شاهنامه/داستان سیاوش ۸

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان سیاوش ۸)
'


شتاب و بدی کار آهرمنست پشیمانی جان و رنج تنست
سری را که باشی بدو پادشا به تیزی بریدن نبینم روا
ببندش همی دار تا روزگار برین بد ترا باشد آموزگار
چو باد خرد بر دلت بروزد از ان پس ورا سربریدن سزد
بفرمای بند و تو تندی مکن که تندی پشیمانی آرد به بن
چه بری سری را همی بی‌گناه که کاووس و رستم بود کینه خواه
پدر شاه و رستمش پروردگار بپیچی به فرجام زین روزگار
چو گودرز و چون گیو و برزین و توس ببندند بر کوهه‌ی پیل کوس
دمنده سپهبد گو پیلتن که خوارند بر چشم او انجمن
فریبرز کاووس درنده شیر که هرگز ندیدش کس از جنگ سیر
برین کینه بندند یکسر کمر در و دشت گردد پر از کینه‌ور
نه من پای دارم نه پیوند من نه گردی ز گردان این انجمن
همانا که پیران بیاید پگاه ازو بشنود داستان نیز شاه
مگر خود نیازت نیاید بدین مگستر یکی تا جهانست کین
بدو گفت گرسیوز ای هوشمند بگفت جوانان هوا را مبند
از ایرانیان دشت پر کرگس است گر از کین بترسی ترا این بس است
همین بد که کردی ترا خود نه بس که خیره همی بشنوی پند کس
سیاووش چو بخروشد از روم و چین پر از گرز و شمشیر بینی زمین
بریدی دم مار و خستی سرش به دیبا بپوشید خواهی برش
گر ایدونک او را به جان زینهار دهی من نباشم بر شهریار
به بیغوله‌ای خیزم از بیم جان مگر خود به زودی سرآید زمان
برفتند پیچان دمور و گروی بر شاه ترکان پر از رنگ و بوی
که چندین به خون سیاوش مپیچ که آرام خوار آید اندر بسیچ
به گفتار گرسیوز رهنمای برآرای و بردار دشمن ز جای
زدی دام و دشمن گرفتی بدوی ز ایران برآید یکی های و هوی
سزا نیست این را گرفتن به دست دل بدسگالان بباید شکست
سپاهی بدین گونه کردی تباه نگر تا چگونه بود رای شاه
اگر خود نیازردتی از نخست به آب این گنه را توانست شست
کنون آن به آید که اندر جهان نباشد پدید آشکار و نهان
بدیشان چنین پاسخ آورد شاه کزو من ندیدم به دیده گناه
و لیکن ز گفت ستاره شمر به فرجام زو سختی آید به سر
گر ایدونک خونش بریزم به کین یکی گرد خیزد ز ایران زمین
رها کردنش بتر از کشتنست همان کشتنش رنج و درد منست
به توران گزند مرا آمدست غم و درد و بند مرا آمدست
خردمند گر مردم بدگمان نداند کسی چاره‌ی آسمان
فرنگیس بشنید رخ را بخست میان را به زنار خونین ببست
پیاده بیامد به نزدیک شاه به خون رنگ داده دو رخساره ماه
به پیش پدر شد پر از درد و باک خروشان به سر بر همی ریخت خاک
بدو گفت کای پرهنر شهریار چرا کرد خواهی مرا خاکسار
دلت را چرا بستی اندر فریب همی از بلندی نبینی نشیب
سر تاجداران مبر بی‌گناه که نپسندد این داور هور و ماه
سیاوش که بگذاشت ایران زمین همی از جهان بر تو کرد آفرین
بیازرد از بهر تو شاه را چنان افسر و تخت و آن گاه را
بیامد ترا کرد پشت و پناه کنون زو چه دیدی که بردت ز راه
نبرد سر تاجداران کسی که با تاج بر تخت ماند بسی
مکن بی‌گنه بر تن من ستم که گیتی سپنج است با باد و دم
یکی را به چاه افگند بی‌گناه یکی با کله برشناند به گاه
سرانجام هر دو به خاک اندرند ز اختر به چنگ مغاک اندرند
شنیدی که از آفریدون گرد ستمگاره ضحاک تازی چه برد
همان از منوچهر شاه بزرگ چه آمد به سلم و به تور سترگ
کنون زنده بر گاه کاووس شاه چو دستان و چون رستم کینه خواه
جهان از تهمتن بلرزد همی که توران به جنگش نیرزد همی
چو بهرام و چون زنگه‌ی شاوران که نندیشد از گرز کنداوران
همان گیو کز بیم او روز جنگ همی چرم روباه پوشد پلنگ
درختی نشانی همی بر زمین کجا برگ خون آورد بار کین
به کین سیاوش سیه پوشد آب کند زار نفرین به افراسیاب
ستمگاره‌ای بر تن خویشتن بسی یادت آید ز گفتار من
نه اندر شکاری که گور افگنی دگر آهوان را به شور افگنی
همی شهریاری ربایی ز گاه درین کار به زین نگه کن پگاه
مده شهر توران به خیره به باد بباید که روز بد آیدت یاد
بگفت این و روی سیاوش بدید دو رخ را بکند و فغان برکشید
دل شاه توران برو بر بسوخت همی خیره چشم خرد را بدوخت
بدو گفت برگرد و ایدر مپای چه دانی کزین بد مرا چیست رای
به کاخ بلندش یکی خانه بود فرنگیس زان خانه بیگانه بود
مر او را دران خانه انداختند در خانه را بند برساختند
بفرمود پس تا سیاووش را مرآن شاه بی‌کین و خاموش را
که این را بجایی بریدش که کس نباشد ورا یار و فریادرس
سرش را ببرید یکسر ز تن تنش کرگسان را بپوشد کفن
بباید که خون سیاوش زمین نبوید نروید گیا روز کین
همی تاختندش پیاده کشان چنان روزبانان مردم کشان
سیاوش بنالید با کردگار که‌ای برتر از گردش روزگار
یکی شاخ پیدا کن از تخم من چو خورشید تابنده بر انجمن
که خواهد ازین دشمنان کین خویش کند تازه در کشور آیین خویش
همی شد پس پشت او پیلسم دو دیده پر از خون و دل پر ز غم
سیاوش بدو گفت پدرود باش زمین تار و تو جاودان پود باش
درودی ز من سوی پیران رسان بگویش که گیتی دگر شد بسان
به پیران نه زین‌گونه بودم امید همی پند او باد بد من چو بید
مرا گفته بود او که با سد هزار زره‌دار و بر گستوان‌ور سوار
چو برگرددت روز یار توام بگاه چرا مرغزار توام
کنون پیش گرسیوز اندر دوان پیاده چنین خوار و تیره‌روان
نبینم همی یار با خود کسی که بخروشدی زار بر من بسی
چو از شهر و ز لشکر اندر گذشت کشانش ببردند بر سوی دشت
ز گرسیوز آن خنجر آبگون گروی زره بستد از بهر خون
بیفگند پیل ژیان را به خاک نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک
یکی تشت بنهاد زرین برش جدا کرد زان سرو سیمین سرش
بجایی که فرموده بد تشت خون گروی زره برد و کردش نگون
یکی باد با تیره گردی سیاه برآمد بپوشید خورشید و ماه
همی یکدگر را ندیدند روی گرفتند نفرین همه بر گروی
چو از سروبن دور گشت آفتاب سر شهریار اندرآمد به خواب
چه خوابی که چندین زمان برگذشت نجنبیند و بیدار هرگز نگشت
چو از شاه شد گاه و میدان تهی مه خورشید بادا مه سرو سهی
چپ و راست هر سو بتابم همی سر و پای گیتی نیابم همی
یکی بد کند نیک پیش آیدش جهان بنده و بخت خویش آیدش
یکی جز به نیکی جهان نسپرد همی از نژندی فرو پژمرد
مدار ایچ تیمار با او به هم به گیتی مکن جان و دل را دژم
ز خان سیاوش برآمد خروش جهانی ز گرسیوز آمد به جوش
ز سر ماهرویان گسسته کمند خراشیده روی و بمانده نژند
همه بندگان موی کردند باز فرنگیس مشکین کمند دراز
برید و میان را به گیسو ببست به فندق گل ارغوانرا بخست
به آواز بر جان افراسیاب همی کرد نفرین و می‌ریخت آب
خروشش به گوش سپهبد رسید چو آن ناله و زار نفرین شنید
به گرسیوز بدنشان شاه گفت که او را به کوی آورید از نهفت
ز پرده به درگه بریدش کشان بر روزبانان مردم کشان
بدان تا بگیرند موی سرش بدرند بر بر همه چادرش
زنندش همی چوب تا تخم کین بریزد برین بوم توران زمین
نخواهم ز بیخ سیاوش درخت نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت
همه نامداران آن انجمن گرفتند نفرین برو تن به تن
که از شاه و دستور وز لشکری ازین‌گونه نشیند کس داوری
بیامد پر از خون دو رخ پیلسم روان پر ز داغ و رخان پر ز نم
به نزدیک لهاک و فرشیدورد سراسر سخنها همه یاد کرد
که دوزخ به از بوم افراسیاب نباید بدین کشور آرام و خواب
بتازیم و نزدیک پیران شویم به تیمار و درد اسیران شویم
سه اسپ گرانمایه کردند زین همی برنوشتند گفتی زمین
به پیران رسیدند هر سه سوار رخان پر ز خون همچو ابر بهار
برو بر شمردند یکسر سخن که بخت از بدیها چه افگند بن
یکی زاریی خاست کاندر جهان نبیند کسی از کهان و مهان
سیاووش را دست بسته چو سنگ فگندند در گردنش پالهنگ
به دشتش کشیدند پر آب روی پیاده دوان در به پیش گروی
تن پیل وارش بران گرم خاک فگندند و از کس نکردند باک
یکی تشت بنهاد پیشش گروی بپیچید چون گوسفندانش روی
برید آن سر شاهوارش ز تن فگندش چو سرو سهی بر چمن
همه شهر پر زاری و ناله گشت به چشم اندرون آب چون ژاله گشت
چو پیران به گفتار بنهاد گوش ز تخت اندرافتاد و زو رفت هوش
همی جامه را بر برش کرد چاک همی کند موی و همی ریخت خاک
بدو پیلسم گفت بشتاب زود که دردی بدین درد و سختی فزود
فرنگیس رانیز خواهند کشت مکن هیچ‌گونه برین کار پشت
به درگاه بردند مویش کشان بر روزبانان مردم کشان
جهانی بدو کرده دیده پرآب ز کردار بدگوهر افراسیاب
که این هول کاریست بادرد و بیم که اکنون فرنگیس را بر دو نیم
زنند و شود پادشاهی تباه مر او را نخواند کسی نیز شاه
ز آخر بیاورد پس پهلوان ده اسپ سوار آزموده جوان
خود و گرد رویین و فرشیدورد برآورد زان راه ناگاه گرد
بدو روز و دو شب بدرگه رسید درنامور پرجفا پیشه دید
فرنگیس را دید چون بیهشان گرفته ورا روزبانان کشان
به چنگال هر یک یکی تیغ تیز ز درگاه برخواسته رستخیز
همانگاه پیران بیامد چو باد کسی کش خرد بوی گشتند شاد
چو چشم گرامی به پیران رسید شد از خون دیده رخش ناپدید
بدو گفت با من چه بد ساختی چرا خیره بر آتش انداختی
ز اسپ اندر افتاد پیران به خاک همه جامه‌ی پهلوی کرده چاک
بفرمود تا روزبانان در زمانی ز فرمان بتابند سر
بیامد دمان پیش افراسیاب دل از درد خسته دو دیده پر آب
بدو گفت شاها انوشه بدی روان را به دیدار توشه بدی
چه آمد ز بد بر تو ای نیکخوی که آوردت این روز بد آرزوی
چرا بر دلت چیره شد رای دیو ببرد از رخت شرم گیهان خدیو
به کشتی سیاووش را بی‌گناه به خاک اندر انداختی نام و جاه
به ایران رسد زین بدی آگهی که شد خشک پالیز سرو سهی
بسا تاجداران ایران زمین که با لشکر آیند پردرد و کین
جهان آرمیده ز دست بدی شده آشکارا ره ایزدی
فریبنده دیوی ز دوزخ بجست بیامد دل شاه ترکان بخست
بران اهرمن نیز نفرین سزد که پیچد روانت سوی راه بد
پشیمان شوی زین به روز دراز بپیچی زمانی به گرم و گداز
ندانم که این گفتن بد ز کیست و زین آفریننده را رای چیست
چو دیوانه از جای برخاستی چنین خیره بد را بیاراستی
کنون زو گذشتی به فرزند خویش رسیدی به پیچاره پیوند خویش
نجوید همانا فرنگیس بخت نه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت
به فرزند با کودکی در نهان درفشی مکن خویشتن در جهان
که تا زنده‌ای بر تو نفرین بود پس از زندگی دوزخ آیین بود
اگر شاه روشن کند جان من فرستد ورا سوی ایوان من
گر ایدونک اندیشه زین کودک است همانا که این درد و رنج اندک است
بمان تا جدا گردد از کالبد بپیش تو آرم بدو ساز بد
بدو گفت زینسان که گفتی بساز مرا کردی از خون او بی‌نیاز
سپهدار پیران بدان شاد شد از اندیشه و درد آزاد شد
بیامد به درگاه و او را ببرد بسی نیز بر روزبانان شمرد
بی‌آزار بردش به سوی ختن خروشان همه درگه و انجمن
چو آمد به ایوان گلشهر گفت که این خوب رخ را بباید نهفت
تو بر پیش این نامور زینهار بباش و بدارش پرستاروار
برین نیز بگذشت یک چند روز گران شد فرنگیس گیتی فروز
شبی قیرگون ماه پنهان شده به خواب اندرون مرغ و دام و دده
چنان دید سالار پیران به خواب که شمعی برافروختی ز آفتاب
سیاوش بر شمع تیغی به دست به آواز گفتی نشاید نشست
کزین خواب نوشین سر آزاد کن ز فرجام گیتی یکی یاد کن
که روز نوآیین و جشنی نوست شب سور آزاده کیخسروست
سپهبد بلرزید در خواب خوش بجنبید گلهشر خورشید فش
بدو گفت پیران که برخیز و رو خرامنده پیش فرنگیس شو
سیاووش را دیدم اکنون به خواب درخشان‌تر از بر سپهر آفتاب
که گفتی مرا چند خسپی مپای به جشن جهانجوی کیخسرو آی
همی رفت گلشهر تا پیش ماه جدا گشته بود از بر ماه شاه
بدید و به شادی سبک بازگشت همانگاه گیتی پرآواز گشت
بیامد به شادی به پیران بگفت که اینت به آیین خور و ماه جفت
یکی اندر آی و شگفتی ببین بزرگی و رای جهان آفرین
تو گویی نشاید مگر تاج را و گر جوشن و ترگ و تاراج را
سپهبد بیامد بر شهریار بسی آفرین کرد و بردش نثار
بران برز و بالا و آن شاخ و یال تو گویی برو برگذشتست سال
ز بهر سیاوش دو دیده پر آب همی کرد نفرین بر افراسیاب
چنین گفت با نامدار انجمن که گر بگسلد زین سخن جان من
نمانم که یازد بدین شاه چنگ مرا گر سپارد به چنگ نهنگ
بدانگه که بنمود خورشید چهر به خواب اندر آمد سر تیره مهر
چو بیدار شد پهلوان سپاه دمان اندر آمد به نزدیک شاه
همی ماند تا جای پردخت شد به نزدیک آن نامور تخت شد
بدو گفت خورشید فش مهترا جهاندار و بیدار و افسونگرا
به در بر یکی بنده بفزود دوش تو گفتی ورا مایه دادست هوش
نماند ز خوبی جز از تو به کس تو گویی که برگاه شاهست و بس
اگر تور را روز باز آمدی به دیدار چهرش نیاز آمدی
فریدون گردست گویی بجای به فر و به چهر و به دست و به پای
بر ایوان چنو کس نبیند نگار بدو تازه شد فره‌ی شهریار
از اندیشه‌ی بد بپرداز دل برافراز تاج و برفراز دل
چنان کرد روشن جهان آفرین کزو دور شد جنگ و بیداد و کین
روانش ز خون سیاوش به درد برآورد بر لب یکی باد سرد
پشیمان بشد زان کجا کرده بود به گفتار بیهوده آزرده بود
بدو گفت من زین نوآمد بسی سخنها شنیدستم از هر کسی
پرآشوب جنگست زو روزگار همه یاد دارم ز آموزگار
که از تخمه‌ی تور وز کیقباد یکی شاه سر برزند با نژاد
جهان را به مهر وی آید نیاز همه شهر توران برندش نماز
کنون بودنی هرچ بایست بود ندارد غم و رنج و اندیشه سود
مداریدش اندرمیان گروه به نزد شبانان فرستش به کوه
بدان تا نداند که من خود کیم بدیشان سپرده ز بهر چیم
نیاموزد از کس خرد گر نژاد ز کار گذشته نیایدش یاد
بگفت آنچ یاد آمدش زین سخن همه نو شمرد این سرای کهن
چه سازی که چاره بدست تو نیست درازست در کام و شست تو نیست
گر ایدونک بد بینی از روزگار به نیکی همو باشد آموزگار
بیامد به در پهلوان شادمان بدل بر همه نیک بودش گمان
جهان آفرین را نیایش گرفت به شاه جهان بر ستایش گرفت
پراندیشه بد تا به ایوان رسید کزان رنج و مهرش چه آید پدید
شبانان کوه قلا را بخواند وزان خرد چندی سخنها براند
که این را بدارید چون جان پاک نباید که بیند ورا باد و خاک
نباید که تنگ آیدش روزگار اگر دیده و دل کند خواستار
شبان را ببخشید بسیار چیز یکی دایه با او فرستاد نیز
بریشان سپرد آن دل و دیده را جهانجوی گرد پسندیده را
بدین نیز بگذشت گردان سپهر به خسرو بر از مهر بخشود چهر
چو شد هفت ساله گو سرفراز هنر با نژادش همی گفت راز
ز چوبی کمان کرد وز روده زه ز هر سو برافگند زه را گره
ابی پر و پیکان یکی تیر کرد به دشت اندر آهنگ نخچیر کرد
چو ده‌ساله شد گشت گردی سترگ به زخم گراز آمد و خرس و گرگ
وزان جایگه شد به شیر و پلنگ هم آن چوب خمیده بد ساز جنگ
چنین تا برآمد برین روزگار بیامد به فرمان آموزگار
شبان اندر آمد ز کوه و ز دشت بنالید و نزدیک پیران گذشت
که من زین سرافراز شیر یله سوی پهلوان آمدم با گله
همی کرد نخچیر آهو نخست بر شیر و جنگ پلنگان نجست
کنون نزد او جنگ شیر دمان همانست و نخچیر آهو همان
نباید که آید برو برگزند بیاویزدم پهلوان بلند
چو بشنید پیران بخندید و گفت نماند نژاد و هنر در نهفت
نشست از بر باره دست کش بیامد بر خسرو شیرفش
بفرمود تا پیش او شد به مهر نگه کرد پیران بران فر و چهر
به بر در گرفتش زمانی دراز همی گفت با داور پاک راز
بدو گفت کیخسرو پاک دین به تو باد رخشنده توران زمین
ازیرا کسی کت نداند همی جز از مهربانت نخواند همی
شبان‌زاده‌ای را چنین در کنار بگیری و از کس نیایدت عار
خردمند را دل برو بر بسوخت به کردار آتش رخش برفروخت
بدو گفت کای یادگار مهان پسندیده و ناسپرده جهان
که تاج سر شهریاران توی که گوید که پور شبانان توی
شبان نیست از گوهر تو کسی و زین داستان هست با من بسی
ز بهر جوان اسپ و بالای خواست همان جامه‌ی خسروآرای خواست
به ایوان خرامید با او به هم روانش ز بهر سیاوش دژم
همی پرورانیدش اندر کنار بدو شادمان گردش روزگار
بدین نیز بگذشت چندی سپهر به مغز اندرون داشت با شاه مهر
شب تیره هنگام آرام و خواب کس آمد ز نزدیک افراسیاب
بران تیرگی پهلوان را بخواند گذشته سخنها فراوان براند
کز اندیشه‌ی بد همه شب دلم بپیچید وز غم همی بگسلم
ازین کودکی کز سیاوش رسید تو گفتی مرا روز شد ناپدید
نبیره فریدون شبان پرورد ز رای و خرد این کی اندر خورد
ازو گر نوشته به من بر بدیست نشاید گذشتن که آن ایزدیست
چو کار گذشته نیارد به یاد زید شاد و ما نیز باشیم شاد
وگر هیچ خوی بد آرد پدید بسان پدر سر بباید برید
بدو گفت پیران که ای شهریار ترا خود نباید کس آموزگار
یکی کودکی خرد چون بیهشان ز کار گذشته چه دارد نشان
تو خود این میندیش و بد را مکوش چه گفت آن خردمند بسیارهوش
که پروردگار از پدر برترست اگر زاده را مهر با مادرست
نخستین به پیمان مرا شاد کن ز سوگند شاهان یکی یاد کن
فریدون به داد و به تخت و کلاه همی داشتی راستی را نگاه
ز پیران چو بشینید افراسیاب سر مرد جنگی درآمد ز خواب
یکی سخت سوگند شاهانه خورد به روز سپید و شب لاژورد
به دادار کاو این جهان آفرید سپهر و دد و دام و جان آفرید
که ناید بدین کودک از من ستم نه هرگز برو بر زنم تیزدم
زمین را ببوسید پیران و گفت که ای دادگر شاه بی‌یار و جفت
برین بند و سوگند تو ایمنم کنون یافت آرام جان و تنم
وزانجا بر خسرو آمد دمان رخی ارغوان و دلی شادمان
بدو گفت کز دل خرد دور کن چو رزم آورد پاسخش سور کن
مرو پیش او جز به دیوانگی مگردان زبان جز به بیگانگی
مگرد ایچ گونه به گرد خرد یک امروز بر تو مگر بگذرد
به سر بر نهادش کلاه کیان ببستش کیانی کمر بر میان
یکی باره‌ی‌گام زن خواست نغز برو بر نشست آن گو پاک مغز
بیامد به درگاه افراسیاب جهانی برو دیده کرده پرآب
روارو برآمد که بشگای راه که آمد نوآیین یکی پیشگاه
همی رفت پیش اندرون شاه گرد سپهدار پیران ورا پیش برد
بیامد به نزدیک افراسیاب نیا را رخ از شرم او شد پرآب
بران خسروی یال و آن چنگ او بدان شاخ و آن فر و اورنگ او
زمانی نگه کرد و نیکو بدید همی گشت رنگ رخش ناپدید
تن پهلوان گشت لرزان چو بید ز جان جوان پاک بگسست امید
زمانی چنان بود بگشاد چهر زمانه به دلش اندر آورد مهر
بپرسید کای نورسیده جوان چه آگاه داری ز کار جهان
بر گوسفندان چه گردی همی زمین را چه گونه سپردی همی
چنین داد پاسخ که نخچیر نیست مرا خود کمان و پر تیر نیست
بپرسید بازش ز آموزگار ز نیک و بد و گردش روزگار
بدو گفت جایی که باشد پلنگ بدرد دل مردم تیزچنگ
سه دیگر بپرسیدش از مام و باب ز ایوان و از شهر وز خورد و خواب
چنین داد پاسخ که درنده شیر نیارد سگ کارزاری به زیر
بخندید خسرو ز گفتار اوی سوی پهلوان سپه کرد روی
بدو گفت کاین دل ندارد بجای ز سر پرسمش پاسخ آرد ز پای
نیاید همانا بد و نیک ازوی نه زینسان بود مردم کینه جوی
رو این را به خوبی به مادر سپار به دست یکی مرد پرهیزگار
گسی کن به سوی سیاووش گرد مگردان بدآموز را هیچ گرد
ز اسپ و پرستنده و بیش و کم بده هرچ باید ز گنج و درم
سپهبد برو کرد لختی شتاب برون بردش از پیش افراسیاب
به ایوان خویش آمد افروخته خرامان و چشم بدی دوخته
همی گفت کز دادگر کردگار درخت نو آمد جهان را به بار
در گنجهای کهن کرد باز ز هر گونه‌ای شاه را کرد ساز
ز دینار و دیبا و تیغ و گهر ز اسب و سلیح و کلاه و کمر
هم از تخت وز بدرهای درم ز گستردنیها و از بیش و کم
گسی کردشان سوی آن شارستان کجا جملگی گشته بد خارستان
فرنگیس و کیخسرو آنجا رسید بسی مردم آمد ز هر سو پدید
بدیده سپردند یک یک زمین زبان دد و دام پرآفرین
همی گفت هرکس که بودش هنر سپاس از جهان داور دادگر
کزان بیخ برکنده فرخ درخت ازین‌گونه شاخی برآورد سخت
ز شاه کیان چشم بد دور باد روان سیاوش پر از نور باد
همه خاک آن شارستان شاد شد گیا بر چمن سرو آزاد شد
ز خاکی که خون سیاوش بخورد به ابر اندر آمد درختی ز گرد
نگاریده بر برگها چهر او همه بوی مشک آمد از مهر او
بدی مه نشان بهاران بدی پرستشگه سوگواران بدی
چنین است کردار این گنده پیر ستاند ز فرزند پستان شیر
چو پیوسته شد مهر دل بر جهان به خاک اندر آرد سرش ناگهان
تو از وی بجز شادمانی مجوی به باغ جهان برگ انده مبوی
اگر تاج داری و گر دست تنگ نبینی همی روزگار درنگ
مرنجان روان کاین سرای تو نیست بجز تنگ تابوت جای تو نیست
نهادن چه باید بخوردن نشین بر امید گنج جهان‌آفرین
چو آمد به نزدیک سر تیغ شست مده می که از سال شد مرد مست
بجای عنانم عصا داد سال پراگنده شد مال و برگشت حال
همان دیده‌بان بر سر کوهسار نبیند همی لشکر شهریار
کشیدن ز دشمن نداند عنان مگر پیش مژگانش آید سنان
گراینده‌ی تیزپای نوند همان شست بدخواه کردش به بند
همان گوش از آوای او گشت سیر همش لحن بلبل هم آوای شیر
چو برداشتم جام پنجاه و هشت نگیرم بجز یاد تابوت و تشت
دریغ آن گل و مشک و خوشاب سی همان تیغ برنده‌ی پارسی
نگردد همی گرد نسرین تذرو گل نارون خواهد و شاخ سرو
همی خواهم از روشن کردگار که چندان زمان یابم از روزگار
کزین نامور نامه‌ی باستان بمانم به گیتی یکی داستان
که هر کس که اندر سخن داد داد ز من جز به نیکی نگیرند یاد
بدان گیتیم نیز خواهشگرست که با تیغ تیزست و با افسرست
منم بنده‌ی اهل بیت نبی سراینده‌ی خاک پای وصی
برین زادم و هم برین بگذرم چنان دان که خاک پی حیدرم
ابا دیگران مر مرا کار نیست بدین اندرون هیچ گفتار نیست
به گفتار دهقان کنون بازگرد نگر تا چه گوید سراینده مرد