شاهنامه/داستان سیاوش ۸

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان سیاوش ۸)
'


 شتاب و بدی کار آهرمنستپشیمانی جان و رنج تنست 
 سری را که باشی بدو پادشابه تیزی بریدن نبینم روا 
 ببندش همی دار تا روزگاربرین بد ترا باشد آموزگار 
 چو باد خرد بر دلت بروزداز ان پس ورا سربریدن سزد 
 بفرمای بند و تو تندی مکنکه تندی پشیمانی آرد به بن 
 چه بری سری را همی بی‌گناهکه کاووس و رستم بود کینه خواه 
 پدر شاه و رستمش پروردگاربپیچی به فرجام زین روزگار 
 چو گودرز و چون گیو و برزین و توسببندند بر کوهه‌ی پیل کوس 
 دمنده سپهبد گو پیلتنکه خوارند بر چشم او انجمن 
 فریبرز کاووس درنده شیرکه هرگز ندیدش کس از جنگ سیر 
 برین کینه بندند یکسر کمردر و دشت گردد پر از کینه‌ور 
 نه من پای دارم نه پیوند مننه گردی ز گردان این انجمن 
 همانا که پیران بیاید پگاهازو بشنود داستان نیز شاه 
 مگر خود نیازت نیاید بدینمگستر یکی تا جهانست کین 
 بدو گفت گرسیوز ای هوشمندبگفت جوانان هوا را مبند 
 از ایرانیان دشت پر کرگس استگر از کین بترسی ترا این بس است 
 همین بد که کردی ترا خود نه بسکه خیره همی بشنوی پند کس 
 سیاووش چو بخروشد از روم و چینپر از گرز و شمشیر بینی زمین 
 بریدی دم مار و خستی سرشبه دیبا بپوشید خواهی برش 
 گر ایدونک او را به جان زینهاردهی من نباشم بر شهریار 
 به بیغوله‌ای خیزم از بیم جانمگر خود به زودی سرآید زمان 
 برفتند پیچان دمور و گرویبر شاه ترکان پر از رنگ و بوی 
 که چندین به خون سیاوش مپیچکه آرام خوار آید اندر بسیچ 
 به گفتار گرسیوز رهنمایبرآرای و بردار دشمن ز جای 
 زدی دام و دشمن گرفتی بدویز ایران برآید یکی های و هوی 
 سزا نیست این را گرفتن به دستدل بدسگالان بباید شکست 
 سپاهی بدین گونه کردی تباهنگر تا چگونه بود رای شاه 
 اگر خود نیازردتی از نخستبه آب این گنه را توانست شست 
 کنون آن به آید که اندر جهاننباشد پدید آشکار و نهان 
 بدیشان چنین پاسخ آورد شاهکزو من ندیدم به دیده گناه 
 و لیکن ز گفت ستاره شمربه فرجام زو سختی آید به سر 
 گر ایدونک خونش بریزم به کینیکی گرد خیزد ز ایران زمین 
 رها کردنش بتر از کشتنستهمان کشتنش رنج و درد منست 
 به توران گزند مرا آمدستغم و درد و بند مرا آمدست 
 خردمند گر مردم بدگماننداند کسی چاره‌ی آسمان 
 فرنگیس بشنید رخ را بخستمیان را به زنار خونین ببست 
 پیاده بیامد به نزدیک شاهبه خون رنگ داده دو رخساره ماه 
 به پیش پدر شد پر از درد و باکخروشان به سر بر همی ریخت خاک 
 بدو گفت کای پرهنر شهریارچرا کرد خواهی مرا خاکسار 
 دلت را چرا بستی اندر فریبهمی از بلندی نبینی نشیب 
 سر تاجداران مبر بی‌گناهکه نپسندد این داور هور و ماه 
 سیاوش که بگذاشت ایران زمینهمی از جهان بر تو کرد آفرین 
 بیازرد از بهر تو شاه راچنان افسر و تخت و آن گاه را 
 بیامد ترا کرد پشت و پناهکنون زو چه دیدی که بردت ز راه 
 نبرد سر تاجداران کسیکه با تاج بر تخت ماند بسی 
 مکن بی‌گنه بر تن من ستمکه گیتی سپنج است با باد و دم 
 یکی را به چاه افگند بی‌گناهیکی با کله برشناند به گاه 
 سرانجام هر دو به خاک اندرندز اختر به چنگ مغاک اندرند 
 شنیدی که از آفریدون گردستمگاره ضحاک تازی چه برد 
 همان از منوچهر شاه بزرگچه آمد به سلم و به تور سترگ 
 کنون زنده بر گاه کاووس شاهچو دستان و چون رستم کینه خواه 
 جهان از تهمتن بلرزد همیکه توران به جنگش نیرزد همی 
 چو بهرام و چون زنگه‌ی شاورانکه نندیشد از گرز کنداوران 
 همان گیو کز بیم او روز جنگهمی چرم روباه پوشد پلنگ 
 درختی نشانی همی بر زمینکجا برگ خون آورد بار کین 
 به کین سیاوش سیه پوشد آبکند زار نفرین به افراسیاب 
 ستمگاره‌ای بر تن خویشتنبسی یادت آید ز گفتار من 
 نه اندر شکاری که گور افگنیدگر آهوان را به شور افگنی 
 همی شهریاری ربایی ز گاهدرین کار به زین نگه کن پگاه 
 مده شهر توران به خیره به بادبباید که روز بد آیدت یاد 
 بگفت این و روی سیاوش بدیددو رخ را بکند و فغان برکشید 
 دل شاه توران برو بر بسوختهمی خیره چشم خرد را بدوخت 
 بدو گفت برگرد و ایدر مپایچه دانی کزین بد مرا چیست رای 
 به کاخ بلندش یکی خانه بودفرنگیس زان خانه بیگانه بود 
 مر او را دران خانه انداختنددر خانه را بند برساختند 
 بفرمود پس تا سیاووش رامرآن شاه بی‌کین و خاموش را 
 که این را بجایی بریدش که کسنباشد ورا یار و فریادرس 
 سرش را ببرید یکسر ز تنتنش کرگسان را بپوشد کفن 
 بباید که خون سیاوش زمیننبوید نروید گیا روز کین 
 همی تاختندش پیاده کشانچنان روزبانان مردم کشان 
 سیاوش بنالید با کردگارکه‌ای برتر از گردش روزگار 
 یکی شاخ پیدا کن از تخم منچو خورشید تابنده بر انجمن 
 که خواهد ازین دشمنان کین خویشکند تازه در کشور آیین خویش 
 همی شد پس پشت او پیلسمدو دیده پر از خون و دل پر ز غم 
 سیاوش بدو گفت پدرود باشزمین تار و تو جاودان پود باش 
 درودی ز من سوی پیران رسانبگویش که گیتی دگر شد بسان 
 به پیران نه زین‌گونه بودم امیدهمی پند او باد بد من چو بید 
 مرا گفته بود او که با سد هزارزره‌دار و بر گستوان‌ور سوار 
 چو برگرددت روز یار توامبگاه چرا مرغزار توام 
 کنون پیش گرسیوز اندر دوانپیاده چنین خوار و تیره‌روان 
 نبینم همی یار با خود کسیکه بخروشدی زار بر من بسی 
 چو از شهر و ز لشکر اندر گذشتکشانش ببردند بر سوی دشت 
 ز گرسیوز آن خنجر آبگونگروی زره بستد از بهر خون 
 بیفگند پیل ژیان را به خاکنه شرم آمدش زان سپهبد نه باک 
 یکی تشت بنهاد زرین برشجدا کرد زان سرو سیمین سرش 
 بجایی که فرموده بد تشت خونگروی زره برد و کردش نگون 
 یکی باد با تیره گردی سیاهبرآمد بپوشید خورشید و ماه 
 همی یکدگر را ندیدند رویگرفتند نفرین همه بر گروی 
 چو از سروبن دور گشت آفتابسر شهریار اندرآمد به خواب 
 چه خوابی که چندین زمان برگذشتنجنبیند و بیدار هرگز نگشت 
 چو از شاه شد گاه و میدان تهیمه خورشید بادا مه سرو سهی 
 چپ و راست هر سو بتابم همیسر و پای گیتی نیابم همی 
 یکی بد کند نیک پیش آیدشجهان بنده و بخت خویش آیدش 
 یکی جز به نیکی جهان نسپردهمی از نژندی فرو پژمرد 
 مدار ایچ تیمار با او به همبه گیتی مکن جان و دل را دژم 
 ز خان سیاوش برآمد خروشجهانی ز گرسیوز آمد به جوش 
 ز سر ماهرویان گسسته کمندخراشیده روی و بمانده نژند 
 همه بندگان موی کردند بازفرنگیس مشکین کمند دراز 
 برید و میان را به گیسو ببستبه فندق گل ارغوانرا بخست 
 به آواز بر جان افراسیابهمی کرد نفرین و می‌ریخت آب 
 خروشش به گوش سپهبد رسیدچو آن ناله و زار نفرین شنید 
 به گرسیوز بدنشان شاه گفتکه او را به کوی آورید از نهفت 
 ز پرده به درگه بریدش کشانبر روزبانان مردم کشان 
 بدان تا بگیرند موی سرشبدرند بر بر همه چادرش 
 زنندش همی چوب تا تخم کینبریزد برین بوم توران زمین 
 نخواهم ز بیخ سیاوش درختنه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت 
 همه نامداران آن انجمنگرفتند نفرین برو تن به تن 
 که از شاه و دستور وز لشکریازین‌گونه نشیند کس داوری 
 بیامد پر از خون دو رخ پیلسمروان پر ز داغ و رخان پر ز نم 
 به نزدیک لهاک و فرشیدوردسراسر سخنها همه یاد کرد 
 که دوزخ به از بوم افراسیابنباید بدین کشور آرام و خواب 
 بتازیم و نزدیک پیران شویمبه تیمار و درد اسیران شویم 
 سه اسپ گرانمایه کردند زینهمی برنوشتند گفتی زمین 
 به پیران رسیدند هر سه سواررخان پر ز خون همچو ابر بهار 
 برو بر شمردند یکسر سخنکه بخت از بدیها چه افگند بن 
 یکی زاریی خاست کاندر جهاننبیند کسی از کهان و مهان 
 سیاووش را دست بسته چو سنگفگندند در گردنش پالهنگ 
 به دشتش کشیدند پر آب رویپیاده دوان در به پیش گروی 
 تن پیل وارش بران گرم خاکفگندند و از کس نکردند باک 
 یکی تشت بنهاد پیشش گرویبپیچید چون گوسفندانش روی 
 برید آن سر شاهوارش ز تنفگندش چو سرو سهی بر چمن 
 همه شهر پر زاری و ناله گشتبه چشم اندرون آب چون ژاله گشت 
 چو پیران به گفتار بنهاد گوشز تخت اندرافتاد و زو رفت هوش 
 همی جامه را بر برش کرد چاکهمی کند موی و همی ریخت خاک 
 بدو پیلسم گفت بشتاب زودکه دردی بدین درد و سختی فزود 
 فرنگیس رانیز خواهند کشتمکن هیچ‌گونه برین کار پشت 
 به درگاه بردند مویش کشانبر روزبانان مردم کشان 
 جهانی بدو کرده دیده پرآبز کردار بدگوهر افراسیاب 
 که این هول کاریست بادرد و بیمکه اکنون فرنگیس را بر دو نیم 
 زنند و شود پادشاهی تباهمر او را نخواند کسی نیز شاه 
 ز آخر بیاورد پس پهلوانده اسپ سوار آزموده جوان 
 خود و گرد رویین و فرشیدوردبرآورد زان راه ناگاه گرد 
 بدو روز و دو شب بدرگه رسیددرنامور پرجفا پیشه دید 
 فرنگیس را دید چون بیهشانگرفته ورا روزبانان کشان 
 به چنگال هر یک یکی تیغ تیزز درگاه برخواسته رستخیز 
 همانگاه پیران بیامد چو بادکسی کش خرد بوی گشتند شاد 
 چو چشم گرامی به پیران رسیدشد از خون دیده رخش ناپدید 
 بدو گفت با من چه بد ساختیچرا خیره بر آتش انداختی 
 ز اسپ اندر افتاد پیران به خاکهمه جامه‌ی پهلوی کرده چاک 
 بفرمود تا روزبانان درزمانی ز فرمان بتابند سر 
 بیامد دمان پیش افراسیابدل از درد خسته دو دیده پر آب 
 بدو گفت شاها انوشه بدیروان را به دیدار توشه بدی 
 چه آمد ز بد بر تو ای نیکخویکه آوردت این روز بد آرزوی 
 چرا بر دلت چیره شد رای دیوببرد از رخت شرم گیهان خدیو 
 به کشتی سیاووش را بی‌گناهبه خاک اندر انداختی نام و جاه 
 به ایران رسد زین بدی آگهیکه شد خشک پالیز سرو سهی 
 بسا تاجداران ایران زمینکه با لشکر آیند پردرد و کین 
 جهان آرمیده ز دست بدیشده آشکارا ره ایزدی 
 فریبنده دیوی ز دوزخ بجستبیامد دل شاه ترکان بخست 
 بران اهرمن نیز نفرین سزدکه پیچد روانت سوی راه بد 
 پشیمان شوی زین به روز درازبپیچی زمانی به گرم و گداز 
 ندانم که این گفتن بد ز کیستو زین آفریننده را رای چیست 
 چو دیوانه از جای برخاستیچنین خیره بد را بیاراستی 
 کنون زو گذشتی به فرزند خویشرسیدی به پیچاره پیوند خویش 
 نجوید همانا فرنگیس بختنه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت 
 به فرزند با کودکی در نهاندرفشی مکن خویشتن در جهان 
 که تا زنده‌ای بر تو نفرین بودپس از زندگی دوزخ آیین بود 
 اگر شاه روشن کند جان منفرستد ورا سوی ایوان من 
 گر ایدونک اندیشه زین کودک استهمانا که این درد و رنج اندک است 
 بمان تا جدا گردد از کالبدبپیش تو آرم بدو ساز بد 
 بدو گفت زینسان که گفتی بسازمرا کردی از خون او بی‌نیاز 
 سپهدار پیران بدان شاد شداز اندیشه و درد آزاد شد 
 بیامد به درگاه و او را ببردبسی نیز بر روزبانان شمرد 
 بی‌آزار بردش به سوی ختنخروشان همه درگه و انجمن 
 چو آمد به ایوان گلشهر گفتکه این خوب رخ را بباید نهفت 
 تو بر پیش این نامور زینهاربباش و بدارش پرستاروار 
 برین نیز بگذشت یک چند روزگران شد فرنگیس گیتی فروز 
 شبی قیرگون ماه پنهان شدهبه خواب اندرون مرغ و دام و دده 
 چنان دید سالار پیران به خوابکه شمعی برافروختی ز آفتاب 
 سیاوش بر شمع تیغی به دستبه آواز گفتی نشاید نشست 
 کزین خواب نوشین سر آزاد کنز فرجام گیتی یکی یاد کن 
 که روز نوآیین و جشنی نوستشب سور آزاده کیخسروست 
 سپهبد بلرزید در خواب خوشبجنبید گلهشر خورشید فش 
 بدو گفت پیران که برخیز و روخرامنده پیش فرنگیس شو 
 سیاووش را دیدم اکنون به خوابدرخشان‌تر از بر سپهر آفتاب 
 که گفتی مرا چند خسپی مپایبه جشن جهانجوی کیخسرو آی 
 همی رفت گلشهر تا پیش ماهجدا گشته بود از بر ماه شاه 
 بدید و به شادی سبک بازگشتهمانگاه گیتی پرآواز گشت 
 بیامد به شادی به پیران بگفتکه اینت به آیین خور و ماه جفت 
 یکی اندر آی و شگفتی ببینبزرگی و رای جهان آفرین 
 تو گویی نشاید مگر تاج راو گر جوشن و ترگ و تاراج را 
 سپهبد بیامد بر شهریاربسی آفرین کرد و بردش نثار 
 بران برز و بالا و آن شاخ و یالتو گویی برو برگذشتست سال 
 ز بهر سیاوش دو دیده پر آبهمی کرد نفرین بر افراسیاب 
 چنین گفت با نامدار انجمنکه گر بگسلد زین سخن جان من 
 نمانم که یازد بدین شاه چنگمرا گر سپارد به چنگ نهنگ 
 بدانگه که بنمود خورشید چهربه خواب اندر آمد سر تیره مهر 
 چو بیدار شد پهلوان سپاهدمان اندر آمد به نزدیک شاه 
 همی ماند تا جای پردخت شدبه نزدیک آن نامور تخت شد 
 بدو گفت خورشید فش مهتراجهاندار و بیدار و افسونگرا 
 به در بر یکی بنده بفزود دوشتو گفتی ورا مایه دادست هوش 
 نماند ز خوبی جز از تو به کستو گویی که برگاه شاهست و بس 
 اگر تور را روز باز آمدیبه دیدار چهرش نیاز آمدی 
 فریدون گردست گویی بجایبه فر و به چهر و به دست و به پای 
 بر ایوان چنو کس نبیند نگاربدو تازه شد فره‌ی شهریار 
 از اندیشه‌ی بد بپرداز دلبرافراز تاج و برفراز دل 
 چنان کرد روشن جهان آفرینکزو دور شد جنگ و بیداد و کین 
 روانش ز خون سیاوش به دردبرآورد بر لب یکی باد سرد 
 پشیمان بشد زان کجا کرده بودبه گفتار بیهوده آزرده بود 
 بدو گفت من زین نوآمد بسیسخنها شنیدستم از هر کسی 
 پرآشوب جنگست زو روزگارهمه یاد دارم ز آموزگار 
 که از تخمه‌ی تور وز کیقبادیکی شاه سر برزند با نژاد 
 جهان را به مهر وی آید نیازهمه شهر توران برندش نماز 
 کنون بودنی هرچ بایست بودندارد غم و رنج و اندیشه سود 
 مداریدش اندرمیان گروهبه نزد شبانان فرستش به کوه 
 بدان تا نداند که من خود کیمبدیشان سپرده ز بهر چیم 
 نیاموزد از کس خرد گر نژادز کار گذشته نیایدش یاد 
 بگفت آنچ یاد آمدش زین سخنهمه نو شمرد این سرای کهن 
 چه سازی که چاره بدست تو نیستدرازست در کام و شست تو نیست 
 گر ایدونک بد بینی از روزگاربه نیکی همو باشد آموزگار 
 بیامد به در پهلوان شادمانبدل بر همه نیک بودش گمان 
 جهان آفرین را نیایش گرفتبه شاه جهان بر ستایش گرفت 
 پراندیشه بد تا به ایوان رسیدکزان رنج و مهرش چه آید پدید 
 شبانان کوه قلا را بخواندوزان خرد چندی سخنها براند 
 که این را بدارید چون جان پاکنباید که بیند ورا باد و خاک 
 نباید که تنگ آیدش روزگاراگر دیده و دل کند خواستار 
 شبان را ببخشید بسیار چیزیکی دایه با او فرستاد نیز 
 بریشان سپرد آن دل و دیده راجهانجوی گرد پسندیده را 
 بدین نیز بگذشت گردان سپهربه خسرو بر از مهر بخشود چهر 
 چو شد هفت ساله گو سرفرازهنر با نژادش همی گفت راز 
 ز چوبی کمان کرد وز روده زهز هر سو برافگند زه را گره 
 ابی پر و پیکان یکی تیر کردبه دشت اندر آهنگ نخچیر کرد 
 چو ده‌ساله شد گشت گردی سترگبه زخم گراز آمد و خرس و گرگ 
 وزان جایگه شد به شیر و پلنگهم آن چوب خمیده بد ساز جنگ 
 چنین تا برآمد برین روزگاربیامد به فرمان آموزگار 
 شبان اندر آمد ز کوه و ز دشتبنالید و نزدیک پیران گذشت 
 که من زین سرافراز شیر یلهسوی پهلوان آمدم با گله 
 همی کرد نخچیر آهو نخستبر شیر و جنگ پلنگان نجست 
 کنون نزد او جنگ شیر دمانهمانست و نخچیر آهو همان 
 نباید که آید برو برگزندبیاویزدم پهلوان بلند 
 چو بشنید پیران بخندید و گفتنماند نژاد و هنر در نهفت 
 نشست از بر باره دست کشبیامد بر خسرو شیرفش 
 بفرمود تا پیش او شد به مهرنگه کرد پیران بران فر و چهر 
 به بر در گرفتش زمانی درازهمی گفت با داور پاک راز 
 بدو گفت کیخسرو پاک دینبه تو باد رخشنده توران زمین 
 ازیرا کسی کت نداند همیجز از مهربانت نخواند همی 
 شبان‌زاده‌ای را چنین در کناربگیری و از کس نیایدت عار 
 خردمند را دل برو بر بسوختبه کردار آتش رخش برفروخت 
 بدو گفت کای یادگار مهانپسندیده و ناسپرده جهان 
 که تاج سر شهریاران تویکه گوید که پور شبانان توی 
 شبان نیست از گوهر تو کسیو زین داستان هست با من بسی 
 ز بهر جوان اسپ و بالای خواستهمان جامه‌ی خسروآرای خواست 
 به ایوان خرامید با او به همروانش ز بهر سیاوش دژم 
 همی پرورانیدش اندر کناربدو شادمان گردش روزگار 
 بدین نیز بگذشت چندی سپهربه مغز اندرون داشت با شاه مهر 
 شب تیره هنگام آرام و خوابکس آمد ز نزدیک افراسیاب 
 بران تیرگی پهلوان را بخواندگذشته سخنها فراوان براند 
 کز اندیشه‌ی بد همه شب دلمبپیچید وز غم همی بگسلم 
 ازین کودکی کز سیاوش رسیدتو گفتی مرا روز شد ناپدید 
 نبیره فریدون شبان پروردز رای و خرد این کی اندر خورد 
 ازو گر نوشته به من بر بدیستنشاید گذشتن که آن ایزدیست 
 چو کار گذشته نیارد به یادزید شاد و ما نیز باشیم شاد 
 وگر هیچ خوی بد آرد پدیدبسان پدر سر بباید برید 
 بدو گفت پیران که ای شهریارترا خود نباید کس آموزگار 
 یکی کودکی خرد چون بیهشانز کار گذشته چه دارد نشان 
 تو خود این میندیش و بد را مکوشچه گفت آن خردمند بسیارهوش 
 که پروردگار از پدر برترستاگر زاده را مهر با مادرست 
 نخستین به پیمان مرا شاد کنز سوگند شاهان یکی یاد کن 
 فریدون به داد و به تخت و کلاههمی داشتی راستی را نگاه 
 ز پیران چو بشینید افراسیابسر مرد جنگی درآمد ز خواب 
 یکی سخت سوگند شاهانه خوردبه روز سپید و شب لاژورد 
 به دادار کاو این جهان آفریدسپهر و دد و دام و جان آفرید 
 که ناید بدین کودک از من ستمنه هرگز برو بر زنم تیزدم 
 زمین را ببوسید پیران و گفتکه ای دادگر شاه بی‌یار و جفت 
 برین بند و سوگند تو ایمنمکنون یافت آرام جان و تنم 
 وزانجا بر خسرو آمد دمانرخی ارغوان و دلی شادمان 
 بدو گفت کز دل خرد دور کنچو رزم آورد پاسخش سور کن 
 مرو پیش او جز به دیوانگیمگردان زبان جز به بیگانگی 
 مگرد ایچ گونه به گرد خردیک امروز بر تو مگر بگذرد 
 به سر بر نهادش کلاه کیانببستش کیانی کمر بر میان 
 یکی باره‌ی‌گام زن خواست نغزبرو بر نشست آن گو پاک مغز 
 بیامد به درگاه افراسیابجهانی برو دیده کرده پرآب 
 روارو برآمد که بشگای راهکه آمد نوآیین یکی پیشگاه 
 همی رفت پیش اندرون شاه گردسپهدار پیران ورا پیش برد 
 بیامد به نزدیک افراسیابنیا را رخ از شرم او شد پرآب 
 بران خسروی یال و آن چنگ اوبدان شاخ و آن فر و اورنگ او 
 زمانی نگه کرد و نیکو بدیدهمی گشت رنگ رخش ناپدید 
 تن پهلوان گشت لرزان چو بیدز جان جوان پاک بگسست امید 
 زمانی چنان بود بگشاد چهرزمانه به دلش اندر آورد مهر 
 بپرسید کای نورسیده جوانچه آگاه داری ز کار جهان 
 بر گوسفندان چه گردی همیزمین را چه گونه سپردی همی 
 چنین داد پاسخ که نخچیر نیستمرا خود کمان و پر تیر نیست 
 بپرسید بازش ز آموزگارز نیک و بد و گردش روزگار 
 بدو گفت جایی که باشد پلنگبدرد دل مردم تیزچنگ 
 سه دیگر بپرسیدش از مام و بابز ایوان و از شهر وز خورد و خواب 
 چنین داد پاسخ که درنده شیرنیارد سگ کارزاری به زیر 
 بخندید خسرو ز گفتار اویسوی پهلوان سپه کرد روی 
 بدو گفت کاین دل ندارد بجایز سر پرسمش پاسخ آرد ز پای 
 نیاید همانا بد و نیک ازوینه زینسان بود مردم کینه جوی 
 رو این را به خوبی به مادر سپاربه دست یکی مرد پرهیزگار 
 گسی کن به سوی سیاووش گردمگردان بدآموز را هیچ گرد 
 ز اسپ و پرستنده و بیش و کمبده هرچ باید ز گنج و درم 
 سپهبد برو کرد لختی شتاببرون بردش از پیش افراسیاب 
 به ایوان خویش آمد افروختهخرامان و چشم بدی دوخته 
 همی گفت کز دادگر کردگاردرخت نو آمد جهان را به بار 
 در گنجهای کهن کرد بازز هر گونه‌ای شاه را کرد ساز 
 ز دینار و دیبا و تیغ و گهرز اسب و سلیح و کلاه و کمر 
 هم از تخت وز بدرهای درمز گستردنیها و از بیش و کم 
 گسی کردشان سوی آن شارستانکجا جملگی گشته بد خارستان 
 فرنگیس و کیخسرو آنجا رسیدبسی مردم آمد ز هر سو پدید 
 بدیده سپردند یک یک زمینزبان دد و دام پرآفرین 
 همی گفت هرکس که بودش هنرسپاس از جهان داور دادگر 
 کزان بیخ برکنده فرخ درختازین‌گونه شاخی برآورد سخت 
 ز شاه کیان چشم بد دور بادروان سیاوش پر از نور باد 
 همه خاک آن شارستان شاد شدگیا بر چمن سرو آزاد شد 
 ز خاکی که خون سیاوش بخوردبه ابر اندر آمد درختی ز گرد 
 نگاریده بر برگها چهر اوهمه بوی مشک آمد از مهر او 
 بدی مه نشان بهاران بدیپرستشگه سوگواران بدی 
 چنین است کردار این گنده پیرستاند ز فرزند پستان شیر 
 چو پیوسته شد مهر دل بر جهانبه خاک اندر آرد سرش ناگهان 
 تو از وی بجز شادمانی مجویبه باغ جهان برگ انده مبوی 
 اگر تاج داری و گر دست تنگنبینی همی روزگار درنگ 
 مرنجان روان کاین سرای تو نیستبجز تنگ تابوت جای تو نیست 
 نهادن چه باید بخوردن نشینبر امید گنج جهان‌آفرین 
 چو آمد به نزدیک سر تیغ شستمده می که از سال شد مرد مست 
 بجای عنانم عصا داد سالپراگنده شد مال و برگشت حال 
 همان دیده‌بان بر سر کوهسارنبیند همی لشکر شهریار 
 کشیدن ز دشمن نداند عنانمگر پیش مژگانش آید سنان 
 گراینده‌ی تیزپای نوندهمان شست بدخواه کردش به بند 
 همان گوش از آوای او گشت سیرهمش لحن بلبل هم آوای شیر 
 چو برداشتم جام پنجاه و هشتنگیرم بجز یاد تابوت و تشت 
 دریغ آن گل و مشک و خوشاب سیهمان تیغ برنده‌ی پارسی 
 نگردد همی گرد نسرین تذروگل نارون خواهد و شاخ سرو 
 همی خواهم از روشن کردگارکه چندان زمان یابم از روزگار 
 کزین نامور نامه‌ی باستانبمانم به گیتی یکی داستان 
 که هر کس که اندر سخن داد دادز من جز به نیکی نگیرند یاد 
 بدان گیتیم نیز خواهشگرستکه با تیغ تیزست و با افسرست 
 منم بنده‌ی اهل بیت نبیسراینده‌ی خاک پای وصی 
 برین زادم و هم برین بگذرمچنان دان که خاک پی حیدرم 
 ابا دیگران مر مرا کار نیستبدین اندرون هیچ گفتار نیست 
 به گفتار دهقان کنون بازگردنگر تا چه گوید سراینده مرد