شاهنامه/سهراب ۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(سهراب ۳)
'


 دل رستم اندیشه‌ای کرد بدکه کاووس را بی‌گمان بد رسد 
 ازین پرهنر ترک نوخاستهبخفتان بر و بازو آراسته 
 به لشکرگه خویش تازید زودکه اندیشه‌ی دل بدان گونه بود 
 میان سپه دید سهراب راچو می لعل کرده به خون آب را 
 غمی گشت رستم چو او را بدیدخروشی چو شیر ژیان برکشید 
 بدو گفت کای ترک خونخواره مرداز ایران سپه جنگ با تو که کرد 
 چرا دست یازی به سوی همهچو گرگ آمدی در میان رمه 
 بدو گفت سهراب توران سپاهازین رزم بودند بر بی‌گناه 
 تو آهنگ کردی بدیشان نخستکسی با تو پیگار و کینه نجست 
 بدو گفت رستم که شد تیره‌روزچه پیدا کند تیغ گیتی فروز 
 برین دشت هم دار و هم منبرستکه روشن جهان زیر تیغ‌اندرست 
 گر ایدون که شمشیر با بوی شیرچنین آشنا شد تو هرگز ممیر 
 بگردیم شبگیر با تیغ کینبرو تا چه خواهد جهان آفرین 
 برفتند و روی هوا تیره گشتز سهراب گردون همی خیره گشت 
 تو گفتی ز جنگش سرشت آسماننیارامد از تاختن یک زمان 
 وگر باره زیر اندرش آهنستشگفتی روانست و رویین تنست 
 شب تیره آمد سوی لشکرشمیان سوده از جنگ و از خنجرش 
 به هومان چنین گفت کامروز هوربرآمد جهان کرد پر چنگ و شور 
 شما را چه کرد آن سوار دلیرکه یال یلان داشت و آهنگ شیر 
 بدو گفت هومان که فرمان شاهچنان بد کز ایدر نجنبد سپاه 
 همه کار ماسخت ناساز بودبورد گشتن چه آغاز بود 
 بیامی یکی مرد پرخاشجویبرین لشکر گشن بنهاد روی 
 تو گفتی ز مستی کنون خاستستوگر جنگ بایک تن آراستست 
 چنین گفت سهراب کاو زین سپاهنکرد از دلیران کسی را تباه 
 از ایرانیان من بسی کشته‌امزمین را به خون و گل آغشته‌ام 
 کنون خوان همی باید آراستنبباید به می غم ز دل کاستن 
 وزان روی رستم سپه را بدیدسخن راند با گیو و گفت و شنید 
 که امروز سهراب رزم آزمایچگونه به جنگ اندر آورد پای 
 چنین گفت با رستم گرد گیوکزین گونه هرگز ندیدیم نیو 
 بیامد دمان تا به قلب سپاهز لشکر بر توس شد کینه خواه 
 که او بود بر زین و نیزه بدستچو گرگین فرود آمد او برنشست 
 بیامد چو با نیزه او را بدیدبه کردار شیر ژیان بردمید 
 عمودی خمیده بزد بر برشز نیرو بیفتاد ترگ از سرش 
 نتابید با او بتابید رویشدند از دلیران بسی جنگ جوی 
 ز گردان کسی مایه‌ی او نداشتجز از پیلتن پایه‌ی او نداشت 
 هم آیین پیشین نگه داشتیمسپاهی برو ساده بگماشتیم 
 سواری نشد پیش او یکتنههمی تاخت از قلب تا میمنه 
 غمی گشت رستم ز گفتار اویبر شاه کاووس بنهاد روی 
 چو کاووس کی پهلوان را بدیدبر خویش نزدیک جایش گزید 
 ز سهراب رستم زبان برگشادز بالا و برزش همی کرد یاد 
 که کس در جهان کودک نارسیدبدین شیرمردی و گردی ندید 
 به بالا ستاره بساید همیتنش را زمین برگراید همی 
 دو بازو و رانش ز ران هیونهمانا که دارد ستبری فزون 
 به گرز و به تیغ و به تیر و کمندز هرگونه‌ای آزمودیم بند 
 سرانجام گفتم که من پیش ازینبسی گرد را برگرفتم ز زین 
 گرفتم دوال کمربند اویبیفشاردم سخت پیوند اوی 
 همی خواستم کش ز زین برکنمچو دیگر کسانش به خاک افگنم 
 گر از باد جنبان شود کوه خارنجنبید بر زین بر آن نامدار 
 چو فردا بیاید به دشت نبردبه کشتی همی بایدم چاره کرد 
 بکوشم ندانم که پیروز کیستببینیم تا رای یزدان به چیست 
 کزویست پیروزی و فر و زورهم او آفریننده‌ی ماه و هور 
 بدو گفت کاووس یزدان پاکدل بدسگالت کند چاک چاک 
 من امشب به پیش جهان آفرینبمالم فراوان دو رخ بر زمین 
 کزویست پیروزی و دستگاهبه فرمان او تابد از چرخ ماه 
 کند تازه این بار کام ترابرآرد به خورشید نام ترا 
 بدو گفت رستم که با فر شاهبرآید همه کامه‌ی نیک خواه 
 به لشکر گه خویش بنهاد رویپراندیشه جان و سرش کینه جوی 
 زواره بیامد خلیده روانکه چون بود امروز بر پهلوان 
 ازو خوردنی خواست رستم نخستپس آنگه ز اندیشگان دل بشست 
 چنین راند پیش برادر سخنکه بیدار دل باش و تندی مکن 
 به شبگیر چون من به آوردگاهروم پیش آن ترک آوردخواه 
 بیاور سپاه و درفش مراهمان تخت و زرینه کفش مرا 
 همی باش بر پیش پرده‌سرایچو خورشید تابان برآید ز جای 
 گر ایدون که پیروز باشم به جنگبه آوردگه بر نسازم درنگ 
 و گر خود دگرگونه گردد سخنتو زاری میاغاز و تندی مکن 
 مباشید یک تن برین رزمگاهمسازید جستن سوی رزم راه 
 یکایک سوی زابلستان شویداز ایدر به نزدیک دستان شوید 
 تو خرسند گردان دل مادرمچنین کرد یزدان قضا بر سرم 
 بگویش که تو دل به من در مبندکه سودی ندارت بودن نژند 
 کس اندر جهان جاودانه نماندز گردون مرا خود بهانه نماند 
 بسی شیر و دیو و پلنگ و نهنگتبه شد به چنگم به هنگام جنگ 
 بسی باره و دژ که کردیم پستنیاورد کس دست من زیر دست 
 در مرگ را آن بکوبد که پایباسپ اندر آرد بجنبد ز جای 
 اگر سال گشتی فزون ازهزارهمین بود خواهد سرانجام کار 
 چو خرسند گردد به دستان بگویکه از شاه گیتی مبرتاب روی 
 اگر جنگ سازد تو سستی مکنچنان رو که او راند از بن سخن 
 همه مرگ راییم پیر و جوانبه گیتی نماند کسی جاودان 
 ز شب نیمه‌ای گفت سهراب بوددگر نیمه آرامش و خواب بود 
 چو خورشید تابان برآورد پرسیه زاغ پران فرو برد سر 
 تهمتن بپوشید ببر بیاننشست از بر ژنده پیل ژیان 
 کمندی به فتراک بر بست شستیکی تیغ هندی گرفته بدست 
 بیامد بران دشت آوردگاهنهاده به سر بر ز آهن کلاه 
 همه تلخی از بهر بیشی بودمبادا که با آز خویشی بود 
 وزان روی سهراب با انجمنهمی می گسارید با رود زن 
 به هومان چنین گفت کاین شیر مردکه با من همی گردد اندر نبرد 
 ز بالای من نیست بالاش کمبرزم اندرون دل ندارد دژم 
 بر و کتف و یالش همانند منتو گویی که داننده بر زد رسن 
 نشانهای مادر بیابم همیبدان نیز لختی بتابم همی 
 گمانی برم من که او رستمستکه چون او بگیتی نبرده کمست 
 نباید که من با پدر جنگ جویشوم خیره روی اندر آرم بروی 
 بدو گفت هومان که در کارزاررسیدست رستم به من اند بار 
 شنیدم که در جنگ مازندرانچه کرد آن دلاور به گرز گران 
 بدین رخش ماند همی رخش اویولیکن ندارد پی و پخش اوی 
 به شبگیر چون بردمید آفتابسر جنگ جویان برآمد ز خواب 
 بپوشید سهراب خفتان رزمسرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم 
 بیامد خروشان بران دشت جنگبه چنگ اندرون گرزه‌ی گاورنگ 
 ز رستم بپرسید خندان دو لبتو گفتی که با او به هم بود شب 
 که شب چون بدت روز چون خاستیز پیگار بر دل چه آراستی 
 ز کف بفگن این گرز و شمشیر کینبزن جنگ و بیداد را بر زمین 
 نشنیم هر دو پیاده به همبه می تازه داریم روی دژم 
 به پیش جهاندار پیمان کنیمدل از جنگ جستن پشیمان کنیم 
 همان تا کسی دیگر آید به رزمتو با من بساز و بیارای بزم 
 دل من همی با تو مهر آوردهمی آب شرمم به چهر آورد 
 همانا که داری ز گردان نژادکنی پیش من گوهر خویش یاد 
 بدو گفت رستم که‌ای نامجوینبودیم هرگز بدین گفت‌وگوی 
 ز کشتی گرفتن سخن بود دوشنگیرم فریب تو زین در مکوش 
 نه من کودکم گر تو هستی جوانبه کشتی کمر بسته‌ام بر میان 
 بکوشیم و فرجام کار آن بودکه فرمان و رای جهانبان بود 
 بسی گشته‌ام در فراز و نشیبنیم مرد گفتار و بند و فریب 
 بدو گفت سهراب کز مرد پیرنباشد سخن زین نشان دلپذیر 
 مرا آرزو بد که در بسترستبرآید به هنگام هوش از برت 
 کسی کز تو ماند ستودان کندبپرد روان تن به زندان کند 
 اگر هوش تو زیر دست منستبه فرمان یزدان بساییم دست 
 از اسپان جنگی فرود آمدندهشیوار با گبر و خود آمدند 
 ببستند بر سنگ اسپ نبردبرفتند هر دو روان پر ز گرد 
 بکشتی گرفتن برآویختندز تن خون و خوی را فرو ریختند 
 بزد دست سهراب چون پیل مستبرآوردش از جای و بنهاد پست 
 به کردار شیری که بر گور نرزند چنگ و گور اندر آید به سر 
 نشست از بر سینه‌ی پیلتنپر از خاک چنگال و روی و دهن 
 یکی خنجری آبگون برکشیدهمی خواست از تن سرش را برید 
 به سهراب گفت ای یل شیرگیرکمندافگن و گرد و شمشیرگیر 
 دگرگونه‌تر باشد آیین ماجزین باشد آرایش دین ما 
 کسی کاو بکشتی نبرد آوردسر مهتری زیر گرد آورد 
 نخستین که پشتش نهد بر زمیننبرد سرش گرچه باشد به کین 
 گرش بار دیگر به زیر آوردز افگندنش نام شیر آورد 
 بدان چاره از چنگ آن اژدهاهمی خواست کاید ز کشتن رها 
 دلیر جوان سر به گفتار پیربداد و ببود این سخن دلپذیر 
 یکی از دلی و دوم از زمانسوم از جوانمردیش بی‌گمان 
 رها کرد زو دست و آمد به دشتچو شیری که بر پیش آهو گذشت 
 همی کرد نخچیر و یادش نبودازان کس که با او نبرد آزمود 
 همی دیر شد تا که هومان چو گردبیامد بپرسیدش از هم نبرد 
 به هومان بگفت آن کجا رفته بودسخن هرچه رستم بدو گفته بود 
 بدو گفت هومان گرد ای جوانبه سیری رسیدی همانا ز جان 
 دریغ این بر و بازو و یال تومیان یلی چنگ و گوپال تو 
 هژبری که آورده بودی بدامرها کردی از دام و شد کار خام 
 نگه کن کزین بیهده کارکردچه آرد به پیشت به دیگر نبرد 
 بگفت و دل از جان او برگرفتپرانده همی ماند ازو در شگفت 
 به لشکرگه خویش بنهاد رویبه خشم و دل از غم پر از کار اوی 
 یکی داستان زد برین شهریارکه دشمن مدار ارچه خردست خوار 
 چو رستم ز دست وی آزاد شدبسان یکی تیغ پولاد شد 
 خرامان بشد سوی آب روانچنان چون شده باز یابد روان 
 بخورد آب و روی و سر و تن بشستبه پیش جهان آفرین شد نخست 
 همی خواست پیروزی و دستگاهنبود آگه از بخشش هور و ماه 
 که چون رفت خواهد سپهر از برشبخواهد ربودن کلاه از سرش 
 وزان آبخور شد به جای نبردپراندیشه بودش دل و روی زرد 
 همی تاخت سهراب چون پیل مستکمندی به بازو کمانی به دست 
 گرازان و بر گور نعره‌زنانسمندش جهان و جهان راکنان 
 همی ماند رستم ازو در شگفتز پیگارش اندازه‌ها برگرفت 
 چو سهراب شیراوژن او را بدیدز باد جوانی دلش بردمید 
 چنین گفت کای رسته از چنگ شیرجدا مانده از زخم شیر دلیر 
 دگر باره اسپان ببستند سختبه سر بر همی گشت بدخواه بخت 
 به کشتی گرفتن نهادند سرگرفتند هر دو دوال کمر 
 هرآنگه که خشم آورد بخت شومکند سنگ خارا به کردار موم 
 سرافراز سهراب با زور دستتو گفتی سپهر بلندش ببست 
 غمی بود رستم ببازید چنگگرفت آن بر و یال جنگی پلنگ 
 خم آورد پشت دلیر جوانزمانه بیامد نبودش توان 
 زدش بر زمین بر به کردار شیربدانست کاو هم نماند به زیر 
 سبک تیغ تیز از میان برکشیدبر شیر بیدار دل بردرید 
 بپیچید زانپس یکی آه کردز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد 
 بدو گفت کاین بر من از من رسیدزمانه به دست تو دادم کلید 
 تو زین بیگناهی که این کوژپشتمرابرکشید و به زودی بکشت 
 به بازی بکویند همسال منبه خاک اندر آمد چنین یال من 
 نشان داد مادر مرا از پدرز مهر اندر آمد روانم بسر 
 هرآنگه که تشنه شدستی به خونبیالودی آن خنجر آبگون 
 زمانه به خون تو تشنه شودبراندام تو موی دشنه شود 
 کنون گر تو در آب ماهی شویو گر چون شب اندر سیاهی شوی 
 وگر چون ستاره شوی بر سپهرببری ز روی زمین پاک مهر 
 بخواهد هم از تو پدر کین منچو بیند که خاکست بالین من 
 ازین نامداران گردنکشانکسی هم برد سوی رستم نشان 
 که سهراب کشتست و افگنده خوارترا خواست کردن همی خواستار 
 چو بشنید رستم سرش خیره گشتجهان پیش چشم اندرش تیره گشت 
 بپرسید زان پس که آمد به هوشبدو گفت با ناله و با خروش 
 که اکنون چه داری ز رستم نشانکه کم باد نامش ز گردنکشان 
 بدو گفت ار ایدونکه رستم توییبکشتی مرا خیره از بدخویی 
 ز هر گونه‌ای بودمت رهنماینجنبید یک ذره مهرت ز جای 
 چو برخاست آواز کوس از درمبیامد پر از خون دو رخ مادرم 
 همی جانش از رفتن من بخستیکی مهره بر بازوی من ببست 
 مرا گفت کاین از پدر یادگاربدار و ببین تا کی آید به کار 
 کنون کارگر شد که بیکار گشتپسر پیش چشم پدر خوار گشت 
 همان نیز مادر به روشن روانفرستاد با من یکی پهلوان 
 بدان تا پدر را نماید به منسخن برگشاید به هر انجمن 
 چو آن نامور پهلوان کشته شدمرا نیز هم روز برگشته شد 
 کنون بند بگشای از جوشنمبرهنه نگه کن تن روشنم 
 چو بگشاد خفتان و آن مهره دیدهمه جامه بر خویشتن بردرید 
 همی گفت کای کشته بر دست مندلیر و ستوده به هر انجمن 
 همی ریخت خون و همی کند مویسرش پر ز خاک و پر از آب روی 
 بدو گفت سهراب کین بدتریستبه آب دو دیده نباید گریست 
 ازین خویشتن کشتن اکنون چه سودچنین رفت و این بودنی کار بود 
 چو خورشید تابان ز گنبد بگشتتهمتن نیامد به لشکر ز دشت 
 ز لشکر بیامد هشیوار بیستکه تا اندر آوردگه کار چیست 
 دو اسپ اندر آن دشت برپای بودپر از گرد رستم دگر جای بود 
 گو پیلتن را چو بر پشت زینندیدند گردان بران دشت کین 
 گمانشان چنان بد که او کشته شدسرنامداران همه گشته شد 
 به کاووس کی تاختند آگهیکه تخت مهی شد ز رستم تهی 
 ز لشکر برآمد سراسر خروشزمانه یکایک برآمد به جوش 
 بفرمود کاووس تا بوق و کوسدمیدند و آمد سپهدار توس 
 ازان پس بدو گفت کاووس شاهکز ایدر هیونی سوی رزمگاه 
 بتازید تا کار سهراب چیستکه بر شهر ایران بباید گریست 
 اگر کشته شد رستم جنگجویاز ایران که یارد شدن پیش اوی 
 به انبوه زخمی بباید زدنبرین رزمگه بر نشاید بدن 
 چو آشوب برخاست از انجمنچنین گفت سهراب با پیلتن 
 که اکنون که روز من اندر گذشتهمه کار ترکان دگرگونه گشت 
 همه مهربانی بران کن که شاهسوی جنگ ترکان نراند سپاه 
 که ایشان ز بهر مرا جنگجویسوی مرز ایران نهادند روی 
 بسی روز را داده بودم نویدبسی کرده بودم ز هر در امید 
 نباید که بینند رنجی به راهمکن جز به نیکی بر ایشان نگاه 
 نشست از بر رخش رستم چو گردپر از خون رخ و لب پر از باد سرد 
 بیامد به پیش سپه با خروشدل از کرده‌ی خویش با درد و جوش 
 چو دیدند ایرانیان روی اویهمه برنهادند بر خاک روی 
 ستایش گرفتند بر کردگارکه او زنده باز آمد از کارزار 
 چو زان گونه دیدند بر خاک سردریده برو جامه و خسته بر 
 به پرسش گرفتند کاین کار چیستترادل برین گونه از بهر کیست 
 بگفت آن شگفتی که خود کرده بودگرامی‌تر خود بیازرده بود 
 همه برگرفتند با او خروشزمین پر خروش و هوا پر ز جوش 
 چنین گفت با سرفرازان که مننه دل دارم امروز گویی نه تن 
 شما جنگ ترکان مجویید کسهمین بد که من کردم امروز بس 
 چو برگشت ازان جایگه پهلوانبیامد بر پور خسته روان 
 بزرگان برفتند با او بهمچو توس و چو گودرز و چون گستهم 
 همه لشکر از بهر آن ارجمندزبان برگشادند یکسر ز بند 
 که درمان این کار یزدان کندمگر کاین سخن بر تو آسان کند 
 یکی دشنه بگرفت رستم به دستکه از تن ببرد سر خویش پست 
 بزرگان بدو اندر آویختندز مژگان همی خون فرو ریختند 
 بدو گفت گودرز کاکنون چه سودکه از روی گیتی برآری تو دود 
 تو بر خویشتن گر کنی سدگزندچه آسانی آید بدان ارجمند 
 اگر ماند او را به گیتی زمانبماند تو بی‌رنج با او بمان 
 وگر زین جهان این جوان رفتنیستبه گیتی نگه کن که جاوید کیست 
 شکاریم یکسر همه پیش مرگسری زیر تاج و سری زیر ترگ 
 به گودرز گفت آن زمان پهلوانکز ایدر برو زود روشن روان 
 پیامی ز من پیش کاووس بربگویش که مارا چه آمد به سر 
 به دشنه جگرگاه پور دلیردریدم که رستم مماناد دیر 
 گرت هیچ یادست کردار منیکی رنجه کن دل به تیمار من 
 ازان نوشدارو که در گنج تستکجا خستگان را کند تن درست 
 به نزدیک من با یکی جام میسزد گر فرستی هم اکنون به پی 
 مگر کاو ببخت تو بهتر شودچو من پیش تخت تو کهتر شود 
 بیامد سپهبد بکردار بادبه کاووس یکسر پیامش بداد 
 بدو گفت کاووس کز انجمناگر زنده ماند چنان پیلتن 
 شود پشت رستم به نیرو تراهلاک آورد بی‌گمانی مرا 
 اگر یک زمان زو به من بد رسدنسازیم پاداش او جز به بد 
 کجا گنجد او در جهان فراخبدان فر و آن برز و آن یال و شاخ 
 شنیدی که او گفت کاووس کیستگر او شهریارست پس توس کیست 
 کجا باشد او پیش تختم به پایکجا راند او زیر فر همای 
 چو بشنید گودرز برگشت زودبر رستم آمد به کردار دود 
 بدو گفت خوی بد شهریاردرختیست خنگی همیشه به بار 
 ترا رفت باید به نزدیک اودرفشان کنی جان تاریک او 
 بفرمود رستم که تا پیشکاریکی جامه افگند بر جویبار 
 جوان را بران جامه آن جایگاهبخوابید و آمد به نزدیک شاه 
 گو پیلتن سر سوی راه کردکس آمد پسش زود و آگاه کرد 
 که سهراب شد زین جهان فراخهمی از تو تابوت خواهد نه کاخ 
 پدر جست و برزد یکی سرد بادبنالید و مژگان به هم بر نهاد 
 همی گفت زار ای نبرده جوانسرافراز و از تخمه پهلوان 
 نبیند چو تو نیز خورشید و ماهنه جوشن نه تخت و نه تاج و کلاه 
 کرا آمد این پیش کامد مرابکشتم جوانی به پیران سرا 
 نبیره جهاندار سام سوارسوی مادر از تخمه‌ی نامدار 
 بریدن دو دستم سزاوار هستجز از خاک تیره مبادم نشست 
 کدامین پدر هرگز این کار کردسزاوارم اکنون به گفتار سرد 
 به گیتی که کشتست فرزند رادلیر و جوان و خردمند را 
 نکوهش فراوان کند زال زرهمان نیز رودابه‌ی پرهنر 
 بدین کار پوزش چه پیش آورمکه دل‌شان به گفتار خویش آورم 
 چه گویند گردان و گردنکشانچو زین سان شود نزد ایشان نشان 
 چه گویم چو آگه شود مادرشچه گونه فرستم کسی را برش 
 چه گویم چرا کشتمش بی‌گناهچرا روز کردم برو بر سیاه 
 پدرش آن گرانمایه‌ی پهلوانچه گوید بدان پاک‌دخت جوان 
 برین تخمه‌ی سام نفرین کنندهمه نام من نیز بی‌دین کنند 
 که دانست کاین کودک ارجمندبدین سال گردد چو سرو بلند 
 به جنگ آیدش رای و سازد سپاهبه من برکند روز روشن سیاه 
 بفرمود تا دیبه‌ی خسروانکشیدند بر روی پور جوان 
 همی آرزوگاه و شهر آمدشیکی تنگ تابوت بهر آمدش 
 ازان دشت بردند تابوت اویسوی خیمه‌ی خویش بنهاد روی 
 به پرده سرای آتش اندر زدندهمه لشکرش خاک بر سر زدند 
 همان خیمه و دیبه‌ی هفت رنگهمه تخت پرمایه زرین پلنگ 
 برآتش نهادند و برخاست غوهمی گفت زار ای جهاندار نو 
 دریغ آن رخ و برز و بالای تودریغ آن همه مردی و رای تو 
 دریغ این غم و حسرت جان گسلز مادر جدا وز پدر داغدل 
 همی ریخت خون و همی کند خاکهمه جامه‌ی خسروی کرد چاک 
 همه پهلوانان کاووس شاهنشستند بر خاک با او به راه 
 زبان بزرگان پر از پند بودتهمتن به درد از جگربند بود 
 چنینست کردار چرخ بلندبه دستی کلاه و به دیگر کمند 
 چو شادان نشیند کسی با کلاهبخم کمندش رباید ز گاه 
 چرا مهر باید همی بر جهانچو باید خرامید با همرهان 
 چو اندیشه‌ی گنج گردد درازهمی گشت باید سوی خاک باز 
 اگر چرخ را هست ازین آگهیهمانا که گشتست مغزش تهی 
 چنان دان کزین گردش آگاه نیستکه چون و چرا سوی او راه نیست 
 بدین رفتن اکنون نباید گریستندانم که کارش به فرجام چیست 
 به رستم چنین گفت کاووس کیکه از کوه البرز تا برگ نی 
 همی برد خواهد به گردش سپهرنباید فگندن بدین خاک مهر 
 یکی زود سازد یکی دیرترسرانجام بر مرگ باشد گذر 
 تو دل را بدین رفته خرسند کنهمه گوش سوی خردمند کن 
 اگر آسمان بر زمین بر زنیوگر آتش اندر جهان در زنی 
 نیابی همان رفته را باز جایروانش کهن شد به دیگر سرای 
 من از دور دیدم بر و یال اویچنان برز و بالا و گوپال اوی 
 زمانه برانگیختش با سپاهکه ایدر به دست تو گردد تباه 
 چه سازی و درمان این کار چیستبرین رفته تا چند خواهی گریست 
 بدو گفت رستم که او خود گذشتنشستست هومان درین پهن دشت 
 ز توران سرانند و چندی ز چینازیشان بدل در مدار ایچ کین 
 زواره سپه را گذارد به راهبه نیروی یزدان و فرمان شاه 
 بدو گفت شاه ای گو نامجویازین رزم اندوهت آید به روی 
 گر ایشان به من چند بد کرده‌اندو گر دود از ایران برآورده‌اند 
 دل من ز درد تو شد پر ز دردنخواهم از ایشان همی یاد کرد 
 وزان جایگه شاه لشکر براندبه ایران خرامید و رستم بماند 
 بدان تا زواره بیاید ز راهبدو آگهی آورد زان سپاه 
 چو آمد زواره سپیده دمانسپه راند رستم هم اندر زمان 
 پس آنگه سوی زابلستان کشیدچو آگاهی از وی به دستان رسید 
 همه سیستان پیش باز آمدندبه رنج و به درد و گداز آمدند 
 چو تابوت را دید دستان سامفرود آمد از اسپ زرین ستام 
 تهمتن پیاده همی رفت پیشدریده همه جامه دل کرده ریش 
 گشادند گردان سراسر کمرهمه پیش تابوت بر خاک سر 
 همی گفت زال اینت کاری شگفتکه سهراب گرز گران برگرفت 
 نشانی شد اندر میان مهاننزاید چنو مادر اندر جهان 
 همی گفت و مژگان پر از آب کردزبان پر ز گفتار سهراب کرد 
 چو آمد تهمتن به ایوان خویشخروشید و تابوت بنهاد پیش 
 ازو میخ برکند و بگشاد سرکفن زو جدا کرد پیش پدر 
 تنش را بدان نامداران نمودتو گفتی که از چرخ برخاست دود 
 مهان جهان جامه کردند چاکبه ابر اندر آمد سر گرد و خاک 
 همه کاخ تابوت بد سر به سرغنوده بصندوق در شیر نر 
 تو گفتی که سام است با یال و سفتغمی شد ز جنگ اندر آمد بخفت 
 بپوشید بازش به دیبای زردسر تنگ تابوت را سخت کرد 
 همی گفت اگر دخمه زرین کنمز مشک سیه گردش آگین کنم 
 چو من رفته باشم نماند بجایوگرنه مرا خود جزین نیست رای 
 یکی دخمه کردش ز سم ستورجهانی ز زاری همی گشت کور 
 چنین گفت بهرام نیکو سخنکه با مردگان آشنایی مکن 
 نه ایدر همی ماند خواهی درازبسیچیده باش و درنگی مساز 
 به تو داد یک روز نوبت پدرسزد گر ترا نوبت آید بسر 
 چنین است و رازش نیامد پدیدنیابی به خیره چه جویی کلید 
 در بسته را کس نداند گشادبدین رنج عمر تو گردد بباد 
 یکی داستانست پر آب چشمدل نازک از رستم آید بخشم 
 برین داستان من سخن ساختمبه کار سیاووش پرداختم