شاهنامه/پادشاهی اردشیر شیروی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی اردشیر شیروی)
'


 چو بنشست بر تخت شاه اردشیراز ایران برفتند برنا و پیر 
 بسی نامداران گشته کهنبدان تا چگونه سرآید سخن 
 زبان برگشاد اردشیر جوانچنین گفت کای کار دیده گوان 
 هر آنکس که برگاه شاهی نشستگشاده زبان باد و یزدان پرست 
 بر آیین شاهان پیشین رویمهمان از پس فره و دین رویم 
 ز یزدان نیکی دهش یاد بادهمه کار و کردار ما داد باد 
 پرستندگان راهمه برکشیمستمگارگان را به خون درکشیم 
 بسی کس به گفتارش آرام یافتاز آرام او هرکسی کام یافت 
 به پیروز خسرو سپردم سپاهکه از داد شادست و شادان ز شاه 
 به ایران چو باشد چنو پهلوانبمانید شادان و روشن روان 
 پس آگاهی به نزد گر ازکه زو بود خسرو بگرم و گداز 
 فرستاد گوینده‌یی راز رومکه در خاک شد تاج شیروی شوم 
 که جانش به دوزخ گرفتار بادسر دخمه‌ی او نگون سار باد 
 که دانست هرگز که سرو بلندبه باغ از گیا یافت خواهد گزند 
 چو خسرو که چشم و دل روزگارنبیند چنو نیز یک شهریار 
 چو شیروی را شهریاری دهدهمه شهر ایران به خواری دهد 
 چنو رفت شد تاجدار اردشیربدو شادمان جان برنا و پیر 
 مراگر ز ایران رسد هیچ بهرنخواهم که بروی رسد باد شهر 
 نبودم من آگه که پرویز شاهبه گفتار آن بدتنان شد تباه 
 بیایم کنون با سپاهی گرانز روم و ز ایران گزیده سران 
 ببینیم تا کیست این کدخدایکه باشد پسندش بدین گونه رای 
 چنان برکنم بیخ او را ز بنکزان پس نراند ز شاهی سخن 
 نوندی برافگند پویان به راهبه نزدیک پیران ایران سپاه 
 دگرگونه آهنگ بدکامه کردبه پیروز خسرو یکی نامه کرد 
 که شد تیره این تخت ساسانیانجهانجوی باید که بندد میان 
 توانی مگر چاره‌یی ساختنز هرگونه اندیشه انداختن 
 به جویی بسی یار برنا و پیرجهان را بپردازی از اردشیر 
 ازان پس بیابی همه کام خویششوی ایمن و شاد زارام خویش 
 گر ای دون که این راز بیرون دهیهمی خنجر کینه را خون دهی 
 من از روم چندان سپاه آورمکه گیتی به چشمت سیاه آورم 
 به ژرفی نگه‌دار گفتار منمبادا که خوار آیدت کار من 
 چو پیروز خسرو چنان نامه دیدهمه پیش و پس رای خودکامه دید 
 دل روشن نامور شد تباهکه تا چون کند بد بدان زادشاه 
 ورا خواندی هر زمان اردشیرکه گوینده مردی بد و یادگیر 
 برآسای دستور بودی وراهمان نیز گنجور بودی ورا 
 بیامد شبی تیره گون بار یافتمی روشن و چرب گفتار یافت 
 نشسته به ایوان خویش اردشیرتین چند با او ز برنا و پیر 
 چو پیروز خسرو بیامد برشتو گفتی ز گردون برآمد سرش 
 بفرمود تا برکشیدند رودشد ایوان پر از بانگ رود و سرود 
 چو نیمی شب تیره اندرکشیدسپهبد می یک منی در کشید 
 شده مست یاران شاه اردشیرنماند ایچ رامشگر و یادگیر 
 بد اندیش یاران او را براندجز از شاه و پیروز خسرو نماند 
 جفا پیشه از پیش خانه بجستلب شاه بگرفت ناگه به دست 
 همی‌داشت تا شد تباه اردشیرهمه کاخ شد پر ز شمشیر و تیر 
 همه یار پیروز خسرو شدنداگر نو جهانجوی اگر گو بدند 
 هیونی برافگند نزد گر ازیکی نامه‌یی نیز با آن دراز 
 فرستاده چون شد به نزدیک اوچو خورشید شد جان تاریک اوی 
 بیاورد زان بوم چندان سپاهکه بر مور و بر پشه بر بست راه 
 همی‌تاخت چون باد تا طیسفونسپاهش همه دست شسته به خون 
 ز لشکر نیارست دم زد کسینبد خود دران شهر مردم بسی