شاهنامه/رزم کاووس با شاه هاماوران ۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(رزم کاووس با شاه هاماوران ۱)
'


 ازان پس چنین کرد کاووس رایکه در پادشاهی بجنبد ز جای 
 از ایران بشد تا به توران و چینگذر کرد ازان پس به مکران زمین 
 ز مکران شد آراسته تا زرهمیانها ندید ایچ رنج از گره 
 پذیرفت هر مهتری باژ و ساونکرد آزمون گاو با شیر تاو 
 چنین هم گرازان به بربر شدندجهانجوی با تخت و افسر شدند 
 شه بربرستان بیاراست جنگزمانه دگرگونه‌تر شد به رنگ 
 سپاهی بیامد ز بربر به رزمکه برخاست از لشکر شاه بزم 
 هوا گفتی از نیزه چون بیشه گشتخور از گرد اسپان پراندیشه گشت 
 ز گرد سپه پیل شد ناپدیدکس از خاک دست و عنان را ندید 
 به زخم اندر آمد همی فوج فوجبران سان که برخیزد از آب موج 
 چو گودرز گیتی بران گونه دیدعمود گران از میان برکشید 
 بزد اسپ با نامداران هزارابا نیزه و تیر جوشن گذار 
 برآویخت و بدرید قلب سپاهدمان از پس اندر همی رفت شاه 
 تو گفتی ز بربر سواری نماندبه گرد اندرون نیزه‌داری نماند 
 به شهر اندرون هرکه بد سالخوردچو برگشته دیدند باد نبرد 
 همه پیش کاووس شاه آمدندجگرخسته و پرگناه آمدند 
 که ما شاه را چاکر و بنده‌ایمهمه باژ را گردن افگنده‌ایم 
 به جای درم زر و گوهر دهیمسپاسی ز گنجور بر سر نهیم 
 ببخشود کاووس و بنواختشانیکی راه و آیین نو ساختشان 
 وزان جایگه بانگ سنج و درایبرآمد ابا نالهٔ کره‌نای 
 چو آمد بر شهر مکران گذرسوی کوه قاف آمد و باختر 
 چو آگاهی آمد بریشان ز شاهنیایش‌کنان برگرفتند راه 
 پذیره شدندش همه مهترانبه سر برنهادند باژ گران 
 چو فرمان گزیدند بگرفت راهبی‌آزار رفتند شاه و سپاه 
 سپه ره سوی زابلستان کشیدبه مهمانی پور دستان کشید 
 ببد شاه یک ماه در نیمروزگهی رود و می‌خواست گه باز و یوز 
 برین برنیامد بسی روزگارکه بر گوشهٔ گلستان رست خار 
 کس از آزمایش نیابد جوازنشیب آیدش چون شود بر فراز 
 چو شد کار گیتی بران راستیپدید آمد از تازیان کاستی 
 یکی با گهر مرد با گنج و نامدرفشی برافراخت از مصر و شام 
 ز کاووس کی روی برتافتنددر کهتری خوار بگذاشتند 
 چو آمد به شاه جهان آگهیکه انباز دارد به شاهنشهی 
 بزد کوس و برداشت از نیمروزسپه شاد دل شاه گیتی‌فروز 
 همه بر سپرها نبشتند نامبجوشید شمشیرها در نیام 
 سپه را ز هامون به دریا کشیدبدان سو کجا دشمن آمد پدید 
 بی‌اندازه کشتی و زورق بساختبرآشفت و بر آب لشکر نشاخت 
 همانا که فرسنگ بودی هزاراگر پای با راه کردی شمار 
 همی راند تا در میان سه شهرز گیتی برین‌گونه جویند بهر 
 به دست چپش مصر و بربر براستزره در میانه بر آن سو که خواست 
 به پیش اندرون شهر هاماورانبه هر کشوری در سپاهی گران 
 خبر شد بدیشان که کاووس شاهبرآمد ز آب زره با سپاه 
 هم‌آواز گشتند یک با دگرسپه را سوی بربر آمد گذر 
 یکی گشت چندان یل تیغ‌زنبه بربرستان در شدند انجمن 
 سپاهی که دریا و صحرا و کوهشد از نعل اسپان ایشان ستوه 
 نبد شیر درنده را خوابگاهنه گور ژیان یافت بر دشت راه 
 پلنگ از بر سنگ و ماهی در آبهم اندر هوا ابر و پران عقاب 
 همی راه جستند و کی بود راهدد و دام را بر چنان رزمگاه 
 چو کاووس لشکر به خشکی کشیدکس اندر جهان کوه و صحرا ندید 
 جهان گفتی از تیغ وز جوشن استستاره ز نوک سنان روشن است 
 ز بس خود زرین و زرین سپربه گردن برآورده رخشان تبر 
 تو گفتی زمین شد سپهر روانهمی بارد از تیغ هندی روان 
 ز مغفر هوا گشت چون سندروسزمین سر به سر تیره چون آبنوس 
 بدرید کوه از دم گاودمزمین آمد از سم اسپان به خم 
 ز بانگ تبیره به بربرستانتو گفتی زمین گشت لشکرستان 
 برآمد ز ایران سپه بوق و کوسبرون رفت گرگین و فرهاد و توس 
 وزان سوی گودرز کشواد بودچو گیو و چو شیدوش و میلاد بود 
 فگندند بر یال اسپان عنانبه زهر آب دادند نوک سنان 
 چو بر کوههٔ زین نهادند سرخروش آمد و چاک چاک تبر 
 تو گفتی همی سنگ آهن کنندوگر آسمان بر زمین برزنند 
 بجنبید کاووس در قلب‌گاهسپاه اندرآمد به پیش سپاه 
 جهان گشت تاری سراسر ز گردببارید شنگرف بر لاژورد 
 تو گفتی هوا ژاله بارد همیبه سنگ اندرون لاله کارد همی 
 ز چشم سنان آتش آمد برونزمین شد به کردار دریای خون 
 سه لشکر چنان شد ز ایرانیانکه سر باز نشناختند از میان 
 نخستین سپهدار هاماورانبیفگند شمشیر و گرز گران 
 غمی گشت وز شاه زنهار خواستبدانست کان روزگار بلاست 
 به پیمان که از شهر هاماورانسپهبد دهد ساو و باژ گران 
 ز اسپ و سلیح و ز تخت و کلاهفرستد به نزدیک کاووس شاه 
 چو این داده باشد برو بگذردسپاهش بروبوم او نسپرد 
 ز گوینده بشنید کاووس کیبرین گفتها پاسخ افگند پی 
 که یکسر همه در پناه منیدپرستندهٔ تاج و گاه منید 
 ازان پس به کاووس گوینده گفتکه او دختری دارد اندر نهفت 
 که از سرو بالاش زیباترستز مشک سیه بر سرش افسرست 
 به بالا بلند و به گیسو کمندزبانش چو خنجر لبانش چو قند 
 بهشتیست آراسته پرنگارچو خورشید تابان به خرم بهار 
 نشاید که باشد به جز جفت شاهچه نیکو بود شاه را جفت ماه 
 بجنبید کاووس را دل ز جایچنین داد پاسخ که اینست رای 
 گزین کرد شاه از میان گروهیکی مرد بیدار دانش‌پژوه 
 گرانمایه و گرد و مغزش گرانبفرمود تا شد به هاماوران 
 چنین گفت رایش به من تازه کنبیارای مغزش به شیرین سخن 
 بگویش که پیوند ما در جهانبجویند کار آزموده مهان 
 که خورشید روشن ز تاج منستزمین پایهٔ تخت عاج منست 
 هرانکس که در سایهٔ من پناهنیابد ازو کم شود پایگاه 
 کنون با تو پیوند جویم همیرخ آشتی را بشویم همی 
 پس پردهٔ تو یکی دخترستشنیدم که گاه مرا درخورست 
 که پاکیزه تخم‌ست و پاکیزه تنستوده به هر شهر و هر انجمن 
 چو داماد یابی چو پور قبادچنان دان که خورشید داد تو داد 
 بشد مرد بیدار روشن روانبه نزدیک سالار هاماوران 
 زبان کرد گویا و دل کرد گرمبیاراست لب را به گفتار نرم 
 ز کاووس دادش فروان سلامازان پس بگفت آنچ بود از پیام 
 چو بشنید ازو شاه هاماوراندلش گشت پر درد و سر شد گران 
 همی گفت هرچند کاو پادشاستجهاندار و پیروز و فرمان رواست 
 مرا در جهان این یکی دخترستکه از جان شیرین گرامی‌ترست 
 فرستاده را گر کنم سرد و خوارندارم پی و مایهٔ کارزار 
 همان به که این درد را نیز چشمبپوشم و بر دل بخوابیم خشم 
 چنین گفت با مرد شیرین سخنکه سر نیست این آرزو را نه بن 
 همی خواهد از من گرامی دو چیزکه آن را سه دیگر ندانیم نیز 
 مرا پشت گرمی بد از خواستهبه فرزند بودم دل آراسته 
 به من زین سپس جان نماند همیوگر شاه ایران ستاند همی 
 سپارم کنون هرچ خواهد بدوینتابم سر از رای و فرمان اوی 
 غمی گشت و سودابه را پیش خواندز کاووس با او سخنها براند 
 بدو گفت کز مهتر سرفرازکه هست از مهی و بهی بی‌نیاز 
 فرستاده‌ای چرپ‌گوی آمدستیکی نامه چون زند و استا به دست 
 همی خواهد از من که بی‌کام منببرد دل و خواب و آرام من 
 چه گویی تو اکنون هوای تو چیستبدین کار بیدار رای تو چیست 
 بدو گفت سودابه زین چاره نیستازو بهتر امروز غمخواره نیست 
 کسی کاو بود شهریار جهانبروبوم خواهد همی از مهان 
 ز پیوند با او چرایی دژمکسی نشمرد شادمانی به غم 
 بدانست سالار هاماورانکه سودابه را آن نیامد گران 
 فرستاده شاه را پیش خواندوزان نامدارانش برتر نشاند 
 ببستند بندی بر آیین خویشبران سان که بود آن زمان دین خویش 
 به یک هفته سالار هاماورانهمی ساخت آن کار با مهتران 
 بیاورد پس خسرو خسته دلپرستنده سیسد عماری چهل 
 هزار استر و اسپ و اشتر هزارز دیبا و دینار کردند بار 
 عماری به ماه نو آراستهپس پشت و پیش اندرون خواسته 
 یکی لشکر آراسته چون بهشتتو گفتی که روی زمین لاله کشت 
 چو آمد به نزدیک کاووس شاهدل آرام با زیب و با فر و جاه 
 دو یاقوت خندان دو نرگس دژمستون دو ابرو چو سیمین قلم 
 نگه کرد کاووس و خیره بماندبه سودابه بر نام یزدان بخواند 
 یکی انجمن ساخت از بخردانز بیداردل پیر سر موبدان 
 سزا دید سودابه را جفت خویشببستند عهدی بر آیین و کیش 
 غمی بددل شاه هاماورانز هرگونه‌ای چاره جست اندران 
 چو یک هفته بگذشت هشتم پگاهفرستاده آمد به نزدیک شاه 
 که گر شاه بیند که مهمان خویشبیاید خرامان به ایوان خویش 
 شود شهر هاماوران ارجمندچو بینند رخشنده‌گاه بلند 
 بدین‌گونه با او همی چاره جستنهان بند او بود رایش درست 
 مگر شهر و دختر بماند بدوینباشدش بر سر یکی باژجوی 
 بدانست سودابه رای پدرکه با سور پرخاش دارد به سر 
 به کاووس کی گفت کاین رای نیستترا خود به هاماوران جای نیست 
 ترا بی‌بهانه به چنگ آورندنباید که با سور جنگ آورند 
 ز بهر منست این همه گفت‌وگویترا زین شدن انده آید بروی 
 ز سودابه گفتار باور نکردنیامدش زیشان کسی را بمرد 
 بشد با دلیران و کندآورانبمهمانی شاه هاماوران 
 یکی شهر بد شاه را شاهه نامهمه از در جشن و سور و خرام 
 بدان شهر بودش سرای و نشستهمه شهر سرتاسر آذین ببست 
 چو در شاهه شد شاه گردن‌فرازهمه شهر بردند پیشش نماز 
 همه گوهر و زعفران ریختندبه دینار و عنبر برآمیختند 
 به شهر اندر آوای رود و سرودبه هم برکشیدند چون تار و پود 
 چو دیدش سپهدار هاماورانپیاده شدش پیش با مهتران 
 ز ایوان سالار تا پیش درهمه در و یاقوت بارید و زر 
 به زرین طبقها فروریختندبه سر مشک و عنبر همی بیختند 
 به کاخ اندرون تخت زرین نهادنشست از بر تخت کاووس شاد 
 همی بود یک هفته با می به دستخوش و خرم آمدش جای نشست 
 شب و روز بر پیش چون کهترانمیان بسته بد شاه هاماوران 
 ببسته همه لشکرش را میانپرستنده بر پیش ایرانیان 
 بدین‌گونه تا یکسر ایمن شدندز چون و چرا و نهیب و گزند 
 همه گفته بودند و آراستهسگالیده از جای برخاسته 
 ز بربر برین‌گونه آگه شدندسگالش چنین بود همره شدند 
 شبی بانگ بوق آمد و تاختنکسی را نبد آرزو ساختن 
 ز بربرستان چون بیامد سپاهبه هاماوران شاددل گشت شاه 
 گرفتند ناگاه کاووس راچو گودرز و چون گیو و چون توس را 
 چو گوید درین مردم پیش‌بینچه دانی تو ای کاردان اندرین 
 چو پیوستهٔ خون نباشد کسینباید برو بودن ایمن بسی 
 بود نیز پیوسته خونی که مهرببرد ز تو تا بگرددت چهر 
 چو مهر کسی را بخواهی ستودبباید بسود و زیان آزمود 
 پسر گر به جاه از تو برتر شودهم از رشک مهر تو لاغر شود 
 چنین است گیهان ناپاک رایبه هر باد خیره بجنبد ز جای 
 چو کاووس بر خیرگی بسته شدبه هاماوران رای پیوسته شد 
 یکی کوه بودش سر اندر سحاببرآوردهٔ ایزد از قعر آب 
 یکی دژ برآورده از کوهسارتو گفتی سپهرستش اندر کنار 
 بدان دژ فرستاد کاووس راهمان گیو و گودرز و هم توس را 
 همان مهتران دگر را به بندابا شاه کاووس در دژ فگند 
 ز گردان نگهبان دژ شد هزارهمه نامداران خنجرگذار 
 سراپردهٔ او به تاراج دادبه پرمایگان بدره و تاج داد 
 برفتند پوشیده رویان دو خیلعماری یکی درمیانش جلیل 
 که سودابه را باز جای آورندسراپرده را زیر پای آورند 
 چو سودابه پوشیدگان را بدیدز بر جامهٔ خسروی بردرید 
 به مشکین کمند اندرآویخت چنگبه فندق‌گلان را بخون داد رنگ 
 بدیشان چنین گفت کاین کارکردستوده ندارند مردان مرد 
 چرا روز جنگش نکردند بندکه جامه‌اش زره بود و تختش سمند 
 سپهدار چون گیو و گودرز و توسبدرید دلتان ز آوای کوس 
 همی تخت زرین کمینگه کنیدز پیوستگی دست کوته کنید 
 فرستادگان را سگان کرد نامهمی ریخت خونابه بر گل مدام 
 جدایی نخواهم ز کاووس گفتوگر چه لحد باشد او را نهفت 
 چو کاووس را بند باید کشیدمرا بی‌گنه سر بباید برید 
 بگفتند گفتار او با پدرپر از کین شدش سر پر از خون جگر 
 به حصنش فرستاد نزدیک شویجگر خسته از غم به خون شسته روی 
 نشستن به یک خانه با شهریارپرستنده او بود و هم غمگسار 
 چو بسته شد آن شاه دیهیم‌جویسپاهش به ایران نهادند روی 
 پراگنده شد در جهان آگهیکه گم شد ز پالیز سرو سهی 
 چو بر تخت زرین ندیدند شاهبجستن گرفتند هر کس کلاه 
 ز ترکان و از دشت نیزه‌ورانز هر سو بیامد سپاهی گران 
 گران لشکری ساخت افراسیاببرآمد سر از خورد و آرام و خواب 
 از ایران برآمد ز هر سو خروششد آرام گیتی پر از جنگ‌وجوش 
 برآشفت افراسیاب آن زمانبرآویخت با لشکر تازیان 
 به جنگ اندرون بود لشکر سه ماهبدادند سرها ز بهر کلاه 
 چنین است رسم سرای سپنجگهی ناز و نوش و گهی درد و رنج 
 سرانجام نیک و بدش بگذردشکارست مرگش همی بشکرد 
 شکست آمد از ترک بر تازیانز بهر فزونی سرآمد زیان 
 سپاه اندر ایران پراگنده شدزن و مرد و کودک همه بنده شد 
 همه در گرفتند ز ایران پناهبه ایرانیان گشت گیتی سیاه 
 دو بهره سوی زاولستان شدندبه خواهش بر پور دستان شدند 
 که ما را ز بدها تو باشی پناهچو گم شد سر تاج کاووس شاه 
 دریغ‌ست ایران که ویران شودکنام پلنگان و شیران شود 
 همه جای جنگی سواران بدینشستنگه شهریاران بدی 
 کنون جای سختی و رنج و بلاستنشستنگه تیزچنگ اژدهاست 
 کسی کز پلنگان بخوردست شیربدین رنج ما را بود دستگیر 
 کنون چاره‌ای باید انداختندل خویش ازین رنج پرداختن 
 ببارید رستم ز چشم آب زرددلش گشت پرخون و جان پر ز درد 
 چنین داد پاسخ که من با سپاهمیان بسته‌ام جنگ را کینه خواه 
 چو یابم ز کاووس شاه آگهیکنم شهر ایران ز ترکان تهی 
 پس آگاهی آمد ز کاووس شاهز بند کمین‌گاه و کار سپاه 
 سپه را یکایک ز کابل بخواندمیان بسته بر جنگ و لشکر براند 
 یکی مرد بیدار جوینده راهفرستاد نزدیک کاووس شاه 
 به نزدیک سالار هاماورانبشد نامداری ز کندآوران 
 یکی نامه بنوشت با گیر و دارپر از گرز و شمشیر و پرکارزار 
 که بر شاه ایران کمین ساختیبپیوستن اندر بد انداختی 
 نه مردی بود چاره جستن به جنگنرفتن به رسم دلاور پلنگ 
 که در جنگ هرگز نسازد کمیناگر چند باشد دلش پر ز کین 
 اگر شاه کاووس یابد رهاتو رستی ز چنگ و دم اژدها 
 وگرنه بیارای جنگ مرابه گردن بپیمای هنگ مرا 
 فرستاده شد نزد هاماورانبدادش پیام یکایک سران 
 چو پیغام بشنید و نامه بخواندز کردار خود در شگفتی بماند 
 چو برخواند نامه سرش خیره شدجهان پیش چشمش همه تیره شد 
 چنین داد پاسخ که کاووس کیبه هامون دگر نسپرد نیز پی 
 تو هرگه که آیی به بربرستاننبینی مگر تیغ و گرز گران 
 همین بند و زندانت آراستستاگر رایت این آرزو خواستست 
 بیایم بجنگ تو من با سپاهبرین گونه سازیم آیین و راه 
 چو بشنید پاسخ‌گو پیلتندلیران لشکر شدند انجمن 
 سوی راه دریا بیامد به جنگکه بر خشک بر بود ره با درنگ 
 به کشتی و زورق سپاهی گرانبشد تا سر مرز هاماوران 
 به تاراج و کشتن نهادند رویز خون روی کشور شده جوی جوی 
 خبر شد به شاه هماور ازینکه رستم نهادست بر رخش زین 
 ببایست تا گاهش آمد به جنگنبد روزگار سکون و درنگ 
 چو بیرون شد از شهر خود با سپاهبه روز درخشان شب آمد سیاه 
 چپ و راست لشکر بیاراستندبه جنگ اندرون نامور خواستند 
 گو پیلتن گفت جنگی منمبوردگه بر درنگی منم 
 برآورد گرز گران را به دوشبرانگیخت رخش و برآمد خروش 
 چو دیدند لشکر بر و یال اویبه چنگ اندرون گرز و گوپال اوی 
 تو گفتی که دلشان برآمد ز تنز هولش پراگنده شد انجمن 
 همان شاه با نامور سرکشانز رستم چو دیدند یک یک نشان 
 گریزان بیامد به هاماورانز پیش تهمتن سپاهی گران 
 چو بنشست سالار با رایزندو مرد جوان خواست از انجمن 
 بدان تا فرستد هم اندر زمانبه مصر و به بربر چو باد دمان 
 یکی نامه هر یک به چنگ اندروننوشته به درد دل از آب خون 
 کزین پادشاهی بدان نیست دوربهم بود نیک و بد و جنگ و سور 
 گرایدونک باشید با من یکیز رستم نترسم به جنگ اندکی 
 وگرنه بدان پادشاهی رسددرازست بر هر سویی دست بد 
 چو نامه به نزدیک ایشان رسیدکه رستم بدین دشت لشکر کشید 
 همه دل پر از بیم برخاستندسپاهی ز کشور بیاراستند 
 نهادند سر سوی هاماورانزمین کوه گشت از کران تا کران 
 سپه کوه تا کوه صف برکشیدپی مور شد بر زمین ناپدید 
 چو رستم چنان دید نزدیک شاهنهانی برافگند مردی به راه 
 که شاه سه کشور برآراستندبر این گونه از جای برخاستند 
 اگر جنگ را من بجنبم ز جایندانند سر را بدین کین ز پای 
 نباید کزین کین به تو بد رسدکه کار بد از مردم بد رسد 
 مرا تخت بربر نیاید به کاراگر بد رسد بر تن شهریار 
 فرستاده بشنید و آمد دوانبه نزدیک کاووس کی شد نهان 
 پیام تهمتن همه باز راندچو بشنید کاووس خیره بماند 
 چنین داد پاسخ که مندیش ازیننه گسترده از بهر من شد زمین 
 چنین بود تا بود گردان سپهرکه با نوش زهرست با جنگ مهر 
 و دیگر که دارنده یار منستبزرگی و مهرش حصار منست 
 تو رخش درخشنده را ده عنانبیارای گوشش به نوک سنان 
 ازیشان یکی زنده اندر جهانممان آشکارا نه اندر نهان 
 فرستاده پاسخ بیاورد زودبر رستم زال زر شد چو دود 
 تهمتن چو بشنید گفتار اویبسیچید و زی جنگ بنهاد روی 
 دگر روز لشکر بیاراستنددرفش از دو رویه بپیراستند 
 به هاماوران بود سد ژنده پیلیکی لشکری ساخته بر دو میل 
 از آوای گردان بتوفید کوهزمین آمد از نعل اسپان ستوه 
 تو گفتی جهان سر به سر آهن‌ستوگر کوه البرز در جوشن‌ست 
 پس پشت پیلان درفشان درفشبگرد اندرون سرخ و زرد و بنفش 
 بدرید چنگ و دل شیر نرعقاب دلاور بیفگند پر 
 همی ابر بگداخت اندر هوابرابر که دید ایستادن روا 
 سپهبد چو لشکر به هامون کشیدسپاه سه شاه و سه کشور بدید 
 چنین گفت با لشکر سرفرازکه از نیزهٔ مژگان مدارید باز 
 بش و یال بینید و اسپ و عناندو دیده نهاده به نوک سنان 
 اگر سدهزارند و ما سدسوارفزونی لشکر نیاید به کار 
 برآمد درخشیدن تیر و خشتتو گفتی هوا بر زمین لاله کشت 
 ز خون دشت گفتی میستان شدستز نیزه هوا چون نیستان شدست 
 بریده ز هر سو سر ترک‌دارپراگنده خفتان همه دشت و غار 
 تهمتن مران رخش را تیز کردز خون فرومایه پرهیز کرد 
 همی تاخت اندر پی شاه شامبینداخت از باد خمیده خام 
 میانش به حلقه درآورد گردتو گفتی خم اندر میانش فسرد 
 ز زین برگرفتش به کردار گویچو چوگان به زخم اندر آمد بدوی 
 بیفگند و فرهاد دستش ببستگرفتار شد نامبردار شست 
 ز خون خاک دریا شد و دشت کوهز بس کشته افگنده از هر گروه 
 شه بربرستان بچنگ گرازگرفتار شد با چهل رزم‌ساز 
 ز کشته زمین گشت مانند کوههمان شاه هاماوران شد ستوه 
 به پیمان که کاووس را با سرانبر رستم آرد ز هاماوران 
 سراپرده و گنج و تاج و گهرپرستنده و تخت و زرین کمر 
 برین بر نهادند و برخاستندسه کشور سراسر بیاراستند 
 چو از دژ رها کرد کاووس راهمان گیو و گودرز و هم توس را 
 سلیح سه کشور سه گنج سه شاهسراپرده و لشکر و تاج و گاه 
 سپهبد جزین خواسته هرچ دیدبگنج سپهدار ایران کشید 
 بیاراست کاووس خورشید فربدیبای رومی یکی مهد زر 
 ز پیروزه پیکر ز یاقوت گاهگهر بافته بر جلیل سیاه 
 یکی اسپ رهوار زیراندرشلگامی به زر آژده بر سرش 
 همه چوب بالاش از عود تربرو بافته چندگونه گهر 
 بسودابه فرمود کاندر نشیننشست و به خورشید کرد آفرین 
 به لشکرگه آورد لشکر ز شهرز گیتی برین گونه جویند بهر 
 سپاهش فزون شد ز سیسدهزارزره‌دار و برگستوانور سوار 
 برو انجمن شد ز بربر سوارز مصر و ز هاماوران سدهزار 
 بیامد گران لشکری بربریسواران جنگ‌آور لشکری 
 فرستاده شد نزد قیصر ز شاهسواری که اندر نوردید راه 
 بفرمود کز نامداران رومکسی کاو بنازد بران مرز و بوم 
 جهان دیده باید عنان‌دار کسسنان و سپر بایدش یار بس 
 چنین لشکری باید از مرز رومکه آیند با من به‌آباد بوم 
 پس آگاهی آمد ز هاماورانبدشت سواران نیزه‌وران 
 که رستم به مصر و به بربر چه کردبران شهریاران به روز نبرد 
 دلیری بجستند گرد و سوارعنان پیچ و مردافگن و نیزه‌دار 
 نوشتند نامه یکی مردوارسخنهای شایسته و آبدار 
 چو از گرگساران بیامد سپاهکه جویند گاه سرافراز شاه 
 دل ما شد از کار ایشان بدردکه دلشان چنین برتری یاد کرد 
 همی تاج او خواست افراسیابز راه خرد سرش گشته شتاب 
 برفتیم با نیزه‌های درازبرو تلخ کردیم آرام و ناز 
 ازیشان و از ما بسی کشته شدزمانه به هر نیک و بد گشته شد 
 کنون کمد از کار او آگهیکه تازه شد آن تخت شاهنشهی 
 همه نامداران شمشیرزنبرین کینه گه بر شدند انجمن 
 چو شه برگراید ز بربر عنانبه گردن برآریم یکسر سنان 
 زمین کوه تا کوه پرخون کنیمز دشمن بیابان چو جیحون کنیم