شاهنامه/رزم کاووس با شاه هاماوران ۱

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(رزم کاووس با شاه هاماوران ۱)
'


ازان پس چنین کرد کاووس رای که در پادشاهی بجنبد ز جای
از ایران بشد تا به توران و چین گذر کرد ازان پس به مکران زمین
ز مکران شد آراسته تا زره میانها ندید ایچ رنج از گره
پذیرفت هر مهتری باژ و ساو نکرد آزمون گاو با شیر تاو
چنین هم گرازان به بربر شدند جهانجوی با تخت و افسر شدند
شه بربرستان بیاراست جنگ زمانه دگرگونه‌تر شد به رنگ
سپاهی بیامد ز بربر به رزم که برخاست از لشکر شاه بزم
هوا گفتی از نیزه چون بیشه گشت خور از گرد اسپان پراندیشه گشت
ز گرد سپه پیل شد ناپدید کس از خاک دست و عنان را ندید
به زخم اندر آمد همی فوج فوج بران سان که برخیزد از آب موج
چو گودرز گیتی بران گونه دید عمود گران از میان برکشید
بزد اسپ با نامداران هزار ابا نیزه و تیر جوشن گذار
برآویخت و بدرید قلب سپاه دمان از پس اندر همی رفت شاه
تو گفتی ز بربر سواری نماند به گرد اندرون نیزه‌داری نماند
به شهر اندرون هرکه بد سالخورد چو برگشته دیدند باد نبرد
همه پیش کاووس شاه آمدند جگرخسته و پرگناه آمدند
که ما شاه را چاکر و بنده‌ایم همه باژ را گردن افگنده‌ایم
به جای درم زر و گوهر دهیم سپاسی ز گنجور بر سر نهیم
ببخشود کاووس و بنواختشان یکی راه و آیین نو ساختشان
وزان جایگه بانگ سنج و درای برآمد ابا نالهٔ کره‌نای
چو آمد بر شهر مکران گذر سوی کوه قاف آمد و باختر
چو آگاهی آمد بریشان ز شاه نیایش‌کنان برگرفتند راه
پذیره شدندش همه مهتران به سر برنهادند باژ گران
چو فرمان گزیدند بگرفت راه بی‌آزار رفتند شاه و سپاه
سپه ره سوی زابلستان کشید به مهمانی پور دستان کشید
ببد شاه یک ماه در نیمروز گهی رود و می‌خواست گه باز و یوز
برین برنیامد بسی روزگار که بر گوشهٔ گلستان رست خار
کس از آزمایش نیابد جواز نشیب آیدش چون شود بر فراز
چو شد کار گیتی بران راستی پدید آمد از تازیان کاستی
یکی با گهر مرد با گنج و نام درفشی برافراخت از مصر و شام
ز کاووس کی روی برتافتند در کهتری خوار بگذاشتند
چو آمد به شاه جهان آگهی که انباز دارد به شاهنشهی
بزد کوس و برداشت از نیمروز سپه شاد دل شاه گیتی‌فروز
همه بر سپرها نبشتند نام بجوشید شمشیرها در نیام
سپه را ز هامون به دریا کشید بدان سو کجا دشمن آمد پدید
بی‌اندازه کشتی و زورق بساخت برآشفت و بر آب لشکر نشاخت
همانا که فرسنگ بودی هزار اگر پای با راه کردی شمار
همی راند تا در میان سه شهر ز گیتی برین‌گونه جویند بهر
به دست چپش مصر و بربر براست زره در میانه بر آن سو که خواست
به پیش اندرون شهر هاماوران به هر کشوری در سپاهی گران
خبر شد بدیشان که کاووس شاه برآمد ز آب زره با سپاه
هم‌آواز گشتند یک با دگر سپه را سوی بربر آمد گذر
یکی گشت چندان یل تیغ‌زن به بربرستان در شدند انجمن
سپاهی که دریا و صحرا و کوه شد از نعل اسپان ایشان ستوه
نبد شیر درنده را خوابگاه نه گور ژیان یافت بر دشت راه
پلنگ از بر سنگ و ماهی در آب هم اندر هوا ابر و پران عقاب
همی راه جستند و کی بود راه دد و دام را بر چنان رزمگاه
چو کاووس لشکر به خشکی کشید کس اندر جهان کوه و صحرا ندید
جهان گفتی از تیغ وز جوشن است ستاره ز نوک سنان روشن است
ز بس خود زرین و زرین سپر به گردن برآورده رخشان تبر
تو گفتی زمین شد سپهر روان همی بارد از تیغ هندی روان
ز مغفر هوا گشت چون سندروس زمین سر به سر تیره چون آبنوس
بدرید کوه از دم گاودم زمین آمد از سم اسپان به خم
ز بانگ تبیره به بربرستان تو گفتی زمین گشت لشکرستان
برآمد ز ایران سپه بوق و کوس برون رفت گرگین و فرهاد و توس
وزان سوی گودرز کشواد بود چو گیو و چو شیدوش و میلاد بود
فگندند بر یال اسپان عنان به زهر آب دادند نوک سنان
چو بر کوههٔ زین نهادند سر خروش آمد و چاک چاک تبر
تو گفتی همی سنگ آهن کنند وگر آسمان بر زمین برزنند
بجنبید کاووس در قلب‌گاه سپاه اندرآمد به پیش سپاه
جهان گشت تاری سراسر ز گرد ببارید شنگرف بر لاژورد
تو گفتی هوا ژاله بارد همی به سنگ اندرون لاله کارد همی
ز چشم سنان آتش آمد برون زمین شد به کردار دریای خون
سه لشکر چنان شد ز ایرانیان که سر باز نشناختند از میان
نخستین سپهدار هاماوران بیفگند شمشیر و گرز گران
غمی گشت وز شاه زنهار خواست بدانست کان روزگار بلاست
به پیمان که از شهر هاماوران سپهبد دهد ساو و باژ گران
ز اسپ و سلیح و ز تخت و کلاه فرستد به نزدیک کاووس شاه
چو این داده باشد برو بگذرد سپاهش بروبوم او نسپرد
ز گوینده بشنید کاووس کی برین گفتها پاسخ افگند پی
که یکسر همه در پناه منید پرستندهٔ تاج و گاه منید
ازان پس به کاووس گوینده گفت که او دختری دارد اندر نهفت
که از سرو بالاش زیباترست ز مشک سیه بر سرش افسرست
به بالا بلند و به گیسو کمند زبانش چو خنجر لبانش چو قند
بهشتیست آراسته پرنگار چو خورشید تابان به خرم بهار
نشاید که باشد به جز جفت شاه چه نیکو بود شاه را جفت ماه
بجنبید کاووس را دل ز جای چنین داد پاسخ که اینست رای
گزین کرد شاه از میان گروه یکی مرد بیدار دانش‌پژوه
گرانمایه و گرد و مغزش گران بفرمود تا شد به هاماوران
چنین گفت رایش به من تازه کن بیارای مغزش به شیرین سخن
بگویش که پیوند ما در جهان بجویند کار آزموده مهان
که خورشید روشن ز تاج منست زمین پایهٔ تخت عاج منست
هرانکس که در سایهٔ من پناه نیابد ازو کم شود پایگاه
کنون با تو پیوند جویم همی رخ آشتی را بشویم همی
پس پردهٔ تو یکی دخترست شنیدم که گاه مرا درخورست
که پاکیزه تخم‌ست و پاکیزه تن ستوده به هر شهر و هر انجمن
چو داماد یابی چو پور قباد چنان دان که خورشید داد تو داد
بشد مرد بیدار روشن روان به نزدیک سالار هاماوران
زبان کرد گویا و دل کرد گرم بیاراست لب را به گفتار نرم
ز کاووس دادش فروان سلام ازان پس بگفت آنچ بود از پیام
چو بشنید ازو شاه هاماوران دلش گشت پر درد و سر شد گران
همی گفت هرچند کاو پادشاست جهاندار و پیروز و فرمان رواست
مرا در جهان این یکی دخترست که از جان شیرین گرامی‌ترست
فرستاده را گر کنم سرد و خوار ندارم پی و مایهٔ کارزار
همان به که این درد را نیز چشم بپوشم و بر دل بخوابیم خشم
چنین گفت با مرد شیرین سخن که سر نیست این آرزو را نه بن
همی خواهد از من گرامی دو چیز که آن را سه دیگر ندانیم نیز
مرا پشت گرمی بد از خواسته به فرزند بودم دل آراسته
به من زین سپس جان نماند همی وگر شاه ایران ستاند همی
سپارم کنون هرچ خواهد بدوی نتابم سر از رای و فرمان اوی
غمی گشت و سودابه را پیش خواند ز کاووس با او سخنها براند
بدو گفت کز مهتر سرفراز که هست از مهی و بهی بی‌نیاز
فرستاده‌ای چرپ‌گوی آمدست یکی نامه چون زند و استا به دست
همی خواهد از من که بی‌کام من ببرد دل و خواب و آرام من
چه گویی تو اکنون هوای تو چیست بدین کار بیدار رای تو چیست
بدو گفت سودابه زین چاره نیست ازو بهتر امروز غمخواره نیست
کسی کاو بود شهریار جهان بروبوم خواهد همی از مهان
ز پیوند با او چرایی دژم کسی نشمرد شادمانی به غم
بدانست سالار هاماوران که سودابه را آن نیامد گران
فرستاده شاه را پیش خواند وزان نامدارانش برتر نشاند
ببستند بندی بر آیین خویش بران سان که بود آن زمان دین خویش
به یک هفته سالار هاماوران همی ساخت آن کار با مهتران
بیاورد پس خسرو خسته دل پرستنده سیسد عماری چهل
هزار استر و اسپ و اشتر هزار ز دیبا و دینار کردند بار
عماری به ماه نو آراسته پس پشت و پیش اندرون خواسته
یکی لشکر آراسته چون بهشت تو گفتی که روی زمین لاله کشت
چو آمد به نزدیک کاووس شاه دل آرام با زیب و با فر و جاه
دو یاقوت خندان دو نرگس دژم ستون دو ابرو چو سیمین قلم
نگه کرد کاووس و خیره بماند به سودابه بر نام یزدان بخواند
یکی انجمن ساخت از بخردان ز بیداردل پیر سر موبدان
سزا دید سودابه را جفت خویش ببستند عهدی بر آیین و کیش
غمی بددل شاه هاماوران ز هرگونه‌ای چاره جست اندران
چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه فرستاده آمد به نزدیک شاه
که گر شاه بیند که مهمان خویش بیاید خرامان به ایوان خویش
شود شهر هاماوران ارجمند چو بینند رخشنده‌گاه بلند
بدین‌گونه با او همی چاره جست نهان بند او بود رایش درست
مگر شهر و دختر بماند بدوی نباشدش بر سر یکی باژجوی
بدانست سودابه رای پدر که با سور پرخاش دارد به سر
به کاووس کی گفت کاین رای نیست ترا خود به هاماوران جای نیست
ترا بی‌بهانه به چنگ آورند نباید که با سور جنگ آورند
ز بهر منست این همه گفت‌وگوی ترا زین شدن انده آید بروی
ز سودابه گفتار باور نکرد نیامدش زیشان کسی را بمرد
بشد با دلیران و کندآوران بمهمانی شاه هاماوران
یکی شهر بد شاه را شاهه نام همه از در جشن و سور و خرام
بدان شهر بودش سرای و نشست همه شهر سرتاسر آذین ببست
چو در شاهه شد شاه گردن‌فراز همه شهر بردند پیشش نماز
همه گوهر و زعفران ریختند به دینار و عنبر برآمیختند
به شهر اندر آوای رود و سرود به هم برکشیدند چون تار و پود
چو دیدش سپهدار هاماوران پیاده شدش پیش با مهتران
ز ایوان سالار تا پیش در همه در و یاقوت بارید و زر
به زرین طبقها فروریختند به سر مشک و عنبر همی بیختند
به کاخ اندرون تخت زرین نهاد نشست از بر تخت کاووس شاد
همی بود یک هفته با می به دست خوش و خرم آمدش جای نشست
شب و روز بر پیش چون کهتران میان بسته بد شاه هاماوران
ببسته همه لشکرش را میان پرستنده بر پیش ایرانیان
بدین‌گونه تا یکسر ایمن شدند ز چون و چرا و نهیب و گزند
همه گفته بودند و آراسته سگالیده از جای برخاسته
ز بربر برین‌گونه آگه شدند سگالش چنین بود همره شدند
شبی بانگ بوق آمد و تاختن کسی را نبد آرزو ساختن
ز بربرستان چون بیامد سپاه به هاماوران شاددل گشت شاه
گرفتند ناگاه کاووس را چو گودرز و چون گیو و چون توس را
چو گوید درین مردم پیش‌بین چه دانی تو ای کاردان اندرین
چو پیوستهٔ خون نباشد کسی نباید برو بودن ایمن بسی
بود نیز پیوسته خونی که مهر ببرد ز تو تا بگرددت چهر
چو مهر کسی را بخواهی ستود بباید بسود و زیان آزمود
پسر گر به جاه از تو برتر شود هم از رشک مهر تو لاغر شود
چنین است گیهان ناپاک رای به هر باد خیره بجنبد ز جای
چو کاووس بر خیرگی بسته شد به هاماوران رای پیوسته شد
یکی کوه بودش سر اندر سحاب برآوردهٔ ایزد از قعر آب
یکی دژ برآورده از کوهسار تو گفتی سپهرستش اندر کنار
بدان دژ فرستاد کاووس را همان گیو و گودرز و هم توس را
همان مهتران دگر را به بند ابا شاه کاووس در دژ فگند
ز گردان نگهبان دژ شد هزار همه نامداران خنجرگذار
سراپردهٔ او به تاراج داد به پرمایگان بدره و تاج داد
برفتند پوشیده رویان دو خیل عماری یکی درمیانش جلیل
که سودابه را باز جای آورند سراپرده را زیر پای آورند
چو سودابه پوشیدگان را بدید ز بر جامهٔ خسروی بردرید
به مشکین کمند اندرآویخت چنگ به فندق‌گلان را بخون داد رنگ
بدیشان چنین گفت کاین کارکرد ستوده ندارند مردان مرد
چرا روز جنگش نکردند بند که جامه‌اش زره بود و تختش سمند
سپهدار چون گیو و گودرز و توس بدرید دلتان ز آوای کوس
همی تخت زرین کمینگه کنید ز پیوستگی دست کوته کنید
فرستادگان را سگان کرد نام همی ریخت خونابه بر گل مدام
جدایی نخواهم ز کاووس گفت وگر چه لحد باشد او را نهفت
چو کاووس را بند باید کشید مرا بی‌گنه سر بباید برید
بگفتند گفتار او با پدر پر از کین شدش سر پر از خون جگر
به حصنش فرستاد نزدیک شوی جگر خسته از غم به خون شسته روی
نشستن به یک خانه با شهریار پرستنده او بود و هم غمگسار
چو بسته شد آن شاه دیهیم‌جوی سپاهش به ایران نهادند روی
پراگنده شد در جهان آگهی که گم شد ز پالیز سرو سهی
چو بر تخت زرین ندیدند شاه بجستن گرفتند هر کس کلاه
ز ترکان و از دشت نیزه‌وران ز هر سو بیامد سپاهی گران
گران لشکری ساخت افراسیاب برآمد سر از خورد و آرام و خواب
از ایران برآمد ز هر سو خروش شد آرام گیتی پر از جنگ‌وجوش
برآشفت افراسیاب آن زمان برآویخت با لشکر تازیان
به جنگ اندرون بود لشکر سه ماه بدادند سرها ز بهر کلاه
چنین است رسم سرای سپنج گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج
سرانجام نیک و بدش بگذرد شکارست مرگش همی بشکرد
شکست آمد از ترک بر تازیان ز بهر فزونی سرآمد زیان
سپاه اندر ایران پراگنده شد زن و مرد و کودک همه بنده شد
همه در گرفتند ز ایران پناه به ایرانیان گشت گیتی سیاه
دو بهره سوی زاولستان شدند به خواهش بر پور دستان شدند
که ما را ز بدها تو باشی پناه چو گم شد سر تاج کاووس شاه
دریغ‌ست ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود
همه جای جنگی سواران بدی نشستنگه شهریاران بدی
کنون جای سختی و رنج و بلاست نشستنگه تیزچنگ اژدهاست
کسی کز پلنگان بخوردست شیر بدین رنج ما را بود دستگیر
کنون چاره‌ای باید انداختن دل خویش ازین رنج پرداختن
ببارید رستم ز چشم آب زرد دلش گشت پرخون و جان پر ز درد
چنین داد پاسخ که من با سپاه میان بسته‌ام جنگ را کینه خواه
چو یابم ز کاووس شاه آگهی کنم شهر ایران ز ترکان تهی
پس آگاهی آمد ز کاووس شاه ز بند کمین‌گاه و کار سپاه
سپه را یکایک ز کابل بخواند میان بسته بر جنگ و لشکر براند
یکی مرد بیدار جوینده راه فرستاد نزدیک کاووس شاه
به نزدیک سالار هاماوران بشد نامداری ز کندآوران
یکی نامه بنوشت با گیر و دار پر از گرز و شمشیر و پرکارزار
که بر شاه ایران کمین ساختی بپیوستن اندر بد انداختی
نه مردی بود چاره جستن به جنگ نرفتن به رسم دلاور پلنگ
که در جنگ هرگز نسازد کمین اگر چند باشد دلش پر ز کین
اگر شاه کاووس یابد رها تو رستی ز چنگ و دم اژدها
وگرنه بیارای جنگ مرا به گردن بپیمای هنگ مرا
فرستاده شد نزد هاماوران بدادش پیام یکایک سران
چو پیغام بشنید و نامه بخواند ز کردار خود در شگفتی بماند
چو برخواند نامه سرش خیره شد جهان پیش چشمش همه تیره شد
چنین داد پاسخ که کاووس کی به هامون دگر نسپرد نیز پی
تو هرگه که آیی به بربرستان نبینی مگر تیغ و گرز گران
همین بند و زندانت آراستست اگر رایت این آرزو خواستست
بیایم بجنگ تو من با سپاه برین گونه سازیم آیین و راه
چو بشنید پاسخ‌گو پیلتن دلیران لشکر شدند انجمن
سوی راه دریا بیامد به جنگ که بر خشک بر بود ره با درنگ
به کشتی و زورق سپاهی گران بشد تا سر مرز هاماوران
به تاراج و کشتن نهادند روی ز خون روی کشور شده جوی جوی
خبر شد به شاه هماور ازین که رستم نهادست بر رخش زین
ببایست تا گاهش آمد به جنگ نبد روزگار سکون و درنگ
چو بیرون شد از شهر خود با سپاه به روز درخشان شب آمد سیاه
چپ و راست لشکر بیاراستند به جنگ اندرون نامور خواستند
گو پیلتن گفت جنگی منم بوردگه بر درنگی منم
برآورد گرز گران را به دوش برانگیخت رخش و برآمد خروش
چو دیدند لشکر بر و یال اوی به چنگ اندرون گرز و گوپال اوی
تو گفتی که دلشان برآمد ز تن ز هولش پراگنده شد انجمن
همان شاه با نامور سرکشان ز رستم چو دیدند یک یک نشان
گریزان بیامد به هاماوران ز پیش تهمتن سپاهی گران
چو بنشست سالار با رایزن دو مرد جوان خواست از انجمن
بدان تا فرستد هم اندر زمان به مصر و به بربر چو باد دمان
یکی نامه هر یک به چنگ اندرون نوشته به درد دل از آب خون
کزین پادشاهی بدان نیست دور بهم بود نیک و بد و جنگ و سور
گرایدونک باشید با من یکی ز رستم نترسم به جنگ اندکی
وگرنه بدان پادشاهی رسد درازست بر هر سویی دست بد
چو نامه به نزدیک ایشان رسید که رستم بدین دشت لشکر کشید
همه دل پر از بیم برخاستند سپاهی ز کشور بیاراستند
نهادند سر سوی هاماوران زمین کوه گشت از کران تا کران
سپه کوه تا کوه صف برکشید پی مور شد بر زمین ناپدید
چو رستم چنان دید نزدیک شاه نهانی برافگند مردی به راه
که شاه سه کشور برآراستند بر این گونه از جای برخاستند
اگر جنگ را من بجنبم ز جای ندانند سر را بدین کین ز پای
نباید کزین کین به تو بد رسد که کار بد از مردم بد رسد
مرا تخت بربر نیاید به کار اگر بد رسد بر تن شهریار
فرستاده بشنید و آمد دوان به نزدیک کاووس کی شد نهان
پیام تهمتن همه باز راند چو بشنید کاووس خیره بماند
چنین داد پاسخ که مندیش ازین نه گسترده از بهر من شد زمین
چنین بود تا بود گردان سپهر که با نوش زهرست با جنگ مهر
و دیگر که دارنده یار منست بزرگی و مهرش حصار منست
تو رخش درخشنده را ده عنان بیارای گوشش به نوک سنان
ازیشان یکی زنده اندر جهان ممان آشکارا نه اندر نهان
فرستاده پاسخ بیاورد زود بر رستم زال زر شد چو دود
تهمتن چو بشنید گفتار اوی بسیچید و زی جنگ بنهاد روی
دگر روز لشکر بیاراستند درفش از دو رویه بپیراستند
به هاماوران بود سد ژنده پیل یکی لشکری ساخته بر دو میل
از آوای گردان بتوفید کوه زمین آمد از نعل اسپان ستوه
تو گفتی جهان سر به سر آهن‌ست وگر کوه البرز در جوشن‌ست
پس پشت پیلان درفشان درفش بگرد اندرون سرخ و زرد و بنفش
بدرید چنگ و دل شیر نر عقاب دلاور بیفگند پر
همی ابر بگداخت اندر هوا برابر که دید ایستادن روا
سپهبد چو لشکر به هامون کشید سپاه سه شاه و سه کشور بدید
چنین گفت با لشکر سرفراز که از نیزهٔ مژگان مدارید باز
بش و یال بینید و اسپ و عنان دو دیده نهاده به نوک سنان
اگر سدهزارند و ما سدسوار فزونی لشکر نیاید به کار
برآمد درخشیدن تیر و خشت تو گفتی هوا بر زمین لاله کشت
ز خون دشت گفتی میستان شدست ز نیزه هوا چون نیستان شدست
بریده ز هر سو سر ترک‌دار پراگنده خفتان همه دشت و غار
تهمتن مران رخش را تیز کرد ز خون فرومایه پرهیز کرد
همی تاخت اندر پی شاه شام بینداخت از باد خمیده خام
میانش به حلقه درآورد گرد تو گفتی خم اندر میانش فسرد
ز زین برگرفتش به کردار گوی چو چوگان به زخم اندر آمد بدوی
بیفگند و فرهاد دستش ببست گرفتار شد نامبردار شست
ز خون خاک دریا شد و دشت کوه ز بس کشته افگنده از هر گروه
شه بربرستان بچنگ گراز گرفتار شد با چهل رزم‌ساز
ز کشته زمین گشت مانند کوه همان شاه هاماوران شد ستوه
به پیمان که کاووس را با سران بر رستم آرد ز هاماوران
سراپرده و گنج و تاج و گهر پرستنده و تخت و زرین کمر
برین بر نهادند و برخاستند سه کشور سراسر بیاراستند
چو از دژ رها کرد کاووس را همان گیو و گودرز و هم توس را
سلیح سه کشور سه گنج سه شاه سراپرده و لشکر و تاج و گاه
سپهبد جزین خواسته هرچ دید بگنج سپهدار ایران کشید
بیاراست کاووس خورشید فر بدیبای رومی یکی مهد زر
ز پیروزه پیکر ز یاقوت گاه گهر بافته بر جلیل سیاه
یکی اسپ رهوار زیراندرش لگامی به زر آژده بر سرش
همه چوب بالاش از عود تر برو بافته چندگونه گهر
بسودابه فرمود کاندر نشین نشست و به خورشید کرد آفرین
به لشکرگه آورد لشکر ز شهر ز گیتی برین گونه جویند بهر
سپاهش فزون شد ز سیسدهزار زره‌دار و برگستوانور سوار
برو انجمن شد ز بربر سوار ز مصر و ز هاماوران سدهزار
بیامد گران لشکری بربری سواران جنگ‌آور لشکری
فرستاده شد نزد قیصر ز شاه سواری که اندر نوردید راه
بفرمود کز نامداران روم کسی کاو بنازد بران مرز و بوم
جهان دیده باید عنان‌دار کس سنان و سپر بایدش یار بس
چنین لشکری باید از مرز روم که آیند با من به‌آباد بوم
پس آگاهی آمد ز هاماوران بدشت سواران نیزه‌وران
که رستم به مصر و به بربر چه کرد بران شهریاران به روز نبرد
دلیری بجستند گرد و سوار عنان پیچ و مردافگن و نیزه‌دار
نوشتند نامه یکی مردوار سخنهای شایسته و آبدار
چو از گرگساران بیامد سپاه که جویند گاه سرافراز شاه
دل ما شد از کار ایشان بدرد که دلشان چنین برتری یاد کرد
همی تاج او خواست افراسیاب ز راه خرد سرش گشته شتاب
برفتیم با نیزه‌های دراز برو تلخ کردیم آرام و ناز
ازیشان و از ما بسی کشته شد زمانه به هر نیک و بد گشته شد
کنون کمد از کار او آگهی که تازه شد آن تخت شاهنشهی
همه نامداران شمشیرزن برین کینه گه بر شدند انجمن
چو شه برگراید ز بربر عنان به گردن برآریم یکسر سنان
زمین کوه تا کوه پرخون کنیم ز دشمن بیابان چو جیحون کنیم