شاهنامه/منوچهر ۲

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(منوچهر ۲)
'


مرا آرزو در زمانه یکیست که آن آرزو بر تو دشوار نیست
که آیی به شادی سوی خان من چو خورشید روشن کنی جان من
چنین داد پاسخ که این رای نیست به خان تو اندر مرا جای نیست
نباشد بدین سام همداستان همان شاه چون بشنود داستان
که ما می‌گساریم و مستان شویم سوی خانه‌ی بت پرستان شویم
جزان هر چه گویی تو پاسخ دهم به دیدار تو رای فرخ نهم
چو بشنید مهراب کرد آفرین به دل زال را خواند ناپاک دین
خرامان برفت از بر تخت اوی همی آفرین خواند بر بخت اوی
چو دستان سام از پسش بنگرید ستودش فراوان چنان چون سزید
ازان کو نه هم دین و هم راه بود زبان از ستودنش کوتاه بود
برو هیچکس چشم نگماشتند مر او را ز دیوانگان داشتند
چو روشن دل پهلوان را بدوی چنان گرم دیدند با گفت‌وگوی
مر او را ستودند یک یک مهان همان کز پس پرده بودش نهان
ز بالا و دیدار و آهستگی ز بایستگی هم ز شایستگی
دل زال یکباره دیوانه گشت خرد دور شد عشق فرزانه گشت
سپهدار تازی سر راستان بگوید برین بر یکی داستان
که تا زنده‌ام چرمه جفت منست خم چرخ گردان نهفت منست
عروسم نباید که رعنا شوم به نزد خردمند رسوا شوم
از اندیشگان زال شد خسته دل بران کار بنهاد پیوسته دل
همی بود پیچان دل از گفت‌وگوی مگر تیره گردد ازین آبروی
همی گشت یکچند بر سر سپهر دل زال آگنده یکسر بمهر
چنان بد که مهراب روزی پگاه برفت و بیامد ازان بارگاه
گذر کرد سوی شبستان خویش همی گشت بر گرد بستان خویش
دو خورشید بود اندر ایوان او چو سیندخت و رودابه‌ی ماه روی
بیاراسته همچو باغ بهار سراپای پر بوی و رنگ و نگار
شگفتی برودابه اندر بماند همی نام یزدان بروبر بخواند
یکی سرو دید از برش گرد ماه نهاده ز عنبر به سر بر کلاه
به دیبا و گوهر بیاراسته بسان بهشتی پر از خواسته
بپرسید سیندخت مهراب را ز خوشاب بگشاد عناب را
که چون رفتی امروز و چون آمدی که کوتاه باد از تو دست بدی
چه مردست این پیر سر پور سام همی تخت یاد آیدش گر کنام
خوی مردمی هیچ دارد همی پی نامداران سپارد همی
چنین داد مهراب پاسخ بدوی که ای سرو سیمین بر ماه روی
به گیتی در از پهلوانان گرد پی زال زر کس نیارد سپرد
چو دست و عنانش بر ایوان نگار نبینی نه بر زین چنو یک سوار
دل شیر نر دارد و زور پیل دو دستش به کردار دریای نیل
چو برگاه باشد درافشان بود چو در جنگ باشد سرافشان بود
رخش پژمراننده‌ی ارغوان جوان سال و بیدار و بختش جوان
به کین اندرون چون نهنگ بلاست به زین اندرون تیز چنگ اژدهاست
نشاننده‌ی خاک در کین بخون فشاننده‌ی خنجر آبگون
از آهو همان کش سپیدست موی بگوید سخن مردم عیب جوی
سپیدی مویش بزیبد همی تو گویی که دلها فریبد همی
چو بشنید رودابه آن گفت‌گوی برافروخت و گلنارگون کرد روی
دلش گشت پرآتش از مهر زال ازو دور شد خورد و آرام و هال
چو بگرفت جای خرد آرزوی دگر شد به رای و به آیین و خوی
ورا پنج ترک پرستنده بود پرستنده و مهربان بنده بود
بدان بندگان خردمند گفت که بگشاد خواهم نهان از نهفت
شما یک به یک رازدار منید پرستنده و غمگسار منید
بدانید هر پنج و آگه بوید همه ساله با بخت همره بوید
که من عاشقم همچو بحر دمان ازو بر شده موج تا آسمان
پر از پور سامست روشن دلم به خواب اندر اندیشه زو نگسلم
همیشه دلم در غم مهر اوست شب و روزم اندیشه‌ی چهر اوست
کنون این سخن را چه درمان کنید چگویید و با من چه پیمان کنید
یکی چاره باید کنون ساختن دل و جانم از رنج پرداختن
پرستندگان را شگفت آمد آن که بیکاری آمد ز دخت ردان
همه پاسخش را بیاراستند چو اهرمن از جای برخاستند
که ای افسر بانوان جهان سرافراز بر دختران مهان
ستوده ز هندوستان تا به چین میان بتان در چو روشن نگین
به بالای تو بر چمن سرو نیست چو رخسار تو تابش پرو نیست
نگار رخ تو ز قنوج و رای فرستد همی سوی خاور خدای
ترا خود بدیده درون شرم نیست پدر را به نزد تو آزرم نیست
که آن را که اندازد از بر پدر تو خواهی که گیری مر او را به بر
که پرورده‌ی مرغ باشد به کوه نشانی شده در میان گروه
کس از مادران پیر هرگز نزاد نه ز آنکس که زاید بباشد نژاد
چنین سرخ دو بسد شیر بوی شگفتی بود گر شود پیرجوی
جهانی سراسر پر از مهر تست به ایوانها صورت چهرتست
ترا با چنین روی و بالای و موی ز چرخ چهارم خور آیدت شوی
چو رودابه گفتار ایشان شنید چو از باد آتش دلش بردمید
بریشان یکی بانگ برزد به خشم بتابید روی و بخوابید چشم
وزان پس به چشم و به روی دژم به ابرو ز خشم اندر آورد خم
چنین گفت کاین خام پیکارتان شنیدن نیرزید گفتارتان
نه قیصر بخواهم نه فغفور چین نه از تاجداران ایران زمین
به بالای من پور سامست زال ابا بازوی شیر و با برز و یال
گرش پیرخوانی همی گر جوان مرا او بجای تنست و روان
مرا مهر او دل ندیده گزید همان دوستی از شنیده گزید
برو مهربانم به بر روی و موی به سوی هنر گشتمش مهرجوی
پرستنده آگه شد از راز او چو بشنید دل خسته آواز او
به آواز گفتند ما بنده‌ایم به دل مهربان و پرستنده‌ایم
نگه کن کنون تا چه فرمان دهی نیاید ز فرمان تو جز بهی
یکی گفت زیشان که ای سر و بن نگر تا نداند کسی این سخن
اگر جادویی باید آموختن به بند و فسون چشمها دوختن
بپریم با مرغ و جادو شویم بپوییم و در چاره آهو شویم
مگر شاه را نزد ماه آوریم به نزدیک او پایگاه آوریم
لب سرخ رودابه پرخنده کرد رخان معصفر سوی بنده کرد
که این گفته را گر شوی کاربند درختی برومند کاری بلند
که هر روز یاقوت بار آورد برش تازیان بر کنار آورد
پرستنده برخاست از پیش اوی بدان چاره بی‌چاره بنهاد روی
به دیبای رومی بیاراستند سر زلف برگل بپیراستند
برفتند هر پنج تا رودبار ز هر بوی و رنگی چو خرم بهار
مه فرودین وسر سال بود لب رود لشکرگه زال بود
همی گل چدند از لب رودبار رخان چون گلستان و گل در کنار
نگه کرد دستان ز تخت بلند بپرسید کاین گل پرستان کیند
چنین گفت گوینده با پهلوان که از کاخ مهراب روشن روان
پرستندگان را سوی گلستان فرستد همی ماه کابلستان
به نزد پری چهرگان رفت زال کمان خواست از ترک و بفراخت یال
پیاده همی رفت جویان شکار خشیشار دید اندر آن رودبار
کمان ترک گلرخ به زه بر نهاد به دست جهان پهلوان در نهاد
نگه کرد تا مرغ برخاست ز آب یکی تیره بنداخت اندر شتاب
ز پروازش آورد گردان فرود چکان خون و وشی شده آب رود
بترک آنگهی گفت زان سو گذر بیاور تو آن مرغ افگنده پر
به کشتی گذر کرد ترک سترگ خرامید نزد پرستنده ترک
پرستنده پرسید کای پهلوان سخن گوی و بگشای شیرین زبان
که این شیر بازو گو پیلتن چه مردست و شاه کدام انجمن
که بگشاد زین گونه تیر از کمان چه سنجد به پیش اندرش بدگمان
ندیدیم زیبنده تر زین سوار به تیر و کمان بر چنین کامگار
پری روی دندان به لب برنهاد مکن گفت ازین گونه از شاه یاد
شه نیمروزست فرزند سام که دستانش خوانند شاهان به نام
بگردد جهان گر بگردد سوار ازین سان نبیند یکی نامدار
پرستنده با کودک ماه روی بخندید و گفتش که چندین مگوی
که ماهیست مهراب را در سرای به یک سر ز شاه تو برتر بپای
به بالای ساج است و همرنگ عاج یکی ایزدی بر سر از مشک تاج
دو نرگس دژم و دو ابرو به خم ستون دو ابرو چو سیمین قلم
دهانش به تنگی دل مستمند سر زلف چون حلقه‌ی پای‌بند
دو جادوش پر خواب و پرآب روی پر از لاله رخسار و پر مشک موی
نفس را مگر بر لبش راه نیست چنو در جهان نیز یک ماه نیست
پرستندگان هر یکی آشکار همی کرد وصف رخ آن نگار
بدین چاره تا آن لب لعل فام کند آشنا با لب پور سام
چنین گفت با بندگان خوب چهر که با ماه خوبست رخشنده مهر
ولیکن به گفتن مگر روی نیست بود کاب را ره بدین جوی نیست
دلاور که پرهیز جوید ز جفت بماند بسانی اندر نهفت
بدان تاش دختر نباشد ز بن نباید شنیدنش ننگ سخن
چنین گفت مر جفت را باز نر چو بر خایه بنشست و گسترد پر
کزین خایه گر مایه بیرون کنم ز پشت پدر خایه بیرون کنم
ازیشان چو برگشت خندان غلام بپرسید از و نامور پور سام
که با تو چه گفت آن که خندان شدی گشاده لب و سیم دندان شدی
بگفت آنچه بشنید با پهلوان ز شادی دل پهلوان شد جوان
چنین گفت با ریدک ماه روی که رو مر پرستندگان را بگوی
که از گلستان یک زمان مگذرید مگر با گل از باغ گوهر برید
درم خواست و دینار و گوهر ز گنج گرانمایه دیبای زربفت پنج
بفرمود کاین نزد ایشان برید کسی را مگوئید و پنهان برید
نباید شدن شان سوی کاخ باز بدان تا پیامی فرستم براز
برفتند زی ماه رخسار پنج ابا گرم گفتار و دینار و گنج
بدیشان سپردند زر و گهر پیام جهان پهلوان زال زر
پرستنده با ماه دیدار گفت که هرگز نماند سخن در نهفت
مگر آنکه باشد میان دو تن سه تن نانهانست و چار انجمن
بگوی ای خردمند پاکیزه رای سخن گر به رازست با ما سرای
پرستنده گفتند یک با دگر که آمد به دام اندرون شیر نر
کنون کار رودابه و کام زال به جای آمد و این بود نیک فال
بیامد سیه چشم گنجور شاه که بود اندر آن کار دستور شاه
سخن هر چه بشنید از آن دلنواز همی گفت پیش سپهبد به راز
سپهبد خرامید تا گلستان بر امید خورشید کابلستان
پری روی گلرخ بتان طراز برفتند و بردند پیشش نماز
سپهبد بپرسید ازیشان سخن ز بالا و دیدار آن سرو بن
ز گفتار و دیدار و رای و خرد بدان تا به خوی وی اندر خورد
بگویید با من یکایک سخن به کژی نگر نفگنید ایچ بن
اگر راستی‌تان بود گفت‌وگوی به نزدیک من تان بود آبروی
وگر هیچ کژی گمانی برم به زیر پی پیلتان بسپرم
رخ لاله رخ گشت چون سندروس به پیش سپهبد زمین داد بوس
چنین گفت کز مادر اندر جهان نزاید کس اندر میان مهان
به دیدار سام و به بالای او به پاکی دل و دانش و رای او
دگر چون تو ای پهلوان دلیر بدین برز بالا و بازوی شیر
همی می‌چکد گویی از روی تو عبیرست گویی مگر بوی تو
سه دیگر چو رودابه‌ی ماه روی یکی سرو سیمست با رنگ و بوی
ز سر تا به پایش گلست وسمن به سرو سهی بر سهیل یمن
از آن گنبد سیم سر بر زمین فرو هشته بر گل کمند از کمین
به مشک و به عنبر سرش بافته به یاقوت و زمرد تنش تافته
سر زلف و جعدش چو مشکین زره فگندست گویی گره بر گره
ده انگشت برسان سیمین قلم برو کرده از غالیه سدرقم
بت آرای چون او نبیند بچین برو ماه و پروین کنند آفرین
سپهبد پرستنده را گفت گرم سخنهای شیرین به آوای نرم
که اکنون چه چارست با من بگوی یکی راه جستن به نزدیک اوی
که ما را دل و جان پر از مهر اوست همه آرزو دیدن چهر اوست
پرستنده گفتا چو فرمان دهی گذاریم تا کاخ سرو سهی
ز فرخنده رای جهان پهلوان ز گفتار و دیدار روشن روان
فریبیم و گوییم هر گونه‌ای میان اندرون نیست واژونه‌ای
سرمشک بویش به دام آوریم لبش زی لب پور سام آوریم
خرامد مگر پهلوان با کمند به نزدیک دیوار کاخ بلند
کند حلقه در گردن کنگره شود شیر شاد از شکار بره
برفتند خوبان و برگشت زال دلش گشت با کام و شادی همال
رسیدند خوبان به درگاه کاخ به دست اندرون هر یک از گل دو شاخ
نگه کرد دربان برآراست جنگ زبان کرد گستاخ و دل کرد تنگ
که بی‌گه ز درگاه بیرون شوید شگفت آیدم تا شما چون شوید
بتان پاسخش را بیاراستند به تنگی دل از جای برخاستند
که امروز روزی دگر گونه نیست به راه گلان دیو واژونه نیست
بهار آمد ازگلستان گل چنیم ز روی زمین شاخ سنبل چنیم
نگهبان در گفت کامروز کار نباید گرفتن بدان هم شمار
که زال سپهبد بکابل نبود سراپرده‌ی شاه زابل نبود
نبینید کز کاخ کابل خدای به زین اندر آرد بشبگیر پای
اگرتان ببیند چنین گل بدست کند بر زمین‌تان هم آنگاه پست
شدند اندر ایوان بتان طراز نشستند و با ماه گفتند راز
نهادند دینار و گوهر به پیش بپرسید رودابه از کم و بیش
که چون بودتان کار با پور سام بدیدن بهست ار بواز و نام
پری چهره هر پنج بشتافتند چو با ماه جای سخن یافتند
که مردیست برسان سرو سهی همش زیب و هم فر شاهنشهی
همش رنگ و بوی و همش قد و شاخ سواری میان لاغر و بر فراخ
دو چشمش چو دو نرگس قیرگون لبانش چو بسد رخانش چو خون
کف و ساعدش چو کف شیر نر هیون ران و موبد دل و شاه فر
سراسر سپیدست مویش برنگ از آهو همین است و این نیست ننگ
سر جعد آن پهلوان جهان چو سیمین زره بر گل ارغوان
که گویی همی خود چنان بایدی وگر نیستی مهر نفزایدی
به دیار تو داده‌ایمش نوید ز ما بازگشتست دل پرامید
کنون چاره‌ی کار مهمان بساز بفرمای تا بر چه گردیم باز
چنین گفت با بندگان سرو بن که دیگر شدستی به رای و سخن
همان زال کو مرغ پرورده بود چنان پیر سر بود و پژمرده بود
به دیدار شد چون گل ارغوان سهی قد و زیبا رخ و پهلوان
رخ من به پیشش بیاراستی به گفتار و زان پس بهاخواستی
همی گفت و لب را پر از خنده داشت رخان هم چو گلنار آگنده داشت
پرستنده با بانوی ماه‌روی چنین گفت کاکنون ره چاره جوی
که یزدان هر آنچت هوا بود داد سرانجام این کار فرخنده باد
یکی خانه بودش چو خرم بهار ز چهر بزرگان برو بر نگار
به دیبای چینی بیاراستند طبق‌های زرین بپیراستند
عقیق و زبرجد برو ریختند می و مشک و عنبر برآمیختند
همه زر و پیروزه بد جامشان به روشن گلاب اندر آشامشان
بنفشه گل و نرگس و ارغوان سمن شاخ و سنبل به دیگر کران
از آن خانه‌ی دخت خورشید روی برآمد همی تا به خورشید بوی
چو خورشید تابنده شد ناپدید در حجره بستند و گم شد کلید
پرستنده شد سوی دستان سام که شد ساخته کار بگذار گام
سپهبد سوی کاخ بنهاد روی چنان چون بود مردم جفت جوی
برآمد سیه چشم گلرخ به بام چو سرو سهی بر سرش ماه تام
چو از دور دستان سام سوار پدید آمد آن دختر نامدار
دو بیجاده بگشاد و آواز داد که شاد آمدی ای جوانمرد شاد
درود جهان آفرین بر تو باد خم چرخ گردان زمین تو باد
پیاده بدین سان ز پرده سرای برنجیدت این خسروانی دو پای
سپهبد کزان گونه آوا شنید نگه کرد و خورشید رخ را بدید
شده بام از آن گوهر تابناک به جای گل سرخ یاقوت خاک
چنین داد پاسخ که ای ماه چهر درودت ز من آفرین از سپهر
چه مایه شبان دیده اندر سماک خروشان بدم پیش یزدان پاک
همی خواستم تا خدای جهان نماید مرا رویت اندر نهان
کنون شاد گشتم بواز تو بدین خوب گفتار با ناز تو
یکی چاره‌ی راه دیدار جوی چه پرسی تو بر باره و من به کوی
پری روی گفت سپهبد شنود سر شعر گلنار بگشاد زود
کمندی گشاد او ز سرو بلند کس از مشک زان سان نپیچد کمند
خم اندر خم و مار بر مار بر بران غبغبش نار بر نار بر
بدو گفت بر تاز و برکش میان بر شیر بگشای و چنگ کیان
بگیر این سیه گیسو از یک سوم ز بهر تو باید همی گیسوم
نگه کرد زال اندران ماه روی شگفتی بماند اندران روی و موی
چنین داد پاسخ که این نیست داد چنین روز خورشید روشن مباد
که من دست را خیره بر جان زنم برین خسته دل تیز پیکان زنم
کمند از رهی بستد و داد خم بیفگند خوار و نزد ایچ دم
به حلقه درآمد سر کنگره برآمد ز بن تا به سر یکسره
چو بر بام آن باره بنشست باز برآمد پری روی و بردش نماز
گرفت آن زمان دست دستان به دست برفتند هر دو به کردار مست
فرود آمد از بام کاخ بلند به دست اندرون دست شاخ بلند
سوی خانه‌ی زرنگار آمدند بران مجلس شاهوار آمدند
بهشتی بد آراسته پر ز نور پرستنده بر پای و بر پیش حور
شگفت اندرو مانده بد زال زر برآن روی و آن موی و بالا و فر
ابا یاره و طوق و با گوشوار ز دینار و گوهر چو باغ بهار
دو رخساره چون لاله اندر سمن سر جعد زلفش شکن بر شکن
همان زال با فر شاهنشهی نشسته بر ماه بر فرهی
حمایل یکی دشنه اندر برش ز یاقوت سرخ افسری بر سرش
همی بود بوس و کنار و نبید مگر شیر کو گور را نشکرید
سپهبد چنین گفت با ماه‌روی که ای سرو سیمین بر و رنگ بوی
منوچهر اگر بشنود داستان نباشد برین کار همداستان
همان سام نیرم برآرد خروش ازین کار بر من شود او بجوش
ولیکن نه پرمایه جانست و تن همان خوار گیرم بپوشم کفن
پذیرفتم از دادگر داورم که هرگز ز پیمان تو نگذرم
شوم پیش یزدان ستایش کنم چو ایزد پرستان نیایش کنم
مگر کو دل سام و شاه زمین بشوید ز خشم و ز پیکار و کین
جهان آفرین بشنود گفت من مگر کاشکارا شوی جفت من
بدو گفت رودابه من همچنین پذیرفتم از داور کیش و دین
که بر من نباشد کسی پادشا جهان آفرین بر زبانم گوا
جز از پهلوان جهان زال زر که با تخت و تاجست وبا زیب و فر
همی مهرشان هر زمان بیش بود خرد دور بود آرزو پیش بود
چنین تا سپیده برآمد ز جای تبیره برآمد ز پرده‌سرای
پس آن ماه را شید پدرود کرد بر خویش تار و برش پود کرد
ز بالا کمند اندر افگند زال فرود آمد از کاخ فرخ همال
چو خورشید تابان برآمد ز کوه برفتند گردان همه همگروه
بدیدند مر پهلوان را پگاه وزان جایگه برگرفتند راه
سپهبد فرستاد خواننده را که خواند بزرگان داننده را
چو دستور فرزانه با موبدان سرافراز گردان و فرخ ردان
به شادی بر پهلوان آمدند خردمند و روشن روان آمدند
زبان تیز بگشاد دستان سام لبی پر ز خنده دلی شادکام
نخست آفرین جهاندار کرد دل موبد از خواب بیدار کرد
چنین گفت کز داور راد و پاک دل ما پر امید و ترس است و باک
به بخشایش امید و ترس از گناه به فرمانها ژرف کردن نگاه
ستودن مراو را چنان چون توان شب و روز بودن به پیشش نوان
خداوند گردنده خورشید و ماه روان را به نیکی نماینده راه
بدویست گیهان خرم به پای همو داد و داور به هر دو سرای
بهار آرد و تیرماه و خزان برآرد پر از میوه دار رزان
جوان داردش گاه با رنگ و بوی گهش پیر بینی دژم کرده روی
ز فرمان و رایش کسی نگذرد پی مور بی او زمین نسپرد
بدانگه که لوح آفرید و قلم بزد بر همه بودنیها رقم
جهان را فزایش ز جفت آفرید که از یک فزونی نیاید پدید
ز چرخ بلند اندر آمد سخن سراسر همین است گیتی ز بن
زمانه به مردم شد آراسته وزو ارج گیرد همی خواسته
اگر نیستی جفت اندر جهان بماندی توانای اندر نهان
و دیگر که مایه ز دین خدای ندیدم که ماندی جوان را بجای
بویژه که باشد ز تخم بزرگ چو بی‌جفت باشد بماند سترگ
چه نیکوتر از پهلوان جوان که گردد به فرزند روشن روان
چو هنگام رفتن فراز آیدش به فرزند نو روز بازآیدش
به گیتی بماند ز فرزند نام که این پور زالست و آن پور سام
بدو گردد آراسته تاج و تخت ازان رفته نام و بدین مانده بخت
کنون این همه داستان منست گل و نرگس بوستان منست
که از من رمیدست صبر و خرد بگویید کاین را چه اندر خورد
نگفتم من این تا نگشتم غمی به مغز و خرد در نیامد کمی
همه کاخ مهراب مهر منست زمینش چو گردان سپهر منست
دلم گشت با دخت سیندخت رام چه گوینده باشد بدین رام سام
شود رام گویی منوچهر شاه جوانی گمانی برد یا گناه
چه مهتر چه کهتر چو شد جفت جوی سوی دین و آیین نهادست روی
بدین در خردمند را جنگ نیست که هم راه دینست و هم ننگ نیست
چه گوید کنون موبد پیش بین چه دانید فرزانگان اندرین
ببستند لب موبدان و ردان سخن بسته شد بر لب بخردان
که ضحاک مهراب را بد نیا دل شاه ازیشان پر از کیمیا
گشاده سخن کس نیارست گفت که نشنید کس نوش با نیش جفت
چو نشنید از ایشان سپهبد سخن بجوشید و رای نو افگند بن
که دانم که چون این پژوهش کنید بدین رای بر من نکوهش کنید
ولیکن هر آنکو بود پر منش بباید شنیدن بسی سرزنش
مرا اندرین گر نمایش کنید وزین بند راه گشایش کنید
به جای شما آن کنم در جهان که با کهتران کس نکرد از مهان
ز خوبی و از نیکی و راستی ز بد ناورم بر شما کاستی
همه موبدان پاسخ آراستند همه کام و آرام او خواستند
که ما مر ترا یک به یک بنده‌ایم نه از بس شگفتی سرافگنده‌ایم
ابا آنکه مهراب ازین پایه نیست بزرگست و گرد و سبک مایه نیست
بدانست کز گوهر اژدهاست و گر چند بر تازیان پادشاست
اگر شاه رابد نگردد گمان نباشد ازو ننگ بر دودمان
یکی نامه باید سوی پهلوان چنان چون تو دانی به روشن روان
ترا خود خرد زان ما بیشتر روان و گمانت به اندیشتر
مگر کو یکی نامه نزدیک شاه فرستد کند رای او را نگاه
منوچهر هم رای سام سوار نپردازد از ره بدین مایه کار
سپهبد نویسنده را پیش خواند دل آگنده بودش همه برفشاند
یکی نامه فرمود نزدیک سام سراسر نوید و درود و خرام
ز خط نخست آفرین گسترید بدان دادگر کو جهان آفرید
ازویست شادی ازویست زور خداوند کیوان و ناهید و هور
خداوند هست و خداوند نیست همه بندگانیم و ایزد یکیست
ازو باد بر سام نیرم درود خداوند کوپال و شمشیر و خود
چماننده‌ی دیزه هنگام گرد چراننده‌ی کرگس اندر نبرد
فزاینده‌ی باد آوردگاه فشاننده‌ی خون ز ابر سیاه
گراینده‌ی تاج و زرین کمر نشاننده‌ی زال بر تخت زر
به مردی هنر در هنر ساخته خرد از هنرها برافراخته
من او را بسان یکی بنده‌ام به مهرش روان و دل آگنده‌ام
ز مادر بزادم بران سان که دید ز گردون به من بر ستمها رسید
پدر بود در ناز و خز و پرند مرا برده سیمرغ بر کوه هند
نیازم بد آنکو شکار آورد ابا بچه‌ام در شمار آورد
همی پوست از باد بر من بسوخت زمان تا زمان خاک چشمم بدوخت
همی خواندندی مرا پور سام به اورنگ بر سام و من در کنام
چو یزدان چنین راند اندر بوش بران بود چرخ روان را روش
کس از داد یزدان نیابد گریغ وگر چه بپرد برآید به میغ
سنان گر بدندان بخاید دلیر بدرد ز آواز او چرم شیر
گرفتار فرمان یزدان بود وگر چند دندانش سندان بود
یکی کار پیش آمدم دل شکن که نتوان ستودنش بر انجمن