شاهنامه/منوچهر ۴

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(منوچهر ۴)
'


من اینک به پیش تو استاده‌ام تن بنده خشم ترا داده‌ام
به اره میانم بدو نیم کن ز کابل مپیمای با من سخن
سپهبد چو بشنید گفتار زال برافراخت گوش و فرو برد یال
بدو گفت آری همینست راست زبان تو بر راستی بر گواست
همه کار من با تو بیداد بود دل دشمنان بر تو بر شاد بود
ز من آرزو خود همین خواستی به تنگی دل از جای برخاستی
مشو تیز تا چاره‌ی کار تو بسازم کنون نیز بازار تو
یکی نامه فرمایم اکنون به شاه فرستم به دست تو ای نیک‌خواه
سخن هر چه باید به یاد آورم روان و دلش سوی داد آورم
اگر یار باشد جهاندار ما به کام تو گردد همه کار ما
نویسنده را پیش بنشاندند ز هر در سخنها همی راندند
سرنامه کرد آفرین خدای کجا هست و باشد همیشه به جای
ازویست نیک و بد و هست و نیست همه بندگانیم و ایزد یکیست
هر آن چیز کو ساخت اندر بوش بران است چرخ روان را روش
خداوند کیوان و خورشید و ماه وزو آفرین بر منوچهر شاه
به رزم اندرون زهر تریاک سوز به بزم اندرون ماه گیتی فروز
گراینده گرز و گشاینده شهر ز شادی به هر کس رساننده بهر
کشنده درفش فریدون به جنگ کشنده سرافراز جنگی پلنگ
ز باد عمود تو کوه بلند شود خاک نعل سرافشان سمند
همان از دل پاک و پاکیزه کیش به آبشخور آری همی گرگ و میش
یکی بنده‌ام من رسیده به جای به مردی بشست اندر آورده پای
همی گرد کافور گیرد سرم چنین کرد خورشید و ماه افسرم
ببستم میان را یکی بنده‌وار ابا جاودان ساختم کارزار
عنان پیچ و اسپ افگن و گرزدار چو من کس ندیدی به گیتی سوار
بشد آب گردان مازندران چو من دست بردم به گرز گران
ز من گر نبودی به گیتی نشان برآورده گردن ز گردن کشان
چنان اژدها کو ز رود کشف برون آمد و کرد گیتی چو کف
زمین شهر تا شهر پهنای او همان کوه تا کوه بالای او
جهان را ازو بود دل پر هراس همی داشتندی شب و روز پاس
هوا پاک دیدم ز پرندگان همان روی گیتی ز درندگان
ز تفش همی پر کرگس بسوخت زمین زیر زهرش همی برفروخت
نهنگ دژم بر کشیدی ز آب به دم درکشیدی ز گردون عقاب
زمین گشت بی‌مردم و چارپای همه یکسر او را سپردند جای
چو دیدم که اندر جهان کس نبود که با او همی دست یارست سود
به زور جهاندار یزدان پاک بیفگندم از دل همه ترس و باک
میان را ببستم به نام بلند نشستم بران پیل پیکر سمند
به زین اندرون گرزه‌ی گاوسر به بازو کمان و به گردن سپر
برفتم بسان نهنگ دژم مرا تیز چنگ و ورا تیز دم
مرا کرد پدرود هرکو شنید که بر اژدها گرز خواهم کشید
ز سر تا به دمش چو کوه بلند کشان موی سر بر زمین چون کمند
زبانش بسان درختی سیاه ز فر باز کرده فگنده به راه
چو دو آبگیرش پر از خون دو چشم مرا دید غرید و آمد به خشم
گمانی چنان بردم ای شهریار که دارم مگر آتش اندر کنار
جهان پیش چشمم چو دریا نمود به ابر سیه بر شده تیره دود
ز بانگش بلرزید روی زمین ز زهرش زمین شد چو دریای چین
برو بر زدم بانگ برسان شیر چنان چون بود کار مرد دلیر
یکی تیر الماس پیکان خدنگ به چرخ اندرون راندم بی‌درنگ
چو شد دوخته یک کران از دهانش بماند از شگفتی به بیرون زبانش
هم اندر زمان دیگری همچنان زدم بر دهانش بپیچید ازان
سدیگر زدم بر میان زفرش برآمد همی جوی خون از جگرش
چو تنگ اندر آورد با من زمین برآهختم این گاوسر گرزکین
به نیروی یزدان گیهان خدای برانگیختم پیلتن را ز جای
زدم بر سرش گرزه‌ی گاو چهر برو کوه بارید گفتی سپهر
شکستم سرش چون تن ژنده پیل فرو ریخت زو زهر چون رود نیل
به زخمی چنان شد که دیگر نخاست ز مغزش زمین گشت باکوه راست
کشف رود پر خون و زرداب شد زمین جای آرامش و خواب شد
همه کوهساران پر از مرد و زن همی آفرین خواندندی بمن
جهانی بران جنگ نظاره بود که آن اژدها زشت پتیاره بود
مرا سام یک زخم ازان خواندند جهان زر و گوهر برافشاندند
چو زو بازگشتم تن روشنم برهنه شد از نامور جوشنم
فرو ریخت از باره بر گستوان وزین هست هر چند رانم زیان
بران بوم تا سالیان بر نبود جز از سوخته خار خاور نبود
چنین و جزین هر چه بودیم رای سران را سرآوردمی زیر پای
کجا من چمانیدمی بادپای بپرداختی شیر درنده جای
کنون چند سالست تا پشت زین مرا تختگاه است و اسپم زمین
همه گرگساران و مازنداران به تو راست کردم به گرز گران
نکردم زمانی برو بوم یاد ترا خواستم راد و پیروز و شاد
کنون این برافراخته یال من همان زخم کوبنده کوپال من
بدان هم که بودی نماند همی بر و گردگاهم خماند همی
کمندی بینداخت از دست شست زمانه مرا باژگونه ببست
سپردیم نوبت کنون زال را که شاید کمربند و کوپال را
یکی آرزو دارد اندر نهان بیاید بخواهد ز شاه جهان
یکی آرزو کان به یزدان نکوست کجا نیکویی زیر فرمان اوست
نکردیم بی‌رای شاه بزرگ که بنده نباید که باشد سترگ
همانا که با زال پیمان من شنیدست شاه جهان‌بان من
که از رای او سر نپیچم به هیچ درین روزها کرد زی من بسیچ
به پیش من آمد پر از خون رخان همی چاک چاک آمدش ز استخوان
مرا گفت بردار آمل کنی سزاتر که آهنگ کابل کنی
چو پرورده‌ی مرغ باشد به کوه نشانی شده در میان گروه
چنان ماه بیند به کابلستان چو سرو سهی بر سرش گلستان
چو دیوانه گردد نباشد شگفت ازو شاه را کین نباید گرفت
کنون رنج مهرش به جایی رسید که بخشایش آرد هر آن کش بدید
ز بس درد کو دید بر بی‌گناه چنان رفت پیمان که بشنید شاه
گسی کردمش با دلی مستمند چو آید به نزدیک تخت بلند
همان کن که با مهتری در خورد ترا خود نیاموخت باید خرد
چو نامه نوشتند و شد رای راست ستد زود دستان و بر پای خاست
چو خورشید سر سوی خاور نهاد نخفت و نیاسود تا بامداد
چو آن جامه‌ها سوده بفگند شب سپیده بخندید و بگشاد لب
بیامد به زین اندر آورد پای برآمد خروشیدن کره نای
به سوی شهنشاه بنهاد روی ابا نامه‌ی سام آزاده خوی
چو در کابل این داستان فاش گشت سر مرزبان پر ز پرخاش گشت
برآشفت و سیندخت را پیش خواند همه خشم رودابه بر وی براند
بدو گفت کاکنون جزین رای نیست که با شاه گیتی مرا پای نیست
که آرمت با دخت ناپاک تن کشم زارتان بر سر انجمن
مگر شاه ایران ازین خشم و کین برآساید و رام گردد زمین
به کابل که با سام یارد چخید ازان زخم گرزش که یارد چشید
چو بشنید سیندخت بنشست پست دل چاره‌جوی اندر اندیشه بست
یکی چاره آورد از دل به جای که بد ژرف بین و فزاینده رای
وزان پس دوان دست کرده به کش بیامد بر شاه خورشید فش
بدو گفت بشنو ز من یک سخن چو دیگر یکی کامت آید بکن
ترا خواسته گر ز بهر تنست ببخش و بدان کین شب آبستنست
اگر چند باشد شب دیریاز برو تیرگی هم نماند دراز
شود روز چون چشمه روشن شود جهان چون نگین بدخشان شود
بدو گفت مهراب کز باستان مزن در میان یلان داستان
بگو آنچه دانی و جان را بکوش وگر چادر خون به تن بر بپوش
بدو گفت سیندخت کای سرفراز بود کت به خونم نیاید نیاز
مرا رفت باید به نزدیک سام زبان برگشایم چو تیغ از نیام
بگویم بدو آنچه گفتن سزد خرد خام گفتارها را پزد
ز من رنج جان و ز تو خواسته سپردن به من گنج آراسته
بدو گفت مهراب بستان کلید غم گنج هرگز نباید کشید
پرستنده و اسپ و تخت و کلاه بیارای و با خویشتن بر به راه
مگر شهر کابل نسوزد به ما چو پژمرده شد برفروزد به ما
چین گفت سیندخت کای نامدار به جای روان خواسته خواردار
نباید که چون من شوم چاره‌جوی تو رودابه را سختی آری به روی
مرا در جهان انده جان اوست کنون با توم روز پیمان اوست
ندارم همی انده خویشتن ازویست این درد و اندوه من
یکی سخت پیمان ستد زو نخست پس آنگه به مردی ره چاره جست
بیاراست تن را به دیبا و زر به در و به یاقوت پرمایه سر
پس از گنج زرش ز بهر نثار برون کرد دینار چون سی‌هزار
به زرین ستام آوریدند سی از اسپان تازی و از پارسی
ابا طوق زرین پرستنده شست یکی جام زر هر یکی را به دست
پر از مشک و کافور و یاقوت و زر ز پیروزه‌ی چند چندی گهر
چهل جامه دیبای پیکر به زر طرازش همه گونه گونه گهر
به زرین و سیمین دوسد تیغ هند جزان سی به زهراب داده پرند
سد اشتر همه ماده‌ی سرخ موی سد استر همه بارکش راه جوی
یکی تاج پرگوهر شاهوار ابا طوق و با یاره و گوشوار
بسان سپهری یکی تخت زر برو ساخته چند گونه گهر
برش خسروی بیست پهنای او چو سیسد فزون بود بالای او
وزان ژنده‌پیلان هندی چهار همه جامه و فرش کردند بار
چو شد ساخته کار خود بر نشست چو گردی به مردی میان را ببست
یکی ترگ رومی به سر بر نهاد یکی باره زیراندرش همچو باد
بیامد گرازان به درگاه سام نه آواز داد و نه برگفت نام
به کار آگهان گفت تا ناگهان بگویند با سرفراز جهان
که آمد فرستاده‌ای کابلی به نزد سپهبد یل زابلی
ز مهراب گرد آوریده پیام به نزد سپهبد جهانگیر سام
بیامد بر سام یل پرده‌دار بگفت و بفرمود تا داد بار
فرود آمد از اسپ سیندخت و رفت به پیش سپهبد خرامید تفت
زمین را ببوسید و کرد آفرین ابر شاه و بر پهلوان زمین
نثار و پرستنده و اسپ و پیل رده بر کشیده ز در تا دو میل
یکایک همه پیش سام آورید سر پهلوان خیره شد کان بدید
پر اندیشه بنشست برسان مست بکش کرده دست و سرافگنده پست
که جایی کجا مایه چندین بود فرستادن زن چه آیین بود
گراین خواسته زو پذیرم همه ز من گردد آزرده شاه رمه
و گر بازگردانم از پیش زال برآرد به کردار سیمرغ بال
برآورد سر گفت کاین خواسته غلامان و پیلان آراسته
برید این به گنجور دستان دهید به نام مه کابلستان دهید
پری روی سیندخت بر پیش سام زبان کرد گویا و دل شادکام
چو آن هدیه‌ها را پذیرفته دید رسیده بهی و بدی رفته دید
سه بت روی با او به یک جا بدند سمن پیکر و سرو بالا بدند
گرفته یکی جام هر یک به دست بفرمود کامد به جای نشست
به پیش سپهبد فرو ریختند همه یک به دیگر برآمیختند
چو با پهلوان کار بر ساختند ز بیگانه خانه بپرداختند
چنین گفت سیندخت با پهلوان که با رای تو پیر گردد جوان
بزرگان ز تو دانش آموختند به تو تیرگیها برافروختند
به مهر تو شد بسته دست بدی به گرزت گشاده ره ایزدی
گنهکار گر بود مهراب بود ز خون دلش دیده سیراب بود
سر بیگناهان کابل چه کرد کجا اندر آورد باید بگرد
همه شهر زنده برای تواند پرستنده و خاک پای تواند
ازان ترس کو هوش و زور آفرید درخشنده ناهید و هور آفرید
نیاید چنین کارش از تو پسند میان را به خون ریختن در مبند
بدو سام یل گفت با من بگوی ازان کت بپرسم بهانه مجوی
تو مهراب را کهتری گر همال مر آن دخت او را کجا دید زال
به روی و به موی و به خوی و خرد به من گوی تا باکی اندر خورد
ز بالا و دیدار و فرهنگ اوی بران سان که دیدی یکایک بگوی
بدو گفت سیندخت کای پهلوان سر پهلوانان و پشت گوان
یکی سخت پیمانت خواهم نخست که لرزان شود زو بر و بوم و رست
که از تو نیاید به جانم گزند نه آنکس که بر من بود ارجمند
مرا کاخ و ایوان آباد هست همان گنج و خویشان و بنیاد هست
چو ایمن شوم هر چه گویی بگوی بگویم بجویم بدین آب روی
نهفته همه گنج کابلستان بکوشم رسانم به زابلستان
جزین نیز هر چیز کاندر خورد بیبد ز من مهتر پر خرد
گرفت آن زمان سام دستش به دست ورا نیک بنواخت و پیمان ببست
چو بشنید سیندخت سوگند او همان راست گفتار و پیوند او
زمین را ببوسید و بر پای خاست بگفت آنچه اندر نهان بود راست
که من خویش ضحاکم ای پهلوان زن گرد مهراب روشن روان
همان مام رودابه‌ی ماه روی که دستان همی جان فشاند بروی
همه دودمان پیش یزدان پاک شب تیره تا برکشد روز چاک
همی بر تو بر خواندیم آفرین همان بر جهاندار شاه زمین
کنون آمدم تا هوای تو چیست ز کابل ترا دشمن و دوست کیست
اگر ما گنهکار و بدگوهریم بدین پادشاهی نه اندر خوریم
من اینک به پیش توام مستمند بکش گر کشی ور ببندی ببند
دل بیگناهان کابل مسوز کجا تیره روز اندر آید به روز
سخنها چو بشنید ازو پهلوان زنی دید با رای و روشن روان
به رخ چون بهار و به بالا چو سرو میانش چو غرو و به رفتن تذرو
چنین داد پاسخ که پیمان من درست است اگر بگسلد جان من
تو با کابل و هر که پیوند تست بمانید شادان دل و تن‌درست
بدین نیز همداستانم که زال ز گیتی چو رودابه جوید همال
شما گرچه از گوهر دیگرید همان تاج و اورنگ را در خورید
چنین است گیتی وزین ننگ نیست ابا کردگار جهان جنگ نیست
چنان آفریند که آیدش رای نمانیم و ماندیم با های های
یکی بر فراز و یکی در نشیب یکی با فزونی یکی با نهیب
یکی از فزایش دل آراسته ز کمی دل دیگری کاسته
یکی نامه با لابه‌ی دردمند نبشتم به نزدیک شاه بلند
به نزد منوچهر شد زال زر چنان شد که گفتی برآورده پر
به زین اندر آمد که زین را ندید همان نعل اسپش زمین را ندید
بدین زال را شاه پاسخ دهد چو خندان شود رای فرخ نهد
که پرورده‌ی مرغ بی‌دل شدست از آب مژه پای در گل شدست
عروس ار به مهر اندرون همچو اوست سزد گر برآیند هر دو ز پوست
یکی روی آن بچه‌ی اژدها مرا نیز بنمای و بستان بها
بدو گفت سیندخت اگر پهلوان کند بنده را شاد و روشن روان
چماند به کاخ من اندر سمند سرم بر شود به آسمان بلند
به کابل چنو شهریار آوریم همه پیش او جان نثار آوریم
لب سام سیندخت پرخنده دید همه بیخ کین از دلش کنده دید
نوندی دلاور به کردار باد برافگند و مهراب را مژده داد
کز اندیشه‌ی بد مکن یاد هیچ دلت شاد کن کار مهمان بسیچ
من اینک پس نامه اندر دمان بیایم نجویم به ره بر زمان
دوم روز چون چشمه‌ی آفتاب بجنیبد و بیدار شد سر ز خواب
گرانمایه سیندخت بنهاد روی به درگاه سالار دیهیم جوی
روارو برآمد ز درگاه سام مه بانوان خواندندش به نام
بیامد بر سام و بردش نماز سخن گفت بااو زمانی دراز
به دستوری بازگشتن به جای شدن شادمان سوی کابل خدای
دگر ساختن کار مهمان نو نمودن به داماد پیمان نو
ورا سام یل گفت برگرد و رو بگو آنچه دیدی به مهراب گو
سزاوار او خلعت آراستند ز گنج آنچه پرمایه‌تر خواستند
بکابل دگر سام را هر چه بود ز کاخ و زباغ و زکشت و درود
دگر چارپایان دوشیدنی ز گستردنی هم ز پوشیدنی
به سیندخت بخشید و دستش بدست گرفت و یک نیز پیمان ببست
پذیرفت مر دخت او را بزال که باشند هر دو بشادی همال
سرافراز گردی و مردی دویست بدو داد و گفتش که ایدر مایست
به کابل بباش و به شادی بمان ازین پس مترس از بد بدگمان
شگفته شد آن روی پژمرده ماه به نیک اختری برگرفتند راه
پس آگاهی آمد سوی شهریار که آمد ز ره زال سام سوار
پذیره شدندش همه سرکشان که بودند در پادشاهی نشان
چو آمد به نزدیکی بارگاه سبک نزد شاهش گشادند راه
چو نزدیک شاه اندر آمد زمین ببوسید و بر شاه کرد آفرین
زمانی همی داشت بر خاک روی بدو داد دل شاه آزرمجوی
بفرمود تا رویش از خاک خشک ستردند و بر وی پراگند مشک
بیامد بر تخت شاه ارجمند بپرسید ازو شهریار بلند
که چون بودی ای پهلو راد مرد بدین راه دشوار با باد و گرد
به فر تو گفتا همه بهتریست ابا تو همه رنج رامشگریست
ازو بستد آن نامه‌ی پهلوان بخندید و شد شاد و روشن روان
چو بر خواند پاسخ چنین داد باز که رنجی فزودی به دل بر دراز
ولیکن بدین نامه‌ی دلپذیر که بنوشت با درد دل سام پیر
اگر چه مرا هست ازین دل دژم برانم که نندیشم از بیش و کم
بسازم برآرم همه کام تو گر اینست فرجام آرام تو
تو یک چند اندر به شادی به پای که تا من به کارت زنم نیک رای
ببردند خوالیگران خوان زر شهنشاه بنشست با زال زر
بفرمود تا نامداران همه نشستند بر خوان شاه رمه
چو از خوان خسرو بپرداختند به تخت دگر جای می‌ساختند
چو می خورده شد نامور پور سام نشست از بر اسپ زرین ستام
برفت و بپیمود بالای شب پر اندیشه دل پر ز گفتار لب
بیامد به شبگیر بسته کمر به پیش منوچهر پیروزگر
برو آفرین کرد شاه جهان چو برگشت بستودش اندر نهان
بفرمود تا موبدان و ردان ستاره‌شناسان و هم بخردان
کنند انجمن پیش تخت بلند به کار سپهری پژوهش کنند
برفتند و بردند رنج دراز که تا با ستاره چه دارند راز
سه روز اندران کارشان شد درنگ برفتند با زیج رومی به چنگ
زبان بر گشادند بر شهریار که کردیم با چرخ گردان شمار
چنین آمد از داد اختر پدید که این آب روشن بخواهد دوید
ازین دخت مهراب و از پور سام گوی پر منش زاید و نیک نام
بود زندگانیش بسیار مر همش زور باشد هم آیین و فر
همش برز باشد همش شاخ و یال به رزم و به بزمش نباشد همال
کجا باره‌ی او کند موی تر شود خشک همرزم او را جگر
عقاب از بر ترگ او نگذرد سران جهان را بکس نشمرد
یکی برز بالا بود فرمند همه شیر گیرد به خم کمند
هوا را به شمشیر گریان کند بر آتش یکی گور بریان کند
کمر بسته‌ی شهریاران بود به ایران پناه سواران بود
چنین گفت پس شاه گردن فراز کزین هر چه گفتید دارید راز
بخواند آن زمان زال را شهریار کزو خواست کردن سخن خواستار
بدان تا بپرسند ازو چند چیز نهفته سخنهای دیرینه نیز
نشستند بیدار دل بخردان همان زال با نامور موبدان
بپرسید مر زال را موبدی ازین تیزهش راه بین بخردی
که از ده و دو تای سرو سهی که رستست شاداب با فرهی
ازان بر زده هر یکی شاخ سی نگردد کم و بیش در پارسی
دگر موبدی گفت کای سرفراز دو اسپ گرانمایه و تیزتاز
یکی زان به کردار دریای قار یکی چون بلور سپید آبدار
بجنبید و هر دو شتابنده‌اند همان یکدیگر را نیابنده‌اند
سدیگر چنین گفت کان سی سوار کجا بگذرانند بر شهریار
یکی کم شود باز چون بشمری همان سی بود باز چون بنگری
چهارم چنین گفت کان مرغزار که بینی پر از سبزه و جویبار
یکی مرد با تیز داسی بزرگ سوی مرغزار اندر آید سترگ
همی بدرود آن گیا خشک و تر نه بردارد او هیچ ازان کار سر
دگر گفت کان برکشیده دو سرو ز دریای با موج برسان غرو
یکی مرغ دارد بریشان کنام نشیمش به شام آن بود این به بام
ازین چون بپرد شود برگ خشک بران بر نشیند دهد بوی مشک
ازان دو همیشه یکی آبدار یکی پژمریده شده سوگوار
بپرسید دیگر که بر کوهسار یکی شارستان یافتم استوار
خرامند مردم ازان شارستان گرفته به هامون یکی خارستان
بناها کشیدند سر تا به ماه پرستنده گشتند و هم پیشگاه
وزان شارستان شان به دل نگذرد کس از یادکردن سخن نشمرد
یکی بومهین خیزد از ناگهان بر و بومشان پاک گردد نهان
بدان شارستان‌شان نیاز آورد هم اندیشگان دراز آورد
به پرده درست این سخنها بجوی به پیش ردان آشکارا بگوی
گر این رازها آشکارا کنی ز خاک سیه مشک سارا کنی
زمانی پر اندیشه شد زال زر برآورد یال و بگسترد بر
وزان پس به پاسخ زبان برگشاد همه پرسش موبدان کرد یاد
نخست از ده و دو درخت بلند که هر یک همی شاخ سی برکشند
به سالی ده و دو بود ماه نو چو شاه نو آیین ابر گاه نو
به سی روز مه را سرآید شمار برین سان بود گردش روزگار
کنون آنکه گفتی ز کار دو اسپ فروزان به کردار آذرگشسپ
سپید و سیاهست هر دو زمان پس یکدگر تیز هر دو دوان
شب و روز باشد که می‌بگذرد دم چرخ بر ما همی بشمرد
سدیگر که گفتی که آن سی سوار کجا برگذشتند بر شهریار
ازان سی سواران یکی کم شود به گاه شمردن همان سی بود
نگفتی سخن جز ز نقصان ماه که یک شب کم آید همی گاه گاه
کنون از نیام این سخن برکشیم دو بن سرو کان مرغ دارد نشیم
ز برج بره تا ترازو جهان همی تیرگی دارد اندر نهان
چنین تا ز گردش به ماهی شود پر از تیرگی و سیاهی شود
دو سرو ای دو بازوی چرخ بلند کزو نیمه شادب و نیمی نژند
برو مرغ پران چو خورشید دان جهان را ازو بیم و امید دان
دگر شارستان بر سر کوهسار سرای درنگست و جای قرار
همین خارستان چون سرای سپنج کزو ناز و گنجست و هم درد و رنج
همی دم زدن بر تو بر بشمرد هم او برفرازد هم او بشکرد
برآید یکی باد با زلزله ز گیتی برآید خروش و خله
همه رنج ما ماند زی خارستان گذر کرد باید سوی شارستان
کسی دیگر از رنج ما برخورد نپاید برو نیز و هم بگذرد
چنین رفت از آغاز یکسر سخن همین باشد و نو نگردد کهن
اگر توشه‌مان نیکنامی بود روانها بران سر گرامی بود
و گر آز ورزیم و پیچان شویم پدید آید آنگه که بیجان شویم
گر ایوان ما سر به کیوان برست ازان بهره‌ی ما یکی چادرست
چو پوشند بر روی ما خون و خاک همه جای بیمست و تیمار و باک
بیابان و آن مرد با تیز داس کجا خشک و تر زو دل اندر هراس
تر و خشک یکسان همی بدرود وگر لابه سازی سخن نشنود
دروگر زمانست و ما چون گیا همانش نبیره همانش نیا
به پیر و جوان یک به یک ننگرد شکاری که پیش آیدش بشکرد
جهان را چنینست ساز و نهاد که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
ازین در درآید بدان بگذرد زمانه برو دم همی بشمرد
چو زال این سخنها بکرد آشکار ازو شادمان شد دل شهریار
به شادی یکی انجمن برشگفت شهنشاه گیتی زهازه گرفت
یکی جشنگاهی بیاراست شاه چنان چون شب چارده چرخ ماه
کشیدند می تا جهان تیره گشت سرمیگساران ز می خیره گشت
خروشیدن مرد بالای گاه یکایک برآمد ز درگاه شاه
برفتند گردان همه شاد و مست گرفته یکی دست دیگر به دست
چو برزد زبانه ز کوه آفتاب سر نامدران برآمد ز خواب
بیامد کمربسته زال دلیر به پیش شهنشاه چون نره شیر
به دستوری بازگشتن ز در شدن نزد سالار فرخ پدر
به شاه جهان گفت کای نیکخوی مرا چهر سام آمدست آرزوی
ببوسیدم ای پایه‌ی تخت عاج دلم گشت روشن بدین برز و تاج