شاهنامه/داستان سیاوش ۹

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان سیاوش ۹)
'


چو آگاهی آمد به کاووس شاه که شد روزگار سیاوش تباه
به کردار مرغان سرش را ز تن جدا کرد سالار آن انجمن
ابر بی‌گناهش به خنجر به زار بریدند سر زان تن شاهوار
بنالد همی بلبل از شاخ سرو چو دراج زیر گلان با تذرو
همه شهر توران پر از داغ و درد به بیشه درون برگ گلنار زرد
گرفتند شیون به هر کوهسار نه فریادرس بود و نه خواستار
چو این گفته بشنید کاووس شاه سر نامدارش نگون شد ز گاه
بر و جامه بدرید و رخ را بکند به خاک اندر آمد ز تخت بلند
برفتند با مویه ایرانیان بدان سوگ بسته به زاری میان
همه دیده پرخون و رخساره زرد زبان از سیاوش پر از یادکرد
چو توس و چو گودرز و گیو دلیر چو شاپور و فرهاد و رهام شیر
همه جامه کرده کبود و سیاه همه خاک بر سر بجای کلاه
پس آگاهی آمد سوی نیمروز به نزدیک سالار گیتی فروز
که از شهر ایران برآمد خروش همی خاک تیره برآمد به جوش
پراگند کاووس بر یال خاک همه جامهٔ خسروی کرد چاک
تهمتن چو بشنید زو رفت هوش ز زابل به زاری برآمد خروش
به چنگال رخساره بشخود زال همی ریخت خاک از بر شاخ و یال
چو یک هفته با سوگ بود و دژم به هشتم برآمد ز شیپور دم
سپاهی فراوان بر پیلتن ز کشمیر و کابل شدند انجمن
به درگاه کاووس بنهاد روی دو دیده پر از آب و دل کینه جوی
چو نزدیکی شهر ایران رسید همه جامهٔ پهلوی بردرید
به دادار دارنده سوگند خورد که هرگز تنم بی‌سلیح نبرد
نباشد بشویم سرم را ز خاک همه بر تن غم بود سوگناک
کله ترگ و شمشیر جام منست به بازو خم خام دام منست
چو آمد به نزدیک کاووس کی سرش بود پرخاک و پرخاک پی
بدو گفت خوی بد ای شهریار پراگندی و تخمت آمد ببار
ترا مهر سودابه و بدخوی ز سر برگرفت افسر خسروی
کنون آشکارا ببینی همی که بر موج دریا نشینی همی
از اندیشهٔ خرد و شاه سترگ بیامد به ما بر زیانی بزرگ
کسی کاو بود مهتر انجمن کفن بهتر او را ز فرمان زن
سیاوش به گفتار زن شد به باد خجسته زنی کاو ز مادر نزاد
دریغ آن بر و برز و بالای او رکیب و خم خسرو آرای او
دریغ آن گو نامبرده سوار که چون او نبیند دگر روزگار
چو در بزم بودی بهاران بدی به رزم افسر نامداران بدی
همی جنگ با چشم گریان کنم جهان چون دل خویش بریان کنم
نگه کرد کاووس بر چهر او بدید اشک خونین و آن مهر او
نداد ایچ پاسخ مر او را ز شرم فرو ریخت از دیدگان آب گرم
تهمتن برفت از بر تخت اوی سوی خان سودابه بنهاد روی
ز پرده به گیسوش بیرون کشید ز تخت بزرگیش در خون کشید
به خنجر به دو نیم کردش به راه نجنبید بر جای کاووس شاه
بیامد به درگاه با سوگ و درد پر از خون دل و دیده رخساره زرد
همه شهر ایران به ماتم شدند پر از درد نزدیک رستم شدند
چو یک هفته با سوگ و با آب چشم به درگاه بنشست پر درد و خشم
به هشتم بزد نای رویین و کوس بیامد به درگاه گودرز و توس
چو فرهاد و شیدوش و گرگین و گیو چو بهرام و رهام و شاپور نیو
فریبرز کاووس درنده شیر گرازه که بود اژدهای دلیر
فرامرز رستم که بد پیش رو نگهبان هر مرز و سالار نو
به گردان چنین گفت رستم که من برین کینه دادم دل و جان و تن
که اندر جهان چون سیاوش سوار نبندد کمر نیز یک نامدار
چنین کار یکسر مدارید خرد چنین کینه را خرد نتوان شمرد
ز دلها همه ترس بیرون کنید زمین را ز خون رود جیحون کنید
به یزدان که تا در جهان زنده‌ام به کین سیاوش دل آگنده‌ام
بران تشت زرین کجا خون اوی فرو ریخت ناکاردیده گروی
بمالید خواهم همی روی و چشم مگر بر دلم کم شود درد و خشم
وگر همچنانم بود بسته چنگ نهاده به گردن درون پالهنگ
به خاک اندرون خوار چون گوسفند کشندم دو بازو به خم کمند
و گر نه من و گرز و شمشیر تیز برانگیزم اندر جهان رستخیز
نبیند دو چشمم مگر گرد رزم حرامست بر من می و جام و بزم
به درگاه هر پهلوانی که بود چو زان گونه آواز رستم شنود
همه برگرفتند با او خروش تو گفتی که میدان برآمد به جوش
ز میدان یکی بانگ برشد به ابر تو گفتی زمین شد به کام هژبر
بزد مهره بر پشت پیلان به جام یلان بر کشیدند تیغ از نیام
برآمد خروشیدن گاودم دم نای رویین و رویینه خم
جهان پر شد از کین افراسیاب به دریا تو گفتی به جوش آمد آب
نبد جای پوینده را بر زمین ز نیزه هوا ماند اندر کمین
ستاره به جنگ اندر آمد نخست زمین و زمان دست خون را بشست
ببستند گردان ایران میان به پیش اندرون اختر کاویان
گزین کرد پس رستم زابلی ز گردان شمشیرزن کابلی
ز ایران و از بیشهٔ نارون ده و دو هزار از یلان انجمن
سپه را فرامرز بد پیش‌رو که فرزند گو بود و سالار نو
همی رفت تا مرز توران رسید ز دشمن کسی را به ره بر ندید
دران مرز شاه سپیجاب بود که با لشکر و گنج و با آب بود
ورازاد بدنام آن پهلوان دلیر و سپه تاز و روشن روان
سپه بود شمشیرزن سی هزار همه رزم جوی از در کارزار
ورازاد از قلب لشکر برفت بیامد به نزد فرامرز تفت
بپرسید و گفتش چه مردی بگوی چرا کرده‌ای سوی این مرز روی
سزد گر بگویی مرا نام خویش بجویی ازین کار فرجام خویش
همانا به فرمان شاه آمدی گر از پهلوان سپاه آمدی
چه داری ز افراسیاب آگهی ز اورنگ و ز تاج و تخت مهی
نباید که بی‌نام بر دست من روانت برآید ز تاریک تن
فرامرز گفت ای گو شوربخت منم بار آن خسروانی درخت
که از نام او شیر پیچان شود چو خشم آورد پیل بیجان شود
مرا با تو بدگوهر دیوزاد چرا کرد باید همی نام یاد
گو پیلتن با سپاه از پس است که اندر جهان کینه خواه او بس است
به کین سیاوش کمر بر میان ببست و بیامد چو شیر ژیان
برآرد ازین مرز بی‌ارز دود هوا گرد او را نیارد بسود
ورازاد بشنید گفتار او همی خوار دانست پیگار او
به لشکر بفرمود کاندر دهید کمان‌ها سراسر به زه بر نهید
رده بر کشید از دو رویه سپاه به سر بر نهادند ز آهن کلاه
ز هر سو برآمد ز گردان خروش همی کر شد از نالهٔ کوس گوش
چو آواز کوس آمد و کرنای فرامرز را دل برآمد ز جای
به یک حمله اندر ز گردان هزار بیفگند و برگشت از کارزار
دگر حمله کردش هزار و دویست ورازاد را گفت لشکر مه‌ایست
که امروز بادافرهٔ ایزدیست مکافات بد را ز یزدان بدیست
چنین لشکر گشن و چندین سوار سراسیمه شد از یکی نامدار
همی شد فرامرز نیزه به دست ورازاد را راه یزدان ببست
فرامرز جنگی چو او را بدید خروشی چو شیر ژیان برکشید
برانگیخت از جای شبرنگ را بیفشرد بر نیزه بر چنگ را
یکی نیزه زد بر کمربند او که بگسست زیر زره بند او
چنان برگرفتش ز زین خدنگ که گفتی یک پشه دارد به چنگ
بیفگند بر خاک و آمد فرود سیاووش را داد چندی درود
سر نامور دور کرد از تنش پر از خون بیالود پیراهنش
چنین گفت کاینت سر کین نخست پراگنده شد تخم پرخاش و رست
همه بوم و بر آتش اندرفگند همی دود برشد به چرخ بلند
یکی نامه بنوشت نزد پدر ز کار ورازاد پرخاشخر
که چون برگشادم در کین و جنگ ورا برگرفتم ز زین پلنگ
به کین سیاوش بریدم سرش برافروختم آتش از کشورش
وزان سو نوندی بیامد به راه به نزدیک سالار توران سپاه
که آمد به کین رستم پیلتن بزرگان ایران شدند انجمن
ورازاد را سر بریدند زار برانگیخت از مرز توران دمار
سپه را سراسر بهم بر زدند به بوم و به بر آتش اندر زدند
چو بشنید افراسیاب این سخن غمی شد ز کردارهای کهن
نماند ایچ بر دشت ز اسپان یله بیاورد چوپان به میدان گله
در گنج گوپال و برگستوان همان نیزه و خنجر هندوان
همان گنج دینار و در و گهر همان افسر و طوق زرین کمر
ز دستور گنجور بستد کلید همه کاخ و میدان درم گسترید
چو لشکر سراسر شد آراسته بریشان پراگنده شد خواسته
بزد کوس رویین و هندی درای سواران سوی رزم کردند رای
سپهدار از گنگ بیرون کشید سپه را ز تنگی به هامون کشید
فرستاد و مر سرخه را پیش خواند ز رستم بسی داستانها براند
بدو گفت شمشیرزن سی هزار ببر نامدار از در کارزار
نگه دار جان از بد پور زال به رزمت نباشد جزو کس همال
تو فرزندی و نیکخواه منی ستون سپاهی و ماه منی
چو بیدار دل باشی و راه‌جوی که یارد نهادن بروی تو روی
کنون پیش رو باش و بیدار باش سپه را ز دشمن نگهدار باش
ز پیش پدر سرخه بیرون کشید درفش و سپه را به هامون کشید
طلایه چو گرد سپه دید تفت بپیچید و سوی فرامرز رفت
از ایران سپه برشد آوای کوس ز گرد سپه شد هوا آبنوس
خروش سواران و گرد سپاه چو شب کرد گیتی نهان گشت ماه
درخشیدن تیغ الماس گون سنانهای آهار داده به خون
تو گفتی که برشد به گیتی بخار برافروختند آتش کارزار
ز کشته فگنده به هر سو سران زمین کوه گشت از کران تا کران
چو سرخه بران گونه پیگار دید درفش فرامرز سالار دید
عنان را به بور سرافراز داد به نیزه درآمد کمان باز داد
فرامرز بگذاشت قلب سپاه بر سرخه با نیزه شد کینه‌خواه
یکی نیزه زد همچو آذرگشسپ ز کوهه ببردش سوی یال اسپ
ز ترکان به یاری او آمدند پر از جنگ و پرخاشجو آمدند
از آشوب ترکان و از رزم سخت فرامرز را نیزه شد لخت لخت
بدانست سرخه که پایاب اوی ندارد غمی گشت و برگاشت روی
پس اندر فرامرز با تیغ تیز همی تاخت و انگیخته رستخیز
سواران ایران به کردار دیو دمان از پسش برکشیده غریو
فرامرز چون سرخه را یافت چنگ بیازید زان سان که یازد پلنگ
گرفتش کمربند و از پشت زین برآورد و زد ناگهان بر زمین
پیاده به پیش اندر افگند خوار به لشکرگه آوردش از کارزار
درفش تهمتن همانگه ز راه پدید آمد و گرد پیل و سپاه
فرامرز پیش پدر شد چو گرد به پیروزی از روزگار نبرد
به پیش اندرون سرخه را بسته دست بکرده ورازاد را یال پست
همه غار و هامون پر از کشته بود سر دشمن از رزم برگشته بود
سپاه آفرین خواند بر پهلوان بران نامبردار پور جوان
تهمتن برو آفرین کرد نیز به درویش بخشید بسیار چیز
یکی داستان زد برو پیلتن که هر کس که سر برکشد ز انجمن
خرد باید و گوهر نامدار هنر یار و فرهنگش آموزگار
چو این گوهران را بجا آورد دلاور شود پر و پا آورد
از آتش نبینی جز افروختن جهانی چو پیش آیدش سوختن
فرامرز نشگفت اگر سرکش است که پولاد را دل پر از آتش است
چو آورد با سنگ خارا کند ز دل راز خویش آشکارا کند
به سرخه نگه کرد پس پیلتن یکی سرو آزاده بد بر چمن
برش چون بر شیر و رخ چون بهار ز مشک سیه کرده بر گل نگار
بفرمود پس تا برندش به دشت ابا خنجر و روزبانان و تشت
ببندند دستش به خم کمند بخوابند بر خاک چون گوسفند
بسان سیاوش سرش را ز تن ببرند و کرگس بپوشد کفن
چو بشنید توس سپهبد برفت به خون ریختن روی بنهاد تفت
بدو سرخه گفت ای سرافراز شاه چه ریزی همی خون من بی‌گناه
سیاوش مرا بود هم سال و دوست روانم پر از درد و اندوه اوست
مرا دیده پرآب بد روز و شب همیشه به نفرین گشاده دو لب
بران کس که آن تشت و خنجر گرفت بران کس که آن شاه را سرگرفت
دل توس بخشایش آورد سخت بران نامبردار برگشته بخت
بر رستم آمد بگفت این سخن که پور سپهدار افگند بن
چنین گفت رستم که گر شهریار چنان خسته‌دل شاید و سوگوار
همیشه دل و جان افراسیاب پر از درد باد و دو دیده پرآب
همان تشت و خنجر زواره ببرد بدان روزبانان لشکر سپرد
سرش را به خنجر ببرید زار زمانی خروشید و برگشت کار
بریده سر و تنش بر دار کرد دو پایش زبر سر نگونسار کرد
بران کشته از کین برافشاند خاک تنش را به خنجر بکردند چاک
جهانا چه خواهی ز پروردگان چه پروردگان داغ دل بردگان
چو لشکر بیامد ز دشت نبرد تنان پر ز خون و سران پر ز گرد
خبر شد ز ترکان به افراسیاب که بیدار بخت اندرآمد به خواب
همان سرخه نامور کشته شد چنان دولت تیز برگشته شد
بریده سرش را نگونسار کرد تنش را به خون غرقه بر دار کرد
همه شهر ایران جگر خسته‌اند به کین سیاوش کمر بسته‌اند
نگون شد سر و تاج افراسیاب همی کند موی و همی ریخت آب
همی گفت رادا سرا موبدا ردا نامدارا یلا بخردا
دریغ ارغوانی رخت همچو ماه دریغ آن کیی برز و بالای شاه
خروشان به سر بر پراگند خاک همه جامه‌ها کرد بر خویش چاک
چنین گفت با لشکر افراسیاب که مارا بر آمد سر از خورد و خواب
همه کینه را چشم روشن کنید نهالی ز خفتان و جوشن کنید
چو برخاست آوای کوس از درش بجنبید بر بارگه لشکرش
بزد نای رویین و بربست کوس همی آسمان بر زمین داد بوس
به گردنکشان خسرو آواز کرد که‌ای نامداران روز نبرد
چو برخیزد آوای کوس از دو روی نجوید زمان مرد پرخاشجوی
همه رزم را دل پر از کین کنید به ایرانیان پاک نفرین کنید
خروش آمد و نالهٔ کرنای دم نای رویین و هندی درای
زمین آمد از سم اسپان به جوش به ابر اندر آمد فغان و خروش
چو برخاست از دشت گرد سپاه کس آمد بر رستم از دیده‌گاه
که آمد سپاهی چو کوه گران همه رزم جویان کندآوران
ز تیغ دلیران هوا شد بنفش برفتند با کاویانی درفش
برآمد خروش سپاه از دو روی جهان شد پر از مردم جنگجوی
خور و ماه گفتی به رنگ اندرست ستاره به چنگ نهنگ اندرست
سپهدار ترکان برآراست جنگ گرفتند گوپال و خنجر به چنگ
بیامد سوی میمنه بارمان سپاهی ز ترکان دنان و دمان
سوی میسره کهرم تیغ‌زن به قلب اندرون شاه با انجمن
وزین روی رستم سپه برکشید هوا شد ز تیغ یلان ناپدید
بیاراست بر میمنه گیو و توس سواران بیدار با پیل و کوس
چو گودرز کشواد بر میسره هجیر و گرانمایگان یکسره
به قلب اندرون رستم زابلی زره‌دار با خنجر کابلی
تو گفتی نه شب بود پیدا نه روز نهان گشت خورشید گیتی‌فروز
شد از سم اسپان زمین سنگ رنگ ز نیزه هوا همچو پشت پلنگ
تو گفتی هوا کوه آهن شدست سر کوه پر ترگ و جوشن شدست
به ابر اندر آمد سنان و درفش درفشیدن تیغهای بنفش
بیامد ز قلب سپه پیلسم دلش پر ز خون کرده چهره دژم
چنین گفت با شاه توران سپاه که‌ای پرهنر خسرو نیک‌خواه
گر ایدونک از من نداری دریغ یکی باره و جوشن و گرز و تیغ
ابا رستم امروز جنگ آورم همه نام او زیر ننگ آورم
به پیش تو آرم سر و رخش او همان خود و تیغ جهان‌بخش او
ازو شاد شد جان افراسیاب سر نیزه بگذاشت از آفتاب
بدو گفت کای نام بردار شیر همانا که پیلت نیارد به زیر
اگر پیلتن را به چنگ آوری زمانه برآساید از داوری
به توران چو تو کس نباشد به جاه به گنج و به تیغ و به تخت و کلاه
به گردان سپهر اندرآری سرم سپارم ترا دختر و کشورم
از ایران و توران دو بهر آن تست همان گوهر و گنج و شهر آن تست
چو بشنید پیران غمی گشت سخت بیامد بر شاه خورشید بخت
بدو گفت کاین مرد برنا و تیز همی بر تن خویش دارد ستیز
همی در گمان افتد از نام خویش نیندیشد از کار فرجام خویش
کسی سوی دوزخ نپوید به پا و گر خیره سوی دم اژدها
گر او با تهمتن نبرد آورد سر خویش را زیر گرد آورد
شکسته شود دل گوان را به جنگ بود این سخن نیز بر شاه ننگ
برادر تو دانی که کهتر بود فزون‌تر برو مهر مهتر بود
به پیران چنین گفت پس پیلسم کزین پهلوان دل ندارد دژم
که گر من کنم جنگ جنگی نهنگ نیارم به بخت تو بر شاه ننگ
به پیش تو با نامور چار گرد چه کردم تو دیدی ز من دست برد
همانا کنون زورم افزونترست شکستن دل من نه اندرخورست
برآید به دست من این کارکرد به گرد در اختر بد مگرد
چو بشنید زو این سخن شهریار یکی اسپ شایستهٔ کارزار
بدو داد با تیغ و بر گستوان همان نیزه و درع و خود گوان
بیاراست آن جنگ را پیلسم همی راند چون شیر با باد و دم
به ایرانیان گفت رستم کجاست که گوید که او روز جنگ اژدهاست
چو بشنید گیو این سخن بردمید بزد دست و تیغ از میان برکشید
بدو گفت رستم به یک ترک جنگ نسازد همانا که آیدش ننگ
برآویختند آن دو جنگی به هم دمان گیو گودرز با پیلسم
یکی نیزه زد گیو را کز نهیب برون آمدش هر دو پا از رکیب
فرامرز چون دید یار آمدش همی یار جنگی به کار آمدش
یکی تیغ بر نیزهٔ پیلسم بزد نیزه از تیغ او شد قلم
دگر باره زد بر سر ترگ اوی شکسته شد آن تیغ پرخاشجوی
همی گشت با آن دو یل پیلسم به میدان به کردار شیر دژم
تهمتن ز قلب سپه بنگرید دو گرد دلیر و گرانمایه دید
برآویخته با یکی شیرمرد به ابر اندر آورده از باد گرد
بدانست رستم که جز پیلسم ز ترکان ندارد کس آن زور و دم
و دیگر که از نامور بخردان ز گفت ستاره‌شمر موبدان
ز اختر بد و نیک بشنوده بود جهان را چپ و راست پیموده بود
که گر پیلسم از بد روزگار خرد یابد و بند آموزگار
نبرده چنو در جهان سر به سر به ایران و توران نبندد کمر
همانا که او را زمان آمدست که ایدر به چنگم دمان آمدست
به لشکر بفرمود کز جای خویش مگر ناورند اندکی پای پیش
شوم برگرایم تن پیلسم ببینم که دارد پی و شاخ و دم
یکی نیزهٔ بارکش برگرفت بیفشارد ران ترگ بر سر گرفت
گران شد رکیب و سبک شد عنان به چشم اندر آورد رخشان سنان
غمی گشت و بر لب برآورد کف همی تاخت از قلب تا پیش صف
چنین گفت کای نامور پیلسم مرا خواستی تا بسوزی به دم
همی گفت و می‌تاخت برسان گرد یکی کرد با او سخن در نبرد
یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی ز زین برگرفتش به کردار گوی
همی تاخت تا قلب توران سپاه بینداختش خوار در قلبگاه
چنین گفت کاین را به دیبای زرد بپوشید کز گرد شد لاژورد
عنان را بپیچید زان جایگاه بیامد دمان تا به قلب سپاه
ببارید پیران ز مژگان سرشک تن پیلسم دور دید از پزشک
دل لشکر و شاه توران سپاه شکسته شد و تیره شد رزمگاه
خروش آمد از لشکر هر دو سوی ده و دار گردان پرخاشجوی
خروشیدن کوس بر پشت پیل ز هر سو همی رفت تا چند میل
زمین شد ز نعل ستوران ستوه همه کوه دریا شد و دشت کوه
ز بس نعره و نالهٔ کره‌نای همی آسمان اندر آمد ز جای
همی سنگ مرجان شد و خاک خون سراسر سر سروران شد نگون
بکشتند چندان ز هردو گروه که شد خاک دریا و هامون چو کوه
یکی باد برخاست از رزمگاه هوا را بپوشید گرد سپاه
دو لشکر به هامون همی تاختند یک از دیگران بازنشناختند
جهان چون شب تیره تاریک شد تو گفتی به شب روز نزدیک شد
چنین گفت با لشکر افراسیاب که بیدار بخت اندر آمد به خواب
اگر سستی آرید یک تن به جنگ نماند مرا روزگار درنگ
بریشان ز هر سو کمین آورید به نیزه خور اندر زمین آورید
بیامد خود از قلب توران سپاه بر توس شد داغ دل کینه‌خواه
از ایران فراوان سپه را بکشت غمی شد دل توس و بنمود پشت
بر رستم آمد یکی چاره‌جوی که امروز ازین رزم شد رنگ و بوی
همه رزمگه شد چو دریای خون درفش سپهدار ایران نگون
بیامد ز قلب سپه پیلتن پس او فرامرز با انجمن
سپردار بسیار در پیش بود که دلشان ز رستم بداندیش بود
همه خویش و پیوند افراسیاب همه دل پر از کین و سر پرشتاب
تهمتن فراوان ازیشان بکشت فرامرز و توس اندر آمد به پشت
چو افراسیاب آن درفش بنفش نگه کرد بر جایگاه درفش
بدانست کان پیلتن رستمست سرافراز وز تخمهٔ نیرمست
برآشفت برسان جنگی پلنگ بیفشارد ران پیش او شد به جنگ
چو رستم درفش سیه را بدید به کردار شیر ژیان بردمید
به جوش آمد آن نامبردار گرد عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد
برآویخت با سرکش افراسیاب به پیگار خون رفت چون رود آب
یکی نیزه سالار توران سپاه بزد بر بر رستم کینه‌خواه
سنان اندر آمد ببند کمر به ببر بیان بر نبد کارگر
تهمتن به کین اندر آورد روی یکی نیزه زد بر سر اسپ اوی
تگاور ز درد اندر آمد به سر بیفتاد زو شاه پرخاشخر
همی جست رستم کمرگاه او که از رزم کوته کند راه او
نگه کرد هومان بدید از کران به گردن برآورد گرز گران
بزد بر سر شانهٔ پیلتن به لشکر خروش آمد از انجمن
ز پس کرد رستم همانگه نگاه بجست از کفش نامبردار شاه
برآشفت گردافگن تاج‌بخش بدنبال هومان برانگیخت رخش
بتازید چندی و چندی شتافت زمانه بدش مانده او را نیافت
سپهدار ترکان نشد زیر دست یکی بارهٔ تیزتگ برنشست
چو از جنگ رستم بپیچید روی گریزان همی رفت پرخاشجوی
برآمد ز هر سو دم کرنای همی آسمان اندر آمد ز جای
به ابر اندر آمد خروش سران گراییدن گرزهای گران
گوان سر به سر نعره برداشتند سنانها به ابر اندر افراشتند
زمین سربسر کشته و خسته بود وگر لاله بر زعفران رسته بود
سپردند اسپان همی خون به نعل شده پای پیل از دل کشته لعل
هزیمت گرفتند ترکان چو باد که رستم ز بازو همی داد داد
سه فرسنگ چون اژدهای دمان تهمتن همی شد پس بدگمان
وزان جایگه پیلتن بازگشت سپه یکسر از جنگ ناساز گشت
ز رستم بپرسید پرمایه توس که چون یافت شیر از یکی گور کوس
بدو گفت رستم که گرز گران چو یاد آرد از یال جنگ‌آوران
دل سنگ و سندان نماند درست بر و یال کوبنده باید نخست
عمودی که کوبنده هومان بود تو آهن مخوانش که موم آن بود
به لشکرگه خویش گشتند باز سپه یکسر از خواسته بی‌نیاز
همه دشت پر آهن و سیم و زر سنان و ستام و کلاه و کمر