شاهنامه/پادشاهی اشکانیان ۱

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی اشکانیان ۱)
'


کنون پادشاه جهان را ستای به رزم و به بزم و به دانش گرای
سرافراز محمود فرخنده‌رای کزویست نام بزرگی به جای
جهاندار ابوالقاسم پر خرد که رایش همی از خرد برخورد
همی باد تا جاودان شاد دل ز رنج و ز غم گشته آزاد دل
شهنشاه ایران و زابلستان ز قنوج تا مرز کابلستان
برو آفرین باد و بر لشکرش چه بر خویش و بر دوده و کشورش
جهاندار سالار او میر نصر کزو شادمانست گردنده عصر
دریغش نیاید ز بخشیدن ایچ نه آرام گیرد به روز بیسچ
چو جنگ آیدش پیش جنگ آورد سر شهریاران به چنگ آورد
برآنکس که بخشش کند گنج خویش ببخشد نه‌اندیشد از رنج خویش
جهان تاجهاندار محمود باد وزو بخشش و داد موجود باد
سپهدار چون بوالمظفر بود سرلشکر از ماه برتر بود
که پیروز نامست و پیروزبخت همی بگذرد تیر او بر درخت
همیشه تن شاه بی‌رنج باد نشستش همه بر سر گنج باد
همیدون سپهدار او شاد باد دلش روشن و گنجش آباد باد
چنین تا به پایست گردان سپهر ازین تخمه هرگز مبراد مهر
پدر بر پدر بر پسر بر پسر همه تاجدارند و پیروزگر
گذشته ز شوال ده با چهار یکی آفرین باد بر شهریار
کزین مژده دادیم رسم خراج که فرمان بد از شاه با فر و تاج
که سالی خراجی نخواهند بیش ز دین‌دار بیدار وز مرد کیش
بدین عهد نوشین‌روان تازه شد همه کار بر دیگر اندازه شد
چو آمد بران روزگاری دراز همی بفگند چادر داد باز
ببینی بدین داد و نیکی گمان که او خلعتی یابد از آسمان
که هرگز نگردد کهن بر برش بماند کلاه کیان بر سرش
سرش سبز باد و تنش بی‌گزند منش برگذشته ز چرخ بلند
ندارد کسی خوار فال مرا کجا بشمرد ماه و سال مرا
نگه کن که این نامه تا جاودان درفشی بود بر سر بخردان
بماند بسی روزگاران چنین که خوانند هرکس برو آفرین
چنین گفت نوشین روان قباد که چون شاه را دل بپیچد ز داد
کند چرخ منشور او را سپاه ستاره نخواند ورا نیز شاه
ستم نامه‌ی عزل شاهان بود چو درد دل بیگناهان بود
بماناد تا جاودان این گهر هنرمند و بادانش و دادگر
نباشد جهان بر کسی پایدار همه نام نیکو بود یادگار
کجا شد فریدون و ضحاک و جم مهان عرب خسروان عجم
کجا آن بزرگان ساسانیان ز بهرامیان تا به سامانیان
نکوهیده‌تر شاه ضحاک بود که بیدادگر بود و ناپاک بود
فریدون فرخ ستایش ببرد بمرد او و جاوید نامش نمرد
سخن ماند اندر جهان یادگار سخن بهتر از گوهر شاهوار
ستایش نبرد آنک بیداد بود به گنج و به تخت مهی شاد بود
گسسته شود در جهان کام اوی نخواند به گیتی کسی نام اوی
ازین نامه‌ی شاه دشمن‌گداز که بادا همه ساله بر تخت ناز
همه مردم از خانها شد به دشت نیایش همی ز آسمان برگذشت
که جاوید بادا سر تاجدار خجسته برو گردش روزگار
ز گیتی مبیناد جز کام خویش نوشته بر ایوانها نام خویش
همان دوده و لشکر و کشورش همان خسروی قامت و منظرش
کنون ای سراینده فرتوت مرد سوی گاه اشکانیان بازگرد
چه گفت اندر آن نامه‌ی راستان که گوینده یاد آرد از باستان
پس از روزگار سکندر جهان چه گوید کرا بود تخت مهان
چنین گفت داننده دهقان چاچ کزان پس کسی را نبد تخت عاج
بزرگان که از تخم آرش بدند دلیر و سبکسار و سرکش بدند
به گیتی به هر گوشه‌یی بر یکی گرفته ز هر کشوری اندکی
چو بر تختشان شاد بنشاندند ملوک طوایف همی خواندند
برین گونه بگذشت سالی دویست تو گفتی که اندر زمین شاه نیست
نکردند یاد این ازان آن ازین برآسود یک چند روی زمین
سکندر سگالید زین‌گونه رای که تا روم آباد ماند به جای
نخست اشک بود از نژاد قباد دگر گرد شاپور خسرو نژاد
ز یک دست گودرز اشکانیان چو بیژن که بود از نژاد کیان
چو نرسی و چون اورمزد بزرگ چو آرش که بد نامدار سترگ
چو زو بگذری نامدار اردوان خردمند و با رای و روشن‌روان
چو بنشست بهرام ز اشکانیان ببخشید گنجی با رزانیان
ورا خواندند اردوان بزرگ که از میش بگسست چنگال گرگ
ورا بود شیراز تا اسپهان که داننده خواندش مرز مهان
به اصطخر بد بابک از دست اوی که تنین خروشان بد از شست اوی
چو کوتاه شد شاخ و هم بیخشان نگوید جهاندار تاریخشان
کزیشان جز از نام نشنیده‌ام نه در نامه‌ی خسروان دیده‌ام
سکندر چو نومید گشت از جهان بیفگند رایی میان مهان
بدان تا نگیرد کس از روم یاد بماند مران کشور آباد و شاد
چو دانا بود بر زمین شهریار چنین آورد دانش شاه بار
چو دارا به رزم اندرون کشته شد همه دوده را روز برگشته شد
پسر بد مر او را یکی شادکام خردمند و جنگی و ساسان به نام
پدر را بران گونه چون کشته دید سر بخت ایرانیان گشته دید
ازان لشکر روم بگریخت اوی به دام بلا در نیاویخت اوی
به هندوستان در به زاری بمرد ز ساسان یکی کودکی ماند خرد
بدین هم‌نشان تا چهارم پسر همی نام ساسانش کردی پدر
شبانان بدندی و گر ساربان همه ساله با رنج و کار گران
چو کهتر پسر سوی بابک رسید به دشت اندرون سر شبان را بدید
بدو گفت مزدورت آید به کار که ایدر گذارد به بد روزگار
بپذرفت بدبخت را سرشبان همی داشت با رنج روز و شبان
چو شد کارگر مرد و آمد پسند شبان سرشبان گشت بر گوسفند
دران روزگاری همی بود مرد پر از غم دل و تن پر از رنج و درد
شبی خفته بد بابک رود یاب (؟) چنان دید روشن روانش به خاب
که ساسان به پیل ژیان برنشست یکی تیغ هندی گرفته به دست
هرانکس که آمد بر او فراز برو آفرین کرد و بردش نماز
زمین را به خوبی بیاراستی دل تیره از غم بپیراستی
به دیگر شب‌اندر چو بابک بخفت همی بود با مغزش اندیشه جفت
چنان دید در خواب کاتش‌پرست سه آتش ببردی فروزان به دست
چو آذر گشسپ و چو خراد و مهر فروزان به کردار گردان سپهر
همه پیش ساسان فروزان بدی به هر آتشی عود سوزان بدی
سر بابک از خواب بیدار شد روان و دلش پر ز تیمار شد
هرانکس که در خواب دانا بدند به هر دانشی بر توانا بدند
به ایوان بابک شدند انجمن بزرگان فرزانه و رای زن
چو بابک سخن برگشاد از نهفت همه خواب یکسر بدیشان بگفت
پراندیشه شد زان سخن رهنمای نهاده برو گوش پاسخ‌سرای
سرانجام گفت ای سرافراز شاه به تأویل این کرد باید نگاه
کسی را که بینند زین سان به خواب به شاهی برآرد سر از آفتاب
ور ایدونک این خواب زو بگذرد پسر باشدش کز جهان بر خورد
چو بابک شنید این سخن گشت شاد براندازه‌شان یک به یک هدیه داد
بفرمود تا سرشبان از رمه بر بابک آید به روز دمه
بیامد شبان پیش او با گلیم پر از برف پشمینه دل بدو نیم
بپردخت بابک ز بیگانه جای بدر شد پرستنده و رهنمای
ز ساسان بپرسید و بنواختش بر خویش نزدیک بنشاختش
بپرسیدش از گوهر و از نژاد شبان زو بترسید و پاسخ نداد
ازان پس بدو گفت کای شهریار شبان را به جان گر دهی زینهار
بگوید ز گوهر همه هرچ هست چو دستم بگیری به پیمان به دست
که با من نسازی بدی در جهان نه بر آشکار و نه اندر نهان
چو بشنید بابک زبان برگشاد ز یزدان نیکی دهش کرد یاد
که بر تو نسازم به چیزی گزند بدارمت شادان‌دل و ارجمند
به بابک چنین گفت زان پس جوان که من پور ساسانم ای پهلوان
نبیره‌ی جهاندار شاه اردشیر که بهمنش خواندی همی یادگیر
سرافراز پور یل اسفندیار ز گشتاسپ یل در جهان یادگار
چو بشنید بابک فرو ریخت آب ازان چشم روشن که او دید خواب
بیاورد پس جامه‌ی پهلوی یکی باره با آلت خسروی
بدو گفت بابک به گرمابه شو همی باش تا خلعت آرند نو
یکی کاخ پرمایه او را بساخت ازان سرشبانان سرش برافراخت
چو او را بران کاخ بر جای کرد غلام و پرستنده بر پای کرد
به هر آلتی سرفرازیش داد هم از خواسته بی‌نیازیش داد
بدو داد پس دختر خویش را پسندیده و افسر خویش را
چو نه ماه بگذشت بر ماه‌چهر یکی کودک آمد چو تابنده مهر
به ماننده‌ی نامدار اردشیر فزاینده و فرخ و دلپذیر
همان اردشیرش پدر کرد نام نیا شد به دیدار او شادکام
همی پروریدش به بربر به ناز برآمد برین روزگاری دراز
مر او را کنون مردم تیزویر همی خواندش بابکان اردشیر
بیاموختندش هنر هرچ بود هنر نیز بر گوهرش بر فزود
چنان شد به دیدار و فرهنگ و چهر که گفتی همی زو فروزد سپهر
پس آگاهی آمد سوی اردوان ز فرهنگ وز دانش آن جوان
که شیر ژیانست هنگام رزم به ناهید ماند همی روز بزم
یکی نامه بنوشت پس اردوان سوی بابک نامور پهلوان
که ای مرد بادانش و رهنمای سخن‌گوی و با نام و پاکیزه‌رای
شنیدم که فرزند تو اردشیر سواریست گوینده و یادگیر
چو نامه بخوانی هم‌اندر زمان فرستش به نزدیک ما شادمان
ز بایسته‌ها بی‌نیازش کنم میان یلان سرفرازش کنم
چو باشد به نزدیک فرزند ما نگوییم کو نیست پیوند ما
چو آن نامه‌ی شاه بابک بخواند بسی خون مژگان به رخ برفشاند
بفرمود تا پیش او شد دبیر همان نورسیده جوان اردشیر
بدو گفت کاین نامه‌ی اردوان بخوان و نگه‌کن به روشن روان
من اینک یکی نامه نزدیک شاه نویسم فرستم یکی نیک‌خواه
بگویم که اینک دل و دیده را دلاور جوان پسندیده را
فرستادم و دادمش نیز پند چو آید بدان بارگاه بلند
تو آن کن که از رسم شاهان سزد نباید که بادی برو بر وزد
در گنج بگشاد بابک چو باد جوان را ز هرگونه‌یی کرد شاد
ز زرین ستام و ز گوپال و تیغ ز فرزند چیزش نیامد دریغ
ز دینار و دیبا و اسپ و رهی ز چینی و زربفت شاهنشهی
بیاورد و بنهاد پیش جوان جوان شد پرستنده‌ی اردوان
بسی هدیه‌ها نیز با اردشیر ز دیبا و دینار و مشک و عبیر
ز پیش نیا کودک نیک پی به درگاه شاه اردوان شد بری
چو آمد به نزدیکی بارگاه بگفتند با شاه زان بارخواه
جوان را به مهر اردوان پیش خواند ز بابک سخنها فراوان براند
به نزدیکی تخت بنشاختش به برزن یکی جایگه ساختش
فرستاد هرگونه‌یی خوردنی ز پوشیدنی هم ز گستردنی
ابا نامداران بیامد جوان به جایی که فرموده بود اردوان
چو کرسی نهاد از بر چرخ شید جهان گشت چون روی رومی سپید
پرستنده‌یی پیش خواند اردشیر همان هدیه‌هایی که بد ناگزیر
فرستاد نزدیک شاه اردوان فرستاده‌ی بابک پهلوان
بدید اردوان و پسند آمدش جوانمرد را سودمند آمدش
پسروار خسرو همی داشتش زمانی به تیمار نگذاشتش
به می خوردن و خوان و نخچیرگاه به پیش خودش داشتی سال و ماه
همی داشتش همچو فرزند خویش جدایی ندادش ز پیوند خویش
چنان بد که روزی به نخچیرگاه پراگنده شد لشکر و پور شاه
همی راند با اردوان اردشیر جوانمرد را شاه بد دلپذیر
پسر بود شاه اردوان را چهار ازان هر یکی چون یکی شهریار
به هامون پدید آمد از دور گور ازان لشکر گشن برخاست شور
همه بادپایان برانگیختند همی گرد با خوی برآمیختند
همی تاخت پیش اندرون اردشیر چو نزدیک شد در کمان راند تیر
بزد بر سرون یکی گور نر گذر کرد بر گور پیکان و پر
بیامد هم اندر زمان اردوان بدید آن گشاد و بر آن جوان
بدید آن یکی گور افگنده گفت که با دست آنکس هنر باد جفت
چنین داد پاسخ به شاه اردشیر که این گور را من فگندم به تیر
پسر گفت کین را من افگنده‌ام همان جفت را نیز جوینده‌ام
چنین داد پاسخ بدو اردشیر که دشتی فراخست و هم گور و تیر
یکی دیگر افگن برین هم نشان دروغ از گناهست بر سرکشان
پر از خشم شد زان جوان اردوان یکی بانگ برزد به مرد جوان
بدو گفت شاه این گناه منست که پروردن آیین و راه منست
ترا خود به بزم و به نخچیرگاه چرا برد باید همی با سپاه
بدان تا ز فرزند من بگذری بلندی گزینی و کنداوری
برو تازی اسپان ما را ببین هم آن جایگه بر سرایی گزین
بران آخر اسپ سالار باش به هر کار با هر کسی یار باش
بیامد پر از آب چشم اردشیر بر آخر اسپ شد ناگزیر
یکی نامه بنوشت پیش نیا پر از غم دل و سر پر از کیمیا
که ما را چه پیش آمد از اردوان که درد تنش باد و رنج روان
همه یاد کرد آن کجا رفته بود کجا اردوان از چه آشفته بود
چو آن نامه نزدیک بابک رسید نکرد آن سخن نیز بر کس پدید
دلش گشت زان کار پر درد و رنج بیاورد دینار چندی ز گنج
فرستاد نزدیک او ده هزار هیونی برافگند گرد و سوار
بفرمود تا پیش او شد دبیر یکی نامه فرمود زی اردشیر
که این کم خرد نورسیده جوان چو رفتی به نخچیر با اردوان
چرا تاختی پیش فرزند اوی پرستنده‌ای تو نه پیوند اوی
نکردی به تو دشمنی ار بدی که خود کرده‌ای تو به نابخردی
کنون کام و خشنودی او بجوی مگردان ز فرمان او هیچ روی
ز دینار لختی فرستادمت به نامه درون پندها دادمت
هرانگه که این مایه بردی بکار دگر خواه تا بگذرد روزگار
تگاور هیون جهاندیده پیر بیامد دوان تا بر اردشیر
چو آن نامه برخواند خرسند گشت دلش سوی نیرنگ و اروند گشت
بگسترد هرگونه گستردنی ز پوشیدنیها و از خوردنی
به نزدیک اسپان سرایی گزید نه اندر خور کار جایی گزید
شب و روز خوردن بدی کار اوی می و جام و رامشگران یار اوی
یکی کاخ بود اردوان را بلند به کاخ اندرون بنده‌یی ارجمند
که گلنار بد نام آن ماه‌روی نگاری پر از گوهر و رنگ و بوی
بر اردوان همچو دستور بود بران خواسته نیز گنجور بود
بروبر گرامی‌تر از جان بدی به دیدار او شاد و خندان بدی
چنان بد که روزی برآمد به بام دلش گشت زان خرمی شادکام
نگه کرد خندان لب اردشیر جوان در دل ماه شد جایگیر
همی بود تا روز تاریک شد همانا به شب روز نزدیک شد
کمندی بران کنگره بر ببست گره زد برو چند و ببسود دست
به گستاخی از باره آمد فرود همی داد نیکی دهش را درود
بیامد خرامان بر اردشیر پر از گوهر و بوی مشک و عبیر
ز بالین دیبا سرش برگرفت چو بیدار شد تنگ در بر گرفت
نگه کرد برنا بران خوب‌روی بدان موی و آن روی و آن رنگ و بوی
بدان ماه گفت از کجا خاستی که پرغم دلم را بیاراستی
چنین داد پاسخ که من بنده‌ام ز گیتی به دیدار تو زنده‌ام
دلارام گنجور شاه اردوان که از من بود شاد و روشن‌روان
کنون گر پذیری ترا بنده‌ام دل و جان به مهر تو آگنده‌ام
بیایم چو خواهی به نزدیک تو درفشان کنم روز تاریک تو
چو لختی برآمد برین روزگار شکست اندر آمد به آموزگار
جهاندیده بیدار بابک بمرد سرای کهن دیگری را سپرد
چو آگاهی آمد سوی اردوان پر از غم شد و تیره گشتش روان
گرفتند هر مهتری یاد پارس سپهبد به مهتر پسر داد پارس
بفرمود تا کوس بیرون برند ز درگاه لشکر به هامون برند
جهان تیره شد بر دل اردشیر ازان پیر روشن‌دل و دستگیر
دل از لشکر اردوان برگرفت وزان آگهی رای دیگر گرفت
که از درد او بد دلش پرستیز به هر سو همی جست راه گریز
ازان پس چنان بد که شاه اردوان ز اخترشناسان روشن‌روان
بیاورد چندی به درگاه خویش همی بازجست اختر و راه خویش
همان نیز تا گردش روزگار ازان پس کرا باشد آموزگار
فرستادشان نزد گلنار شاه بدان تا کنند اختران را نگاه
سه روز اندر آن کار شد روزگار نگه کرده شد طالع شهریار
چو گنجور بشنید آوازشان سخن گفتن از طالع و رازشان
سیم روز تا شب گذشته سه پاس کنیزک بپردخت ز اخترشناس
پر از آرزو دل لبان پر ز باد همی داشت گفتار ایشان به یاد
چهارم بشد مرد روشن‌روان که بگشاید آن راز با اردوان
برفتند با زیجها برکنار ز کاخ کنیزک بر شهریار
بگفتند راز سپهر بلند همان حکم او بر چه و چون و چند
کزین پس کنون تانه بس روزگار ز چیزی بپیچد دل نامدار
که بگریزد از مهتری کهتری سپهبد نژادی و کنداوری
وزان پس شود شهریاری بلند جهاندار و نیک‌اختر و سودمند
دل نامور مهتر نیک‌بخت ز گفتار ایشان غمی گشت سخت
چو شد روی کشور به کردار قیر کنیزک بیامد بر اردشیر
چو دریا برآشفت مرد جوان که یک روز نشکیبی از اردوان
کنیزک بگفت آنچ روشن‌روان همی گفت با نامدار اردوان
سخن چون ز گلنار زان سان شنید شکیبایی و خامشی برگزید
دل مرد برنا شد از ماه تیر ازان پس همی جست راه گریز
بدو گفت گر من به ایران شوم ز ری سوی شهر دلیران شوم
تو با من سگالی که آیی به رام گر ایدر بباشی به نزدیک شاه
اگر با من آیی توانگر شوی همان بر سر کشور افسر شوی
چنین داد پاسخ که من بنده‌ام نباشم جدا از تو تا زنده‌ام
همی گفت با لب پر از باد سرد فرو ریخت از دیدگان آب زرد
چنین گفت با ماه‌روی اردشیر که فردا بباید شدن ناگزیر
کنیزک بیامد به ایوان خویش به کف برنهاده تن و جان خویش
چو شد روی گیتی ز خورشید زرد به خم اندر آمد شب لاژورد
کنیزک در گنجها باز کرد ز هر گوهری جستن آغاز کرد
ز یاقوت وز گوهر شاهوار ز دینار چندانک بودش به کار
بیامد به جایی که بودش نشست بدان خانه بنهاد گوهر ز دست
همی بود تا شب برآمد ز کوه بخفت اردوان جای شد بی‌گروه
از ایوان بیامد به کردار تیر بیاورد گوهر بر اردشیر
جهانجوی را دید جامی به دست نگهبان اسپان همه خفته مست
کجا مستشان کرده بود اردشیر که وی خواست رفتن همی ناگزیر
دو اسپ گرانمایه کرده گزین بر آخر چنان بود در زیر زین
جهانجوی چون روی گلنار دید همان گوهر و سرخ دینار دید
هم‌اندر زمان پیش بنهاد جام بزد بر سر تازی اسپان لگام
بپوشید خفتان و خود بر نشست یکی تیغ زهر آب داده به دست
همان ماه‌رخ بر دگر بارگی نشستند و رفتند یکبارگی
از ایوان سوی پارس بنهاد روی همی رفت شادان دل و راه‌جوی
چنان بد که بی‌ماه روی اردوان نبودی شب و روز روشن‌روان
ز دیبا نبرداشتی دوش و یال مگر چهر گلنار دیدی به فال
چو آمدش هنگام برخاستن به دیبا سر گاهش آراستن
کنیزک نیامد به بالین اوی برآشفت و پیچان شد از کین اوی
بدربر سپاه ایستاده به پای بیاراسته تخت و تاج و سرای
ز درگاه برخاست سالار بار بیامد بر نامور شهریار
بدو گفت گردنکشان بر درند هر آنکس کجا مهتر کشورند
پرستندگان را چنین گفت شاه که گلنار چون راه و آیین نگاه
ندارد نیاید به بالین من که داند بدین داستان دین من
بیامد هم‌انگاه مهتر دبیر که رفتست بیگاه دوش اردشیر
وز آخر ببردست خنگ و سیاه که بد باره‌ی نامبردار شاه
هم‌انگاه شد شاه را دلپذیر که گنجور او رفت با اردشیر
دل مرد جنگی برآمد ز جای برآشفت و زود اندر آمد به پای
سواران جنگی فراوان ببرد تو گفتی همی باره آتش سپرد
بره‌بر یکی نامور دید جای بسی اندرو مردم و چارپای
بپرسید زیشان که شبگیر هور شنیدی شما بانگ نعل ستور
یکی گفت زیشان که اندر گذشت دو تن بر دو باره درآمد به دشت
همی برگذشتند پویان به راه یکی باره‌ی خنگ و دیگر سیاه
به دم سواران یکی غرم پاک چو اسپی همی بر پراگند خاک
به دستور گفت آن زمان اردوان که این غرم باری چرا شد دوان
چنین داد پاسخ که آن فر اوست به شاهی و نیک‌اختری پر اوست
گر این غرم دریابد او را متاز که این کار گردد بمابر دراز
فرود آمد آن جایگه اردوان بخورد و برآسود و آمد دوان
همی تاختند از پس اردشیر به پیش اندرون اردوان و وزیر
جوان با کنیزک چو باد دمان نپردخت از تاختن یک زمان
کرا یار باشد سپهر بلند بروبر ز دشمن نیاید گزند
ازان تاختن رنجه شد اردشیر بدید از بلندی یکی آبگیر
جوانمرد پویان به گلنار گفت که اکنون که با رنج گشتیم جفت
بباید بدین چشمه آمد فرود که شد باره و مرد بی‌تار و پود
بباشیم بر آب و چیزی خوریم ازان پس بر آسودگی بگذریم
چو هر دو رسیدند نزدیک آب به زردی دو رخساره چون آفتاب
همی خواست کاید فرود اردشیر دو مرد جوان دید بر آبگیر
جوانان به آواز گفتند زود عنان و رکیبت بباید بسود
که رستی ز کام و دم اژدها کنون آب خوردن نیارد بها
نباید که آیی به خوردن فرود تن خویش را داد باید درود
چو از پندگوی آن شنید اردشیر به گلنار گفت این سخن یادگیر
رکیبش گران شد سبک شد عنان به گردن برآورد رخشان سنان
پس‌اندر چو باد دمان اردوان همی تاخت با رنج و تیره‌روان
بدانگه که بگذشت نیمی ز روز فلک را بپیمود گیتی فروز
یکی شارستان دید با رنگ و بوی بسی مردم آمد به نزدیک اوی
چنین گفت با موبدان نامدار که کی برگذشت آن دلاور سوار
چنین داد پاسخ بدو رهنمای که ای شاه نیک‌اختر و پاک‌رای
بدانگه که خورشید برگشت زرد بگسترد شب چادر لاژورد
بدین شهر بگذشت پویان دو تن پر از گرد وبی‌آب گشته دهن
یکی غرم بود از پس یک سوار که چون او ندیدم به ایوان نگار
چنین گفت با اردوان کدخدای کز ایدر مگر بازگردی به جای
سپه سازی و ساز جنگ آوری که اکنون دگرگونه شد داوری
که بختش پس پشت او برنشست ازین تاختن باد ماند به دست
یکی نامه بنویس نزد پسر به نامه بگوی این سخن در به در
نشانی مگر یابد از اردشیر نباید که او دو شد از غرم شیر
چو بشنید زو اردوان این سخن بدانست کواز او شد کهن
بدان شارستان اندر آمد فرود همی داد نیکی دهش را درود
چو شب روز شد بامداد پگاه بفرمود تا بازگردد سپاه
بیامد دو رخساره همرنگ نی چو شب تیره گشت اندر آمد بری
یکی نامه بنوشت نزد پسر که کژی به باغ اندر آورد بر
چنان شد ز بالین ما اردشیر کزان سان نجست از کمان ایچ تیر
سوی پارس آمد بجویش نهان مگوی این سخن با کسی در جهان
وزین سو به دریا رسید اردشیر به یزدان چنین گفت کای دستگیر
تو کردی مرا ایمن از بدکنش که هرگز مبیناد نیکی تنش
برآسود و ملاح را پیش خواند ز کار گذشته فراوان براند
نگه کرد فرزانه ملاح پیر به بالا و چهر و بر اردشیر
بدانست کو نیست جز کی نژاد ز فر و ز اورنگ او گشت شاد
بیامد به دریا هم اندر شتاب به هر سو برافگند زورق به آب
ز آگاهی نامدار اردشیر سپاه انجمن شد بران آبگیر
هرانکس که بد بابکی در صطخر به آگاهی شاه کردند فخر
دگر هرک از تخم دارا بدند به هر کشوری نامدارا بدند
چو آگاهی آمد ز شاه اردشیر ز شادی جوان شد دل مرد پیر
همی رفت مردم ز دریا و کوه به نزدیک برنا گروها گروه
ز هر شهر فرزانه‌یی رای‌زن به نزد جهانجوی گشت انجمن