شاهنامه/پادشاهی اردشیر ۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

{{سرصفحه
| عنوان = شاهنامه
| مؤلف = فردوسی
| قسمت = (پادشاهی اردشیر ۲)
| قبلی =
|‌ بعدی =
| یادداشت =
}}


 همه راستی جوی و فرزانگیز تو دور باد آز و دیوانگی 
 ز پیوند و خویشان مبر هیچ‌کسسپاه آنچ من یار دادمت بس 
 درم بخش هر ماه درویش رامده چیز مرد بداندیش را 
 اگر کشور آباد داری به دادبمانی تو آباد وز داد شاد 
 و گر هیچ درویش خسپد به بیمهمی جان فروشی به زر و به سیم 
 هرانکس که رفتی به درگاه شاهبه شایسته کاری و گر دادخواه 
 بدندی به سر استواران اویبپرسیدن از کارداران اوی 
 که دادست ازیشان و بگرفت چیزوزیشان که خسپد به تیمار نیز 
 دگر آنک در شهر دانا که‌اندگر از نیستی ناتوانا که‌اند 
 دگر کیست آنک از در پادشاستجهاندیده پیرست و گر پارساست 
 شهنشاه گوید که از رنج منمبادا کسی شاد بی‌گنج من 
 مگر مرد با دانش و یادگیرچه نیکوتر از مرد دانا و پیر 
 جهاندیدگان را همه خواستارجوان و پسندیده و بردبار 
 جوانان دانا و دانش‌پذیرسزد گر نشینند بر جای پیر 
 چو لشکرش رفتی به جایی به جنگخرد یار کردی و رای و درنگ 
 فرستاده‌یی برگزیدی دبیرخردمند و با دانش و یادگیر 
 پیامی به دادی به آیین و چرببدان تا نباشد به بیداد حرب 
 فرستاده رفتی بر دشمنشکه بشناختی راز پیراهنش 
 شنیدی سخن گر خرد داشتیغم و رنج بد را به بد داشتی 
 بدان یافت او خلعت شهریارهمان عهد و منشور با گوشوار 
 وگر تاب بودی به سرش اندرونبه دل کین و اندر جگر جوش خون 
 سپه را بدادی سراسر درمبدان تا نباشند یک تن دژم 
 یکی پهلوان خواستی نامجویخردمند و بیدار و آرامجوی 
 دبیری به آیین و با دستگاهکه دارد ز بیداد لشکر نگاه 
 وزان پس یکی مرد بر پشت پیلنشستی که رفتی خروشش دو میل 
 زدی بانگ کای نامداران جنگهرانکس که دارد دل و نام و ننگ 
 نباید که بر هیچ درویش رنجرسد گر بر آنکس بود نام و گنج 
 به هر منزلی در خورید و دهیدبران زیردستان سپاسی نهید 
 به چیز کسان کس میازید دستهرانکس که او هست یزدان‌پرست 
 به دشمن هرانکس که بنمود پشتشود زان سپس روزگارش درشت 
 اگر دخمه باشد به چنگال اویوگر بند ساید بر و یال اوی 
 ز دیوان دگر نام او کرده پاکخورش خاک و رفتنش بر تیره خاک 
 به سالار گفتی که سستی مکنهمان تیز و پیش دستی مکن 
 همیشه به پیش سپه دار پیلطلایه پراگنده بر چار میل 
 نخستین یکی گرد لشکر به گردچو پیش آیدت روز ننگ و نبرد 
 به لشکر چنین گوی کاین خود کیندبدین رزمگاه اندرون برچیند 
 از ایشان سد اسپ افگن از ما یکیهمان سد به پیش یکی اندکی 
 شما را همه پاک برنا و پیرستانم همه خلعت از اردشیر 
 چو اسپ افگند لشکر از هر دو روینباید که گردان پرخاشجوی 
 بیاید که ماند تهی قلب گاهوگر چند بسیار باشد سپاه 
 چنان کن که با میمنه میسرهبکوشند جنگ‌آوران یکسره 
 همان نیز با میسره میمنهبکوشند و دلها همه بر بنه 
 بود لشکر قلب بر جای خویشکس از قلبگه نگسلد پای خویش 
 وگر قلب ایشان بجنبد ز جایتو با لشکر از قلب‌گاه اندر آی 
 چو پیروز گردی ز کس خون مریزکه شد دشمن بدکنش در گریز 
 چو خواهد ز دشمن کسی زینهارتو زنهارده باش و کینه مدار 
 چو تو پشت دشمن ببینی به چیزمپرداز و مگذر هم از جای نیز 
 نباید که ایمن شوید از کمینسپه باشد اندر در و دشت کین 
 هرآنگه که از دشمن ایمن شویسخن گفتن کس همی نشنوی 
 غنیمت بدان بخش کو جنگ جستبه مردی دل از جان شیرین بشست 
 هرانکس که گردد به دستت اسیربدین بارگاه آورش ناگزیر 
 من از بهر ایشان یکی شارستانبرآرم به بومی که بد خارستان 
 ازین پندها هیچ گونه مگردچو خواهی که مانی تو بی‌رنج و درد 
 به پیروزی اندر به یزدان گرایکه او باشدت بی‌گمان رهنمای 
 ز جایی که آمد فرستاده‌ییز ترکی و رومی و آزاده‌یی 
 ازو مرزبان آگهی داشتیچنین کارها خوار نگذاشتی 
 بره بر بدی خان او ساختهکنارنگ زان کار پرداخته 
 ز پوشیدنیها و از خوردنینیازش نبودی به گستردنی 
 چو آگه شدی زان سخن کاردارکه او بر چه آمد بر شهریار 
 هیونی سرافراز و مردی دبیربرفتی به نزدیک شاه اردشیر 
 بدان تا پذیره شدندی سپاهبیاراستی تخت پیروز شاه 
 کشیدی پرستنده هر سو ردههمه جامه‌هاشان به زر آژده 
 فرستاده را پیش خود خواندیبه نزدیکی تخت بنشاندی 
 به پرسش گرفتی همه راز اویز نیک و بد و نام و آواز اوی 
 ز داد و ز بیداد وز کشورشز آیین وز شاه وز لشکرش 
 به ایوانش بردی فرستاده‌واربیاراستی هرچ بودی به کار 
 وزان پس به خوان و میش خواندیبر تخت زرینش بنشاندی 
 به نخچیر بردیش با خویشتنشدی لشکر بیشمار انجمن 
 کسی کردنش را فرستاده‌واربیاراستی خلعت شهریار 
 به هر سو فرستاد پس موبدانبی‌آزار و بیداردل بخردان 
 که تا هر سوی شهرها ساختندبدین نیز گنجی بپرداختند 
 بدان تا کسی را که بی‌خانه بودنبودش نوا بخت بیگانه بود 
 همان تا فراوان شود زیردستخورش ساخت با جایگاه نشست 
 ازو نام نیکی بود در جهانچه بر آشکار و چه اندر نهان 
 چو او در جهان شهریاری نبودپس از مرگ او یادگاری نبود 
 منم ویژه زنده کن نام اویمبادا جز از نیکی انجام اوی 
 فراوان سخن در نهان داشتیبه هر جای کارآگهان داشتی 
 چو بی‌مایه گشتی یکی مایه‌دارازان آگهی یافتی شهریار 
 چو بایست برساختی کار اوینماندی چنان تیره بازار اوی 
 زمین برومند و جای نشستپرستیدن مردم زیردست 
 بیاراستی چون ببایست کارنگشتی نهانش به کس آشکار 
 تهی‌دست را مایه دادی بسیبدو شاد کردی دل هرکسی 
 همان کودکان را به فرهنگیانسپردی چو بودی ورا هنگ آن 
 به هر برزنی در دبستان بدیهمان جای آتش‌پرستان بدی 
 نماندی که بودی کسی را نیازنگه داشتی سختی خویش راز 
 به میدان شدی بامداد پگاهبرفتی کسی کو بدی دادخواه 
 نچستی بداد اندر آزرم کسچه کهتر چه فرزند فریادرس 
 چه کهتر چه مهتر به نزدیک اوینجستی همی رای تاریک اوی 
 ز دادش جهان یکسر آباد کرددل زیردستان به خود شاد کرد 
 جهاندار چون گشت با داد جفتزمانه پی او نیارد نهفت 
 فرستاده بودی به گرد جهانخردمند و بیدار کارآگهان 
 به جایی که بودی زمینی خرابوگر تنگ بودی به رود اندر آب 
 خراج اندر آن بوم برداشتیزمین کسان خوار نگذاشتی 
 گر ایدونک دهقان بدی تنگ دستسوی نیستی گشته کارش ز هست 
 بدادی ز گنج آلت و چارپاینماندی که پایش برفتی ز جای 
 ز دانا سخن بشنو ای شهریارجهان را برین گونه آباد دار 
 چو خواهی که آزاد باشی ز رنجبی‌آزار و بی‌رنج آگنده گنج 
 بی‌آزاری زیردستان گزینبیابی ز هرکس به داد آفرین 
 چو از روم وز چین وز ترک و هندجهان شد مر او را چو رومی پرند 
 ز هر مرز پیوسته شد باژ و ساوکسی را نبد با جهاندار تاو 
 همه مهتران را ز ایران بخواندسزاوار بر تخت شاهی نشاند 
 ازان پس شهنشاه بر پای خاستبه خوبی بیاراست گفتار راست 
 چنین گفت کای نامداران شهرز رای و خرد هرک دارید بهر 
 بدانید کاین تیرگردان سپهرننازد به داد و نیازد به مهر 
 یکی را چو خواهد برآرد بلندهم آخر سپارد به خاک نژند 
 نماند به جز نام زو در جهانهمه رنج با او شود در نهان 
 به گیتی ممانید جز نام نیکهرانکس که خواهد سرانجام نیک 
 ترا روزگار اورمزد آن بودکه خشنودی پاک یزدان بود 
 به یزدان گرای و به یزدان گشایکه دارنده اویست و نیکی فزای 
 ز هر بد به دادار گیهان پناهکه او راست بر نیک و بد دستگاه 
 کند بر تو آسان همه کار سختز رای دلفروز و پیروز بخت 
 نخستین ز کار من اندازه گیرگذشته بد و نیک من تازه گیر 
 که کردم به دادار گیهان پناهمرا داد بر نیک و بد دستگاه 
 زمین هفت کشور به شاهی مراستچنان کز خداوندی او سزاست 
 همی باژ خواهم ز روم و ز هندجهان شد مرا همچو رومی پرند 
 سپاسم ز یزدان که او داد زوربلند اختر و بخش کیوان و هور 
 ستایش که داند سزاوار اوینیایش بر آیین و کردار اوی 
 مگر کو دهد بازمان زندگیبماند بزرگی و تابندگی 
 کنون هرچ خواهیم کردن ز دادبکوشیم وز داد باشیم شاد 
 ز ده یک مرا چند بر شهرهاستکه دهقان و موبد بران بر گواست 
 چو باید شما را ببخشم همههمان ده یک و بوم و باژ و رمه 
 مگر آنک آید شما را فزونبیارد سوی گنج ما رهنمون 
 ز ده یک که من بستدم پیش ازینز باژ آنچ کم بود گر بیش ازین 
 همی از پی سود بردم به کاربه در داشتن لشکر بی‌شمار 
 بزرگی شما جستم و ایمنینهان کردن کیش آهرمنی 
 شما دست یکسر به یزدان زنیدبکوشید و پیمان او مشکنید 
 که بخشنده اویست و دارنده اویبلند آسمان را نگارنده اوی 
 ستمدیده را اوست فریادرسمنازید با نازش او به کس 
 نباید نهادن دل اندر فریبکه پیش فراز اندر آید نشیب 
 کجا آنک بر سود تاجش به ابرکجا آنک بودی شکارش هژبر 
 نهالی همه خاک دارند و خشتخنک آنک جز تخم نیکی نکشت 
 همه هرک هست اندرین مرز منکجا گوش دارند اندرز من 
 نمایم شما را کنون راه پنجکه سودش فزون آید از تاج و گنج 
 به گفتار این نامدار اردشیرهمه گوش دارید برنا و پیر 
 هرانکس که داند که دادار هستنباشد مگر پاک و یزدان پرست 
 دگر آنک دانش مگیرید خواراگر زیردستست و گر شهریار 
 سه دیگر بدانی که هرگز سخننگردد بر مرد دانا کهن 
 چهارم چنان دان که بیم گناهفزون باشد از بند و زندان شاه 
 به پنجم سخن مردم زشت‌گوینگیرد به نزد کسان آب‌روی 
 بگویم یکی تازه اندرز نیزکجا برتر از دیده و جان و چیز 
 خنک آنک آباد دارد جهانبود آشکارای او چون نهان 
 دگر آنک دارند آواز نرمخرد دارد و شرم و گفتار گرم 
 به پیش کسان سیم از بهر لافبه بیهوده بپراگند بر گزاف 
 ز مردم ندارد کسی زان سپاسنبپسندد آن مرد یزدان شناس 
 میانه گزینی بمانی به جایخردمند خوانند و پاکیزه‌رای 
 کزین بگذری پنج رایست پیشکجا تازه گردد ترا دین وکیش 
 تن آسانی و شادی افزایدتکه با شهد او زهر نگزایدت 
 یکی آنک از بخشش دادگربه آز و به کوشش نیابی گذر 
 توانگر شود هرک خرسند گشتگل نوبهارش برومند گشت 
 دگر بشکنی گردن آز رانگویی به پیش زنان راز را 
 سه دگیر ننازی به ننگ و نبردکه ننگ ونبرد آورد رنج و درد 
 چهارم که دل دور داری ز غمز نا آمده دل نداری دژم 
 نه پیچی به کاری که کار تو نیستنتازی بدان کو شکار تو نیست 
 همه گوش دارید پند مراسخن گفتن سودمند مرا 
 بود بر دل هرکسی ارجمندکه یابند ازو ایمنی از گزند 
 زمانی میاسای ز آموختناگر جان همی خواهی افروختن 
 چو فرزند باشد به فرهنگ دارزمانه ز بازی برو تنگ دار 
 همه یاد دارید گفتار ماکشیدن بدین کار تیمار ما 
 هرآن کس که با داد و روشن دلیداز آمیزش یکدگر مگسلید 
 دل آرام دارید بر چار چیزکزو خوبی و سودمندیست نیز 
 یکی بیم و آزرم و شرم خدایکه باشد ترا یاور و رهنمای 
 دگر داد دادن تن خویش رانگه داشتن دامن خویش را 
 به فرمان یزدان دل آراستنمرا چون تن خویشتن خواستن 
 سه دیگر که پیدا کنی راستیبدور افگنی کژی و کاستی 
 چهارم که از رای شاه جهاننپیچی دلت آشکار و نهان 
 ورا چون تن خویش خواهی به مهربه فرمان او تازه گردد سپهر 
 دلت بسته داری به پیمان اویروان را نپیچی ز فرمان اوی 
 برو مهر داری چو بر جان خویشچو با داد بینی نگهبان خویش 
 غم پادشاهی جهانجوی راستز گیتی فزونی سگالد نه کاست 
 گر از کارداران وز لشکرشبداند که رنجست بر کشورش 
 نیازد به داد او جهاندار نیستبرو تاج شاهی سزاوار نیست 
 سیه کرد منشور شاهنشهیازان پس نباشد ورا فرهی 
 چنان دان که بیدادگر شهریاربود شیر درنده در مرغزار 
 همان زیردستی که فرمان شاهبه رنج و به کوشش ندارد نگاه 
 بود زندگانیش با درد و رنجنگردد کهن در سرای سپنج 
 اگر مهتری یابد و بهترینیابد به زفتی و کنداوری 
 دل زیردستان ما شاد بادهم از داد ماگیتی آباد باد 
 چو بر تخت بنشست شاه اردشیربشد پیش گاهش یکی مرد پیر 
 کجا نام آن پیر خراد بودزبان و روانش پر از داد بود 
 چنین داد پاسخ که ای شهریارانوشه بدی تا بود روزگار 
 همیشه بوی شاد و پیروزبختبه تو شادمان کشور و تاج و تخت 
 به جایی رسیدی که مرغ و ددهزنند از پس و پیش تختت رده 
 بزرگ جهان از کران تا کرانسرافراز بر تاجور مهتران 
 که داند صفت کردن از داد توکه داد و بزرگیست بنیاد تو 
 همان آفرین در فزایش کنیمخدای جهان را نیایش کنیم 
 که ما زنده اندر زمان توایمبه هر کار نیکی گمان توایم 
 خریدار دیدار چهر تراهمان خوب گفتار و مهر ترا 
 تو ایمن بوی کز تو ما ایمنیممبادا که پیمان تو بشکنیم 
 تو بستی ره بدسگالان ماز هند و ز چین و همالان ما 
 پراگنده شد غارت و جنگ و موشنیاید همی جوش دشمن به گوش 
 بماناد این شاه تا جاودانهمیشه سر و کار با موبدان 
 نه کس چون تو دارد ز شاهان خردنه اندیشه از رای تو بگذرد 
 پیی برفگندی به ایران ز دادکه فرزند ما باشد از داد شاد 
 به جایی رسیدی هم‌اندر سخنکه نو شد ز رای تو مرد کهن 
 خردها فزون شد ز گفتار توجهان گشت روشن به دیدار تو 
 بدین انجمن هرک دارد نژادبه تو شادمانند وز داد شاد 
 توی خلعت ایزدی بخت راکلاه و کمر بستن و تخت را 
 بماناد این شاه با مهر و دادندارد جهان چون تو خسرو به یاد 
 جهان یکسر از رای وز فر تستخنک آنک در سایه‌ی پر تست 
 همیشه سر تخت جای تو بادجهان زیر فرمان و رای تو باد 
 الا ای خریدار مغز سخندلت برگسل زین سرای کهن 
 کجا چون من و چون تو بسیار دیدنخواهد همی با کسی آرمید 
 اگر شهریاری و گر پیشکارتو ناپایداری و او پایدار 
 چه با رنج باشی چه با تاج و تختببایدت بستن به فرجام رخت 
 اگر ز آهنی چرخ بگدازدتچو گشتی کهن نیز ننوازدت 
 چو سرو دلارای گردد به خمخروشان شود نرگسان دژم 
 همان چهره‌ی ارغوان زعفرانسبک مردم شاد گردد گران 
 اگر شهریاری و گر زیردستبجز خاک تیره نیابی نشست 
 کجا آن بزرگان با تاج و تختکجا آن سواران پیروزبخت 
 کجا آن خردمند کندآورانکجا آن سرافراز و جنگی سران 
 کجا آن گزیده نیاکان ماکجا آن دلیران و پاکان ما 
 همه خاک دارند بالین و خشتخنک آنک جز تخم نیکی نکشت 
 نشان بس بود شهریار اردشیرچو از من سخن بشنوی یادگیر 
 چو سال اندر آمد به هفتاد و هشتجهاندار بیدار بیمار گشت 
 بفرمود تا رفت شاپور پیشورا پندها داد ز اندازه بیش 
 بدانست کامد به نزدیک مرگهمی زرد خواهد شدن سبز برگ 
 بدو گفت کاین عهد من یاددارهمه گفت بدگوی را باددار 
 سخنهای من چون شنودی بورزمگر بازدانی ز ناارز ارز 
 جهان راست کردم به شمشیر دادنگه داشتم ارج مرد نژاد 
 چو کار جهان مر مرا گشت راستفزون شد زمین زندگانی بکاست 
 ازان پس که بسیار بردیم رنجبه رنج اندرون گرد کردیم گنج 
 شما را همان رنج پیشست و ناززمانی نشیب و زمانی فراز 
 چنین است کردار گردان سپهرگهی درد پیش آردت گاه مهر 
 گهی بخت گردد چو اسپی شموسبه نعم اندرون زفتی آردت و بوس 
 زمانی یکی باره‌یی ساختهز فرهختگی سر برافراخته 
 بدان ای پسر کاین سرای فریبندارد ترا شادمان بی‌نهیب 
 نگهدار تن باش و آن خردچو خواهی که روزت به بد نگذرد 
 چو بر دین کند شهریار آفرینبرادر شود شهریاری و دین 
 نه بی‌تخت شاهیست دینی به پاینه بی‌دین بود شهریاری به جای 
 دو دیباست یک در دگر بافتهبرآورده پیش خرد تافته 
 نه از پادشا بی‌نیازست دیننه بی‌دین بود شاه را آفرین 
 چنین پاسبانان یکدیگرندتو گویی که در زیر یک چادرند 
 نه آن زین نه این زان بود بی‌نیازدو انباز دیدیمشان نیک‌ساز 
 چو باشد خداوند رای و خرددو گیتی همی مرد دینی برد 
 چو دین را بود پادشا پاسبانتو این هر دو را جز برادر مخوان 
 چو دین‌دار کین دارد از پادشامخوان تا توانی ورا پارسا 
 هرانکس که بر دادگر شهریارگشاید زبان مرد دینش مدار 
 چه گفت آن سخن‌گوی با آفرینکه چون بنگری مغز دادست دین 
 سر تخت شاهی بپیچد سه کارنخستین ز بیدادگر شهریار 
 دگر آنک بی‌سود را برکشدز مرد هنرمند سر درکشد 
 سه دیگر که با گنج خویشی کندبه دینار کوشد که بیشی کند 
 به بخشندگی یاز و دین و خرددروغ ایچ تا با تو برنگذرد 
 رخ پادشا تیره دارد دروغبلندیش هرگز نگیرد فروغ 
 نگر تا نباشی نگهبان گنجکه مردم ز دینار یازد به رنج 
 اگر پادشا آز گنج آوردتن زیردستان به رنج آورد 
 کجا گنج دهقان بود گنج اوستوگر چند بر کوشش و رنج اوست 
 نگهبان بود شاه گنج ورابه بار آورد شاخ رنج ورا 
 بدان کوش تا دور باشی ز خشمبه مردی به خواب از گنهکار چشم 
 چو خشم آوری هم پشیمان شویبه پوزش نگهبان درمان شوی 
 هرانگه که خشم آورد پادشاسبک‌مایه خواند ورا پارسا 
 چو بر شاه زشتست بد خواستنبباید به خوبی دل آراستن 
 وگر بیم داری به دل یک زمانشود خیره رای از بد بدگمان 
 ز بخشش منه بر دل اندوه نیزبدان تا توان ای پسر ارج چیز 
 چنان دان که شاهی بدان پادشاستکه دور فلک را ببخشید راست 
 زمانی غم پادشاهی بردرد و موبدش رای پیش آورد 
 بپرسد هم از کار بیداد و دادکند این سخن بر دل شاه یاد 
 به روزی که رای شکار آیدتچو یوز درنده به کار آیدت 
 دو بازی بهم در نباید زدنمی و بزم و نخچیر و بیرون شدن 
 که تن گردد از جستن می گراننگه داشتند این سخن مهتران 
 وگر دشمن آید به جایی پدیدازین کارها دل بباید برید 
 درم دادن و تیغ پیراستنز هر پادشاهی سپه خواستن 
 به فردا ممان کار امروز رابر تخت منشان بدآموز را 
 مجوی از دل عامیان راستیکه از جست‌وجو آیدت کاستی 
 وزیشان ترا گر بد آید خبرتو مشنو ز بدگوی و انده مخور 
 نه خسروپرست و نه یزدان‌پرستاگر پای گیری سر آید به دست 
 چنین باشد اندازه‌ی عام شهرترا جاودان از خرد باد بهر 
 بترس از بد مردم بدنهانکه بر بدنهان تنگ گردد جهان 
 سخن هیچ مگشای با رازدارکه او را بود نیز انباز و یار 
 سخن را تو آگنده دانی همیز گیتی پراگنده خوانی همی 
 چو رازت به شهر آشکارا شوددل بخردان بی‌مدرا شود 
 برآشوبی و سر سبک خواندتخردمند گر پیش بنشاندت 
 تو عیب کسان هیچ‌گونه مجویکه عیب آورد بر تو بر عیب‌جوی 
 وگر چیره گردد هوا بر خردخردمندت از مردمان نشمرد 
 خردمند باید جهاندار شاهکجا هرکسی را بود نیک‌خواه 
 کسی کو بود تیز و برترمنشبپیچد ز پیغاره و سرزنش 
 مبادا که گیرد به نزد تو جایچنین مرد گر باشدت رهنمای 
 چو خواهی که بستایدت پارسابنه خشم و کین چون شوی پادشا 
 هوا چونک بر تخت حشمت نشستنباشی خردمند و یزدان‌پرست 
 نباید که باشی فراوان سخنبه روی کسان پارسایی مکن 
 سخن بشنو و بهترین یادگیرنگر تا کدام آیدت دلپذیر 
 سخن پیش فرهنگیان سخته گویگه می نوازنده و تازه‌روی 
 مکن خوار خواهنده درویش رابر تخت منشان بداندیش را 
 هرانکس که پوزش کند بر گناهتو بپذیر و کین گذشته مخواه 
 همه داده ده باش و پروردگارخنک مرد بخشنده و بردبار 
 چو دشمن بترسد شود چاپلوستو لشکر بیارای و بربند کوس 
 به جنگ آنگهی شو که دشمن ز جنگبپرهیزد و سست گردد به ننگ 
 وگر آشتی جوید و راستینبینی به دلش اندرون کاستی 
 ازو باژ بستان و کینه مجویچنین دار نزدیک او آب‌روی 
 بیارای دل را به دانش که ارزبه دانش بود تا توانی بورز 
 چو بخشنده باشی گرامی شویز دانایی و داد نامی شوی 
 تو عهد پدر با روانت بداربه فرزندمان هم‌چنین یادگار 
 چو من حق فرزند بگزاردمکسی را ز گیتی نیازاردم 
 شما هم ازین عهد من مگذریدنفس داستان را به بد مشمرید 
 تو پند پدر همچنین یادداربه نیکی گرای و بدی باد دار 
 به خیره مرنجان روان مرابه آتش تن ناتوان مرا 
 به بد کردن خویش و آزار کسمجوی ای پسر درد و تیمار کس 
 برین بگذرد سالیان پانسدبزرگی شما را به پایان رسد 
 بپیچد سر از عهد فرزند توهم‌انکس که باشد ز پیوند تو 
 ز رای و ز دانش به یکسو شوندهمان پند دانندگان نشنوند 
 بگردند یکسر ز عهد و وفابه بیداد یازند و جور و جفا 
 جهان تنگ دارند بر زیردستبر ایشان شود خوار یزدان‌پرست 
 بپوشند پیراهن بدتنیببالند با کیش آهرمنی 
 گشاده شود هرچ ما بسته‌ایمببالاید آن دین که ما شسته‌ایم 
 تبه گردد این پند و اندرز منبه ویرانی آرد رخ این مرز من 
 همی خواهم از کردگار جهانشناسنده‌ی آشکار و نهان 
 که باشد ز هر بد نگهدارتانهمه نیک نامی بود یارتان 
 ز یزدان و از ما بر آن کس درودکه تارش خرد باشد و داد پود 
 نیارد شکست اندرین عهد مننکوشد که حنظل کند شهد من 
 برآمد چهل سال و بر سر دو ماهکه تا برنهادم به شاهی کلاه 
 به گیتی مرا شارستانست ششهوا خوشگوار و به زیر آب خوش 
 یکی خواندم خوره‌ی اردشیرکه گردد زبادش جوان مرد پیر 
 کزو تازه شد کشور خوزیانپر از مردم و آب و سود و زیان 
 دگر شارستان گندشاپور نامکه موبد ازان شهر شد شادکام 
 دگر بوم میسان و رود فراتپر از چشمه و چارپای و نبات 
 دگر شارستان برکه‌ی اردشیرپر از باغ و پر گلشن و آبگیر 
 چو رام اردشیرست شهری دگرکزو بر سوی پارس کردم گذر 
 دگر شارستان اورمزد اردشیرهوا مشک بوی و به جوی آب شیر 
 روان مرا شادگردان به دادکه پیروز بادی تو بر تخت شاد 
 بسی رنجها بردم اندر جهانچه بر آشکار و چه اندر نهان 
 کنون دخمه را برنهادیم رختتو بسپار تابوت و پرداز تخت 
 بگفت این و تاریک شد بخت اویدریغ آن سر و افسر و تخت اوی 
 چنین است آیین خرم جهاننخواهد بما برگشادن نهان 
 انوشه کسی کو بزرگی ندیدنبایستش از تخت شد ناپدید 
 بکوشی و آری ز هرگونه چیزنه مردم نه آن چیز ماند به نیز 
 سرانجام با خاک باشیم جفتدو رخ را به چادر بباید نهفت 
 بیا تا همه دست نیکی بریمجهان جهان را به بد نسپرسم 
 بکوشیم بر نیک‌نامی به تنکزین نام یابیم بر انجمن 
 خنک آنک جامی بگیرد به دستخورد یاد شاهان یزدان‌پرست 
 چو جام نبیدش دمادم شودبخسپد بدانگه که خرم شود 
 کنون پادشاهی شاپور گویزبان برگشای از می و سور گوی 
 بران آفرین کافرین آفریدمکان و زمان و زمین آفرید 
 هم آرام ازویست و هم کار ازویهم انجام ازویست و فرجام ازوی 
 سپهر و زمان و زمین کرده استکم و بیش گیتی برآورده است 
 ز خاشاک ناچیز تا عرش راستسراسر به هستی یزدان گواست 
 جز او را مخوان کردگار جهانشناسنده‌ی آشکار و نهان 
 ازو بر روان محمد درودبیارانش بر هریکی برفزود 
 سرانجمن بد ز یاران علیکه خوانند او را علی ولی 
 همه پاک بودند و پرهیزگارسخنهایشان برگذشت از شمار 
 کنون بر سخنها فزایش کنیمجهان‌آفرین را ستایش کنیم 
 ستاییم تاج شهنشاه راکه تختش درفشان کند ماه را 
 خداوند با فر و با بخش و دادزمانه به فرمان او گشت شاد 
 خداوند گوپال و شمشیر و گنجخداوند آسانی و درد و رنج 
 جهاندار با فر و نیکی‌شناسکه از تاج دارد به یزدان سپاس 
 خردمند و زیبا و چیره‌سخنجوانی بسال و بدانش کهن 
 همی مشتری بارد از ابر اویبتازیم در سایه‌ی فر اوی 
 به رزم آسمان را خروشان کندچو بزم آیدش گوهرافشان کند 
 چو خشم آورد کوه ریزان شودسپهر از بر خاک لرزان شود 
 پدر بر پدر شهریارست و شاهبنازد بدو گنبد هور و ماه 
 بماناد تا جاودان نام اویهمه مهتری باد فرجام اوی 
 سر نامه کردم ثنای ورابزرگی و آیین و رای ورا 
 ازو دیدم اندر جهان نام نیکز گیتی ورا باد فرجام نیک 
 ز دیدار او تاج روشن شدستز بدها ورا بخت جوشن شدست 
 بنازد بدو مردم پارساهم‌انکس که شد بر زمین پادشا 
 هوا روشن از بارور بخت اویزمین پایه‌ی نامور تخت اوی 
 به رزم اندرون ژنده پیل بلاستبه بزم اندرون آسمان وفاست 
 چو در رزم رخشان شود رای اویهمی موج خیزد ز دریای اوی 
 به نخچیر شیران شکار وی‌انددد و دام در زینهار وی‌اند 
 از آواز گرزش همی روز جنگبدرد دل شیر و چرم پلنگ 
 سرش سبز باد و دلش پر ز دادجهان بی‌سر و افسر او مباد