شاهنامه/سهراب ۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(سهراب ۱)
'


 اگر تندبادی براید ز کنجبخاک افگند نارسیده ترنج 
 ستمکاره خوانیمش ار دادگرهنرمند دانیمش ار بی‌هنر 
 اگر مرگ دادست بیداد چیستز داد این همه بانگ و فریاد چیست 
 ازین راز جان تو آگاه نیستبدین پرده اندر ترا راه نیست 
 همه تا در آز رفته فرازبه کس بر نشد این در راز باز 
 برفتن مگر بهتر آیدش جایچو آرام یابد به دیگر سرای 
 دم مرگ چون آتش هولناکندارد ز برنا و فرتوت باک 
 درین جای رفتن نه جای درنگبر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ 
 چنان دان که دادست و بیداد نیستچو داد آمدش جای فریاد نیست 
 جوانی و پیری به نزدیک مرگیکی دان چو اندر بدن نیست برگ 
 دل از نور ایمان گر آگنده‌ایترا خامشی به که تو بنده‌ای 
 برین کار یزدان ترا راز نیستاگر جانت با دیو انباز نیست 
 به گیتی دران کوش چون بگذریسرانجام نیکی بر خود بری 
 کنون رزم سهراب رانم نخستازان کین که او با پدر چون بجست 
 ز گفتار دهقان یکی داستانبپیوندم از گفته‌ی باستان 
 ز موبد برین گونه برداشت یادکه رستم یکی روز از بامداد 
 غمی بد دلش ساز نخچیر کردکمر بست و ترکش پر از تیر کرد 
 سوی مرز توران چو بنهاد رویجو شیر دژاگاه نخچیر جوی 
 چو نزدیکی مرز توران رسیدبیابان سراسر پر از گور دید 
 برافروخت چون گل رخ تاج‌بخشبخندید وز جای برکند رخش 
 به تیر و کمان و به گرز و کمندبیفگند بر دشت نخچیر چند 
 ز خاشاک وز خار و شاخ درختیکی آتشی برفروزید سخت 
 چو آتش پراگنده شد پیلتندرختی بجست از در بابزن 
 یکی نره گوری بزد بر درختکه در چنگ او پر مرغی نسخت 
 چو بریان شد از هم بکند و بخوردز مغز استخوانش برآورد گرد 
 بخفت و برآسود از روزگارچمان و چران رخش در مرغزار 
 سواران ترکان تنی هفت و هشتبران دشت نخچیر گه برگذشت 
 یکی اسپ دیدند در مرغزاربگشتند گرد لب جویبار 
 چو بر دشت مر رخش را یافتندسوی بند کردنش بشتافتند 
 گرفتند و بردند پویان به شهرهمی هر یک از رخش جستند بهر 
 چو بیدار شد رستم از خواب خوشبه کار امدش باره‌ی دستکش 
 بدان مرغزار اندرون بنگریدز هر سو همی بارگی را ندید 
 غمی گشت چون بارگی را نیافتسراسیمه سوی سمنگان شتاف 
 همی گفت کاکنون پیاده‌دوانکجا پویم از ننگ تیره‌روان 
 چه گویند گردان که اسپش که بردتهمتن بدین سان بخفت و بمرد 
 کنون رفت باید به بیچارگیسپردن به غم دل بیکبارگی 
 کنون بست باید سلیح و کمربه جایی نشانش بیابم مگر 
 همی رفت زین سان پر اندوه و رنجتن اندر عنا و دل اندر شکنج 
 چو نزدیک شهر سمنگان رسیدخبر زو بشاه و بزرگان رسید 
 که آمد پیاده‌گو تاج‌بخشبه نخچرگه زو رمیدست رخش 
 پذیره شدندش بزرگان و شاهکسی کاو بسر بر نهادی کلاه 
 بدو گفت شاه سمنگان چه بودکه یارست با تو نبرد آزمود 
 درین شهر ما نیکخواه توایمستاده بفرمان و راه توایم 
 تن و خواسته زیر فرمان تستسر ارجمندان و جان آن تست 
 چو رستم به گفتار او بنگریدز بدها گمانیش کوتاه دید 
 بدو گفت رخشم بدین مرغزارز من دور شد بی‌لگام و فسار 
 کنون تا سمنگان نشان پی استوز آنجا کجا جویبار و نی است 
 ترا باشد ار بازجویی سپاسبباشم بپاداش نیکی شناس 
 گر ایدونک ماند ز من ناپدیدسران را بسی سر بباید برید 
 بدو گفت شاه ای سزاوار مردنیارد کسی با تو این کار کرد 
 تو مهمان من باش و تندی مکنبه کام تو گردد سراسر سخن 
 یک امشب به می شاد داریم دلوز اندیشه آزاد داریم دل 
 نماند پی رخش فرخ نهانچنان باره‌ی نامدار جهان 
 تهمتن به گفتار او شاد شدروانش ز اندیشه آزاد شد 
 سزا دید رفتن سوی خان اوشد از مژده دلشاد مهمان او 
 سپهبد بدو داد در کاخ جایهمی بود در پیش او بر به پای 
 ز شهر و ز لشکر مهانرا بخواندسزاوار با او به شادی نشاند 
 گسارنده‌ی باده آورد سازسیه چشم و گلرخ بتان طراز 
 نشستند با رودسازان به همبدان تا تهمتن نباشد دژم 
 چو شد مست و هنگام خواب آمدشهمی از نشستن شتاب آمدش 
 سزاوار او جای آرام و خواببیاراست و بنهاد مشک و گلاب 
 چو یک بهره از تیره شب در گذشتشباهنگ بر چرخ گردان بگشت 
 سخن گفتن آمد نهفته به رازدر خوابگه نرم کردند باز 
 یکی بنده شمعی معنبر به دستخرامان بیامد به بالین مست 
 پس پرده اندر یکی ماه رویچو خورشید تابان پر از رنگ و بوی 
 دو ابرو کمان و دو گیسو کمندبه بالا به کردار سرو بلند 
 روانش خرد بود تن جان پاکتو گفتی که بهره ندارد ز خاک 
 از او رستم شیردل خیره ماندبرو بر جهان آفرین را بخواند 
 بپرسید زو گفت نام تو چیستچه جویی شب تیره کام تو چیست 
 چنین داد پاسخ که تهمینه‌امتو گویی که از غم به دو نیمه‌ام 
 یکی دخت شاه سمنگان منمز پشت هژبر و پلنگان منم 
 به گیتی ز خوبان مرا جفت نیستچو من زیر چرخ کبود اندکی‌ست 
 کس از پرده بیرون ندیدی مرانه هرگز کس آوا شنیدی مرا 
 به کردار افسانه از هر کسیشنیدم همی داستانت بسی 
 که از شیر و دیو و نهنگ و پلنگنترسی و هستی چنین تیزچنگ 
 شب تیره تنها به توران شویبگردی بران مرز و هم نغنوی 
 به تنها یکی گور بریان کنیهوا را به شمشیر گریان کنی 
 هرآنکس که گرز تو بیند به چنگبدرد دل شیر و چنگ پلنگ 
 برهنه چو تیغ تو بیند عقابنیارد به نخچیر کردن شتاب 
 نشان کمند تو دارد هژبرز بیم سنان تو خون بارد ابر 
 چو این داستانها شنیدم ز توبسی لب به دندان گزیدم ز تو 
 بجستم همی کفت و یال و برتبدین شهر کرد ایزد آبشخورت 
 تراام کنون گر بخواهی مرانبیند جزین مرغ و ماهی مرا 
 یکی آنک بر تو چنین گشته‌امخرد را ز بهر هوا کشته‌ام 
 ودیگر که از تو مگر کردگارنشاند یکی پورم اندر کنار 
 مگر چون تو باشد به مردی و زورسپهرش دهد بهره کیوان و هور 
 سه دیگر که اسپت به جای آورمسمنگان همه زیر پای آورم 
 چو رستم برانسان پری چهره دیدز هر دانشی نزد او بهره دید 
 و دیگر که از رخش داد آگهیندید ایچ فرجام جز فرهی 
 بفرمود تا موبدی پرهنربیاید بخواهد ورا از پدر 
 چو بشنید شاه این سخن شاد شدبسان یکی سرو آزاد شد 
 بدان پهلوان داد آن دخت خویشبدان سان که بودست آیین و کیش 
 به خشنودی و رای و فرمان اویبه خوبی بیاراست پیمان اوی 
 چو بسپرد دختر بدان پهلوانهمه شاد گشتند پیر و جوان 
 ز شادی بسی زر برافشاندندابر پهلوان آفرین خواندند 
 که این ماه نو بر تو فرخنده بادسر بدسگالان تو کنده باد 
 چو انباز او گشت با او برازببود آن شب تیره دیر و دراز 
 چو خورشید تابان ز چرخ بلندهمی خواست افگند رخشان کمند 
 به بازوی رستم یکی مهره بودکه آن مهره اندر جهان شهره بود 
 بدو داد و گفتش که این را بداراگر دختر آرد ترا روزگار 
 بگیر و بگیسوی او بر بدوزبه نیک اختر و فال گیتی فروز 
 ور ایدونک آید ز اختر پسرببندش ببازو نشان پدر 
 به بالای سام نریمان بودبه مردی و خوی کریمان بود 
 فرود آرد از ابر پران عقابنتابد به تندی بر او آفتاب 
 همی بود آن شب بر ماه رویهمی گفت از هر سخن پیش اوی 
 چو خورشید رخشنده شد بر سپهربیاراست روی زمین را به مهر 
 به پدرود کردن گرفتش به بربسی بوسه دادش به چشم و به سر 
 پری چهره گریان ازو بازگشتابا انده و درد انباز گشت 
 بر رستم آمد گرانمایه شاهبپرسیدش از خواب و آرامگاه 
 چو این گفته شد مژده دادش به رخشبرو شادمان شد دل تاج‌بخش 
 بیامد بمالید وزین برنهادشد از رخش رخشان و از شاه شاد 
 چو نه ماه بگذشت بر دخت شاهیکی پورش آمد چو تابنده ماه 
 تو گفتی گو پیلتن رستم‌ستوگر سام شیرست و گر نیرم‌ست 
 چو خندان شد و چهره شاداب کردورا نام تهمینه سهراب کرد 
 چو یک ماه شد همچو یک سال بودبرش چون بر رستم زال بود 
 چو سه ساله شد زخم چوگان گرفتبه پنجم دل تیر و پیکان گرفت 
 چو ده ساله شد زان زمین کس نبودکه یارست یا او نبرد آزمود 
 بر مادر آمد بپرسید زویبدو گفت گستاخ بامن بگوی 
 که من چون ز همشیرگان برترمهمی به آسمان اندر آید سرم 
 ز تخم کیم وز کدامین گهرچه گویم چو پرسد کسی از پدر 
 گر این پرسش از من بماند نهاننمانم ترا زنده اندر جهان 
 بدو گفت مادر که بشنو سخنبدین شادمان باش و تندی مکن 
 تو پور گو پیلتن رستمیز دستان سامی و از نیرمی 
 ازیرا سرت ز آسمان برترستکه تخم تو زان نامور گوهرست 
 جهان‌آفرین تا جهان آفریدسواری چو رستم نیامد پدید 
 چو سام نریمان به گیتی نبودسرش را نیارست گردون بسود 
 یکی نامه از رستم جنگ جویبیاورد وبنمود پنهان بدوی 
 سه یاقوت رخشان به سه مهره زراز ایران فرستاده بودش پدر 
 بدو گفت افراسیاب این سخننبایدکه داند ز سر تا به بن 
 پدر گر شناسد که تو زین نشانشدستی سرافراز گردنگشان 
 چو داند بخواندت نزدیک خویشدل مادرت گردد از درد ریش 
 چنین گفت سهراب کاندر جهانکسی این سخن را ندارد نهان 
 بزرگان جنگ‌آور از باستانز رستم زنند این زمان داستان 
 نبرده نژادی که چونین بودنهان کردن از من چه آیین بود 
 کنون من ز ترکان جنگ‌آورانفراز آورم لشکری بی کران 
 برانگیزم از گاه کاووس رااز ایران ببرم پی توس را 
 به رستم دهم تخت و گرز و کلاهنشانمش بر گاه کاووس شاه 
 از ایران به توران شوم جنگ‌جویابا شاه روی اندر آرم بروی 
 بگیرم سر تخت افراسیابسر نیزه بگذارم از آفتاب 
 چو رستم پدر باشد و من پسرنباید به گیتی کسی تاجور 
 چو روشن بود روی خورشید و ماهستاره چرا برفرازد کلاه 
 ز هر سو سپه شد برو انجمنکه هم باگهر بود هم تیغ زن 
 خبر شد به نزدیک افراسیابکه افگند سهراب کشتی بر آب 
 هنوز از دهن بوی شیر آیدشهمی رای شمشیر و تیر آیدش 
 زمین را به خنجر بشوید همیکنون رزم کاووس جوید همی 
 سپاه انجمن شد برو بر بسینیاید همی یادش از هر کسی 
 سخن زین درازی چه باید کشیدهنر برتر از گوهر آمد پدید 
 چو افراسیاب آن سخنها شنودخوش آمدش خندید و شادی نمود 
 ز لشکر گزید از دلاور سرانکسی کاو گراید به گرز گران 
 ده و دو هزار از دلیران گردچو هومان و مر بارمان را سپرد 
 به گردان لشکر سپهدار گفتکه این راز باید که ماند نهفت 
 چو روی اندر آرند هر دو برویتهمتن بود بی‌گمان چاره‌جوی 
 پدر را نباید که داند پسرکه بندد دل و جان به مهر پدر 
 مگر کان دلاور گو سالخوردشود کشته بر دست این شیرمرد 
 ازان پس بسازید سهراب راببندید یک شب برو خواب را 
 برفتند بیدار دو پهلوانبه نزدیک سهراب روشن‌روان 
 به پیش اندرون هدیه‌ی شهریارده اسپ و ده استر به زین و به بار 
 ز پیروزه تخت و ز بیجاده تاجسر تاج زر پایه‌ی تخت عاج 
 یکی نامه با لابه و دلپسندنبشته به نزدیک آن ارجمند 
 که گر تخت ایران به چنگ آوریزمانه برآساید از داوری 
 ازین مرز تا آن بسی راه نیستسمنگان و ایران و توران یکی‌ست 
 فرستمت هرچند باید سپاهتو بر تخت بنشین و برنه کلاه 
 به توران چو هومان و چون بارماندلیر و سپهبد نبد بی‌گمان 
 فرستادم اینک به فرمان توکه باشند یک چند مهمان تو 
 اگر جنگ جویی تو جنگ آورندجهان بر بداندیش تنگ آورند 
 چنین نامه و خلعت شهریارببردند با ساز چندان سوار 
 به سهراب آگاهی آمد ز راهز هومان و از بارمان و سپاه 
 پذیره بشد بانیا همچو بادسپه دید چندان دلش گشت شاد 
 چو هومان ورا دید با یال و کفتفروماند هومان ازو در شگفت 
 بدو داد پس نامه‌ی شهریارابا هدیه و اسپ و استر به بار 
 جهانجوی چون نامه‌ی شاه خواندازان جایگه تیز لشکر براند 
 کسی را نبد پای با او بجنگاگر شیر پیش آمدی گر پلنگ 
 دژی بود کش خواندندی سپیدبران دژ بد ایرانیان را امید 
 نگهبان دژ رزم دیده هجیرکه با زور و دل بود و با دار و گیر 
 هنوز آن زمان گستهم خرد بودبه خردی گراینده و گرد بود 
 یکی خواهرش بود گرد و سواربداندیش و گردنکش و نامدار 
 چو سهراب نزدیکی دژ رسیدهجیر دلارو سپه را بدید 
 نشست از بر بادپای چو گردز دژ رفت پویان به دشت نبرد 
 چو سهراب جنگ‌آور او را بدیدبرآشفت و شمشیر کین برکشید 
 ز لشکر برون تاخت برسان شیربه پیش هجیر اندر آمد دلیر 
 چنین گفت با رزم‌دیده هجیرکه تنها به جنگ آمدی خیره خیر 
 چه مردی و نام و نژاد تو چیستکه زاینده را بر تو باید گریست 
 هجیرش چنین داد پاسخ که بسبه ترکی نباید مرا یار کس 
 هجیر دلیر و سپهبد منمسرت را هم اکنون ز تن برکنم 
 فرستم به نزدیک شاه جهانتنت را کنم زیر گل در نهان 
 بخندید سهراب کاین گفت‌وگویبه گوش آمدش تیز بنهاد روی 
 چنان نیزه بر نیزه برساختندکه از یکدگر بازنشناختند 
 یکی نیزه زد بر میانش هجیرنیامد سنان اندرو جایگیر 
 سنان باز پس کرد سهراب شیربن نیزه زد بر میان دلیر 
 ز زین برگرفتش به کردار بادنیامد همی زو بدلش ایچ یاد 
 ز اسپ اندر آمد نشست از برشهمی خواست از تن بریدن سرش 
 بپیچید و برگشت بر دست راستغمی شد ز سهراب و زنهار خواست 
 رها کرد ازو چنگ و زنهار دادچو خشنود شد پند بسیار داد 
 ببستش ببند آنگهی رزمجویبه نزدیک هومان فرستاد اوی 
 به دژ در چو آگه شدند از هجیرکه او را گرفتند و بردند اسیر 
 خروش آمد و ناله‌ی مرد و زنکه کم شد هجیر اندر آن انجمن 
 چو آگاه شد دختر گژدهمکه سالار آن انجمن گشت کم 
 زنی بود برسان گردی سوارهمیشه به جنگ اندرون نامدار 
 کجا نام او بود گردآفریدزمانه ز مادر چنین ناورید 
 چنان ننگش آمد ز کار هجیرکه شد لاله رنگش به کردار قیر 
 بپوشید درع سواران جنگنبود اندر آن کار جای درنگ 
 نهان کرد گیسو به زیر زرهبزد بر سر ترگ رومی گره 
 فرود آمد از دژ به کردار شیرکمر بر میان بادپایی به زیر 
 به پیش سپاه اندر آمد چو گردچو رعد خروشان یکی ویله کرد 
 که گردان کدامند و جنگ‌آوراندلیران و کارآزموده سران 
 چو سهراب شیراوژن او را بدیدبخندید و لب را به دندان گزید 
 چنین گفت کامد دگر باره گوربه دام خداوند شمشیر و زور 
 بپوشید خفتان و بر سر نهادیکی ترگ چینی به کردار باد 
 بیامد دمان پیش گرد آفریدچو دخت کمندافگن او را بدید 
 کمان را به زه کرد و بگشاد برنبد مرغ را پیش تیرش گذر 
 به سهراب بر تیر باران گرفتچپ و راست جنگ سواران گرفت 
 نگه کرد سهراب و آمدش ننگبرآشفت و تیز اندر آمد به جنگ 
 سپر بر سرآورد و بنهاد رویز پیگار خون اندر آمد به جوی 
 چو سهراب را دید گردآفریدکه برسان آتش همی بردمید 
 کمان به زه را به بازو فگندسمندش برآمد به ابر بلند 
 سر نیزه را سوی سهراب کردعنان و سنان را پر از تاب کرد 
 برآشفت سهراب و شد چون پلنگچو بدخواه او چاره گر بد به جنگ 
 عنان برگرایید و برگاشت اسپبیامد به کردار آذرگشسپ 
 زدوده سنان آنگهی در ربوددرآمد بدو هم به کردار دود 
 بزد بر کمربند گردآفریدز ره بر برش یک به یک بردرید 
 ز زین برگرفتش به کردار گویچو چوگان به زخم اندر آید بدوی 
 چو بر زین بپیچید گرد آفریدیکی تیغ تیز از میان برکشید 
 بزد نیزه‌ی او به دو نیم کردنشست از بر اسپ و برخاست گرد 
 به آورد با او بسنده نبودبپیچید ازو روی و برگاشت زود 
 سپهبد عنان اژدها را سپردبه خشم از جهان روشنایی ببرد 
 چو آمد خروشان به تنگ اندرشبجنبید و برداشت خود از سرش 
 رها شد ز بند زره موی اویدرفشان چو خورشید شد روی اوی 
 بدانست سهراب کاو دخترستسر و موی او ازدر افسرست 
 شگفت آمدش گفت از ایران سپاهچنین دختر آید به آوردگاه 
 سواران جنگی به روز نبردهمانا به ابر اندر آرند گرد 
 ز فتراک بگشاد پیچان کمندبینداخت و آمد میانش ببند 
 بدو گفت کز من رهایی مجویچرا جنگ جویی تو ای ماه روی 
 نیامد بدامم بسان تو گورز چنگم رهایی نیابی مشور 
 بدانست کاویخت گردآفریدمر آن را جز از چاره درمان ندید 
 بدو روی بنمود و گفت ای دلیرمیان دلیران به کردار شیر 
 دو لشکر نظاره برین جنگ مابرین گرز و شمشیر و آهنگ ما 
 کنون من گشایم چنین روی و مویسپاه تو گردد پر از گفت‌وگوی 
 که با دختری او به دشت نبردبدین سان به ابر اندر آورد گرد 
 نهانی بسازیم بهتر بودخرد داشتن کار مهتر بود 
 ز بهر من آهو ز هر سو مخواهمیان دو صف برکشیده سپاه 
 کنون لشکر و دژ به فرمان تستنباید برین آشتی جنگ جست 
 دژ و گنج و دژبان سراسر تراستچو آیی بدان ساز کت دل هواست 
 چو رخساره بنمود سهراب راز خوشاب بگشاد عناب را 
 یکی بوستان بد در اندر بهشتبه بالای او سرو دهقان نکشت 
 دو چشمش گوزن و دو ابرو کمانتو گفتی همی بشکفد هر زمان 
 بدو گفت کاکنون ازین برمگردکه دیدی مرا روزگار نبرد 
 برین باره‌ی دژ دل اندر مبندکه این نیست برتر ز ابر بلند 
 بپای آورد زخم کوپال مننراندکسی نیزه بر یال من 
 عنان را بپیچید گرد آفریدسمند سرافراز بر دژ کشید 
 همی رفت و سهراب با او به همبیامد به درگاه دژ گژدهم 
 درباره بگشاد گرد آفریدتن خسته و بسته بر دژ کشید 
 در دژ ببستند و غمگین شدندپر از غم دل و دیده خونین شدند 
 ز آزار گردآفرید و هجیرپر از درد بودند برنا و پیر 
 بگفتند کای نیکدل شیرزنپر از غم بد از تو دل انجمن 
 که هم رزم جستی هم افسون و رنگنیامد ز کار تو بر دوده ننگ 
 بخندید بسیار گرد آفریدبه باره برآمد سپه بنگرید 
 چو سهراب را دید بر پشت زینچنین گفت کای شاه ترکان چین 
 چرا رنجه گشتی کنون بازگردهم از آمدن هم ز دشت نبرد 
 بخندید و او را به افسوس گفتکه ترکان ز ایران نیابند جفت 
 چنین بود و روزی نبودت ز منبدین درد غمگین مکن خویشتن 
 همانا که تو خود ز ترکان نه‌ایکه جز به آفرین بزرگان نه‌ای 
 بدان زور و بازوی و آن کتف و یالنداری کس از پهلوانان همال 
 ولیکن چو آگاهی آید به شاهکه آورد گردی ز توران سپاه 
 شهنشاه و رستم بجنبد ز جایشما با تهمتن ندارید پای 
 نماند یکی زنده از لشکرتندانم چه آید ز بد بر سرت 
 دریغ آیدم کاین چنین یال و سفتهمی از پلنگان بباید نهفت 
 ترا بهتر آید که فرمان کنیرخ نامور سوی توران کنی 
 نباشی بس ایمن به بازوی خویشخورد گاو نادان ز پهلوی خویش 
 چو بشنید سهراب ننگ آمدشکه آسان همی دژ به چنگ آمدش 
 به زیر دژ اندر یکی جای بودکجا دژ بدان جای بر پای بود 
 به تاراج داد آن همه بوم و رستبه یکبارگی دست بد را بشست 
 چنین گفت کامروز بیگاه گشتز پیگارمان دست کوتاه گشت 
 برآرم به شبگیر ازین باره گردببینند آسیب روز نبرد 
 چو برگشت سهراب گژدهم پیربیاورد و بنشاند مردی دبیر 
 یکی نامه بنوشت نزدیک شاهبرافگند پوینده مردی به راه 
 نخست آفرین کرد بر کردگارنمود آنگهی گردش روزگار 
 که آمد بر ما سپاهی گرانهمه رزم جویان کندآوران 
 یکی پهلوانی به پیش اندرونکه سالش ده و دو نباشد فزون 
 به بالا ز سرو سهی برترستچو خورشید تابان به دو پیکرست 
 برش چون بر پیل و بالاش برزندیدم کسی را چنان دست و گرز 
 چو شمشیر هندی به چنگ آیدشز دریا و از کوه تنگ آیدش 
 چو آواز او رعد غرنده نیستچو بازوی او تیغ برنده نیست 
 هجیر دلاور میان را ببستیکی باره‌ی تیزتگ برنشست 
 بشد پیش سهراب رزم‌آزمایبر اسپش ندیدم فزون زان به پای 
 که بر هم زند مژه را جنگ‌جویگراید ز بینی سوی مغز بوی 
 که سهرابش از پشت زین برگرفتبرش ماند زان بازو اندر شگفت 
 درست‌ست و اکنون به زنهار اوستپراندیشه جان از پی کار اوست 
 سواران ترکان بسی دیده‌امعنان پیچ زین‌گونه نشنیده‌ام 
 مبادا که او در میان دو صفیکی مرد جنگ‌آور آرد بکف 
 بران کوه بخشایش آرد زمینکه او اسپ تازد برو روز کین 
 عنان‌دار چون او ندیدست کستو گفتی که سام سوارست و بس 
 بلندیش بر آسمان رفته گیرسر بخت گردان همه خفته گیر 
 اگر خود شکیبیم یک چند نیزنکوشیم و دیگر نگوییم چیز 
 اگر دم زند شهریار زمیننراند سپاه و نسازد کمین 
 دژ و باره گیرد که خود زور هستنگیرد کسی دست او را به دست 
 که این باره را نیست پایاب اویدرنگی شود شیر زاشتاب اوی 
 چو نامه به مهر اندر آمد به شبفرستاده را جست و بگشاد لب 
 بگفتش چنان رو که فردا پگاهنبیند ترا هیچکس زان سپاه 
 فرستاد نامه سوی راه راستپس نامه آنگاه بر پای خاست 
 بنه برنهاد و سراندر کشیدبران راه بی‌راه شد ناپدید 
 سوی شهر ایران نهادند رویسپردند آن باره‌ی دژ بدوی 
 چو خورشید بر زد سر از تیره‌کوهمیان را ببستند ترکان گروه 
 سپهدار سهراب نیزه بدستیکی بارکش باره‌ای برنشست 
 سوی باره آمد یکی بنگریدبه باره درون بس کسی را ندید 
 بیامد در دژ گشادند بازندیدند در دژ یکی رزمساز 
 به فرمان همه پیش او آمدندبه جان هرکسی چاره‌جو آمدند 
 چو نامه به نزدیک خسرو رسیدغمی شد دلش کان سخنها شنید 
 گرانمایگان را ز لشکر بخواندوزین داستان چندگونه براند 
 نشستند با شاه ایران به همبزرگان لشکر همه بیش و کم 
 چو توس و چو گودرز کشواد و گیوچو گرگین و بهرام و فرهاد نیو 
 سپهدار نامه بر ایشان بخواندبپرسید بسیار و خیره بماند 
 چنین گفت با پهلوانان برازکه این کار گردد به ما بر دراز 
 برین سان که گژدهم گوید همیاز اندیشه دل را بشوید همی 
 چه سازیم و درمان این کار چیستاز ایران هم آورد این مرد کیست 
 بر آن برنهادند یکسر که گیوبه زابل شود نزد سالار نیو 
 به رستم رساند از این آگهیکه با بیم شد تخت شاهنشهی 
 گو پیلتن را بدین رزمگاهبخواند که اویست پشت سپاه 
 نشست آنگهی رای زد با دبیرکه کاری گزاینده بد ناگزیر 
 یکی نامه فرمود پس شهریارنوشتن بر رستم نامدار 
 نخست آفرین کرد بر کردگارجهاندار و پرورده‌ی روزگار 
 دگر آفرین کرد بر پهلوانکه بیدار دل باش و روشن روان 
 دل و پشت گردان ایران توییبه چنگال و نیروی شیران تویی 
 گشاینده‌ی بند هاماورانستاننده‌ی مرز مازندران 
 ز گرز تو خورشید گریان شودز تیغ تو ناهید بریان شود 
 چو گرد پی رخش تو نیل نیستهم‌آورد تو در جهان پیل نیست 
 کمند تو بر شیر بندافگندسنان تو کوهی ز بن برکند 
 تویی از همه بد به ایران پناهز تو برفرازند گردان کلاه 
 گزاینده کاری بد آمد به پیشکز اندیشه‌ی آن دلم گشت ریش 
 نشستند گردان به پیشم به همچو خواندیم آن نامه‌ی گژدهم 
 چنان باد کاندر جهان جز تو کسنباشد به هر کار فریادرس 
 بدان‌گونه دیدند گردان نیوکه پیش تو آید گرانمایه گیو 
 چو نامه بخوانی به روز و به شبمکن داستان را گشاده دو لب 
 مگر با سواران بسیارهوشز زابل برانی برآری خروش 
 بر اینسان که گژدهم زو یاد کردنباید جز از تو ورا هم نبرد 
 به گیو آنگهی گفت برسان دودعنان تگاور بباید بسود 
 بباید که نزدیک رستم شویبه زابل نمانی و گر نغنوی 
 اگر شب رسی روز را بازگردبگویش که تنگ اندرآمد نبرد 
 وگرنه فرازست این مرد گردبداندیش را خوار نتوان شمرد 
 ازو نامه بستد به کردار آببرفت و نجست ایچ آرام و خواب 
 چو نزدیکی زابلستان رسیدخروش طلایه به دستان رسید 
 تهمتن پذیره شدش با سپاهنهادند بر سر بزرگان کلاه 
 پیاده شدش گیو و گردان بهمهر آنکس که بودند از بیش و کم 
 ز اسپ اندرآمد گو نامداراز ایران بپرسید وز شهریار 
 ز ره سوی ایوان رستم شدندببودند یکبار و دم برزدند 
 بگفت آنچ بشنید و نامه بدادز سهراب چندی سخن کرد یاد 
 تهمتن چو بشنید و نامه بخواندبخندید و زان کار خیره بماند 
 که ماننده‌ی سام گرد از مهانسواری پدید آمد اندر جهان 
 از آزادگان این نباشد شگفتز ترکان چنین یاد نتوان گرفت 
 من از دخت شاه سمنگان یکیپسر دارم و باشد او کودکی 
 هنوز آن گرامی نداند که جنگتوان کرد باید گه نام و ننگ 
 فرستادمش زر و گوهر بسیبر مادر او به دست کسی 
 چنین پاسخ آمد که آن ارجمندبسی برنیاید که گردد بلند 
 همی می خورد با لب شیربویشود بی‌گمان زود پرخاشجوی 
 بباشیم یک روز و دم برزنیمیکی بر لب خشک نم برزنیم 
 ازان پس گراییم نزدیک شاهبه گردان ایران نماییم راه 
 مگر بخت رخشنده بیدار نیستوگرنه چنین کار دشوار نیست 
 چو دریا به موج اندرآید ز جایندارد دم آتش تیزپای 
 درفش مرا چون ببیند ز دوردلش ماتم آرد به هنگام سور 
 بدین تیزی اندر نیاید به جنگنباید گرفتن چنین کار تنگ 
 به می دست بردند و مستان شدندز یاد سپهبد به دستان شدند 
 دگر روز شبگیر هم پرخماربیامد تهمتن برآراست کار 
 ز مستی هم آن روز باز ایستاددوم روز رفتن نیامدش یاد 
 سه دیگر سحرگه بیاورد مینیامد ورا یاد کاووس کی 
 به روز چهارم برآراست گیوچنین گفت با گرد سالار نیو 
 که کاووس تندست و هشیار نیستهم این داستان بر دلش خوار نیست 
 غمی بود ازین کار و دل پرشتابشده دور ازو خورد و آرام و خواب 
 به زابلستان گر درنگ آوریمز می باز پیگار و جنگ آوریم 
 شود شاه ایران به ما خشمگینز ناپاک رایی درآید بکین 
 بدو گفت رستم که مندیش ازینکه با ما نشورد کس اندر زمین 
 بفرمود تا رخش را زین کننددم اندر دم نای رویین کنند 
 سواران زابل شنیدند نایبرفتند با ترگ و جوشن ز جای