبه هرجای بی‌راه خون ریختند 
 چو برخاست زان روستا رستخیزگرفتند ناگاه ازان ده گریز 
 بماندند پیران ابی پای و پربشد آلت ورزش و ساز و بر 
 همه ده به ویرانی آورد رویدرختان شده خشک و بی‌آب جوی 
 شده دست ویران و ویران سرایرمیده ازو مردم و چارپای 
 چو یک سال بگذشت و آمد بهاربران ره به نخچیر شد شهریار 
 بران جای آباد خرم رسیدنگه کرد و بر جای بر ده ندید 
 درختان همه خشک و ویران‌سرایهمه مرز بی‌مردم و چارپای 
 دل شاه بهرام ناشاد گشتز یزدان بترسید و پر داد گشت 
 به موبد چنین گفت کای روزبهدریغست ویران چنین خوب ده 
 برو تیز و آباد گردان بگه نجچنان کن کزین پس نبینند رنج 
 ز پیش شهنشاه موبد برفتاز آنجا به ویران خرامید تفت 
 ز برزن همی سوی برزن شتافتبفرجام بیکار پیری بیافت 
 فرود آمد از باره بنواختشبر خویش نزدیک بنشاختش 
 بدو گفت کای خواجه‌ی سالخوردچنین جای آباد ویران که کرد 
 چنین داد پاسخ که یک روزگارگذر کرد بر بوم ما شهریار 
 بیامد یکی بی‌خرد موبدیازان نامداران بی‌بر بدی 
 بما گفت یکسر همه مهتریدنگر تا کسی را به کس نشمرید 
 بگفت این و این ده پرآشوب گشتپر از غارت و کشتن و چوب گشت 
 که یزدان ورا یار به اندازه بادغم و مرگ و سختی بر و تازه باد 
 همه کار این جا پر از تیرگیستچنان شد که بر ما بباید گریست 
 ازین گفته پردرد شد روزبهبپرسید و گفت از شما کیست مه 
 چنین داد پاسخ که مهتر بودبه جایی که تخم گیا بر بود 
 بدو روزبه گفت مهتر تو باشبدین جای ویران به سر بر تو باش 
 ز گنج جهاندار دینار خواههم از تخم و گاو و خر و بار خواه 
 بکش هرک بیکار بینی به دههمه کهترانند یکسر تو مه 
 بدان موبد پیش نفرین مکننه بر آرزو راند او این سخن 
 اگر یار خواهی ز درگاه شاهفرستمت چندانک خواهی بخواه 
 چو بشنید پیر این سخن شاد شداز اندوه دیرینه آزاد شد 
 هم‌انگه سوی خانه شد مرد پیربیاورد مردم سوی آبگیر 
 زمین را به آباد کردن گرفتهمه مرزها را سپردن گرفت 
 ز همسایگان گاو و خر خواستندهمه دشت یکسر بیاراستند 
 خود و مرزداران بکوشید سختبکشتند هرجای چندی درخت 
 چو یک برزن نیک آباد شددل هرک دید اندران شاد شد 
 ازان جای هرکس که بگریختیبه مژگان همی خون فرو ریختی 
 چو آگاهی آمد ز آباد جایهم از رنج این پیر سر کدخدای 
 یکایک سوی ده نهادند رویبه هر برزن آباد کردند جوی 
 همان مرغ و گاو و خر و گوسفندیکایک برافزود بر کشتمند 
 درختی به هر جای هرکس بکشتشد آن جای ویران چو خرم بهشت 
 به سالی سه دیگر بیاراست دهبرآمد ز ورزش همه کام مه 
 چو آمد به هنگام خرم بهارسوی دشت نخچیر شد شهریار 
 ابا موبدش نام او روزبهچو هر دو رسیدند نزدیک ده 
 نگه کرد فرخنده بهرام گورجهان دید پرکشتمند و ستور 
 برآورده زو کاخهای بلندهمه راغ و هامون پر از گوسفند 
 همه راغ آب و همه دشت جویهمه ده پر از مردم خوب‌روی 
 پراگنده بر کوه و دشتش برهبهشتی شده بوم او یکسره 
 به موبد چنین گفت کای روزبهچه کردی که ویران بد این خوب ده 
 پراگنده زو مردم و چارپایچه دادی که آباد کردند جای 
 بدو گفت موبد که از یک سخنبه پای آمد این شارستان کهن 
 همان از یک اندیشه آباد شددل شاه ایران ازین شاد شد 
 مرا شاه فرمود کاین سبز جایبه دینار گنج اندر آورد به پای 
 بترسیدم از کردگار جهاننکوهیدن از کهتران و مهان 
 بدیدم چو یک دل دو اندیشه کردز هر دو برآورد ناگاه کرد 
 همان چون به یک شهر دو کدخدایبود بوم ایشان نماند به جای 
 برفتم بگفتم به پیران دهکه ای مهتران بر شما نیست مه 
 زنان کدخدایند و کودک همانپرستار و مزدورتان این زمان 
 چو مهتر شدند آنک بودند کهبه خاک اندر آمد سر مرد مه 
 به گفتار ویران شد این پاک جاینکوهش ز من دور و ترس از خدای 
 ازان پس بریشان ببخشود شاهبرفتم نمودم دگرگونه راه 
 یکی با خرد پیر کردم به پایسخن‌گوی و بادانش و رهنمای 
 بکوشید و ویرانی آباد کرددل زیردستان بدان شاد کرد 
 چو مهتر یکی گشت شد رای راستبیفزود خوبی و کژی بکاست 
 نهانی بدیشان نمودم بدیوزان پس گشادم در ایزدی 
 سخن بهتر از گوهر نامدارچو بر جایگه بر برندش به کار 
 خرد شاه باید زبان پهلوانچو خواهی که بی‌رنج ماند روان 
 دل شاه تا جاودان شاد بادز کژی و ویرانی آباد باد 
 چو بشنید شاه این سخن گفت زهسزاوار تاجی تو این روزبه 
 ببخشید یک بدره دینار زردبران پرهنر مرد بیننده مرد 
 ورا خلعت خسروی ساختندسرش را به ابر اندر افراختند 
 دگر هفته با موبدان و ردانبه نخچیر شد شهریار جهان 
 چنان بد که ماهی به نخچیرگاههمی بود میخواره و با سپاه 
 ز نخچیر کوه و ز نخچیر دشتگرفتن ز اندازه اندر گذشت 
 سوی شهر شد شاددل با سپاهشب آمد به ره گشت گیتی سیاه 
 برزگان لشکر همی راندندسخنهای شاهنشهان خواندند 
 یکی آتشی دید رخشان ز دوربران سان که بهمن کند شاه سور 
 شهنشاه بر روشنی بنگریدبه یک سو دهی خرم آمد پدید 
 یکی آسیا دید در پیش دهنشسته پراگنده مردان مه 
 وزان سوی آتش همه دخترانیکی جشنگه ساخته بر کران 
 ز گل هر یکی بر سرش افسرینشسته به هرجای رامشگری 
 همی چامه‌ی رزم خسرو زدندوزان جایگه هر زمان نو زدند 
 همه ماه‌روی و همه جعدمویهمه جامه گوهر مه مشک موی 
 به نزدیک پیش در آسیابه رامش کشیده نخی بر گیا 
 وزان هر یکی دسته گل به دستز شادی و از می شده نیم‌مست 
 ازان پس خروش آمد از جشنگاهکه جاوید ماناد بهرامشاه 
 که با فر و برزست و با مهر و چهربرویست بر پای گردان سپهر 
 همی می چکد گویی از روی اویهمی بوی مشک آید از موی اوی 
 شکارش نباشد جز از شیر و گورازیراش خوانند بهرام گور 
 جهاندار کاواز ایشان شنیدعنان را بپیچید و زان سو کشید 
 چو آمد به نزدیکی دختراننگه کرد جای از کران تا کران 
 همه دشت یکسر پر از ماه دیدبه شهر آمدن راه کوتاه دید 
 بفرمود تا میگساران ز راهمی آرند و میخواره نزدیک شاه 
 گسارنده آورد جام بلورنهادند بر دست بهرام گور 
 ازان دختران آنک بد نامداربرون آمدند از میانه چهار 
 یکی مشک نام و دگر سیسنکیکی نام نار و دگر سوسنک 
 بر شاه رفتند با دست‌بندبه رخ چون بهار و به بالا بلند 
 یکی چامه گفتند بهرام راشهنشاه با دانش و نام را 
 ز هر چار پرسید بهرام گورکزیشان به دلش اندر افتاد شور 
 که ای گلرخان دختران که‌ایدوزین آتش افروختن بر چه‌اید 
 یکی گفت کای سرو بالا سواربه هر چیز ماننده شهریار 
 پدرمان یکی آسیابان پیربدین کوه نخچیر گیرد به تیر 
 بیاید همانا چو شب تیره شدورا دید از تیرگی خیره شد 
 هم‌اندر زمان آسیابان ز کوهبیاورد نخچیر خود با گروه 
 چو بهرام را دید رخ را به خاکبمالید آن پیر آزاده پاک 
 یکی جام زرین بفرمود شاهبدان پیر دادن که آمد ز راه 
 بدو گفت کاین چار خورشید رویچه داری چو هستند هنگام شوی 
 برو پیرمرد آفرین کرد و گفتکه این دختران مرا نیست جفت 
 رسیده بدین سال دوشیزه‌اندبه دوشیزگی نیز پاکیزه‌اند 
 ولیکن ندارند چیزی فزوننگوییم زین بیش چیزی کنون 
 بدو گفت بهرام کاین هر چهاربه من ده وزین بیش دختر مکار 
 چنین داد پاسخ ورا پیرمردکزین در که گفتی سوارا مگرد 
 نه جا هست ما را نه بوم و نه برنه سیم و سرای و نه گاو و نه خر 
 بدو گفت بهرام شاید مراکه بی‌چیز ایشان بباید مرا 
 بدو گفت هرچار جفت تواندپرستارگان نهفت تواند 
 به عیب و هنر چشم تو دیدشانبدین‌سان که دیدی پسندیده‌شان 
 بدو گفت بهرام کاین هر چهارپذیرفتم از پاک پروردگار 
 بگفت این و از جای بر پای خاستبه دشت اندر آوای بالای خاست 
 بفرمود تا خادمان سپاهبرند آن بتان را به مشکوی شاه 
 سپاه اندر آمد یکایک ز دشتهمه شب همی دشت لشکر گذشت 
 فروماند زان آسیابان شگفتشب تیره اندیشه اندر گرفت 
 به زن گفت کاین نامدار چو ماهبدین برز بالا و این دستگاه 
 شب تیره بر آسیا چون رسیدزنش گفت کز دور آتش بدید 
 بر آواز این رامش دخترانز مستی می آورد و رامشگران 
 چنین گفت پس آسیابان به زنکه ای زن مرا داستانی بزن 
 که نیکیست فرجام این گر بدیزنش گفت کاری بود ایزدی 
 نپرسید چون دید مرد از نژادنه از خواسته بر دلش بود یاد 
 به روی زمین بر همی ماه جستنه دینار و نه دختر شاه جست 
 بت آرا ببیند چو ایشان به چینگسسته شود بر بتان آفرین 
 برین گونه تا شید بر پشت راغبرآمد جهان شد چو روشن چراغ 
 همی رفت هرگونه‌یی داستانچه از بدنژاد و چه از راستان 
 چو شب روز شد مهتر آمد به دهبدین پیر گفتا که ای روزبه 
 به بالینت آمد شب تیره‌بختبه بار آمد آن سبز شاخ درخت 
 شب تیره‌گون دوش بهرامشاههمی آمد از دشت نخچیرگاه 
 نگه کرد این جشن و آتش بدیدعنان را بپیچید و زین سو کشید 
 کنون دختران تو جفت وی‌اندبه آرام اندر نهفت وی‌اند 
 بدان روی و آن موی و آن راستیهمی شاه را دختر آراستی 
 شهنشاه بهرام داماد تستبه هر کشوری زین سپس یاد تست 
 ترا داد این کشور و مرز پاکمخور غم که رستی ز اندوه و باک 
 بفرمای فرمان که پیمان تراستهمه بندگانیم و فرمان تراست 
 کنون ما همه کهتران توایمچه کهتر همه چاکران توایم 
 بدو آسیابان و زن خیره ماندهمی هر یکی نام یزدان بخواند 
 چنین گفت مهتر که آن روی و مویز چرخ چهارم خور آورد شوی 
 دگر هفته آمد به نخچیرگاهخود و موبدان و ردان سپاه 
 بیامد یکی سرد مهترپرستچو باد دمان با گرازی به دست 
 بپرسید مهتر که بهرامشاهکجا باشد اندر میان سپاه 
 بدو گفت هرکس که تو شاه راچه جویی نگویی به ما راه را 
 چنین داد پاسخ که تا روی شاهنبینم نگویم سخن با سپاه 
 بدو گفت موبد چه باید بگویتو شاه جهان را ندانی به روی 
 بر شاه بردند جوینده راچنان دانشی مرد گوینده را 
 بیامد چو بهرام را دید گفتکه با تو سخن دارم اندر نهفت 
 عنان را بپیچید بهرام گورز دیدار لشکر برون راند دور 
 بدو گفت مرد این جهاندیده شاهبه گفتار من کرد باید نگاه 
 بدین مرز دهقانم و کدخدایخدای بر و بوم و ورز و سرای 
 همی آب بردم بدین مرز خویشکه در کار پیدا کنم ارز خویش 
 چو بسیار گشت آب گستاخ شدمیان یکی مرز سوراخ شد 
 شگفتی خروشی به گوش آمدمکزان بیم جای خروش آمدم 
 همی اندران جای آواز سنجخروشش همی ره نماید به گنج 
 چو بشنید بهرام آنجا کشیدهمه دشت پر سبزه و آب دید 
 بفرمود تا کارگر با گرازبیارند چندی ز راه دراز 
 فرود آمد از باره شاه بلندشراعی زدند از برکشتمند 
 شب آمد گوان شمعی افروختندبه هر جای آتش همی سوختند 
 ز دریا چو خورشید برزد درفشچو مصقول کرد این سرای بنفش 
 ز هر سو برفتند کاریگرانشدند انجمن چون سپاهی گران 
 زمین را به کندن گرفتند پاکشد آن جای هامون سراسر مغاک 
 ز کندن چو گشتند مردم ستوهپدید آمد از خاک چیزی چو کوه 
 یکی خانه‌یی کرده از پخته خشتبه ساروج کرده بسان بهشت 
 کننده تبر زد همی از برشپدید آمد از دور جای درش 
 چو موبد بدید اندر آمد به درابا او یکی ایرمانی دگر 
 یکی خانه دیدند پهن و درازبرآورده بالای او چند باز 
 ز زر کرده بر پای دو گاومیشیکی آخری کرده زرینش پیش 
 زبرجد به آخر درون ریختهبه یاقوت سرخ اندر آمیخته 
 چو دو گاو گردون میانش تهیشکمشان پر از نار و سیب و بهی 
 میان بهی در خوشاب بودکه هر دانه‌یی قطره‌ی آب بود 
 همان گاو را چشم یاقوت بودز پیری سر گاو فرتوت بود 
 همه گرد بر گرد او شیر و گوریکی دیده یاقوت و دیگر بلور 
 تذروان زرین و طاوس زرهمه سینه و چشمهاشان گهر 
 چو دستور دید آن بر شاه شدبه رای بلند افسر ماه شد 
 به نرمی به شاه جهان گفت خیزکه آمد همی گنجها را جهیز 
 یکی خانه‌ی گوهر آمد پدیدکه چرخ فلک داشت آن را کلید 
 بدو گفت بنگر که بر گنج نامنویسد کسی کش بود گنج کام 
 نگه کن بدان گنج تا نام کیستگر آگندن او به ایام کیست 
 بیامد سر موبدان چون شنیدبران گاو بر مهر جمشید دید 
 به شاه جهان گفت کردم نگاهنوشتست بر گاو جمشید شاه 
 بدو گفت شاه ای سر موبدانبه هر کار داناتر از بخردان 
 ز گنجی که جمشید بنهاد پیشچرا کرد باید مرا گنج خویش 
 هر آن گنج کان جز به شمشیر و دادفراز آید آن پادشاهی مباد 
 به ارزانیان ده همه هرچ هستمبادا که آید به ما برشکست 
 اگر نام باید که پیدا کنیمبه داد و به شمشیر گنج آگنیم 
 نباید سپاه مرا بهره زیننه تنگست بر ما زمان و زمین 
 فروشید گوهر به زر و به سیمزن بیوه و کودکان یتیم 
 تهی‌دست مردم که دارند نامگسسته دل از نام و آرام و کام 
 ز ویران و آباد گرد آوریدازان پس یکایک همه بشمرید 
 ببخشید دینار گنج و درمبه مزد روان جهاندار جم 
 ازان ده یک آنرا که بنمود راههمی شاه جست از میان سپاه 
 مرا تا جوان باشم و تن درستچرا بایدم گنج جمشید جست 
 گهر هرک بستاند از جمشیدبه گیتی مبادش به نیکی امید 
 چو با لشکر تن به رنج آوریمز روم و ز چین نام و گنج آوریم 
 مرا اسپ شبدیز و شمشیر تیزنگیرم فریب و ندانم گریز 
 وزان جایگه شد سوی گنج خویشکه گرد آورید از خوی و رنج خویش 
 بیاورد گردان کشورش رادرم داد یکساله لشکرش را 
 یکی بزمگه ساخت چون نوبهاربیاراست ایوان گوهرنگار 
 می لعل رخشان به جام بلورچو شد خرم و شاد بهرام گور 
 به یاران چنین گفت کای سرکشانشنیده ز تخت بزرگی نشان 
 ز هوشنگ تا نوذر نامدارکجا ز آفریدون بد او یادگار 
 برین هم نشان تا سر کیقبادکه تاج فریدون به سر بر نهاد 
 ببینید تا زان بزرگان که ماندبریشان بجز آفرین را که خواند 
 چو کوتاه شد گردش روزگارسخن ماند زان مهتران یادگار 
 که این را منش بود و آن را نبودیکی را نکوهش دگر را ستود 
 یکایک به نوبت همه بگذریمسزد گر جهان را به بد نسپریم 
 چرا گنج آن رفتگان آوریموگر دل به دینارشان گستریم 
 نبندم دل اندر سرای سپنجننازم به تاج و نیازم به گنج 
 چو روزی به شادی همی بگذردخردمند مردم چرا غم خورد 
 هرانکس کزین زیردستان ماز دهقان و از در پرستان ما 
 بنالد یکی کهتر از رنج منمبادا سر وافسر وگنج من 
 یکی پیر بد نام او ماهیارشده سال او بر سد و شست و چار 
 چو آواز بشنید بر پای خاستچنین گفت کای مهتر داد و راست 
 چنین یافتم از فریدون و جموزان نامداران هر بیش و کم 
 چو تو شاه ننشست کس در جهاننه کس این شنید از کهان و مهان 
 به هنگام جم چون سخن راندندورا گنج گاوان همی خواندند 
 چو گنجی پراگنده‌ای در جهانمیان کهان و میان مهان 
 دلت گر به درهای دریاستیز دریا گهر موج برخاستی 
 ندانست کس در جهان کان کجاستبه خاکست گر در دم اژدهاست 
 تو چون یافتی ننگریدی به گنجکه ننگ آمدت این سرای سپنج 
 به دریا همانا که چندین گهربه دیده ندیدست کس بیشتر 
 به دوریش بخشیدی این گوهرانهمان گاو گوهر کران تا کران 
 پس از رفتنت نام تو زنده بادتو آباد و پیروز و بخت از تو شاد 
 بسی دفتر خسروان زین سخنسیه گردد و هم نیاید به بن 
 به روز سدیگر برون رفت شاهابا لشکر و ساز نخچیرگاه 
 بزرگان ایران ز بهر شکاربه درگاه رفتند سیسد سوار 
 ابا هر سواری پرستنده سیز ترک و ز رومی و از پارسی 
 پرستنده سیسد ز ایوان شاهبرفتند با ساز نخچیرگاه 
 ز دیبا بیاراسته سد شتررکابش همه زر و پالانش در 
 ده اشتر نشستنگه شاه رابه دیبا بیاراسته گاه را 
 به پیش اندر آراسته هفت پیلبرو تخت پیروزه همرنگ نیل 
 همه پایه‌ی تخت زر و بلورنشستنگه شاه بهرام گور 
 ابا هر یکی تیغ‌زن سد غلامبه زرین کمرها و زرین ستام 
 سد اشتر بد از بهر رامشگرانهمه بر سران افسر از گوهران 
 ابا بازداران سد و شست بازدو سد چرغ و شاهین گردن‌فراز 
 پس‌اندر یکی مرغ بودی سیاهگرامی‌تر آن بود بر چشم شاه 
 سیاهی به چنگ و به منقار زردچو زر درخشنده بر لاژورد 
 همی خواندش شاه طغری به نامدو چشمش به رنگ پر از خون دو جام 
 که خاقان چینش فرستاده بودیکی تخت با تاج بیجاده بود 
 یکی طوق زرین زبرجد نگارچهل یاره و سی و شش گوشوار 
 شتروار سیسد طرایف ز چینفرستاد و یاقوت سیسد نگین 
 پس بازداران سد و شست یوزببردند با شاه گیتی فرزو 
 بیاراسته طوق یوز از گهربدو اندر افگنده زنجیر زر 
 بیامد شهنشاه زین سان به دشتهمی تاجش از مشتری برگذشت 
 هرانکس که بودند نخچیرجویسوی آب دریا نهادند روی 
 جهاندار بهرام هر هفت سالبدان آب رفتی به فرخنده فال 
 چو لشکر به نزدیک دریا رسیدشهنشاه دریا پر از مرغ دید 
 بزد طبل و طغری شد اندر هواشکیبا نبد مرغ فرمانروا 
 زبون بود چنگال او را کلنگشکاری چو نخچیر بود او پلنگ 
 سرانجام گشت از جهان ناپدیدکلنگی به چنگ آمدش بردمید 
 بپرید بر سان تیر از کمانیکی بازدار از پس اندر دمان 
 دل شاه گشت از پریدنش تنگهمی تاخت از پس به آواز زنگ 
 یکی باغ پیش اندر آمد فراخبرآورده از گوشه‌ی باغ کاخ 
 بشد تازیان با تنی چند شاههمی بود لشکر به نخچیرگاه 
 چو بهرام گور اندر آمد به باغیکی جای دید از برش تند راغ 
 میان گلستان یکی آبگیربروبر نشسته یکی مرد پیر 
 زمینش به دیبا بیاراستههمه باغ پر بنده و خواسته 
 سه دختر بر او نشسته چو عاجنهاده به سربر ز پیروزه تاج 
 به رخ چون بهار و به بالا بلندبه ابرو کمان و به گیسو کمند 
 یکی جام بر دست هر یک بلوربدیشان نگه کرد بهرام گور 
 ز دیدارشان چشم او خیره شدز باز و ز طغری دلش تیره شد 
 چو دهقان پرمایه او را بدیدرخ او شد از بیم چون شنبلید 
 خردمند پیری و برزین به نامدل او شد از شاه ناشادکام 
 برفت از بر حوض برزین چو بادبر شاه شد خاک را بوسه داد 
 چنین گفت کای شاه خورشیدچهربه کام تو گرداد گردان سپهر 
 نیارمت گفتن که ایدر بایستبدین مرز من با سواری دویست 
 سر و نام برزین برآید به ماهاگر شاد گردد بدین باغ شاه 
 به برزین چنین گفت شاه جهانکه امروز طغری شد از من نهان 
 دلم شد ازان مرغ گیرنده تنگکه مرغان چو نخچیر بد او پلنگ 
 چنین پاسخ آورد به رزین به شاهکه اکنون یکی مرغ دیدم سیاه 
 ابا زنگ زرین تنش همچو قیرهمان چنگ و منقار او چون زریر 
 بیامد بران گوزبن بر نشستبیاید هم‌اکنون به بختت به دست 
 هم‌انگه یکی بنده را گفت شاهکه رو گوزین کن سراسر نگاه 
 بشد بنده چون باد و آواز دادکه همواره شاه جهان باد شاد 
 که طغری به شاخی برآویختستکنون بازدارش بگیرد به دست 
 چو طغری پدید آمد آن پیر گفتکه ای بر زمین شاه بی‌بار و جفت 
 پی مرزبان بر تو فرخنده بادهمه تاجداران ترا بنده باد 
 بدین شادی اکنون یکی جام خواهچو آرام دل یافتی کام خواه 
 شهنشاه گیتی بران آبگیرفرود آمد و شادمان گشت پیر 
 بیامد هم‌انگاه دستور اویهمان گنج داران و گنجور اوی 
 بیاورد برزین می سرخ و جامنخستین ز شاه جهان برد نام 
 بیاورد خوان و خورش ساختندچو از خوردن نان بپرداختند 
 ازان پس بیاورد جامی بلورنهادند بر دست بهرام گور 
 جهاندار بهرام بستد نبیداز اندازه‌ی خط برتر کشید 
 چو برزین چنان دید برگشت شادبیامد به هر جای خمی نهاد 
 چو شد مست برزین بدان دخترانچنین گفت کای پرخرد مهتران 
 بدین باغ بهرامشاه آمدستنه گردنکشی با سپاه آمدست 
 هلا چامه پیش آور ای چامه‌گویتو چنگ آور ای دختر ماه‌روی 
 برفتند هر سه به نزدیک شاهنهادند بر سر ز گوهر کلاه 
 یکی پای کوب و دگر چنگ‌زنسه دیگر خوش‌آواز لشکر شکن 
 به آواز ایشان شهنشاه جامز باده تهی کرد و شد شادکام 
 بدو گفت کاین دختران کیندکه با تو بدین شادمانی زیند 
 چنین گفت برزین که ای شهریارمبیناد بی‌تو کسی روزگار 
 چنان دان که این دلبران منندپسندیده و دختران منند 
 یکی چامه‌گوی و یکی چنگ‌زنسیم پای کوبد شکن بر شکن 
 چهارم به کردار خرم بهاربدین سان که بیند همی شهریار 
 بدان چامه‌زن گفت کای ماه‌رویبپرداز دل چامه‌ی شاه گوی 
 بتان چامه و چنگ برساختندیکایک دل از غم بپرداختند 
 نخستین شهنشاه را چامه‌گویچنین گفت کای خسرو ماه‌روی 
 نمانی مگر بر فلک ماه رابه شادی همان خسرو گاه را 
 به دیدار ماهی و بالای ساجبنازد بتو تخت شاهی و تاج 
 خنک آنک شبگیر بیندت رویخنک آنک یابد ز موی تو بوی 
 میان تنگ چون شیر و بازو ستبرهمی فر تاجت برآید به ابر 
 به گلنار ماند همی چهر توبه شادی بخندد دل از مهر تو 
 دلت همچو دریا و رایت چو ابرشکارت نبینم همی جز هژبر 
 همی مو شکافی به پیکان تیرهمی آب گردد ز داد تو شیر 
 سپاهی که بیند کمند تراهمان بازوی زورمند ترا 
 به درد دل و مغز جنگاورانوگر چند باشد سپاهی گران 
 چو آن چامه بشنید بهرام گوربخورد آن گران سنگ جام بلور 
 بدو گفت شاه ای سرافراز مردچشیده ز گیتی بسی گرم و سرد 
 نیابی تو داماد بهتر ز منگو شهریاران سر انجمن 
 بمن ده تو این هر سه دخترت رابه کیوان برافرازم اخترت را 
 به دو گفت برزین که ای شهریاربتو شاد بادا می و میگسار 
 که یارست گفت این خود اندر جهانکه دارد چنین زهره اندر نهان 
 مرا گر پذیری بسان رهیکه بپرستم این تخت شاهنشهی 
 پرستش کنم تاج و تخت تراهمان فر و اورنگ و بخت ترا 
 همان این سه دختر پرستنده‌اندبه پیش تو بر پای چون بنده‌اند 
 پرستندگان را پسندید شاهبدان سان که از دور دیدش سه ماه 
 به بالای ساجند و همرنگ عاجسزاوار تخت‌اند و زیبای تاج 
 پس‌انگاه گفتش به بهرام پیرکه ای شاه دشمن‌کش و شیرگیر 
 بگویم کنون هرچ هستم نهانبد و نیک با شهریار جهان 
 ز پوشیدنی هم ز گستردنیز افگندنی و پراگندگی 
 همانا شتربار باشد دویستبه ایوان من بنده‌گر بیش نیست 
 همان یاره و طوق و هم تاج و تختکزان دختران را بود نیک‌بخت 
 ز برزین بخندید بهرام و گفتکه چیزی که داری تو اندر نهفت 
 بمان تا بباشد هم‌انجا به جایتو با جام می سوی رامش گرای 
 بدو پیر گفت این سه دختر چو ماهبه راه گیومرت و هوشنگ شاه 
 ترا دادم و خاک پای تواندهمه هر سه زنده برای تواند 
 مهین دخترم نام ماه‌آفریدفرانک دوم و سیوم شنبلید 
 پسندیدشان شاه چون دیدشانز بانو زنان نیز بگزیدشان 
 به برزین چنین گفت کاین هر سه ماهپسندید چون دید بهرامشاه 
 بفرمود تا مهد زرین چهاربیارد ز لشکر یکی نامدار 
 چو هر سه مه اندر عماری نشستز رومی همان خادم آورد شست 
 به مشکوی زرین شدند این سه ماههمی بود تا مست‌تر گشت شاه 
 بدو گفت برزین که ای شهریارجهاندار و دانا و نیزه‌گزار 
 یکی بنده‌ام تا زیم شاه رانیایش کنم خاک درگاه را 
 یکی بنده تازانه‌ی شاه راببرد و بیاراست درگاه را 
 سپه را ز سالار گردنکشانجز از تازیانه نبودی نشان 
 چو دیدی کسی شاخ شیب درازدوان پیش رفتی و بردی نماز 
 همی بود بهرام تا گشت مستچو خرم شد اندر عماری نشست 
 بیامد به مشکوی زرین خویشسوی خانه‌ی عنبر آگین خویش 
 چو آمد یکی هفته آنجا ببودبسی خورد و بخشید و شادی نمود 
 به هشتم بیامد به دشت شکارخود و روزبه با سواری هزار 
 همه دشت یکسر پر از گور دیدز قربان کمان کیان برکشید 
 دو زاغ کمان را به زه بر نهادز یزدان پیروزگر کرد یاد 
 بهاران و گوران شده جفت جویز کشتن به روی اندر آورده روی 
 همی پوست کند این ازآن آن ازینز خونشان شده لعل روی زمین 
 همی بود بهرام تا گور نربه مستی جدا شد یک از یک دگر 
 چو پیروز شد نره گور دلیریکی ماده را اندر آورد زیر 
 به زه داشت بهرام جنگی کمانبخندید چون گور شد شادمان 
 بزد تیر بر پشت آن گور نرگذر کرد بر گور پیکان و پر 
 نر و ماده را هر دو بر هم بدوختدل لشکر از زخم او بر فروخت 
 ز لشکر هرانکس که آن زخم دیدبران شهریار آفرین گسترید 
 که چشم بد از فر تو دور بادهمه روزگاران تو سور باد 
 به مردی تواندر زمانه نویکه هم شاه و هم خسرو و هم گوی 
 وزانجا برانگیخت شبرنگ رابدیدش یکی بیشه تنگ را 
 دو شیر ژیان پیش آن بیشه دیدکمان را به زه کرد و اندر کشید 
 بزد تیر بر سینه‌ی شیر چاکگذر کرد تا پر و پیکان به خاک 
 بر ماده شد تیز بگشاد دستبر شیر با گردرانش ببست 
 چنین گفت کان تیر بی‌پر بودنبد تیز پیکان او کر بود 
 سپاهی همی خواندند آفرینکه ای نامور شهریار زمین 
 ندید و نبیند کسی در جهانچو تو شاه بر تخت شاهنشهان 
 چو با تیر بی‌پر تو شیرافگنیپی کوه خارا ز بن برکنی 
 بدان مرغزار اندرون راند شاهز لشکر هرانکس که بد نیک‌خواه 
 یکی بیشه دیدند پر گوسفندشبانان گریزان ز بیم گزند 
 یکی سرشبان دید بهرام رابر او دوید از پی نام را 
 بدو گفت بهرام کاین گوسفندکه آرد بدین جای ناسودمند 
 بدو سرشبان گفت کای شهریارز گیتی من آیم بدین مرغزار 
 همین گوسفندان گوهرفروشبه دشت اندر آوردم از کوه دوش 
 توانگر خداوند این گوسفندبپیچد همی از نهیب گزند 
 به خروار با نامور گوهرستهمان زر و سیمست و هم زیورست 
 ندارد جز از دختری چنگ‌زنسر جعد زلفش شکن بر شکن 
 نخواهد جز از دست دختر نبیدکسی مردم پیر ازین سان ندید 
 اگر نیستی داد بهرامشاهمر او را کجا ماندی دستگاه 
 شهنشاه گیتی نکوشد به زرهمان موبدش نیست بیدادگر 
 نگویی مرا کاین ددان ار که کشتکه او را خدای جهان باد پشت 
 بدو گفت بهرام کاین هر دو شیرتبه شد به پیکان مرد دلیر 
 چو شیران جنگی بکشت او برفتسواری سرافراز با یار هفت 
 کجا باشد ایوان گوهرفروشپدیدار کن راه و بر ما مپوش 
 بدو سرشبان گفت ز ایدر برودهی تازه پیش اندر آیدت نو 
 به شهر آید آواز زان جایگاهبه نزدیکی کاخ بهرامشاه 
 چو گردون بپوشد حریر سیاهبه جشن آید آن مرد با دستگاه 
 گر ایدونک باشدت لختی درنگبه گوش آیدت نوش و آواز چنگ 
 چو بشنید بهرام بالای خواستیکی جامه‌ی خسرو آرای خواست 
 جدا شد ز دستور وز لشکرشهمانا پر از آرزو شد سرش 
 چنین گفت با موبدان روزبهکه اکنون شود شاه ایران به ده 
 نشنید بدان خان گوهر فروشهمه سوی گفتار دارید گوش 
 بخواهد همان دخترش از پدرنهد بی‌گمان بر سرش تاج زر 
 نیابد همی سیری از خفت و خیزشب تیره زو جفت گیرد گریز 
 شبستان مر او را فزون از سدستشهنشاه زین‌سان که باشد به دست 
 کنون نه سد و سی زن از مهترانهمه بر سران افسر از گوهران 
 ابا یاره و تاج و با تخت زردرفشان ز دیبای رومی گهر 
 شمردست خادم به مشکوی شاهکزیشان یکی نیست بی‌دستگاه 
 همی باژ خواهد ز هر مرز و بومبه سالی پریشان رود باژ روم 
 دریغ آن بر و کتف و بالای شاهدریغ آن رخ مجلس آرای شاه 
 نبیند چنو کس به بالای و زوربه یک تیر بر هم بدوزد دو گور 
 تبه گردد از خفت و خیز زنانبه زودی شود سست چون پرنیان 
 کند دیده تاریک و رخساره زردبه تن سست گردد به لب لاژورد 
 ز بوی زنان موی گردد سپیدسپیدی کند در جهان ناامید 
 جوان را شود گوژ بالای راستز کار زنان چندگونه بلاست 
 به یک ماه یک بار آمیختنگر افزون بود خون بود ریختن 
 همین بار از بهر فرزند رابباید جوان خردمند را 
 چو افزون کنی کاهش افزون کندز سستی تن مرد بی‌خون کند 
 برفتند گویان به ایوان شاهیکی گفت خورشید گم کرد راه 
 شب تیره‌گون رفت بهرام گورپرستنده یک تن ز بهر ستور 
 چو آواز چنگ اندر آمد به گوشبشد شاه تا خان گوهر فروش 
 همی تاخت باره به آواز چنگسوی خان بازارگان بی‌درنگ 
 بزد حلقه را بر در و بار خواستخداوند خورشید را یار خواست 
 پرستنده‌ی مهربان گفت کیستزدن در شب تیره از بهر چیست 
 چنین داد پاسخ که شبگیر شاهبیامد سوی دشت نخچیرگاه 
 بلنگید در زیر من بارگیازو بازگشتم به بیچارگی 
 چنین اسپ و زرین ستامی به کویبدزدد کسی من شوم چاره‌جوی 
 بیامد کنیزک به دهقان بگفتکه مردی همی خواهد از ما نهفت 
 همی گوید اسپی به زرین ستامبدزدند از ایدر شود کار خام 
 چنین داد پاسخ که بگشای دربه بهرام گفت اندر آی ای پسر 
 چو شاه اندر آمد چنان جای دیدپرستنده هر جای برپای دید 
 چنین گفت کای دادگر یک خدایبه خوبی توی بنده را رهنمای 
 مبادا جز از داد آیین منمباد آز و گردنکشی دین من 
 همه کار و کردار من داد باددل زیردستان به ما شاد باد 
 گر افزون شود دانش و داد منپس از مرگ روشن بود یاد من 
 همه زیردستان چو گوهرفروشبمانند با ناله‌ی چنگ و نوش 
 چو آمد به بالای ایوان رسیدز در دختر میزبان را بدید 
 چو دهقان ورا دید بر پای خاستبیامد خم آورد بالای راست 
 بدو گفت شب بر تو فرخنده بادهمه بدسگالان ترا بنده باد 
 نهالی بیفگند و مسند نهادز دیدار او میزبان گشت شاد 
 گرانمایه خوانی بیاورد زودبرو خوردنیها ازان سان که بود 
 بیامد یکی مرد مهترپرستبفرمود تا اسپ او را ببست 
 پرستنده را نیز خوان خواستندیکی جای دیگر بیاراستند 
 همان میزبان را یکی زیرگاهنهادند و بنشست نزدیک شاه 
 به پوزش بیاراست پس میزبانبه بهرام گفت ای گو مرزبان 
 توی میهمان اندرین خان منفدای تو بادا تن و جان من 
 بدو گفت بهرام تیره شبانکه یابد چنین تازه‌رو میزبان 
 چو نان خورده شد جام باید گرفتبه خواب خوش آرام باید گرفت 
 به یزدان نباید بود ناسپاسدل ناسپاسان بود پرهراس 
 کنیزک ببرد آبه دستان و تشتز دیدار مهمان همی خیره گشت 
 چو شد دست شسته می و جام خواستبه می رامش و نام و آرام خواست 
 کنیزک بیاورد جامی نبیدمی سرخ و جام و گل و شنبلید 
 بیازید دهقان به جام از نخستبخورد و به مشک و گلابش بشست 
 به بهرام داد آن دلارای جامبدو گفت میخواره را چیست نام 
 هم‌اکنون بدین با تو پیمان کنمبه بهرام شاهت گروگان کنم 
 فراوان بخندید زو شهریاربدو گفت نامم گشسپ سوار 
 من ایدر به آواز چنگ آمدمنه از بهر جای درنگ آمدم 
 بدو میزبان گفت کاین دخترمهمی به آسمان اندر آرد سرم 
 همو میگسارست و هم چنگ‌زنهمان چامه گویست و لشکر شکن 
 دلارام را آرزو نام بودهمو میگسار و دلارام بود 
 به سرو سهی گفت بردار چنگبه پیش گشسپ آی با بوی و رنگ 
 بیامد بر پادشا چنگ زنخرامان بسان بت برهمن 
 به بهرام گفت ای گزیده سواربه هر چیز ماننده‌ی شهریار 
 چنان دان که این خانه بر سور تستپدر میزبانست و گنجور تست 
 شبان سیه بر تو فرخنده بادسرت برتر از ابر بارنده باد 
 بدو گفت بنشین و بردار چنگیکی چامه باید مرا بی‌درنگ 
 شود ماهیار ایدر امشب جوانگروگان کند پیش مهمان روان 
 زن چنگ‌زن چنگ در بر گرفتنخستین خروش مغان درگرفت 
 دگر چامه را باب خود ماهیارتو گفتی بنالد همی چنگ زار 
 چو رود بریشم سخن‌گوی گشتهمه خانه‌ی وی سمن بوی گشت 
 پدر را چنین گفت کای ماهیارچو سرو سهی بر لب جویبار 
 چو کافور کرده سر مشکبویزبان گرم‌گوی و دل آزرم جوی 
 همیشه بداندیشت آزرده بادبه دانش روان تو پرورده باد 
 توی چون فریدون آزاده خویمنم چون پرستار نام آرزوی 
 ز مهمان چنان شاد گشتم که شاهبه جنگ ا ندرون چیره بیند سپاه 
 چو این گفته شد سوی مهمان گذشتابا چامه و چنگ نالان گذشت 
 به مهمان چنین گفت کای شاه‌فشبلنداختر و یک‌دل و کینه‌کش 
 کسی کو ندیدست بهرام راخنیده سوار دلارام را 
 نگه کرد باید به روی تو بسجز او را نمانی ز لشکر به کس 
 میانت چو غروست و بالا چو سروخرامان شده سرو همچون تذرو 
 به دل نره شیر و به تن ژنده پیلبناورد خشت افگنی بر دو میل 
 رخانت به گلنار ماند درستتو گویی به می برگ گل را بشست 
 دو بازو به کردار ران هیونبه پای اندر آری که بیستون 
 تو آنی کجا چشم کس چون تو مردندید و نبیند به روز نبرد 
 تن آرزو خاک پای تو بادهمه‌ساله زنده برای تو باد 
 جهاندار ازان چامه و چنگ اویز دیدار و بالا و آهنگ اوی 
 بروبر ازان گونه شد مبتلاکه گفتی دلش گشت گنج بلا 
 چو در پیش او مست شد ماهیارچنین گفت با میزبان شهریار 
 که دختر به من ده به آیین و دینچو خواهی که یابی به داد آفرین 
 چنین گفت با آرزو ماهیارکزین شیردل چند خواهی نثار 
 نگه کن بدو تا پسند آیدتبر آسودگی سودمند آیدت 
 چنین گفت با ماهیار آرزویکه ای باب آزاده و نیک خوی 
 مرا گر همی داد خواهی به کسهمالم گشسپ سوارست و بس 
 تو گویی به بهرام ماند همیچو جانست و با او نشستن دمی 
 به گفتار دختر بسنده نکردبه بهرام گفت ای سوار نبرد 
 به ژرفی نگه کن سراپای اویهمان دانش و کوشش و رای اوی 
 نگه کن بدو تا پسند تو هستازو آگهی بهترست ار نشست 
 بدین نیکوی نیز درویش نیستبه گفتن مرا رای کم‌بیش نیست 
 اگر بشمری گوهر ماهیارفزون آید از بدره‌ی شهریار 
 گر او را همی بایدت جام‌گیرمکن سرسری امشب آرام‌گیر 
 به مستی بزرگان نبستند بندبه ویژه کسی کو بود ارجمند 
 بمان تا برآرد سپهر آفتابسر نامداران برآید ز خواب 
 بیاریم پیران داننده راشکیبا دل و چیز خواننده را 
 شب تیره از رسم بیرون بودنه آیین شاه آفریدون بود 
 نه فرخ بود مست زن خواستنوگر نیز کاری نو آراستن 
 بدو گفت بهرام کاین بیهده‌ستزدن فال بد رای و راه به دست 
 پسند منست امشب این چنگ‌زنتو این فال بد تا توانی مزن 
 چنین گفت با دخترش آرزویپسندیدی او را به گفتار و خوی 
 بدو گفت آری پسندیده‌امبه جان و به دل هست چون دیده‌ام 
 بکن کار زان پس به یزدان سپارنه گردون به جنگست با ماهیار 
 بدو گفت کاکنون تو جفت وییچنان دان که اندر نهفت ویی 
 بدو داد و بهرام گورش بخواستچو شب روز شد کار او گشت راست 
 سوی حجره‌ی خویش رفت آرزویسرایش همه خفته بد چار سوی 
 بیامد به جای دگر ماهیارهمی ساخت کار گشسپ سوار 
 پرستنده را گفت درها ببندیکی را بتاز از پس گوسفند 
 نباید که آرند خوان بی‌برهبره نیز پرورده باید سره 
 چو بیدار گردد فقاع و یخ آرهمی باش پیش گشسپ سوار 
 یکی جام کافور بر با گلابچنان کن که بویا بود جای خواب 
 من از جام می همچنانم که دوشنتابد می این پیر گوهر فروش 
 بگفت این و چادر به سر برکشیدتن‌آسانی و خواب در بر کشید 
 چو خورشید تابنده بفراخت تاجزمین شد به کردار دریای عاج 
 پرستنده تازانه شهریاربیاویخت از خانه‌ی ماهیار 
 سپه را ز سالار گردنکشانبجستند زان تازیانه نشان 
 سپاه انجمن شد به درگاه برکجا همچنان بر در شاه‌بر 
 هرانکس که تازانه دانست بازبرفتند و بردند پیشش نماز 
 چو دربان بدید آن سپاه‌گرانکمردار بسیار و ژوپین وران 
 بیامد بر خفته برسان گردسر پیر از خواب بیدار کرد 
 بدو گفت برخیز و بگشای دستنه هنگام خوابست و جای نشست 
 که شاه جهانست مهمان توبدین بی‌نوا خانه و مان تو 
 یکایک دل مرد گوهرفروشز گفتار دربان برآمد به جوش 
 بدو گفت کاین را چه گویی همیپی شهریاران چه جویی همی 
 همان چو ز گوینده بشنید مستخروشان ازانجای برپای جست 
 ز دربان برآشفت و گفت این سخننگوید خردمند مرد کهن 
 پرستنده گفت ای جهاندیده مردترا بر زمین شاه ایران که کرد 
 بیامد پرستنده هنگام روزکه پیدا نبد هور گیتی فروز 
 یکی تازیانه به زر تافتهبه هرجای گوهر برو بافته 
 بیاویخت از پیش درگاه مابدان سو که باشد گذرگاه ما 
 ز دربان چو بشنید یکسر سخنبپیچید بیدار مرد کهن 
 که من دوش پیش شهنشاه مستچرا بودم و دخترم می پرست 
 بیامد سوی حجره‌ی آرزویبدو گفت کای ماه آزاده‌خوی 
 شهنشاه بهرام بود آنک دوشبیامد سوی خان گوهرفروش 
 همی آمد از دشت نخچیرگاهعنان تافتست از کهن دژ به راه 
 کنون خیز و دیبای چینی بپوشبنه بر سر افسر چنان هم که دوش 
 نثارش کن از گوهر شاهوارسه یاقوت سرخ از در شهریار 
 چو بینی رخ شاه خورشیدفشدو تایی برو دست کرده بکش 
 مبین مر ورا چشم در پیش دارورا چون روان و تن خویش دار 
 چو پرسدت با او سخن نرم‌گویسخنهای با شرم و بازرم گوی 
 من اکنون نیایم اگر خواندمبه جای پرستنده بنشاندم 
 بسان همالان نشستم به خوانکه اندر تنم خرد با استخوان 
 که من نیز گستاخ گشتم به شاهبه پیر و جوان از می آید گناه 
 هم‌انگه یکی بنده آمد دوانکه بیدار شد شاه روشن‌روان 
 چو بیدار شد ایمن و تن‌درستبه باغ اندر آمد سر و تن بشست 
 نیایش کنان پیش خورشید شدز یزدان دلی پر ز امید شد 
 وزانجا بیامد به جای نشستیکی جام می خواست از می پرست 
 چو از کهتران آگهی یافت شاهبفرمودشان بازگشتن به راه 
 بفرمود تا رفت پیش آرزویهمی بودش از آرزوی آرزوی 
 برفت آرزو با می و با نثارپرستنده با تاج و با گوشوار 
 دو تا گشت و اندر زمین بوس دادبخندید زو شاه و برگشت شاد 
 بدو گفت شاه این کجا داشتیمرا مست کردی و بگذاشتی 
 همان چامه و چنگ ما را بس استنثار زنان بهر دیگر کس است 
 بیار آنک گفتی ز نخچیرگاهز رزم و سر نیزه و زخم شاه 
 ازان پس بدو گفت گوهرفروشکجا شد که ما مست گشتیم دوش 
 چو بشنید دختر پدر را بخواندهمی از دل شاه خیره بماند 
 بیامد پدر دست کرده به کشبه پیش شهنشاه خورشیدفش 
 بدو گفت شاها ردا بخردابزرگا سترگا گوا موبدا 
 کسی کو خرد دارد و باهشینباید گزیدن جز از خامشی 
 ز نادانی آمد گنهکاریمگمانم که دیوانه پنداریم 
 سزد گر ببخشی گناه مرادرفشان کنی روز و ماه مرا 
 منم بر درت بنده‌ی بی‌خردشهنشاهم از بخردان نشمرد 
 چنین داد پاسخ که از مرد مستخردمند چیزی نگیرد به دست 
 کسی را که می انده آرد به روینباید که یابد ز می رنگ و بوی 
 به مستی ندیدم ز تو بدخویهمی ز آرزو این سخن بشنوی 
 تو پوزش بران کن که تا چنگ زنبگوید همان لاله اندر سمن 
 بگوید یکی تا بدان می خوریمپی روز ناآمده نشمریم 
 زمین بوسه داد آن زمان ماهیاربیاورد خوان و برآراست کار 
 بزرگان که بودند بر در به پایبیاوردشان مرد پاکیزه‌رای 
 سوی حجره‌ی خویش رفت آرزویز مهمان بیگانه پرچین به روی 
 همی بود تا چرخ پوشد سیاهستاره پدید آید از گرد ماه 
 چو نان خورده شد آرزو را بخواندبه کرسی زر پیکرش برنشاند 
 بفرمود تا چنگ برداشت ماهبدان چامه کز پیش فرمود شاه 
 چنین گفت کای شهریار دلیرکه بگذارد از نام تو بیشه شیر 
 توی شاه پیروز و لشکرشکنهمان رویه چون لاله اندر چمن 
 به بالای تو بر زمین شاه نیستبه دیدار تو بر فلک ماه نیست 
 سپاهی که بیند سپاه ترابه جنگ اندر آوردگاه ترا 
 بدرد دل و مغزشان از نهیببلندی ندانند باز از نشیب 
 هم‌انگه چو از باده خرم شدندز خردک به جام دمادم شدند 
 بیامد بر پادشا روزبهگزیدند جایی مر او را به ده 
 بفرمود بهرام خادم چهلهمه ماه‌چهر و همه دلگسل 
 رخ رومیان همچو دیبای رومازیشان همی تازه شد مرز و بوم 
 بشد آرزو تا به مشکوی شاهنهاده به سر بر ز گوهر کلاه 
 بیامد شهنشاه با روزبهگشاده‌دل و شاد از ایوان مه 
 همی‌راند گویان به مشکوی خویشبه سوی بتان سمن‌بوی خویش 
 بخفت آن شب و بامداد پگاهبیامد سوی دشت نخچیرگاه 
 همه راه و بی‌راه لشکر گذشتچنان شد که یک ماه ماند او به دشت 
 سراپرده و خیمه‌ها ساختندز نخچیر دشتی بپرداختند 
 کسی را نیامد بران دشت خوابمی و گوشت نخچیر و چنگ و رباب 
 بیابان همی آتش افروختندتر و خشک هیزم بسی سوختند 
 برفتند بسیار مردم ز شهرکسی کش ز دینار بایست بهر 
 همی بود چندی خرید و فروختبیابان ز لشکر همی برفروخت 
 ز نخچیر دشت و ز مرغان آبهمی یافت خواهنده چندان کباب 
 که بردی به خروار تا خان خویشبر کودک خرد و مهمان خویش 
 چو ماهی برآمد شتاب آمدشهمی با بتان رای خواب آمدش 
 بیاورد لشکر ز نخچیرگاهز گرد سواران ندیدند راه 
 همی رفت لشکر به کردار گردچنین تا رخ روز شد لاژورد 
 یکی شارستان پیشش آمد به راهپر از برزن و کوی و بازارگاه 
 بفرمود تا لشکرش با بنهگذارند و ماند خود او یک تنه 
 بپرسید تا مهتر ده کجاستسر اندر کشید و همی رفت راست 
 شکسته دری دید پهن و درازبیامد خداوند و بردش نماز 
 بپرسید کاین خانه ویران کراستمیان ده این جای ویران چراست 
 خداوند گفت این سرای منستهمین بخت بد رهنمای منست 
 نه گاو ستم ایدر نه پوشش نه خرنه دانش نه مردی نه پای و نه پر 
 مرا دیدی اکنون سرایم ببینبدین خانه نفرین به از آفرین 
 ز اسپ اندر آمد بدید آن سرایجهاندار را سست شد دست و پای 
 همه خانه سرگین بد از گوسفندیکی طاق بر پای و جای بلند 
 بدو گفت چیزی ز بهر نشستفراز آور ای مرد مهمان‌پرست 
 چنین داد پاسخ که بر میزبانبه خیره چرا خندی ای مرزبان 
 گر افگندنی هیچ بودی مرامگر مرد مهمان ستودی مرا 
 نه افگندنی هست و نه خوردنینه پوشیدنی و نه گستردنی 
 به جای دگر خانه جویی رواستکه ایدر همه کارها بی‌نواست 
 ورا گفت بالش نگه کن یکیکه تا برنشینم برو اندکی 
 بدو گفت ایدر نه جای نکوستهمانا ترا شیر مرغ آرزوست 
 پس‌انگاه گفتش که شیر آر گرمچنان چون بیابی یکی نان نرم 
 چنین داد پاسخ که ایدو گمانکه خوردی و گشتی ازو شادمان 
 اگر نان بدی در تنم جان بدیاگر چند جانم به از نان بدی 
 بدو گفت گر نیستت گوسفندکه آمد به خان تو سرگین فگند 
 چنین داد پاسخ که شب تیره شدمرا سر ز گفتار تو خیره شد 
 یکی خانه بگزین که یابی پلاسخداوند آن خانه دارد سپاس 
 چه باشی به نزدیکی شوربختکه بستر کند شب ز برگ درخت 
 به زر تیغ داری به زربر رکیبنباید که آید ز دزدت نهیب 
 ز یزدان بترس و ز من دور باشبه هر کار چون من تو رنجور باش 
 چو خانه برین‌گونه ویران بودگذرگاه دزدان و شیران بود 
 بدو گفت اگر دزد شمشیر منببردی کنون نیستی زیر من 
 کدیور بدو گفت زین در مرنجکه در خان من کس نیابد سپنج 
 بدو گفت شاه ای خردمند پیرچه باشی به پیشم همی خیره خیر 
 چنانچون گمانم هم از آب سردببخشای ای مرد آزادمرد 
 کدیور بدو گفت کان آبگیربه پیش است کمتر ز پرتاب تیر 
 بخور چند خواهی و بردار نیزچه جویی بدین بی‌نوا خانه چیز 
 همانا بدیدی تو درویش مردز پیری فرومانده از کارکرد 
 چنین داد پاسخ که گر مهترینداری مکن جنگ با لشکری 
 چه نامی بدو گفت فرشیدوردنه بوم و نه پوشش نه خواب و نه خورد 
 بدو گفت بهرام با کام خویشچرا نان نجویی بدین نام خویش 
 کدیور بدو گفت کز کردگارسرآید مگر بر من این روزگار 
 نیایش کنم پیش یزدان خویشببینم مگر بی‌تو ویران خویش 
 چرا آمدی در سرای تهیکه هرگز نبینی مهی و بهی 
 بگفت این و بگریست چندان به زارکه بگریخت ز آواز او شهریار 
 بخندید زان پیر و آمد به راهدمادم بیامد پس او سپاه 
 چو بیرون شد از نامور شارستانبه پیش اندر آمد یکی خارستان 
 تبر داشت مردی همی کند خارز لشکر بشد پیش او شهریار 
 بدو گفت مهتر بدین شارستانکرا دانی ای دشمن خارستان 
 چنین داد پاسخ که فرشیدوردبماند همه ساله بی‌خواب و خورد 
 مگر گوسفندش بود سدهزارهمان اسپ و استر بود زین شمار 
 زمین پر ز آگنده دینار اوستکه مه مغز بادش بتن‌بر مه پوست 
 شکم گرسنه مانده تن برهنهنه فرزند و خویش نه‌بار و بنه 
 اگر کشتمندش فروشد به زریکی خانه بومش کند پر گهر 
 شبانش همی گوشت جوشد به شیرخود او نان ارزن خورد با پنیر 
 دو جامه ندیدست هرگز به همازویست هم بر تن او ستم 
 چنین گفت با خارزن شهریارکه گر گوسفندش ندانی شمار 
 بدانی همانا کجا دارد اویشمارش بتو گفت کی یارد اوی 
 چنین گفت کای رزم دیده سوارازان خواسته کس نداند شمار 
 بدان خارزن داد دینار چندبدو گفت کاکنون شدی ارجمند 
 بفرمود تا از میان سپاهبیاید یکی مرد دانا به راه 
 کجا نام آن مرد بهرام بودسواری دلیر و دلارام بود 
 فرستاد با نامور سی سوارگزین کرده شایسته مردان کار 
 دبیری گزین کرد پرهیزگاربدان‌سان که دانست کردن شمار 
 بدان خارزن گفت ز ایدر بروهمی خارکندی کنون زر درو 
 ازان خواسته ده یکی مر تراستبدین مردمان راه بنمای راست 
 دل افرزو بد نام آن خارزنگرازنده مردی به نیروی تن 
 گرانمایه اسپی بدو داد و گفتکه با باد باید که گردی تو جفت 
 دل‌افروز بد گیتی افروز شدچو آمد به درگاه پیروز شد 
 بیاورد لشکر به کوه و به دشتهمی گوسفند از عدد برگذشت 
 شتر بود بر کوه ده کاروانبه هر کاروان بر یکی ساروان 
 ز گاوان ورز و ز گاوان شیرز پشم و ز روغن ز کشت و پنیر 
 همه دشت و کوه و بیابان کنامکس او را به گیتی ندانست نام 
 بیابان سراسر همه کنده سمهمان روغن گاو در سم به خم 
 ز شیراز وز ترف سیسدهرازشتروار بد بر لب جویبار 
 یکی نامه بنوشت بهرام هوربه نزد شهنشاه بهرام گور 
 نخست آفرین کرد بر کردگارکه اویست پیروز و پروردگار 
 دگر آفرین بر شهنشاه کردکه کیش بدی (را) نگونسار کرد 
 چنین گفت کای شهریار جهانز تو شاد یکسر کهان و مهان 
 کز اندازه دادت همی بگذردازین خامشی گنج کیفر برد 
 همه کار گیتی به اندازه بهدل شاه ز اندیشه‌ها تازه به 
 یکی گم شده نام فرشیدوردنه در بزمگاه و نه اندر نبرد 
 ندانست کس نام او در جهانمیان کهان و میان مهان 
 نه خسروپرست و نه یزدان‌شناسندانست کردن به چیزی سپاس 
 چنین خواسته گسترد در جهانتهی‌دست و پر غم نشسته نهان 
 به بیداد ماند همی داد شاهمنه پند گفتار من بر گناه 
 پی افگن یکی گنج زین خواستهسیوم سال را گردد آراسته 
 دبیران داننده را خواندمبرین کوه آباد بنشاندم 
 شمارش پدیدار نامد هنوزنویسنده را پشت برگشت کوز 
 چنین گفت گوینده کاندر زمینورا زر و گوهر فزونست زین 
 برین کوهسارم دو دیده به راهبدان تا چه فرمان دهد پیشگاه 
 ز من باد بر شاه ایران درودبمان زنده تا نام تارست و پود 
 هیونی برافگند پویان به راهبدان تا برد نامه نزدیک شاه 
 چو آن نامه برخواند بهرام‌گوربه دلش اندر افتارد زان کار شور 
 دژم گشت و دیده پر از آب کردبروهای جنگی پر از تاب کرد 
 بفرمود تا پیش او شد دبیرقلم خواست رومی و چینی حریر 
 نخست آفرین کرد بر کردگارخداوند پیروز و به روزگار 
 خداوند دانایی و فرهیخداوند دیهیم شاهنشهی 
 نبشت آن که گر دادگر بودمیهمین مرد را رنج ننمودمی 
 نیاورد گرد این ز دزدی و خوننبد هم کسی را به بد رهنمون 
 همی بد که این مرد بد ناسپاسز یزدان نبودش به دل در هراس 
 یکی پاسبان بد برین خواستهدل و جان ز افزون شدن کاسته 
 بدین دشت چه گرگ و چه گوسفندچو باشد به پیکار و ناسودمند 
 به زیر زمین در چه گوهر چه سنگکزو خورد و پوشش نیاید به چنگ 
 نسازیم ازان رنج بنیاد گنجنبندیم دل در سرای سپنج 
 فریدون نه پیداست اندر جهانهمان ایرج و سلم و تور از مهان 
 همان جم و کاوس با کیقبادجزین نامداران که داریم یاد 
 پدرم آنک زو دل پر از درد بودنبد دادگر ناجوانمرد بود 
 کسی زین بزرگان پدیدار نیستبدین با خداوند پیکار نیست 
 تو آن خواسته گرد کن هرچ هستببخش و مبر زان به یک چیز دست 
 کسی را که پوشیده دارد نیازکه از بد همی دیر یابد جواز 
 همان نیز پیری که بیکار گشتبه چشم گرانمایگان خوار گشت 
 دگر هرک چیزیش بود و بخوردکنون ماند با درد و با بادسرد 
 کسی را که نامست و دینار نیستبه بازارگانی کسش یار نیست 
 دگر کودکانی که بینی یتیمپدر مرده و مانده بی زر و سیم 
 زنانی که بی‌شوی و بی‌پوشش‌اندکه کاری ندانند و بی‌کوشش‌اند 
 بریشان ببخش این همه خواستهبرافروز جان و روان کاسته 
 تو با آنک رفتی سوی گنج بادهمه داد و پرهیزگاریت باد 
 نهان کرده دینار فرشیدوردبدو مان همی تا نماند به درد 
 مر او را چه دینار و گوهر چه خاکچو بایست کردن همی در مغاک 
 سپهر گراینده یار تو بادهمان داد و پرهیز کار تو باد 
 نهادند بر نامه‌بر مهر شاهفرستاد برگشت و آمد به راه 
 بفرمود تا تخت شاهنشهیبه باغ بهار اندر آرد رهی 
 به فرمان ببردند پیروزه تختنهادند زیر گلفشان درخت 
 می و جام بردند و رامشگرانبه پالیز رفتند با مهتران 
 چنین گفت با رای‌زن شهریارکه خرم به مردم بود روزگار 
 به دخمه درون بس که تنهاشویماگر چند با برز و بالا شویم 
 همه بسترد مرگ دیوانهابه پای آورد کاخ و ایوانها 
 ز شاه و ز درویش هر کو بمردابا خویشتن نام نیکی ببرد 
 ز گیتی ستایش به مابر بس استکه گنج درم بهر دیگر کس است 
 بی‌آزاری و راستی بایدتچو خواهی که این خورده نگزایدت 
 کنون سال من رفت بر سی و هشتبسی روز بر شادمانی گذشت 
 چو سال جوان بر کشد بر چهلغم روز مرگ اندرآید به دل 
 چو یک موی گردد به سر بر سپیدبباید گسستن ز شادی امید 
 چو کافور شد مشک معیوب گشتبه کافور بر تاج ناخوب گشت 
 همی بزم و بازی کنم تا دو سالچو لختی شکست اندر آید به یال 
 شوم پیش یزدان بپوشم پلاسنباشم ز گفتار او ناسپاس 
 به شادی بسی روز بگذاشتمز بادی که بد بهره برداشتم 
 کنون بر گل و نار و سیب و بهیز می جام زرین ندارم تهی 
 چو بینم رخ سیب بیجاده رنگشود آسمان همچو پشت پلنگ 
 برومند و بویا بهاری بودمی سرخ چون غمگساری بود 
 هوا راست گردد نه گرم و نه سردزمین سبزه و آبها لاژورد 
 چو با مهرگانی بپوشیم خزبه نخچیر باید شدن سوی جز 
 بدان دشت نخچیر کاری کنیمکه اندر جهان یادگاری کنیم 
 کنون گردن گور گردد سبتردل شیر نر گیرد و رنگ ببر 
 سگ و یوز با چرغ و شاهین و بازنباید کشیدن به راه دراز 
 که آن جای گرزست و تیر و کماننباشیم بی‌تاختن یک زمان 
 بیابان که من دیده‌ام زیر جزشده چون بن نیزه بالای گز 
 بران جایگه نیز یابیم شیرشکاری بود گر بمانیم دیر 
 همی بود تا ابر شهریوریبرآمد جهان شد پر از لشکری 
 ز هر گوشه‌یی لشکری جنگجویسوی شاه ایران نهادند روی 
 ازیشان گزین کرد گردنکشانکسی کو ز نخچیر دارد نشان 
 بیاورد لشکر به دشت شکارسواران شمشیر زن ده هزار 
 ببردند خرگاه و پرده‌سرایهمان خیمه و آخر و چارپای 
 همه زیردستان به پیش سپاهبرفتند هرجای کندند چاه 
 بدان تا نهند از بر چاه چرخکنند از بر چرخ چینی سطرخ 
 پس لشکر اندر همی تاخت شاهخود و ویژگان تا به نخچیرگاه 
 بیابان سراسر پر از گور دیدهمه بیشه از شیر پرشور دید 
 چنین گفت کاینجا شکار منستکه از شیر بر خاک چندین تنست 
 بخسپید شادان‌دل و تن‌درستکه فردا بباید مرا شیر جست 
 کنون میگساریم تا چاک روزچو رخشان شود هور گیتی فروز 
 نخستین به شمشیر شیر افگنیمهمان اژدهای دلیر افگنیم 
 چو این بیشه از شیر گردد تهیخدنگ مرا گور گردد رهی 
 ببود آن شب و بامداد پگاهسوی بیشه رفتند شاه و سپاه 
 هم‌انگاه بیرون خرامید شیردلاور شده خورده از گور سیر 
 به یاران چنین گفت بهرام گردکه تیر و کمان دارم و دست برد 
 ولیکن به شمشیر یازم به شیربدان تا نخواند مرا نادلیر 
 بپوشید تر کرده پشمین قبایبه اسپ نبرد اندر آورد پای 
 چو شیر اژدها دید بر پای خاستز بالا دو دست اندر آورد راست 
 همی خواست زد بر سر اسپ اویبزد پاشنه مرد نخچیر جوی 
 بزد بر سر شیر شمشیر تیزسبک جفت او جست راه گریز 
 ز سر تا میانش بدونیم کرددل نره شیران پر از بیم کرد 
 بیامد دگر شیر غران دلیرهمی جفت او بچه پرورد زیر 
 بزد خنجری تیز بر گردنشسر شیر نر کنده شد از تنش 
 یکی گفت کای شاه خورشید چهرنداری همی بر تن خویش مهر 
 همه بیشه شیرند با بچگانهمه بچگان شیر مادر مکان 
 کنون باید آژیر بودن دلیرکه در مهرگان بچه دارد به زیر 
 سه فرسنگ بالای این بیشه استبه یک سال اگر شیرگیری به دست 
 جهان هم نگردد ز شیران تهیتو چندین چرا رنج بر تن نهی 
 چو بنشست بر تخت شاه از نخستبه پیمان جز از چنگ شیران نجست 
 کنون شهریاری به ایران تراستبه گور آمدی جنگ شیران چراست 
 بدو گفت شاه ای خردمند پیربه شبگیر فردا من و گور و تیر 
 سواران گردنکش اندر زماننکردند نامی به تیر و کمان 
 اگر داد مردی بخواهیم دادبه گوپال و شمشیر گیریم یاد 
 بدو گفت موبد که مرد سوارنبیند چو تو گرد در کارزار 
 که چشم بد از فر تو دور بادنشست تو در گلشن و سور باد 
 به پرده‌سرای آمد از بیشه شاهابا موبد و پهلوان سپاه 
 همی خواند لشکر برو آفرینکه بی‌تو مبادا کلاه و نگین 
 به خرگاه شد چون سپه بازگشتز دادنش گیتی پرآواز گشت 
 یکی دانشی مرزبان پیش‌کاربه خرگاه نو بر پراگنده خار 
 نهادند کافور و مشک و گلاببگسترد مشک از بر جای خواب 
 همه خیمه‌ها خوان زرین نهادبرو کاسه آرایش چین نهاد 
 بیاراست سالار خوان از برههمه خوردنیها که بد یکسره 
 چو نان خورده شد شاه بهرام گوربفرمود جامی بزرگ از بلور 
 که آرد پری‌چهره‌ی میگسارنهد بر کف دادگر شهریار 
 چنین گفت کان شهریار اردشیرکه برنا شد از بخت او مرد پیر 
 سر مایه او بود ما کهتریماگر کهتری را خود اندر خوریم 
 به رزم و به بزم و به رای و به خوانجز او را جهاندار گیتی مخوان 
 بدانگه که اسکندر آمد ز رومبه ایران و ویران شد این مرز و بوم 
 کجا ناجوانمرد بود و درشتچو سی و شش از شهریاران بکشت 
 لب خسروان پر ز نفرین اوستهمه روی گیتی پر از کین اوست 
 کجا بر فریدون کنند آفرینبرویست نفرین ز جویای کین 
 مبادا جز از نیکویی در جهانز من در میان کهان و مهان 
 بیارید گفتا منادیگریخوش آواز و از نامداران سری 
 که گردد سراسر به گرد سپاههمی برخروشد به بی‌راه و راه 
 بگوید که بر کوی بر شهر جزگر از گوهر و زر و دیبا و خز 
 چنین تا به خاشاک ناچیز پستبیازد کسی ناسزاوار دست 
 بر اسپش نشانم ز پس کرده رویز ایدر کشان با دو پرخاشجوی 
 دو پایش ببندند در زیر اسپفرستمش تا خان آذرگشسپ 
 نیایش کند پیش آتش به خاکپرستش کند پیش یزدان پاک 
 بدان کس دهم چیز او را که چیزازو بستد و رنج او دید نیز 
 وگر اسپ در کشت‌زاری کندور آهنگ بر میوه‌داری کند 
 ز زندان نیابد به سالی رهاسوار سرافراز گر بی‌بها 
 همان رنج ما بس گزیدست بهربیاییم و آزرده گردند شهر 
 برفتند بازارگانان شهرز جز و ز برقوه مردم دو بهر 
 بیابان چو بازار چین شد ز باربران‌سو که بد لشکر شهریار 
 دگر روز چون تاج بفروخت هورجهاندار شد سوی نخچیر گور 
 کمان را به زه بر نهاده سپاهپس لشکر اندر همی رفت شاه 
 چنین گفت هرکو کمان را به دستبمالد گشاید به اندازه شست 
 نباید زدن تیر جز بر سرونکه از سینه پیکانش آید برون 
 یکی پهلوان گفت کای شهریارنگه کن بدین لشکر نامدار 
 که با کیست زین‌گونه تیر و کمانبداندیش گر مرد نیکی گمان 
 مگر باشد این را گشاد برتکه جاوید بادا سر و افسرت 
 چو تو تیر گیری و شمشیر و گرزازان خسروی فر و بالای برز 
 همه لشکر از شاه دارند شرمز تیر و کمانشان شود دست نرم 
 چنین داد پاسخ که این ایزدیستکزو بگذری زور بهرام چیست 
 برانگیخت شبدیز بهرام راهمی تیز کرد او دلارام را 
 چو آمدش هنگام بگشاد شستبر گور را با سرونش ببست 
 هم‌انگاه گور اندر آمد به سربرفتند گردان زرین کمر 
 شگفت اندران زخم او ماندندیکایک برو آفرین خواندند 
 که کس پر و پیکان تیرش ندیدبه بالای آن گور شد ناپدید 
 سواران جنگی و مردان کینسراسر برو خواندند آفرین 
 بدو پهلوان گفت کای شهریارمبیناد چشمت بد روزگار 
 سواری تو و ما همه بر خریمهم از خروران در هنر کمتریم 
 بدو گفت شاه این نه تیر منستکه پیروزگر دستگیر منست 
 کرا پشت و یاور جهاندار نیستازو خوارتر در جهان خوار نیست 
 برانگیخت آن بارکش را ز جایتو گفتی شد آن باره پران همای 
 یکی گور پیش آمدش ماده بودبچه پیش ازو رفته او مانده بود 
 یکی تیغ زد بر میانش سواربدونیم شد گور ناپایدار 
 رسیدند نزدیک او مهترانسرافراز و شمشیر زن کهتران 
 چو آن زخم دیدند بر ماده گورخردمند گفت اینت شمشیر و زور 
 مبیناد چشم بد این شاه رانماند بجز بر فلک ماه را 
 سر مهتران جهان زیر اوستفلک زیر پیکان و شمشیر اوست 
 سپاه از پس‌اندر همی تاختندبیابان ز گوران بپرداختند 
 یکی مرد بر گرد لشکر بگشتکه یک تن مباد اندرین پهن دشت 
 که گوری فروشد به بازارگانبدیشان دهند این همه رایگان 
 ز بر کوی با نامداران جزببردند بسیار دیبا و خز 
 بپذرفت و فرمود تا باژ و ساونخواهند اگر چندشان بود تاو 
 ازان شهرها هرک درویش بودوگر نانش از کوشش خویش بود 
 ز بخشیدن او توانگر شدندبسی نیز با تخت و افسر شدند 
 به شهر اندر آمد ز نخچیرگاهبکی هفته بد شادمان با سپاه 
 برفتی خوش‌آواز گوینده‌ییخردمند و درویش جوینده‌یی 
 بگفتی که ای دادخواهندگانبه یزدان پناهید از بندگان 
 کسی کو بخفتست با رنج ماوگر نیستش بهره از گنج ما 
 به میدان خرامید تا شهریارمگر بر شما نوکند روزگار 
 دگر هرک پیرست و بیکار و سستهمان کو جوانست و ناتن درست 
 وگر وام دارد کسی زین گروهشدست از بد وام خواهان ستوه 
 وگر بی‌پدر کودکانند نیزازان کس که دارد بخواهند چیز 
 بود مام کودک نهفته نیازبدوبر گشایم در گنج باز 
 وگر مایه‌داری توانگر بمردبدین مرز ازو کودکان ماند خرد 
 گنه کار دارد بدان چیز رایندارد به دل شرم و بیم خدای 
 سخن زین نشان کس مدارید بازکه از رازداران منم بی‌نیاز 
 توانگر کنم مرد درویش رابه دین آورم جان بدکیش را 
 بتوزیم فام کسی کش درمنباشد دل خویش دارد به غم 
 دگر هرک دارد نهفته نیازهمی دارد از تنگی خویش راز 
 مر او را ازان کار بی‌غم کنمفزون شادی و اندهش کم کنم 
 گر از کارداران بود رنج نیزکه او از پدرمرده‌یی خواست چیز 
 کنم زنده بر دار بیداد راکه آزرد او مرد آزاد را 
 گشادند زان پس در گنج بازتوانگر شد آنکس که بودش نیاز 
 ز نخچیرگه سوی بغداد رفتخرد یافته با دلی شاد رفت 
 برفتند گردنکشان پیش اویز بیگانه و آنک بد خویش اوی 
 بفرمود تا بازگردد سپاهبیامد به کاخ دلارای شاه 
 شبستان زرین بیاراستندپرستندگان رود و می خواستند 
 بتان چامه و چنگ برساختندز بیگانه ایوان بپرداختند 
 ز رود و می و بانگ چنگ و سرودهوا را همی داد گفتی درود 
 به هر شب ز هر حجره یک دست‌بندببردند تا دل ندارد نژند 
 دو هفته همی بود دل شادماندر گنج بگشاد روز و شبان 
 درم داد و آمد به شهر صطخربه سر بر نهاد آن کیان تاج فخر 
 شبستاان خود را چو در باز کردبتان را ز گنج درم ساز کرد 
 به مشکوی زرین هرانکس که تاجنبودش بزیر اندرون تخت عاج 
 ازان شاه ایران فراوان ژکیدبرآشفت وز روزبه لب گزید 
 بدو گفت من باژ روم و خزربدیشان دهم چون بیاری بدر 
 هم‌اکنون به خروار دینار خواهز گنج ری و اسپهان باژ خواه 
 شبستان برین‌گونه ویران بودنه از اختر شاه ایران بود 
 ز هر کشوری باژ نو خواستندزمین را به دیبا بیاراستند 
 برین‌گونه یک چند گیتی بخوردبه بزم و به رزم و به ننگ و نبرد 
 دگر هفته تنها به نخچیر شددژم بود با ترکش و تیر شد 
 ز خورشید تابنده شد دشت گرمسپهبد ز نخچیر برگشت نرم 
 سوی کاخ بازارگانی رسیدبه هر سو نگه کرد و کس را ندید 
 ببازارگان گفت ما را سپنجتوان داد کز ما نبینی تو رنج 
 چو بازارگانش فرود آوریدمر او را یکی خوابگه برگزید 
 همی بود نالان ز درد شکمبه بازارگان داد لختی درم 
 بدو گفت لختی نبید کهنابا مغز بادام بریان بکن 
 اگر خانگی مرغ باشد رواستکزین آرزوها دلم را هواست 
 نیاورد بازارگان آنچ گفتنبد مغز بادامش اندر نهفت 
 چو تاریک شد میزبان رفت نرمیکی مرغ بریان بیاورد گرم 
 بیاراست خوان پیش بهرام بردبه بازارگان گفت بهرام گرد 
 که از تو نبید کهن خواستمزبان را به خواهش بیاراستم 
 نیاوردی و داده بودم درمکه نالنده بودم ز درد شکم 
 چنین داد پاسخ که ای بی‌خردنداری خرد کو روان پرورد 
 چو آوردم این مرغ بریان گرمفزون خواستن نیست آیین و شرم 
 چو بشنید بهرام زو این سخنبشد آرزوی نبید کهن 
 پشیمان شد از گفت خود نان بخوردبرو نیز یاد گذشته نکرد 
 چو هنگامه‌ی خوابش آمد بخفتبه بازارگان نیز چیزی نگفت 
 ز دریای جوشان چو خور بردمیدشد آن چادر قیرگون ناپدید 
 همی گفت پرمایه بازارگانبه شاگرد کای مرد ناکاردان 
 مران مرغ کارزش نبد یک درمخریدی به افزون و کردی ستم 
 گر ارزان خریدی ابا این سوارنبودی مرا تیره شب کارزار 
 خریدی مر او را به دانگی پنیربدی با من امروز چون آب و شیر 
 بدو گفت اگر این نه کار منستچنان دان که مرغ از شمار منست 
 تو مهمان من باش با این سواربدین مرغ با من مکن کارزار 
 چو بهرام برخاست از خواب خوشبشد نزد آن باره‌ی دست‌کش 
 که زین برنهد تا به ایوان شودکلاهش ز ایوان به کیوان شود 
 چو شاگرد دیدش به بهرام گفتکه امروز با من به بد باش جفت 
 بشد شاه و بنشست بر تخت اویشگفتی فروماند از بخت اوی 
 جوان رفت و آورد خایه دویستبه استاد گفت ای گرامی مه‌ایست 
 یکی مرغ بریان با نان گرمنبید کهن آر و بادام نرم 
 بشد نزد بهرام گفت ای سوارهمی خایه کردی تو دی خواستار 
 کنون آرزوها بیاریم گرمهم از چندگونه خورشهای نرم 
 بگفت این و زان پس به بازار شدبه ساز دگرگون خریدار شد 
 شکر جست و بادام و مرغ و برهکه آرایش خوان کند یکسره 
 می و زعفران برد و مشک و گلابسوی خانه شد با دلی پرشتاب 
 بیاورد خوان با خورشهای نغزجوان بر منش بود و پاکیزه‌مغز 
 چو نان خورده شد جام پر می‌ببردنخستنی به بهرام خسرو سپرد 
 بدین‌گونه تا شاد و خرم شدندز خردک به جام دمادم شدند 
 چنین گفت با میزبان شهریارکه بهرام ما را کند خواستار 
 شما می گسارید و مستان شویدمجنبید تا می پرستان شوید 
 بمالید پس باره را زین نهادسوی گلشن آمد ز می گشته شاد 
 به بازارگان گفت چندین مکوشاز افزونی این مرد ارزان فروش 
 به دانگی مرا دوش بفروختیهمی چشم شاگرد را دوختی 
 که مرغی خریدی فزون از بهانهادی مرا در دم اژدها 
 بگفت این به بازارگان و برفتسوی گاه شاهی خرامید تفت 
 چو خورشید بر تخت بنمود تاججهانبان نشست از بر تخت عاج 
 بفرمود خسرو به سالار بارکه بازارگان را کند خواستار 
 بیارند شاگر با او بهمیکی شاد ازیشان و دیگر دژم 
 چو شاگرد و استاد رفتند زودبه پیش شهنشاه ایران چو دود 
 چو شاگرد را دید بنواختشبر مهتران شاد بنشاختش 
 یکی بدره بردند نزدیک اویکه چون ماه شد جان تاریک اوی 
 به بازارگان گفت تا زنده‌ایچنان دان که شاگرد را بنده‌ای 
 همان نیز هر ماهیانی دوباردرم شست گنجی بروبر شمار 
 به چیز تو شاگرد مهمان کنددل مرد آزاده خندان کند 
 به موبد چنین گفت زان پس که شاهچو کار جهان را ندارد نگاه 
 چه داند که مردم کدامست بهچگونه شناسد کهان را ز مه 
 همی بود یک چند با مهترانمی روشن و جام و رامشگران 
 بهار آمد و شد جهان چون بهشتبه خاک سیه بر فلک لاله کشت 
 همه بومها پر ز نخجیر گشتبجوی آبها چون می و شیر گشت 
 گرازیدن گور و آهو به شخکشیدند بر سبزه هر جای نخ 
 همه جویباران پر از مشک دمبسان گل نارون می به خم 
 بگفتند با شاه بهرام گورکه شد دیر هنگام نخچیر گور 
 چنین داد پاسخ که مردی هزارگزین کرد باید ز لشکر سوار 
 سوی تور شد شاه نخچیرجویجهان گشت یکسر پر از گفت‌وگوی 
 ز گور و ز غرم و ز آهو جهانبپرداختند آن دلاور مهان 
 سه دیگر چو بفروخت خورشید تاجزمین زرد شد کوه و دریا چو عاج 
 به نخچیر شد شهریار دلیریکی اژدها دید چون نره شیر 
 به بالای او موی زیر سرشدو پستان بسان زنان از برش 
 کمان را به زه کرد و تیر خدنگبزد بر بر اژدها بی‌درنگ 
 دگر تیز زد بر میان سرشفروریخت چون آب خون از برش 
 فرود آمد و خنجری برکشیدسراسر بر اژدها بردرید 
 یکی مرد برنا فروبرده بودبه خون و به زهر اندر افسرده بود 
 بران مرد بسیار بگریست زاروزان زهر شد چشم بهرام تار 
 وزانجا بیامد به پرده‌سرایمی آورد و خوبان بربط سرای 
 چو سی روز بگذشت ز اردیبهشتشد از میوه پالیزها چون بهشت 
 چنان ساخت کاید به تور اندرونپرستنده با او یکی رهنمون 
 به شبگیر هرمزد خرداد ماهازان دشت سوی دهی رفت‌شاه 
 ببیند که اندر جهان داد هستبجوید دل مرد یزدان‌پرست 
 همی راند شبدیز را نرم‌نرمبرین‌گونه تا روز برگشت گرم 
 همی‌راند حیران و پیچان به راهبه خواب و به آب آرزومند شاه 
 چنین تا به آباد جایی رسیدبه هامون به نزد سرایی رسید 
 زنی دید بر کتف او بر سبویز بهرام خسرو بپوشید روی 
 بدو گفت بهرام کایدر سپنجدهید ار نه باید گذشتن به رنج 
 چنین گفت زن کای نبرده سوارتو این خانه چون خانه‌ی خویش دار 
 چو پاسخ شنید اسپ در خانه راندزن میزبان شوی را پیش خواند 
 بدو گفت کاه آر و اسپش بمالچو گاه جو آید بکن در جوال 
 خود آمد به جایی که بودش نهفتز پیش اندرون رفت و خانه برفت 
 حصیری بگسترد و بالش نهادبه بهرام بر آفرین کرد یاد 
 سوی خانه‌ی آب شد آب بردهمی در نهان شوی را برشمرد 
 که این پیر و ابله بماند به جایهرانگه که بیند کس اندر سرای 
 نباشد چنین کار کار زنانمنم لشکری‌دار دندان کنان 
 بشد شاه بهرام و رخ را بشستکزان اژدها بود ناتن درست 
 بیامد نشست از بر آن حصیربدر خانه بر پای بد مرد پیر 
 بیاورد خوانی و بنهاد راستبرو تره و سرکه و نان و ماست 
 بخورد اندکی نان و نالان بخفتبه دستار چینی رخ اندر نهفت 
 چو از خواب بیدار شد زن بشویهمی گفت کای زشت ناشسته روی 
 بره کشت باید ترا کاین سواربزرگست و از تخمه‌ی شهریار 
 که فر کیان دارد و نور ماهنماند همی جز به بهرامشاه 
 چنین گفت با زن گرانمایه شویکه چندین چرا بایدت گفت‌وگوی 
 نداری نمکسود و هیزم نه نانچه سازی تو برگ چنین میهمان 
 بره‌کشتی و خورد و رفت این سوارتو شو خر به انبوهی اندر گذار 
 زمستان و سرما و باد دمانبه پیش آیدت یک زمان بی‌گمان 
 همی گفت انباز و نشنید زنکه هم نیک‌پی بود و هم رای‌زن 
 به ره کشته شد هم به فرجام کاربه گفتار آن زن ز بهر سوار 
 چو شد کشته دیگی هریسه بپختبرند آتش از هیزم نیم‌سخت 
 بیاورد چیزی بر شهریاربرو خایه و تره جویبار 
 یکی پاره بریان ببرد از برههمان پخته چیزی که بد یکسره 
 چو بهرام دست از خورشها بشستهمی بود بی‌خواب و ناتن‌درست 
 چو شب کرد با آفتاب انجمنکدوی می و سنجد آورد زن 
 بدو گفت شاه ای زن کم‌سخنیکی داستان گوی با من کهن 
 بدان تا به گفتار تو می خوریمبه می درد و اندوه را بشکریم 
 بتو داستان نیز کردم یلهز بهرامت آزادیست ار گله 
 زن کم‌سخن گفت آری نکوستهم آغاز هر کار و فرجام ازوست 
 بدو گفت بهرام کاین است و بسازو دادجویی نبینند کس 
 زن برمنش گفت کای پاک‌رایبرین ده فراوان کس است و سرای 
 همیشه گذار سواران بودز دیوان و از کارداران بود 
 یکی نام دزدی نهد بر کسیکه فرجام زان رنج یابد بسی 
 ز بهر درم گرددش کینه‌کشکه ناخوش کند بر دلش روز خوش 
 زن پاک‌تن را به آلودگیبرد نام و آرد به بیهودگی 
 زیانی بود کان نیابد به گنجز شاه جهاندار اینست رنج 
 پراندیشه شد زان سخن شهریارکه بد شد ورا نام زان مایه‌کار 
 چنین گفت پس شاه یزدان‌شناسکه از دادگر کس ندارد سپاس 
 درشتی کنم زین سخن ماه چندکه پیدا شود داد و مهر از گزند 
 شب تیره ز اندیشه پیچان بخفتهمه شب دلش با ستم بود جفت 
 بدانگه که شب چادر مشک‌بویبدرید و بر چرخ بنمود روی 
 بیامد زن از خانه با شوی گفتکه هر کاره و آتش آر از نهفت 
 ز هرگونه تخم اندرافگن به آبنباید که بیند ورا آفتاب 
 کنون تا بدوشم ازین گاو شیرتو این کار هر کاره، آسان مگیر 
 بیاورد گاو از چراگاه خویشفراوان گیا برد و بنهاد پیش 
 به پستانش بر دست مالید و گفتبه نام خداوند بی‌یار و جفت 
 تهی بود پستان گاوش ز شیردل میزبان جوان گشت پیر 
 چنین گفت با شوی کای کدخدایدل شاه گیتی دگر شد بران 
 ستمکاره شد شهریار جهاندلش دوش پیچان شد اندر نهان 
 بدو گفت شوی از چه گویی همیبه فال بد اندر چه جویی همی 
 چنین گفت زن کای گرانمایه شویمرا بیهده نیست این گفت‌وگوی 
 چو بیدادگر شد جهاندار شاهز گردون نتابد ببایست ماه 
 به پستانها در شود شیرخشکنبودی به نافه درون نیز مشک 
 زنا و ربا آشکارا شوددل نرم چون سنگ خارا شود 
 به دشت اندرون گرگ مردم خوردخردمند بگریزد از بی‌خرد 
 شود خایه در زیر مرغان تباههرانگه که بیدادگر گشت شاه 
 چراگاه این گاو کمتر نبودهم آبشخورش نیز بتر نبود 
 به پستان چنین خشک شد شیراویدگرگونه شد رنگ و آژیر اوی 
 چو بهرامشاه این سخنها شنودپشیمانی آمدش ز اندیشه زود 
 به یزدان چنین گفت کای کردگارتوانا و داننده‌ی روزگار 
 اگر تاب گیرد دل من ز دادازین پس مرا تخت شاهی مباد 
 زن فرخ پاک یزدان‌پرستدگر باره بر گاو مالید دست 
 به نام خداوند زردشت گفتکه بیرون گذاری نهان از نهفت 
 ز پستان گاوش ببارید شیرزن میزبان گفت کای دستگیر 
 تو بیداد را کرده‌ای دادگروگرنه نبودی ورا این هنر 
 ازان پس چنین گفت با کدخدایکه بیداد را داد شد باز جای 
 تو باخنده و رامشی باش زینکه بخشود بر ما جهان‌آفرین 
 به هرکاره چون شیربا پخته شدزن و مرد زان کار پردخته شد 
 به نزدیک مهمان شد آن پاک‌رایهمی برد خوان از پسش کدخدای 
 نهاده بدو کاسه‌ی شیرباچه نیکو بدی گر بدی زیربا 
 ازان شیربا شاه لختی بخوردچنین گفت پس با زن رادمرد 
 که این تازیانه به درگاه بربیاویز جایی که باشد گذر 
 نگه کن یکی شاخ بر در بلندنباید که از باد یابد گزند 
 ازان پس ببین تا که آید ز راههمی کن بدین تازیانه نگاه 
 خداوند خانه بپویید سختبیاویخت آن شیب شاه از درخت 
 همی داشت آن را زمانی نگاهپدید آمد از راه بی‌مر سپاه 
 هرانکس که این تازیانه بدیدبه بهرامشاه آفرین گسترید 
 پیاده همه پیش شیب درازبرفتند و بردند یک یک نماز 
 زن و شوی گفت این بجز شاه نیستچنین چهره جز درخور گاه نیست 
 پر از شرم رفتند هر دو ز راهپیاده دوان تا به نزدیک شاه 
 که شاها بزرگا ردا بخرداجهاندار و بر موبدان موبدا 
 بدین خانه درویش بد میزبانزنی بی‌نوا شوی پالیزبان 
 بران بندگی نیز پوزش نمودهمان شاه ما را پژوهش نمود 
 که چون تو بدین جای مهمان رسیدبدین بی‌نوا خانه و مان رسید 
 بدو گفت بهرام کای روزبهترا دادم این مرز و این خوب ده 
 همیشه جز از میزبانی مکنبرین باش و پالیزبانی مکن 
 بگفت این و خندان بشد زان سراینشست از بر باره‌ی بادپای 
 بشد زان ده بی‌نوا شهریاربیامد به ایوان گوهرنگار 
 برین‌گونه یک چند گیتی بخوردبه رزم و به بزم و به ننگ و نبرد 
 پس آگاهی آمد به هند و به رومبه ترک و به چین و به آباد بوم 
 که بهرام را دل به بازیست بسکسی را ز گیتی ندارد به کس 
 طلایه نه و دیده‌بان نیز نهبه مرز اندرون پهلوان نیز نه 
 به بازی همی بگذارند جهاننداند همی آشکار و نهان 
 چو خاقان چین این سخنها شنیدز چین و ختن لشکری برگزید 
 درم داد و سر سوی ایران نهادکسی را نیامد ز بهرام یاد 
 وزان سوی قیصر سپه برگرفتهمه کشور روم لشگر گرفت 
 به ایران چو آگاهی آمد ز رومز هند و ز چین و ز آباد بوم 
 که قیصر سپه کرد و لشکر کشیدز چین و ختن لشکر آمد پدید 
 به ایران هرانکس که بد پیش‌روز پیران و از نامداران نو 
 همه پیش بهرام گور آمدندپر از خشم و پیکار و شور آمدند 
 بگفتند با شاه چندی درشتکه بخت فروزانت بنمود پشت 
 سر رزمجویان به رزم اندرستترا دل به بازی و بزم اندرست 
 به چشم تو خوارست گنج و سپاههم‌ان تاج ایران و هم تخت و گاه 
 چنین داد پاسخ جهاندار شاهبدان موبدان نماینده راه 
 که دادار گیهان مرا یاورستکه از دانش برتران برترست 
 به نیروی آن پادشاه بزرگکه ایران نگه دارم از چنگ گرگ 
 به بخت و سپاه و به شمشیر و گنجز کشور بگردانم این درد و رنج 
 همی کرد بازی بدان همنشانوزو پر ز خون دیده‌ی سرکشان 
 همی گفت هرکس کزین پادشابپیچد دل مردم پارسا 
 دل شاه بهرام بیدار بودازین آگهی پر ز تیمار بود 
 همی ساختی کار لشکر نهانندانست رازش کس اندر جهان 
 همه شهر ایران ز کارش به بیماز اندیشگان دل شده به دو نیم 
 همه گشته نومید زان شهریارتن و کدخدایی گرفتند خوار 
 پس آگاه آمد به بهرامشاهکه آمد ز چین اندر ایران سپاه 
 جهاندار گستهم را پیش خواندز خاقان چین چند با او براند 
 کجا پهلوان بود و دستور بودچو رزم آمدی پیش رنجور بود 
 دگر مهرپیروز به زاد راسوم مهربرزین خراد را 
 چو بهرام پیروز بهرامیانخزروان رهام با اندیان 
 یکی شاه گیلان یکی شاه ریکه بودند در رای هشیار پی 
 دگر داد برزین رزم‌آزمایکجا زاولستان بدو بد به پای 
 بیاورد چون قارن برزمهردگر دادبرزین آژنگ چهر 
 گزین کرد ز ایرانیان سی‌هزارخردمند و شایسته‌ی کارزار 
 برادرش را داد تخت و کلاهکه تا گنج و لشکر بدارد نگاه 
 خردمند نرسی آزاد چهرهمش فر و دین بود هم داد و مهر 
 وزان جایگه لشکر اندر کشیدسوی آذرآبادگان پرکشید 
 چو از پارس لشکر فراوان ببردچنین بود رای بزرگان و خرد 
 که از جنگ بگریخت بهرامشاهوزان سوی آذر کشیدست راه 
 چو بهرام رخ سوی دریا نهادرسولی ز قیصر بیامد چو باد 
 به کاخیش نرسی فرود آوریدگرانمایه جایی چنانچون سزید 
 نشستند با رای‌زن بخردانبه نزدیک نرسی همه موبدان 
 سراسر سخنشان بد از شهریارکه داد او به باد آن همه روزگار 
 سوی موبدان موبد آمد سپاهبه آگاه بودن ز بهرامشاه 
 که بر ما همی رنج بپراگندچرا هم ز لشکر نه گنج آگند 
 به هرجای زر برفشاند همیهم ارج جوانی نداند همی 
 پراگنده شد شهری و لشکریهمی جست هرکس ره مهتری 
 کنون زو نداریم ما آگهیبما بازگردد بدی ار بهی 
 ازان پس چو گفتارها شد کهنبرین بر نهادند یکسر سخن 
 کز ایران یکی مرد با آفرینفرستند نزدیک خاقان چین 
 که بنشین ازین غارت و تاختنز هرگونه باید برانداختن 
 مگر بوم ایران بماند به جایچو از خانه آواره شد کدخدای 
 چنین گفت نرسی که این روی نیستمر این آب را در جهان جوی نیست 
 سلیحست و گنجست و مردان مردکز آتش به خنجر برآرند گرد 
 چو نومیدی آمد ز بهرامشاهکجا رفت با خوارمایه سپاه 
 گر اندیشه‌ی بد کنی بد رسدچه باید به شاهان چنین گشت بد 
 شنیدند ایرانیان این سخنیکی پاسخ کژ فگندند بن 
 که بهارم ز ایدر سپاهی ببردکه ما را به غم دل بباید سپرد 
 چو خاقان بیاید به ایران به جنگنماند برین بوم ما بوی و رنگ 
 سپاهی و نرسی نماند به جایبکوبند بر خیره ما را به پای 
 یکی چاره سازیم تا جای مابماند ز تن نگسلد پای ما 
 یکی موبدی بود نامش همایهنرمند و بادانش و پاک‌رای 
 ورا برگزیدند ایرانیانکه آن چاره را تنگ بندد میان 
 نوشتند پس نامه‌یی بنده‌واراز ایران به نزدیک آن شهریار 
 سرنامه گفتند ما بنده‌ایمبه فرمان و رایت سرافگنده‌ایم 
 ز چیزی که باشد به ایران زمینفرستیم نزدیک خاقان چین 
 همان نیز با هدیه و باژ و ساوکه با جنگ ترکان نداریم تاو 
 بیامد ز ایران خجسته همایخود و نامداران پاکیزه‌رای 
 پیام بزرگان به خاقان بداددل شاه ترکان بدان گشت شاد 
 وزان جستن تیز بهرامشاهگریزان بشد تازیان با سپاه 
 به پیش گرانمایه خاقان بگفتدل و جان خاقان چو گل برشکفت 
 به ترکان چنین گفت خاقان چینکه ما برنهادیم بر چرخ زین 
 که آورد بی‌جنگ ایران به چنگ؟مگر ما به رای و به هوش و درنگ؟ 
 فرستاده را چیز بسیار داددرم داد چینی و دینار داد 
 یکی پاسخ نامه بنوشت و گفتکه با جان پاکان خرد باد جفت 
 بدان بازگشتیم همداستانکه گفت این فرستاده‌ی راستان 
 چو من با سپاه اندرآیم به مروکنم روی کشور چو پر تذرو 
 به رای و به داد و به رنگ و به بویابا آب شیر اندر آرم به جوی 
 بباشیم تا باژ ایران رسدهمان هدیه و ساو شیران رسد 
 به مرو آیم و زاستر نگذرمنخواهم که رنج آید از لشکرم 
 فرستاده تازان به ایران رسیدز خاقان بگفت آنچ دید و شنید 
 به مرو اندر آورد خاقان سپاهجهان شد ز گرد سواران سیاه 
 چو آسوده شد سر بخوردن نهادکسی را نیامد ز بهرام یاد 
 به مرو اندرون بانگ چنگ و ربابکسی را نبد جای آرام و خواب 
 سپاهش همه باره کرده یلهطلایه نه بردشت و نه راحله 
 شکار و می و مجلس و بانگ چنگشب و روز ایمن نشسته ز جنگ 
 همی باژ ایرانیان چشم داشتز دیر آمدن دل پر از خشم داشت 
 وزان روی بهرام بیدار بودسپه را ز دشمن نگهدار بود 
 شب و روز کارآگهان داشتیسپه را ز دشمن نهان داشتی 
 چو آگهی آمد به بهرامشاهکه خاقان به مروست و چندان سپاه 
 بیاورد لشکر ز آذر گشسپهمه بی‌بنه هر یکی با دو اسپ 
 قبا جوشن و ترگ رومی کلاهشب و روز چون باد تازان به راه 
 همی تاخت لشکر چو از کوه سیلبه آمل گذشت از در اردبیل 
 ز آمل بیامد به گرگان کشیدهمی درد و رنج بزرگان کشید 
 ز گرگان بیامد به شهر نسایکی رهنمون پیش پر کیمیا 
 به کوه و بیابان بی‌راه رفتبه روز و به شب‌گاه و بی‌گاه رفت 
 به روز اندرون دیده‌بان داشتیبه تیره شبان پاسبان داشتی 
 بدین‌سان بیامد به نزدیک مرونپرد بدان گونه پران تذرو 
 نوندی بیامد ز کارآگهانکه خاقان شب و روز بی‌اندهان 
 به تدبیر نخچیر کشمیهن استکه دستورش از کهل اهریمنست 
 چو بهرام بشنید زان شاد شدهمه رنجها بر دلش باد شد 
 برآسود روزی بدان رزمگاهچو آسوده‌تر گشت شاه و سپاه 
 به کشمیهن آمد به هنگام روزکه برزد سر از کوه گیتی فروز 
 همه گوش پرناله‌ی بوق شدهمه چشم پر رنگ منجوق شد 
 دهاده برآمد ز نخچیرگاهپرآواز شد گوش شاه و سپاه 
 بدرید از آواز گوش هژبرتو گفتی همی ژاله بارد ز ابر 
 چو خاقان ز نخچیر بیدار شدبه دست خزروان گرفتار شد 
 چنان شد ز خون خاک آوردگاهکه گفتی همی تیربارد ز ماه 
 چو سیسد تن از نامداران چینگرفتند و بستند بر پشت زین 
 چو خاقان چینی گرفتار شدازان خواب آنگاه بیدار شد 
 سپهبد ز کشمیهن آمد به مروشد از تاختن چارپایان چو غرو 
 به مرو اندر از چینیان کس نماندبکشتند وز جنگیان بس نماند 
 هرانکس کزیشان گریزان برفتپس‌اندر همی تاخت بهرام تفت 
 برین‌سان همی‌راند فرسنگ سیپس پشت او قارن پارسی 
 چو برگشت و آمد به نخچیرگاهببخشید چیز کسان بر سپاه 
 ز پیروزی چین چو سربر فراختهمه کامگاری ز یزدان شناخت 
 کجا داد بر نیک و بد دستگاهکه دارنده‌ی آفتابست و ماه 
 بیاسود در مرو بهرام‌گورچو آسوده شد شاه و جنگی ستور 
 ز تیزی روانش مدارا گزیددلش رای رزم بخارا گزید 
 به یک روز و یک شب به آموی شدز نخچیر و بازی جهانجوی شد 
 بیامد ز آموی یک پاس شبگذر کرد بر آب و ریگ فرب 
 چو خورشید روی هوا کرد زردبینداخت پیراهن لاژورد 
 زمانه شد از گرد چون پر چرغجهانجوی بگذشت بر مای و مرغ 
 همه لشکر ترک بر هم زدندبه بوم و به دشت آتش اندر زدند 
 ستاره همی دامن ماه جستپدر بر پسر بر همی راه جست 
 ز ترکان هرانکس که بد پیش روز پیران و خنجرگزاران تو 
 همه پیش بهرام رفتند خوارپیاده پر از خون دل خاکسار 
 که شاها ردا و بلند اخترابر آزادگان جهان مهترا 
 گر ایدونک خاقان گنهکار گشتز عهد جهاندار بیزار گشت 
 به دستت گرفتار شد بی‌گمانچو بشکست پیمان شاه جهان 
 تو خون سر بیگناهان مریزنه خوب آید از نامداران ستیز 
 گر از ما همی باژ خواهی رواستسر بیگناهان بریدن چراست 
 همه مرد و زن بندگان توایمبه رزم اندر افگندگان توایم 
 دل شاه بهرام زیشان بسوختبه دست خرد چشم خشمش بدوخت 
 ز خون ریختن دست گردان ببستپراندیشه شد شاه یزدان‌پرست 
 چو مهر جهاندار پیوسته شددل مرد آشفته آهسته شد 
 بر شاه شد مهتر مهترانبپذرفت هر سال باژ گران 
 ازین کار چون کام او شد رواابا باژ بستد ز ترکان نوا 
 چو برگشت و آمد به شهر فربپر از رنگ رخسار و پرخنده لب 
 برآسود یک هفته لشکر نراندز چین مهتران را همه پیش خواند 
 برآورد میلی ز سنگ و ز گجکه کس را به ایران ز ترک و خلج 
 نباشد گذر جز به فرمان شاههمان نیز جیحون میانجی به راه 
 به لشکر یکی مرد بد شمر نامخردمند و با گوهر و رای و کام 
 مر او را به توران زمین شاه کردسر تخت او افسر ماه کرد 
 همان تاج زرینش بر سر نهادهمه شهر توران بدو گشت شاد 
 چو شد کار توران زمین ساختهدل شاه ز اندیشه پرداخته 
 بفرمود تا پیش او شد دبیرقلم خواست با مشک و چینی حریر 
 به نرسی یکی نامه فرمود شاهز پیکار ترکان و کار سپاه 
 سر نامه کرد آفرین نهانازین بنده بر کردگار جهان 
 خداوند پیروزی و دستگاهخداوند بهرام و کیوان و ماه 
 خداوند گردنده چرخ بلندخداوند ارمنده خاک نژند 
 بزرگی و خردی به پیمان اوستهمه بودنی زیر فرمان اوست 
 نوشتم یکی نامه از مرز چینبه نزد برادر به ایران زمین 
 به نزد بزرگان ایرانیاننوشتن همین نامه بر پرنیان 
 هرانکس که او رزم خاقان ندیدازین جنگجویان بباید شنید 
 سپه بود چندانک گفتی سپهرز گردش به قیر اندر اندود چهر 
 همه مرز شد همچو دریای خونسر بخت بیداد گشته نگون 
 به رزم اندرون او گرفتار شدوزو چرخ گردنده بیزار شد 
 کنون بسته آوردمش بر هیونجگر خسته و دیدگان پر ز خون 
 همه گردن سرکشان گشت نرمزبان چرب و دلها پر از خون گرم 
 پذیرفت باژ آنک بدخواه بودبه راه آمدند آنک بی‌راه بود 
 کنون از پس نامه من با سپاهبیایم به کام دل نیک‌خواه 
 هیونان کفک‌افگن بادپایبرفتند چون ابر غران ز جای 
 چو نامه به نزدیک نرسی رسیدز شادی دل پادشا بردمید 
 بشد موبد موبدان پیش اویهرانکس که بود از یلان جنگ جوی 
 به شادی برآمد ز ایران خروشنهادند هر یک به آواز گوش 
 دل نامداران ز تشویر شاههمی بود پیچان ز بهر گناه 
 به پوزش به نزدیک موبد شدندهمه دل‌هراسان ز هر بد شدند 
 کز اندیشه کژ و فرمان دیوببرد دل از راه گیهان خدیو 
 بدان مایه لشکر که برد این گمانکه یزدان گشاید در آسمان 
 شگفتیست این کز گمان بگذردهم از رای داننده مرد خرد 
 چو پاسخ شود نامه بر خوب و زشتهمین پوزش ما بباید نوشت 
 که گر چند رفت از برزگان گناهببخشد مگر نامبردار شاه 
 بپذرفت نرسی که ایدون کنمکه کین از دل شاه بیرون کنم 
 پس آن نامه را زود پاسخ نوشتپدیدار کرد اندرو خوب و زشت 
 که ایرانیان از پی درد و رنجهمان از پی بوم و فرزند و گنج 
 گرفتند خاقان چین را پناهبه نومیدی از نامبردار شاه 
 نه از دشمنی بد نه از درد و کیننه بر شاه بودست کس را گزین 
 یکی مهتری نام او برزمهربدان رفتن راه بگشاد چهر 
 بیامد به نزدیک شاه جهانهمه رازها برگشاد از نهان 
 ز گفتار او شاه خشنود گشتچنین آتش تیز بی‌دود گشت 
 چغانی و چگلی و بلخی ردانبخاری و از غرجگان موبدان 
 برفتند با باژ و برسم به دستنیایش کنان پیش آتش‌پرست 
 که ما شاه را یکسره بنده‌ایمهمان باژ را گردن افگنده‌ایم 
 همان نیز هر سال با باژ و ساوبه درگه شدی هرک بودیش تاو 
 چو شد ساخته کار آتشکدههمان جای نوروز و جشن سده 
 بیامد سوی آذرآبادگانخود و نامداران و آزادگان 
 پرستندگان پیش آذر شدندهمه موبدان دست بر سر شدند 
 پرستندگان را ببخشید چیزوز آتشکده روی بنهاد تیز 
 خرامان بیامد به شهر صطخرکه شاهنشهان را بدان بود فخر 
 پراگنده از چرم گاوان میشکه بر پشت پیلان همی راند پیش 
 هزار و سد و شست قنطار بوددرم بو ازو نیز و دینار بود 
 که بر پهلوی موبد پارسیهمی نام بردیش پیداوسی 
 بیاورد پس مشکهای ادیمبگسترد و شادان برو ریخت سیم 
 به ره بر هران پل که ویران بدیدرباطی که از کاروانان شنید 
 ز گیتی دگر هرکه درویش بودوگر نانش از کوشش خویش بود 
 سدگیر به کپان بسختید سیمزن بیوه و کودکان یتیم 
 چهارم هران پیر کز کارکردفروماند وزو روز ننگ و نبرد 
 به پنجم هرانکس که بد با نژادتوانگر نکردی ازو هیچ یاد 
 ششم هرکه آمد ز راه درازهمی داشت درویشی خویش راز 
 بدیشان ببخشید چندین درمنبد شاه روزی ز بخشش دژم 
 غنیمت همه بهر لشکر نهادنیامدش از آگندن گنج باد 
 بفرمود پس تاج خاقان چینکه پیش آورد مردم پاک‌دین 
 گهرها که بود اندرو آژدهبکندند و دیوار آتشکده 
 به زر و به گوهر بیاراستندسر تخت آذر بپیراستند 
 وزان جایگه شد سوی طیسفونکه نرسی بد و موبد رهنمون 
 پذیره شدندش همه مهترانبزرگان ایران و کنداوران 
 چو نرسی بدید آن سر و تاج شاهدرفش دلفروز و چندان سپاه 
 پیاده شد و برد پیشش نمازبزرگان و هم موبد سرفراز 
 بفرمود بهرام تا برنشستگرفت آن زمان دست او را به دست 
 بیامد نشست از بر تخت زربزرگان به پیش اندرون با کمر 
 ببخشید گنجی به مرد نیازدر تنگ زندان گشادند باز 
 زمانه پر از رامش و داد شددل غمگنان از غم آزاد شد 
 ز هر کشوری رنج و غم دور کردز بهر بزرگان یکی سور کرد 
 بدان سور هرکس که بشتافتیهمه خلعت مهتری یافتی 
 سیوم روز بزم ردان ساختندنویسنده را پیش بنشاختند 
 به می خوردن اندر چو بگشاد چهریکی نامه بنوشت شادان به مهر 
 سر نامه کرد آفرین از نخستبران کو روان را به شادی بشست 
 خرد بر دل خویش پیرایه کردبه رنج تن از مردمی مایه کرد 
 همه نیکویها ز یزدان شناختخرد جست و با مرد دانا بساخت 
 بدانید کز داد جز نیکویینیاید نکوبد در بدخویی 
 هرانکس که از کارداران ماسرافراز و جنگی سواران ما 
 بنالد نه بیند بجز چاه و داروگر کشته بر خاک افگنده خوار 
 بکوشید تا رنجها کم کنیددل غمگنان شاد و بی‌غم کنید 
 که گیتی فراوان نماند به کسبی‌آزاری و داد جویید و بس 
 بدین گیتی اندر نشانه منمسر راستی را بهانه منم 
 که چندان سپه کرد آهنگ منهم آهنگ این نامدار انجمن 
 از ایدر برفتم به اندک سپاهشدند آنک بدخواه بد نیک خواه 
 یکی نامداری چو خاقان چینجهاندار با تاج و تخت و نگین 
 به دست من‌اندر گرفتار شدسر بخت ترکان نگونسار شد 
 مرا کرد پیروز یزدان پاکسر دشمنان رفت در زیر خاک 
 جز از بندگی پیشه‌ی من مبادجز از راست اندیشه‌ی من مباد 
 نخواهم خراج از جهان هفت سالاگر زیردستی بود گر همال 
 به هر کارداری و خودکامه‌یینوشتند بر پهلوی نامه‌یی 
 که از زیردستان جز از رسم و دادنرانید و از بد نگیرید یاد 
 هرانکس که درویش باشد به شهرکه از روز شادی نیابند بهر 
 فرستید نزدیک ما نامشانبرآریم زان آرزو کامشان 
 دگر هرک هستند پهلونژادکه گیرند از رفتن رنج یاد 
 هم از گنج ما بی‌نیازی دهیدخردمند را سرفرازی دهید 
 کسی را که فامست و دستش تهیستبه هر کار بی‌ارج و بی فرهیست 
 هم از گنج‌ماشان بتوزید فامبه دیوانهایشان نویسید نام 
 ز یزدان بخواهید تا هم چنیندل ما بدارد به آیین و دین 
 بدین مهر ما شادمانی کنیدبران مهتران مهربانی کنید 
 همان بندگان را مدارید خوارکه هستند هم بنده‌ی کردگار 
 کسی کش بود پایه‌ی سنگیاندهد کودکان را به فرهنگیان 
 به دانش روان را توانگر کنیدخرد را ز تن بر سر افسر کنید 
 ز چیز کسان دور دارید دستبی‌آزار باشید و یزدان‌پرست 
 بکوشید و پیمان ما مشکنیدپی و بیخ و پیوند بد برکنید 
 به یزدان پناهید و فرمان کنیدروان را به مهرش گروگان کنید 
 مجویید آزار همسایگانهم آن بزرگان و پرمایگان 
 هرانکس که ناچیز بد چیره گشتوز اندازه‌ی کهتری برگذشت 
 بزرگش مخوانید کان برتریسبک بازگردد سوی کهتری 
 ز درویش چیزی مدارید بازهرانکس که هست از شما بی‌نیاز 
 به پاکان گرایید و نیکی کنیددل و پشت خواهندگان مشکنید 
 هران چیز کان دور گشت از پسندبدان چیز نزدیک باشد گزند 
 ز دارنده بر جان آنکس درودکه از مردمی باشدش تار و پود 
 چو اندر نوشتند چینی حریرسر خامه را کرد مشکین دبیر 
 به عنوان برش شاه گیتی نوشتدل داد و داننده‌ی خوب و زشت 
 خداوند بخشایش و فر و زورشهنشاه بخشنده بهرام گور 
 سوی مرزبانان فرمانبرانخردمند و دانا و جنگی سران 
 به هر سو نوند و سوار و هیونهمی رفت با نامه‌ی رهنمون 
 چو آن نامه آمد به هر کشوریبه هر نامداری و هر مهتری 
 همی گفت هرکس که یزدان سپاسکه هست این جهاندار یزدان شناس 
 زن و مرد و کودک به هامون شدندبه هر کشور از خانه بیرون شدند 
 همی خواندند آفرین نهانبران دادگر شهریار جهان 
 ازان پس به خوردن بیاراستندمی و رود و رامشگران خواستند 
 یکی نیمه از روز خوردن بدیدگر نیمه زو کارکردن بدی 
 همی نو به هر بامدادی پگاهخروشی بدی پیش درگاه شاه 
 که هرکس که دارد خورید و دهیدسپاسی ز خوردن به خود برنهید 
 کسی کش نیازست آید به گنجستاند ز گنج درم سخته پنج 
 سه من تافته باده‌ی سالخوردهبه رنگ گل نار و با رنگ زرد 
 هانی به رامش نهادند رویپرآواز میخواره شد شهر و کوی 
 چنان بد که از بید و گل افسریز دیدار او خواستندی کری 
 یکی شاخ نرگس به تای درمخریدی کسی زان نگشتی دژم 
 ز شادی جوان شد دل مرد پیربه چشمه درون آبها گشت شیر 
 جهانجوی کرد از جهاندار یادکه یکسر جهان دید زان‌گونه شاد 
 به نرسی چنین گفت یک روز شاهکز ایدر برو با نگین و کلاه 
 خراسان ترا دادم آباد کندل زیردستان به ما شاد کن 
 نگر تا نباشی بجز دادگرمیاویز چنگ اندرین رهگذر 
 پدر کرد بیداد و پیچد ازانچو مردی برهنه ز باد خزان 
 بفرمود تا خلعتش ساختندگرانمایه گنجی بپرداختند 
 بدو گفت یزدان پناه تو بادسر تخت خورشید گاه تو باد 
 به رفتن دو هفته درنگ آمدشتن‌آسان خراسان به چنگ آمدش 
 چو نرسی بشد هفته‌یی برگذشتدل شاه ز اندیشه پردخته گشت 
 بفرمود تا موبد موبدانبرفت و بیاورد چندی ردان 
 بدو گفت شد کار قیصر درازرسولش همی دیر یابد جواز 
 چه مردست و اندر خرد تا کجاستکه دارد روان از خرد پشت راست 
 بدو گفت موبد انوشه بدیجهاندار و با فره ایزدی 
 یکی مرد پیرست با رای و شرمسخن گفتنش چرب و آواز نرم 
 کسی کش فلاطون به دست اوستادخردمند و بادانش و بانژاد 
 یکی برمنش بود کامد ز رومکنون خیره گشت اندرین مرز و بوم 
 بپژمرد چون لاله در ماه دیتنش خشک و رخساره همرنگ نی 
 همه کهترانش به کردار میشکه روز شکارش سگ آید به پیش 
 به کندی و تندی بما ننگریدوزین مرز کس را به کس نشمرید 
 به موبد چنین گفت بهرام گورکه یزدان دهد فر و دیهیم و زور 
 مرا گر جهاندار پیروز کردشب تیره بر بخت من روز کرد 
 یکی قیصر روم و قیصر نژادفریدون ورا تاج بر سر نهاد 
 بزرگست وز سلم دارد نژادز شاهان فزون‌تر به رسم و به داد 
 کنون مردمی کرد و فرزانگیچو خاقان نیامد به دیوانگی 
 ورا پیش خوانیم هنگام بارسخن تا چه گوید که آید به کار 
 وزان پس به خوبی فرستمش بازز مردم نیم در جهان بی‌نیاز 
 یکی رزم جوید سپاه آورددگر بزم و زرین کلاه آورد 
 مرا ارج ایشان بباید شناختبزرگ آنک با نامداران بساخت 
 برو آفرین کرد موبد به مهرکه شادان بدی تا بگردد سپهر 
 سپهبد فرستاده را پیش خواندبران نامور پیشگاهش نشاند 
 چو بشنید بیدار شاه جهانفرستاده را خواند پیش مهان 
 بیامد جهاندیده دانای پیرسخن‌گوی و بادانش و یادگیر 
 به کش کرده دست و سرافگنده پستبر تخت شاهی به زانو نشست 
 بپرسید بهرام و بنواختشبر تخت پیروزه بنشاختش 
 بدو گفت کایدر بماندی تو دیرز دیدار این مرز ناگشته سیر 
 مرا رزم خاقان ز تو باز داشتبه گیتی مرا همچو انباز داشت 
 کنون روزگار توام تازه شدترا بودن ایدر بی‌اندازه شد 
 سخن هرچ گویی تو پاسخ دهیموز آواز تو روز فرخ نهیم 
 فرستاده‌ی پیر کرد آفرینکه بی‌تو مبادا زمان و زمین 
 هران پادشاهی که دارد خردز گفت خردمند رامش برد 
 به یزدان خردمند نزدیک‌تربداندیش را روز تاریک‌تر 
 تو بر مهتران جهان مهتریکه هم مهتر و شاه و هم بهتری 
 ترا دانش و هوش و دادست و فربر آیین شاهان پیروزگر 
 همانت خرد هست و پاکیزه رایبر هوشمندان توی کدخدای 
 که جاوید بادی تن و جان درستمبیناد گردون میان تو سست 
 زبانت ترازوست و گفتن گهرگهر سخته هرگز که بیند به زر 
 اگر چه فرستاده‌ی قیصرمهمان چاکر شاه را چاکرم 
 درودی رسانم ز قیصر به شاهکه جاوید باد این سر و تاج و گاه 
 و دیگر که فرمود تا هفت چیزبپرسم ز دانندگان تو نیز 
 بدو گفت شاه این سخنها بگویسخن‌گوی را بیشتر آب‌روی 
 بفرمود تا موبد موبدانبشد پیش با مهتران و ردان 
 بشد موبد و هرکه دانا بدندبه هر دانشی‌بر توانا بدند 
 سخن‌گوی بگشاد راز از نهفتسخنهای قیصر به موبد بگفت 
 به موبد چنین گفت کای رهنمونچه چیز آنک خوانی همی اندرون 
 دگر آنک بیرونش خوانی همیجزین نیز نامش ندانی همی 
 زبر چیست ای مهتر و زبر چیستهمان بیکرانه چه و خوار کیست 
 چه چیز آنک نامش فراوان بودمر او را به هر جای فرمان بود 
 چنین گفت موبد به فرزانه مردکه مشتاب وز راه دانش مگرد 
 مر این را که گفتی تو پاسخ یکیستسخن در درون و برون اندکیست 
 برون آسمان و درونش هواستزبر فر یزدان فرمانرواست 
 همان بیکران در جهان ایزدستاگر تاب گیری به دانش به دست 
 زبر چون بهشتست و دوزخ به زیربد آن را که باشد به یزدان دلیر 
 دگر آنک بسیار نامش بودرونده به هر جای کامش بود 
 خرد دارد ای پیر بسیار نامرساند خرد پادشا را به کام 
 یکی مهر خوانند و دیگر وفاخرد دور شد درد ماند و جفا 
 زبان‌آوری راستی خواندشبلنداختری زیرکی داندش 
 گهی بردبار و گهی رازدارکه باشد سخن نزد او پایدار 
 پراگنده اینست نام خرداز اندازه‌ها نام او بگذرد 
 تو چیزی مدان کز خرد برترستخرد بر همه نیکویها سرست 
 خرد جوید آگنده راز جهانکه چشم سر ما نبیند نهان 
 دگر آنک دارد جهاندار خواربه هر دانش از کرده‌ی کردگار 
 ستاره‌ست رخشان ز چرخ بلندکه بینا شمارش بداند که چند 
 بلند آسمان را که فرسنگ نیستکسی را بدو راه و آهنگ نیست 
 همی خوار گیری شمار وراهمان گردش روزگار ورا 
 کسی کو ببیند ز پرتاب تیربماند شگفت اندرو تیز ویر 
 ستاره همی بشمرد ز آسمانازین خوارتر چیست ای شادمان 
 من این دانم ار هست پاسخ جزینفراخست رای جهان‌آفرین 
 سخن‌دان قیصر چو پاسخ شنیدزمین را ببوسید و فرمان گزید 
 به بهرام گفت ای جهاندار شاهز یزدان برین‌بر فزونی مخواه 
 که گیتی سراسر به فرمان تستسر سرکشان زیر پیمان تست 
 پسند بزرگان فرخ‌نژادندارد جهان چون تو شاهی به یاد 
 همان نیز دستورت از موبدانبه دانش فزونست از بخردان 
 همه فیلسوفان ورا بنده‌اندبه دانایی او سرافگنده‌اند 
 چو بهرام بشنید شادی نمودبه دلش اندرون روشنایی فزود 
 به موبدم درم داد ده بدره نیزهمان جامه و اسپ و بسیار چیز 
 وزانجا خرامان بیامد بدرخرد یافته موبد پرهنر 
 فرستاده‌ی قیصر نامدارسوی خانه رفت از بر شهریار 
 چو خورشید بر چرخ بنمود دستشهنشاه بر تخت زرین نشست 
 فرستاده‌ی قیصر آمد به درخرد یافته موبد پرگهر 
 به پیش شهنشاه رفتند شادسخنها ز هرگونه کردند یاد 
 فرستاده را موبد شاه گفتکه ای مرد هشیار بی‌یار و جفت 
 ز گیتی زیانکارتر کار چیستکه بر کرده‌ی او بباید گریست 
 چه دانی تو اندر جهان سودمندکه از کردنش مرد گردد بلند 
 فرستاده گفت آنک دانا بودهمیشه بزرگ و توانا بود 
 تن مرد نادان ز گل خوارتربه هر نیکی ناسزاوارتر 
 ز نادان و دانا زدی داستانشنیدی مگر پاسخ راستان 
 بدو گفت موبد که نیکو نگربیندیش و ماهی به خشکی مبر 
 فرستاده گفت ای پسندیده مردسخن‌ها ز دانش توان یاد کرد 
 تو این گر دگرگونه دانی بگویکه از دانش افزون شود آبروی 
 بدو گفت موبد که اندیشه کنکز اندیشه بازیب گردد سخن 
 ز گیتی هرانکو بی‌آزارترچنان دان که مرگش زیانکارتر 
 به مرگ بدان شاد باشی رواستچو زاید بد و نیک تن مرگ راست 
 ازین سودمندی بود زان زیانخرد را میانجی کن اندر میان 
 چو بشنید رومی پسند آمدشسخنهای او سودمند آمدش 
 بخندید و بر شاه کرد آفرینبدو گفت فرخنده ایران زمین 
 که تخت شهنشاه بیند همیچو موبد بروبر نشیند همی 
 به دانش جهان را بلند افسریبه موبد ز هر مهتری برتری 
 اگر باژ خواهی ز قیصر رواستک دستور تو بر جهان پادشاست 
 ز گفتار او شاد شد شهریاردلش تازه شد چو گل اندر بهار 
 برون شد فرستاده از پیش شاهشب آمد برآمد درفش سیاه 
 پدید آمد آن چادر مشکبویبه عنبر بیالود خورشید روی 
 شکیبا نبد گنبد تیزگردسر خفته از خواب بیدار کرد 
 درفشی بزد چشمه‌ی آفتابسر شاه گیتی سبک شد ز خواب 
 در بار بگشاد سالار بارنشست از بر تخت خود شهریار 
 بفرمود تا خلعت آراستندفرستاده را پیش او خواستند 
 ز سیمین و زرین و اسپ و ستامز دینار گیتی که بردند نام 
 ز دینار و گوهر ز مشک و عبیرفزون گشت از اندیشه‌ی تیزویر 
 چو از کار رومی بپردخت شاهدلش گشت پیچان ز کار سپاه 
 بفرمود تا موبد رای‌زنبشد با یکی نامدار انجمن 
 ببخشید روی زمین سربسرابر پهلوانان پرخاشخر 
 درم داد و اسپ و نگین و کلاهگرانمایه را کشور و تاج و گاه 
 پر از راستی کرد یکسر جهانوزو شادمانه کهان و مهان 
 هرانکس که بیداد بد دور کردبه نادادن چیز و گفتار سرد 
 وزان پس چنین گفت با موبدانکه ای پرهنر پاک‌دل بخردان 
 جهان را ز هرگونه دارید یادز کردار شاهان بیداد و داد 
 بسی دست شاهان ز بیداد و آزتهی ماند و هم تن ز آرام و ناز 
 جهان از بداندیش در بیم بوددل نیک‌مردان به دو نیم بود 
 همه دست کرده به کار بدیکسی را نبد کوشش ایزدی 
 نبد بر زن و زاده کس پادشاپر از غم دل مردم پارسا 
 به هر جای گستردن دست دیوبریده دل از بیم گیهان خدیو 
 سر نیکویها و دست بدیستدر دانش و کوشش بخردیست 
 همه پاک در گردن پادشاستکه پیدا شود زو همه کژ و راست 
 پدر گر به بیداد یازید دستنبد پاک و دانا و یزدان‌پرست 
 مدارید کردار او بس شگفتکه روشن دلش رنگ آتش گرفت 
 ببینید تا جم و کاوس شاهچه کردند کز دیو جستند راه 
 پدر همچنان راه ایشان بجستبه آب خرد جان تیره نشست 
 همه زیردستانش پیچان شدندفراوان ز تندیش بیجان شدند 
 کنون رفت و زو نام بد ماند و بسهمی آفرین او نیابد ز کس 
 ز ما باد بر جان او آفرینمبادا که پیچد روانش ز کین 
 کنون بر نشستم بر گاه اویبه مینو کشد بی‌گمان راه اوی 
 همی خواهم از کردگار جهانکه نیرو دهد آشکار و نهان 
 که با زیردستان مدارا کنیمز خاک سیه مشک سارا کنیم 
 که با خاک چون جفت گردد تنمنگیرد ستمدیده‌ای دامنم 
 شما همچنین چادر راستیبپوشید شسته دل از کاستی 
 که جز مرگ را کس ز مادر نزادز دهقان و تازی و رومی نژاد 
 به کردار شیرست آهنگ اوینپیچد کسی گردن از چنگ اوی 
 همان شیر درنده را بشکردبه خواری تن اژدها بسپرد 
 کجا آن سر و تاج شاهنشهانکجا آن بزرگان و فرخ مهان 
 کجا آن سواران گردنکشانکزیشان نبینم به گیتی نشان 
 کجا ان پری چهرگان جهانکزیشان بدی شاد جان مهان 
 هرانکس که رخ زیر چادر نهفتچنان دان که گشتست با خاک جفت 
 همه دست پاکی و نیکی بریمجهان را به کردار بد نشمریم 
 به یزدان دارنده کو داد فربه تاج و به تخت و نژاد و گهر 
 که گر کارداری به یک مشک خاکزبان جوید اندر بلند و مغاک 
 هم‌انجا بسوزم به آتش تنشکنم بر سر دار پیراهنش 
 وگر در گذشته ز شب چند پاسبدزدد ز درویش دزدی پلاس 
 به تاوانش دیبا فرستم ز گنجبشویم دل غمگنان را ز رنج 
 وگر گوسفندی برند از رمهبه تیره شب و روزگار دمه 
 یکی اسپ پرمایه تاوان دهممبادا که بر وی سپاسی نهم 
 چو با دشمنم کارزاری بودوزان جنگ خسته سواری بود 
 فرستمش یکساله زر و درمنداریم فرزند او را دژم 
 ز دادار دارنده یکسر سپاسکه اویست جاوید نیکی‌شناس 
 به آب و به آتش میازید دستمگر هیربد مرد آتش‌پرست 
 مریزید هم خون گاوان ورزکه ننگست در گاو کشتن به مرز 
 ز پیری مگر گاو بیکار شدبه چشم خداوند خود خوار شد 
 نباید ز بن کشت گاو زهیکه از مرز بیرون شود فرهی 
 همه رای با مرد دانا زنیددل کودک بی‌پدر مشکنید 
 از اندیشه‌ی دیو باشید دورگه جنگ دشمن مجویید سور 
 اگر خواهم از زیردستان خراجز دارنده بیزارم و تخت عاج 
 اگر بدکنش بد پدر یزدگردبه پاداش آن داد کردیم گرد 
 همه دل ز کردار او خوش کنیدبه آزادی آهنگ آتش کنید 
 ببخشد مگر کردگارش گناهز دوزخ به مینو نمایدش راه 
 کسی کو جوانست شادی کنیددل مردمان جوان مشکنید 
 به پیری به مستی میازید دستکه همواره رسوا بود پیر مست 
 گنهکار یزدان مباشید هیچبه پیری به آید به رفتن بسیچ 
 چو خشنود گردد ز ما کردگاربه هستی غم روز فردا مدار 
 دل زیردستان به ما شاد بادسر سرکشان از غم آزاد باد 
 همه نامداران چو گفتار شاهشنیدند و کردند نیکو نگاه 
 همه دیده کردند پیشش پر آبازان شاه پردانش و زودیاب 
 خروشان برو آفرین خواندندورا پادشا زمین خواندند 
 وزیر خردمند بر پای خاستچنین گفت کی خسرو داد و راست 
 جهان از بداندیش بی بیم گشتوزین مرزها رنج و سختی گذشت 
 مگر نامور شنگل از هندوانکه از داد پیچیده دارد روان 
 ز هندوستان تا در مرز چینز دزدان پرآشوب دارد زمین 
 به ایران همی دست یازد به بدبدین داستان کارسازی سزد 
 تو شاهی و شنگل نگهبان هندچرا باژ خواهد ز چین و ز سند 
 براندیش و تدبیر آن بازجوینباید که ناخوبی آید بروی 
 چو بشنید شاه آن پراندیشه شدجهان پیش او چون یکی بیشه شد 
 چنین گفت کاین کار من در نهانبسازم نگویم به کس در جهان 
 به تنها ببینم سپاه وراهمان رسم شاهی و گاه ورا 
 شوم پیش او چون فرستادگاننگویم به ایران به آزادگان 
 بشد پاک دستور او با دبیرجزو هرکسی آنک بد ناگزیر 
 بگفتند هرگونه از بیش و کمببردند قرطاس و مشک و قلم 
 یکی نامه بنوشت پر پند و رایپر از دانش و آفرین خدای 
 سر نامه کرد از نخست آفرینز یزدان برآنکس که جست آفرین 
 خداوند هست و خداوند نیستهمه چیز جفتست و ایزد یکیست 
 ز چیزی کجا او دهد بنده راپرستنده و تاج دارنده را 
 فزون از خرد نیست اندر جهانفروزنده کهتران و مهان 
 هرانکس که او شاد شد از خردجهان را به کردار بد نسپرد 
 پشیمان نشد هر که نیکی گزیدکه بد آب دانش نیارد مزید 
 رهاند خرد مرد را از بلامبادا کسی در بلا مبتلا 
 نخستین نشان خرد آن بودکه از بد همه‌ساله ترسان بود 
 بداند تن خویش را در نهانبه چشم خرد جست راز جهان 
 خرد افسر شهریاران بودهمان زیور نامداران بود 
 بداند بد و نیک مرد خردبکوشد به داد و بپیچد ز بد 
 تو اندازه‌ی خود ندانی همیروان را به خون در نشانی همی 
 اگر تاجدار زمانه منمبه خوبی و زشتی بهانه منم 
 تو شاهی کنی کی بود راستیپدید آید از هر سوی کاستی 
 نه آیین شاهان بود تاختنچنین با بداندیشگان ساختن 
 نیای تو ما را پرستنده بودپدر پیش شاهان ما بنده بود 
 کس از ما نبودند همداستانکه دیر آمدی باژ هندوستان 
 نگه کن کنون روز خاقان چینکه از چین بیامد به ایران زمین 
 به تاراج داد آنک آورده بودبپیچید زان بد که خود کرده بود 
 چنین هم همی بینم آیین توهمان بخشش و فره دین تو 
 مرا ساز جنگست و هم خواستههمان لشکر یکدل آراسته 
 ترا با دلیران من پای نیستبه هند اندرون لشکر آرای نیست 
 تو اندر گمانی ز نیروی خویشهمی پیش دریا بری جوی خویش 
 فرستادم اینک فرستاده‌ییسخن‌گوی با دانش آزاده‌یی 
 اگر باژ بفرست اگر جنگ رابه بی‌دانشی سخت کن تنگ را 
 ز ما باد بر جان آنکس درودکه داد و خرد باشدش تار و پود 
 چو خط از نسیم هوا گشت خشکنوشتند و بر وی پراگند مشک 
 به عنوانش بر نام بهرام کردکه دادش سر هر بدی رام کرد 
 که تاج کیان یافت از یزدگردبه خرداد ماه اندرون روز ارد 
 سپهدار مرز و نگهدار بومستاننده‌ی باژ سقلاب و روم 
 به نزدیک شنگل نگهبان هندز دریای قنوج تا مرز سند 
 چو بنهاد بر نامه‌بر مهر شاهبرآراست بر ساز نخچیرگاه 
 به لشکر ز کارش کس آگه نبودجز از نامدارانش همره نبود 
 بیامد بدین‌سان به هندوستانگذشت از بر آب جادوستان 
 چو نزدیک ایوان شنگل رسیددر پرده و بارگاهش بدید 
 برآورده‌یی بود سر در هوابدربر فراوان سلیح و نوا 
 سواران و پیلان بدربر به پایخروشیدن زنگ با کرنای 
 شگفتی بان بارگه بر بمانددلش را به اندیشه اندر نشاند 
 چنین گفت با پرده‌داران اویپرستنده و پای‌کاران اوی 
 که از نزد پیروز بهرامشاهفرستاده آمد بدین بارگاه 
 هم اندر زمان رفت سالار بارز پرده درون تا بر شهریار 
 بفرمود تا پرده برداشتندبه ارجش ز درگاه بگذاشتند 
 خرامان همی رفت بهرام گوریکی خانه دید آسمانش بلور 
 ازارش همه سیم و پیکرش زرنشانده به هر جای چندی گهر 
 نشسته به نزدیک او رهنمایپس پشت او ایستاده به پای 
 برادرش را دید بر زیرگاهنهاده به سر بر ز گوهر کلاه 
 چو آمد به نزدیک شنگل فرازورا دید با تاج بر تخت ناز 
 همه پایه‌ی تخت زر و بلورنشسته برو شاه با فر و زور 
 بر تخت شد شاه و بردش نمازهمی بود پیشش زمانی دراز 
 چنین گفت زان کو ز شاهان مهستجهاندار بهرام یزدان‌پرست 
 یکی نامه دارم بر شاه هندنوشته خطی پهلوی بر پند 
 چو آواز بهرام بشنید شاهبفرمود زرین یکی زیرگاه 
 بران کرسی زرش بنشاندندز درگاه یارانش را خواندند 
 چو بنشست بگشاد لب را ز بندچنین گفت کای شهریار بلند 
 زبان برگشایم چو فرمان دهیکه بی‌تو مبادا بهی و مهی 
 بدو گفت شنگل که بر گوی هینکه گوینده یابد ز چرخ آفرین 
 چنین گفت کز شاه خسرونژادکه چون او به گیتی ز مادر نزاد 
 مهست آن سرافراز بر روی دهرکه با داد او زهر شد پای زهر 
 بزرگان همه باژ دار وی‌اندبه نخچیر شیران شکار وی‌اند 
 چو شمشیر خواهد به رزم اندرونبیابان شود همچو دریای خون 
 به بخشش چو ابری بود درباربود پیش او گنج دینار خوار 
 پیامی رسانم سوی شاه هندهمان پهلوی نامه‌یی برپرند 
 چو بشنید شد نامه را خواستارشگفتی بماند اندران نامدار 
 چو آن نامه برخواند مرد دبیررخ تاجور گشت همچون زریر 
 بدو گفت کای مرد چیره‌سخنبه گفتار مشتاب و تندی مکن 
 بزرگی نماید همی شاه توچنان هم نماید همی راه تو 
 کسی باژ خواهد ز هندوستاننباشم ز گوینده همداستان 
 به لشکر همی گوید این گر به گنجوگر شهر و کشور سپردن به رنج 
 کلنگ‌اند شاهان و من چون عقابوگر خاک و من همچو دریای آب 
 کسی با ستاره نکوشد به جنگنه با آسمان جست کس نام و ننگ 
 هنر بهتر از گفتن نابکارکه گیرد ترا مرد داننده خوار 
 نه مردی نه دانش نه کشور نه شهرز شاهی شما را زبانست بهر 
 نهفته همه بوم گنج منستنیاکان بدو هیچ نابرده دست 
 دگر گنج برگستوان و زرهچو گنجور ما برگشاید گره 
 به پیلانش باید کشیدن کلیدوگر ژنده پیلش تواند کشید 
 وگر گیری از تیغ و جوشن شمارستاره شود پیش چشم تو خوار 
 زمین بر نتابد سپاه مراهمان ژنده پیلان و گاه مرا 
 هزار ار به هندی زنی در هزاربود کس که خواند مرا شهریار 
 همان کوه و دریای گوهر مراستبه من دارد اکنون جهان پشت راست 
 همان چشمه‌ی عنبر و عود و مشکدگر گنج کافور ناگشته خشک 
 دگر داروی مردم دردمندبه روی زمین هرک گردد نژند 
 همه بوم ما را بدین‌سان برستاگر زر و سیمست و گر گوهرست 
 چو هشتاد شاهند با تاج زربه فرمان من تنگ بسته کمر 
 همه بوم را گرد دریاست راهنیاید بدین خاک‌بر دیو گاه 
 ز قنوج تا مرز دریای چینز سقلاب تا پیش ایران زمین 
 بزرگان همه زیردست منندبه بیچارگی در پرست منند 
 به هند و به چین و ختن پاسباننرانند جز نام من بر زبان 
 همه تاج ما را ستاینده‌اندپرستندگی را فزاینده‌اند 
 به مشکوی من دخت فغفور چینمرا خواند اندر جهان‌آفرین 
 پسر دارم از وی یکی شیردلکه بستاند از که به شمشیر دل 
 ز هنگام کاوس تا کیقبادازین بوم و برکس نکردست یاد 
 همان نامبردار سیسد هزارز لشکر که خواند مرا شهریار 
 ز پیوستگانم هزار و دویستکزیشان کسی را به من راه نیست 
 همه زاد بر زاد خویش منندکه در هند بر پای پیش منند 
 که در بیشه شیران به هنگام جنگز آورد ایشان بخاید دو چنگ 
 گر آیین بدی هیچ آزاده راکه کشتی به تندی فرستاده را 
 سرت را جدا کردمی از تنتشدی مویه‌گر بر تو پیراهنت 
 بدو گفت بهرام کای نامداراگر مهتری کام کژی مخار 
 مرا شاه من گفت کو را بگویکه گر بخردی راه کژی مجوی 
 ز درگه دو دانا پدیدار کنزبان‌آور و کامران بر سخن 
 گر ایدونک زیشان به رای و خردیکی بر یکی زان ما بگذرد 
 مرا نیز با مرز تو کار نیستکه نزدیک بخرد سخن خوار نیست 
 وگرنه ز مردان جنگاورانکسی کو گراید به گرز گران 
 گزین کن ز هندوستان سد سوارکه با یک تن از ما کند کارزار 
 نخواهیم ما باژ از مرز توچو پیدا شدی مردی و ارز تو 
 چو بشنید شنگل به بهرام گفتکه رای تو با مردمی نیست جفت 
 زمانی فرودآی و بگشای بندچه گویی سخن‌های ناسودمند 
 یکی خرم ایوان بپرداختندهمه هرچ بایست برساختند 
 بیاسود بهرام تا نیم‌روزچو بر اوج شد تاج گیتی فروز 
 چو در پیش شنگل نهادند خوانیکی را بفرمود کو را بخوان 
 کز ایران فرستاده‌ی خسروپرستسخن‌گوی و هم کامگار نوست 
 کسی را که با اوست هم زین‌نشانبیاور به خوان رسولان نشان 
 بشد تیز بهرام و بر خوان نشستبنان دست بگشاد و لب را ببست 
 چو نان خورده شد مجلس آراستندنوازنده‌ی رود و می خواستند 
 همی بوی مشک آمد از خوردنیهمان زیر زربفت گستردنی 
 بزرگان چو از باده خرم شدندز تیمار نابوده بی‌غم شدند 
 دو تن را بفرمود زورآزمایبه کشتی که دارند با دیو پای 
 برفتند شایسته مردان کارببستندشان بر میانها ازار 
 همی کرد زور ان برین این برانگرازان و پیچان دو مرد گران 
 چو برداشت بهرام جام بلوربه مغزش نبید اندرافگند شور 
 بشنگل چنین گفت کای شهریاربفرمای تا من ببندم ازار 
 چو با زورمندان به کشتی شومنه اندر خرابی و مستی شوم 
 بخندید شنگل بدو گفت خیزچو زیر آوری خون ایشان بریز 
 چو بشنید بهرام بر پای خاستبه مردی خم آورد بالای راست 
 کسی را که بگرفت زیشان میانچو شیری که یازد به گور ژیان 
 همی بر زمین زد چنان کاستخوانششکست و بپالود رنگ رخانش 
 بدو مانده بد شنگل اندر شگفتازان برز بالا و آن زور و کفت 
 به هندی همی نام یزدان بخواندورا از چهل مرد برتر نشاند 
 چو گشتند مست از می خوشگواربرفتند ز ایوان گوهرنگار 
 چو گردون بپوشید چینی حریرز خوردن برآسود برنا و پیر 
 چو زرین شد آن چادر مشکبویفروزنده بر چرخ بنمود روی 
 شه هندوان باره را برنشستبه میدان خرامید چوگان به دست 
 ببردند با شاه تیر و کمانهمی تاخت بر آرزو یک زمان 
 به بهرام فرمود تا بر نشستکمان کیانی گرفته به دست 
 به شنگل چنین گفت کای شهریارچنان دان که هستند با من سوار 
 همی تیر و چوگان کنند آرزویچو فرمان دهد شاه آزاده‌خوی 
 چنین گفت شنگل که تیر و کمانستون سواران بود بی‌گمان 
 تو با شاخ و یالی بیفراز دستبه زه کن کمان را و بگشای شست 
 کمان را به زه کرد بهرام گردعنان را به اسپ تگاور سپرد 
 یکی تیر بگرفت و بگشاد شستنشانه به یک چوبه بر هم شکست 
 گرفتند یکسر برو آفرینسواران میدان و مردان کین 
 ز بهرام شنگل شد اندرگمانکه این فر و این برز و تیر و کمان 
 نماند همی این فرستاده رانه هندی نه ترکی نه آزاده را 
 اگر خویش شاهست گر مهترستبرادرش خوانم هم اندر خورست 
 بخندید و بهرام را گفت شاهکه ای پرهنر با گهر پیشگاه 
 برادر توی شاه را بی‌گمانبدین بخشش و زور و تیر و کمان 
 که فر کیان داری و زور شیرنباشی مگر نامداری دلیر 
 بدو گفت بهرام کای شاه هندفرستادگان را مکن ناپسند 
 نه از تخمه‌ی یزدگردم نه شاهبرادرش خوانیم باشد گناه 
 از ایران یکی مرد بیگانه‌امنه دانش پژوهم نه فرزانه‌ام 
 مرا بازگردان که دورست راهنباید که یابد مرا خشم شاه 
 بدو گفت شنگل که تندی مکنکه با تو هنوزست ما را سخن 
 نبایدت کردن به رفتن شتابکه رفتن به زودی نباشد صواب 
 بر ما بباش و دل آرام گیرچو پخته نخواهی می خام گیر 
 پس‌انگاه دستور را پیش خواندز بهرام با او سخن چند راند 
 گر این مرد بهرام را خویش نیستگر از پهلوان نام او بیش نیست 
 چو گویی دهد او تن‌اندر فریبگر از گفت من در دل آرد نهیب 
 تو گویی مر او را نکوتر بودتو آن گوی با وی که در خور بود 
 بگویش بران رو که باشد صوابکه پیش شه هند بفزودی آب 
 کنون گر بباشی به نزدیک اوینگه‌داری آن رای باریک اوی 
 هرانجا که خوشتر ولایت تراستسپهداری و باژ و ملکت تراست 
 به جایی که باشد همیشه بهارنسیم بهار آید از جویبار 
 گهر هست و دینار و گنج درمچو باشد درم دل نباشد به غم 
 نوازنده شاهی که از مهر توبخندد چو بیند همی چهر تو 
 به سالی دو بارست بار درختز قنوج برنگذرد نیک‌بخت 
 چو این گفته باشی به پرسش ز نامکه از نام گردد دلم شادکام 
 مگر رام گردد بدین مرز مافزون گردد از فر او ارز ما 
 ورا زود سالار لشکر کنیمبدین مرز با ارز ما سر کنیم 
 بیامد جهاندیده دستور شاهبگفت این به بهرام و بنمود راه 
 ز بهرام زان پس بپرسید نامکه بی‌نام پاسخ نبودی تمام 
 چو بشنید بهرام رنگ رخشدگر شد که تا چون دهد پاسخش 
 به فرجام گفت ای سخن‌گوی مردمرا در دو کشور مکن روی زرد 
 من از شاه ایران نپیجم به گنجگر از نیستی چند باشم به رنج 
 جزین باشد آرایش دین ماهمان گردش راه و آیین ما 
 هرانکس که پیچد سر از شاه خویشبه برخاستن گم کند راه خویش 
 فزونی نجست آنک بودش خردبد و نیک بر ما همی بگذرد 
 خداوند گیتی فریدون کجاستکه پشت زمانه بدو بود راست 
 کجا آن بزرگان خسرونژادجهاندار کیخسرو و کیقباد 
 دگر آنک دانی تو بهرام راجهاندار پیروز خودکام را 
 اگر من ز فرمان او بگذرمبه مردی سرآرد جهان بر سرم 
 نماند بر و بوم هندوستانبه ایران کشد خاک جادوستان 
 همان به که من باز گردم بدرببیند مرا شاه پیروزگر 
 گر از نام پرسیم برزوی نامچنین خواندم شاه و هم باب و مام 
 همه پاسخ من بشنگل رسانکه من دیر ماندم به شهر کسان 
 چو دستور بشنید پاسخ ببردشنیده سخن پیش او برشمرد 
 ز پاسخ پر آژنگ شد روی شاهچنین گفت اگر دور ماند ز راه 
 یکی چاره سازم کنون من که روزسرآید بدین مرد لشکر فروز 
 یکی کرگ بود اندران شهر شاهز بالای او بسته بر باد راه 
 ازان بیشه بگریختی شیر نرهم از آسمان کرگس تیرپر 
 یکایک همه هند زو پر خروشاز آواز او کر شدی تیز گوش 
 به بهرام گفت ای پسندیده مردبرآید به دست تو این کارکرد 
 به نزدیک آن کرگ باید شدنهمه چرم او را به تیر آژدن 
 اگر زو تهی گردد این بوم و بربه فر تو این مرد پیروزگر 
 یکی دست باشدت نزدیک منچه نزدیک این نامدار انجمن 
 که جاوید در کشور هندوانبود زنده نام تو تا جاودان 
 بدو گفت بهرام پاکیزه‌رایکه با من بباید یکی رهنمای 
 چو بینم به نیروی یزدان تنشببینی به خون غرقه پیراهنش 
 بدو داد شنگل یکی رهنمایکه او را نشیمن بدانست و جای 
 همی رفت با نیک‌دل رهنمونبدان بیشه‌ی کرگ ریزنده خون 
 همی گفت چندی ز آرام اویز بالا و پهنا و اندام اوی 
 چو بنمود و برگشت و بهرام رفتخرامان بدان بیشه‌ی کرگ تفت 
 پس پشت او چند ایرانیانبه پیکار آن کرگ بسته میان 
 چو از دور دیدند خرطوم اویز هنگش همی پست شد بوم اوی 
 بدو هرکسی گفت شاها مکنز مردی همی بگذرد این سخن 
 نکردست کس جنگ با کوه و سنگوگر چه دلیرست خسرو به چنگ 
 به شنگل چنین گوی کاین راه نیستبدین جنگ دستوری شاه نیست 
 چنین داد پاسخ که یزدان پاکمرا گر به هندوستان داد خاک 
 به جای دگر مرگ من چون بودکه اندیشه ز اندازه بیرون بود 
 کمان را به زه کرد مرد جوانتو گفتی همی خوار گیرد روان 
 بیامد دوان تا به نزدیک کرگپر از خشم سر دل نهاده به مرگ 
 کمان کیانی گرفته به چنگز ترکش برآورد تیر خدنگ 
 همی تیر بارید همچون تگرگبرین همنشان تا غمین گشت کرگ 
 چو دانست کو را سرآمد زمانبرآهیخت خنجر به جای کمان 
 سر کرگ را راست ببرید و گفتبه نام خداوند بی‌یار و جفت 
 که او داد چندین مرا فر و زوربه فرمان او تابد از چرخ هور 
 بفرمود تا گاو و گردون برندسر کرگ زان بیشه بیرون برند 
 ببردند چون دید شنگل ز دوربه دیبا بیاراست ایوان سور 
 چو بر تخت بنشست پرمایه شاهنشاندند بهرام را پیش گاه 
 همی کرد هر کس برو آفرینبزرگان هند و سواران چنین 
 برفتند هر مهتری با نثاربه بهرام گفتند کای نامدار 
 کسی را سزای تو کردار نیستبه کردار تو راه دیدار نیست 
 ازو شادمان شنگل و دل به غمگهی تازه‌روی و زمانی دژم 
 یکی اژدها بود بر خشک و آببه دریا بدی گاه بر آفتاب 
 همی درکشیدی به دم ژنده پیلوزو خاستی موج دریای نیل 
 چنین گفت شنگل به یاران خویشبدان تیزهش رازداران خویش 
 که من زین فرستاده‌ی شیرمردگهی شادمانم گهی پر ز درد 
 مرا پشت بودی گر ایدر بدیبه قنوج بر کشوری سر بدی