شاهنامه/پادشاهی اشکانیان ۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی اشکانیان ۳)
'


 نگه کن که ضحاک بیدادگرچه آورد زان تخت شاهی به سر 
 هم افراسیاب آن بداندیش مردکزو بد دل شهریاران به درد 
 سکندر که آمد برین روزگاربکشت آنک بد در جهان شهریار 
 برفتند و زیشان بجز نام زشتنماند و نیابند خرم بهشت 
 نماند همین نیز بر هفتوادبپیچد به فرجام این بدنژاد 
 ز گفتار ایشان دل شهریارچنان تازه شد چون گل اندر بهار 
 خوش آمدش گفتار آن دلنوازبکرد آشکارا و بنمود راز 
 که فرزند ساسان منم اردشیریکی پند باید مرا دلپذیر 
 چه سازیم با کرم و با هفتوادکه نام و نژادش به گیتی مباد 
 سپهبدار ایران چو بگشاد رازجوانانش بردند هر دو نماز 
 بگفتند هر دو که نوشه بدیهمیشه ز تو دور دست بدی 
 تن و جان ما پیش تو بنده بادهمیشه روان تو پاینده باد 
 سخنها که پرسیدی از ما درستبگوییم تا چاره سازی نخست 
 تو در جنگ با کرم و با هفتوادبسنده نه‌ای گر نپیچی ز داد 
 یکی جای دارند بر تیغ کوهبدو اندرون کرم و گنج و گروه 
 به پیش اندرون شهر و دریا بپشتدژی بر سر کوه و راهی درشت 
 همان کرم کز مغز آهرمنستجهان آفریننده را دشمنست 
 همی کرم خوانی به چرم اندرونیکی دیو جنگیست ریزنده خون 
 سخنها چو بشنید زو اردشیرهمه مهر جوینده و دلپذیر 
 بدیشان چنین گفت کری رواستبد و نیک ایشان مرا با شماست 
 جوانان ورا پاسخ آراستنددل هوشمندش بپیراستند 
 که ما بندگانیم پیشت به پایهمیشه به نیکی ترا رهنمای 
 ز گفتار ایشان دلش گشت شادهمی رفت پیروز و دل پر ز داد 
 چو برداشت زانجا جهاندار شاهجوانان برفتند با او به راه 
 همی رفت روشن‌دل و یادگیرسرافراز تا خوره‌ی اردشیر 
 چو بر شاه بر شد سپاه انجمنبزرگان فرزانه و رای‌زن 
 برآسود یک چند و روزی به دادبیامد سوی مهرک نوش‌زاد 
 چو مهرک بیارست رفتن به جنگجهان کرد بر خویشتن تار و تنگ 
 به جهرم چو نزدیک شد پادشانهان گشت زو مهرک بی‌وفا 
 دل پادشا پر ز پیکار شدهمی بود تا او گرفتار شد 
 به شمشیر هندی بزد گردنشبه آتش در انداخت بی‌سر تنش 
 هرانکس کزان تخمه آمد به مشتبه خنجر هم اندر زمانش بکشت 
 مگر دختری کان نهان گشت زویهمه شهر ازو گشت پر جست و جوی 
 وزان جایگه شد سوی جنگ کرمسپاهش همی کرد آهنگ کرم 
 بیاورد لشکر ده و دو هزارجهاندیده و کارکرده سوار 
 پراگنده لشکر چو شد همگروهبیاوردشان تا میان دو کوه 
 یکی مرد بد نام او شهرگیرخردمند سالار شاه اردشیر 
 چنین گفت پس شاه با پهلوانکه ایدر همی باش روشن‌روان 
 شب و روز کرده طلایه به پایسواران با دانش و رهنمای 
 همان دیده‌بان دار و هم پاسباننگهبان لشکر به روز و شبان 
 من اکنون بسازم یکی کیمیاچو اسفندیار آنک بودم نیا 
 اگر دیده‌بان دود بیند به روزشب آتش چو خورشید گیتی فروز 
 بدانید کامد به سر کار کرمگذشت اختر و روز بازار کرم 
 گزین کرد زان مهتران هفت مرددلیران و شیران روز نبرد 
 هرآنکس که بودی هم‌آواز اوینگفتی به باد هوا راز اوی 
 بسی گوهر از گنج بگزید نیزز دیبا و دینار و هرگونه چیز 
 به چشم خرد چیز ناچیز کرددو صندوق پر سرب و ارزیز کرد 
 یکی دیگ رویین به بار اندرونکه استاد بود او به کار اندرون 
 چو از بردنی جامه‌ها کرد راستز سالار آخر خری ده بخواست 
 چو خربندگان جامه‌های گلیمبپوشید و بارش همه زر و سیم 
 همی شد خلیده‌دل و راه‌جویز لشگر سوی دژ نهادند روی 
 همان روستایی دو مرد جوانکه بودند روزی ورا میزبان 
 از آن انجمن برد با خویشتنکه هم دوست بودند و هم رای‌زن 
 همی رفت همراه آن کاروانبه رسم یکی مرد بازارگان 
 چو از راه نزدیکی دژ رسیددژ و باره و شهر از دور دید 
 پرستنده‌ی کرم بد شست مردنپرداختندی کس از کارکرد 
 نگه کرد یک تن به آواز گفتکه صندوق را چیست اندر نهفت 
 چنین داد پاسخ بدو شهریارکه هرگونه‌یی چیز دارم به بار 
 ز پیرایه و جامه و سیم و زرز دینار و دیبا و در و گهر 
 به بازارگانی خراسانیمبه رنج اندرون بی تن‌آسانیم 
 بسی خواسته کردم از بخت کرمکنون آمدم شاد تا تخت کرم 
 اگر بر پرستش فزایم رواستکه از بخت او کار من گشت راست 
 پرستنده کرم بگشاد رازهم‌انگه در دژ گشادند باز 
 چو آن بار او راند اندر حصاربیاراست کار از در نامدار 
 سر بار بگشاد زود اردشیرببخشید چیزی که بد زو گزیر 
 یکی سفره پیش پرستندگانبگسترد و برخاست چون بندگان 
 ز صندوق بگشاد و بند و کلیدبرآورد و برداشت جام نبید 
 هرانکس که زی کرم بردی خورشز شیر و برنج آنچ بد پرورش 
 بپیچید گردن ز جام نبیدکه نوبت بدش جای مستی ندید 
 چو بشنید بر پای جست اردشیرکه با من فراوان برنجست و شیر 
 به دستوری سرپرستان سه روزمر او را بخوردن منم دلفروز 
 مگر من شوم در جهان شهره‌ییمرا باشد از اخترش بهره‌یی 
 شما می گسارید با من سه روزچهارم چو خورشید گیتی فروز 
 برآید یکی کلبه سازم فراخسر طاق برتر ز ایوان و کاخ 
 فروشنده‌ام هم خریدارجویفزاید مرا نزد کرم آبروی 
 برآمد همه کام او زین سخنبگفتند کو را پرستش تو کن 
 برآورد خربنده هرگونه رنگپرستنده بنشست با می به چنگ 
 بخوردند می چند و مستان شدندپرستندگان می پرستان شدند 
 چو از جام می سست شدشان زبانبیامد جهاندار با میزبان 
 بیاورد ارزیز و رویین لویدبرافروخت آتش به روز سپید 
 چو آن کرم را بود گاه خورشز ارزیز جوشان بدش پرورش 
 زبانش بدیدند همرنگ سنجبران‌سان که از پیش خوردی برنج 
 فرو ریخت ارزیز مرد جوانبه کنده درون کرم شد ناتوان 
 تراکی برآمد ز حلقوم اویکه لرزان شد آن کنده و بوم اوی 
 بشد با جوانان چو باد اردشیرابا گرز و شمشیر و گوپال و تیر 
 پرستندگان را که بودند مستیکی زنده از تیغ ایشان نجست 
 برانگیخت از بام دژ تیره دوددلیری به سالار لشکر نمود 
 دوان دیده‌بان شد بر شهرگیرکه پیروزگر گشت شاه اردشیر 
 بیامد سبک پهلوان با سپاهبیاورد لشکر به نزدیک شاه 
 چو آگاه شد زان سخن هفتواددلش گشت پردرد و سر پر ز باد 
 بیامد که دژ را کند خواستاربران باره بر شد دمان شهریار 
 بکوشید چندی نیامدش سودکه بر باره‌ی دژ پی شیر بود 
 وزان روی لشکر بیامد چو کوهبماندند با داغ و درد آن گروه 
 چنین گفت زان باره شاه اردشیرکه نزدیک جنگ آی ای شهرگیر 
 اگر گم شود از میان هفتوادنماند به چنگ تو جز رنج و باد 
 که من کرم را دادم ارزیز گرمشد آن دولت و رفتن تیز نرم 
 شنید آن همه لشکر آواز شاهبه سر بر نهادند ز آهن کلاه 
 ازان دل گرفتند ایرانیانببستند با درد کین را میان 
 سوی لشکر کرم برگشت بادگرفتار شد در میان هفتواد 
 همان نیز شاهوی عیار اویکه مهتر پسر بود و سالار اوی 
 فرود آمد از باره شاه اردشیرپیاده ببد پیش او شهرگیر 
 ببردند بالای زرین لگامنشست از برش مهتر شادکام 
 بفرمود پس شهریار بلندزدن پیش دریا دو دار بلند 
 دو بدخواه را زنده بر دار کرددل دشمن از خواب بیدار کرد 
 بیامد ز قلب سپه شهرگیربکشت آن دو تن را به باران تیر 
 به تاراج داد آن همه خواستهشد از خواسته لشکر آراسته 
 به دژ هرچ بود از کران تا کرانفرود آوریدند فرمانبران 
 ز پرمایه چیزی که بد دلپذیرهمی تاخت تا خره اردشیر 
 بکرد اندران کشور آتشکدهبدو تازه شد مهرگان و سده 
 سپرد آن زمان کشور و تاج و تختبدان میزبانان بیدار بخت 
 وزان جایگه رفت پیروز و شادبگسترد بر کشور پارس داد 
 چو آسوده‌تر گشت مرد و ستوربیاورد لشکر سوی شهر گور 
 به کرمان فرستاد چندی سپاهیکی مرد شایسته‌ی تاج و گاه 
 وزان جایگه شد سوی طیسفونسر بخت بدخواه کرده نگون 
 چنین است رسم جهان جهانهمی راز خویش از تو دارد نهان 
 نسازد تو ناچار با او بسازکه روزی نشیب است و روزی فراز 
 چو از گفته‌ی کرم پرداختمدری دیگر از اردشیر آختم