شاهنامه/داستان سیاوش ۶

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان سیاوش ۶)
'


کزیشان جهان یکسر آباد بود بدانگه که اندر جهان داد بود
ز من بشنو از گنگ دژ داستان بدین داستان باش همداستان
که چون گنگ دژ در جهان جای نیست بدان سان زمینی دلارای نیست
که آن را سیاوش برآورده بود بسی اندرو رنجها برده بود
به یک ماه زان روی دریای چین که بی​نام بود آن زمان و زمین
بیابان بیاید چو دریا گذشت ببینی یکی پهن بی​آب دشت
کزین بگذری بینی آباد شهر کزان شهرها بر توان داشت بهر
ازان پس یکی کوه بینی بلند که بالای او برتر از چون و چند
مرین کوه را گنگ دژ در میان بدان کت ز دانش نیاید زیان
چو فرسنگ سد گرد بر گرد کوه ز بالای او چشم گردد ستوه
ز هر سو که پویی بدو راه نیست همه گرد بر گرد او در یکیست
بدین کوه بینی دو فرسنگ تنگ ازین روی و زان روی دیوار سنگ
بدین چند فرسنگ اگر پنج مرد بباشد به راه از پی کارکرد
نیابد بریشان گذر سد هزار زره​دار و بر گستوان ور سوار
چو زین بگذری شهر بینی فراخ همه گلشن و باغ و ایوان و کاخ
همه شهر گرمابه و رود و جوی به هر برزنی آتش و رنگ و بوی
همه کوه نخچیر و آهو به دشت چو این شهر بینی نشاید گذشت
تذروان و طاووس و کبک دری بیابی چو از کوهها بگذری
نه گرماش گرم و نه سرماش سرد همه جای شادی و آرام و خورد
نبینی بدان شهر بیمار کس یکی بوستان بهشتست و بس
همه آبها روشن و خوشگوار همیشه بر و بوم او چون بهار
درازی و پهناش سی بار سی بود گر بپیمایدش پارسی
یک و نیم فرسنگ بالای کوه که از رفتنش مرد گردد ستوه
وزان روی هامونی آید پدید کزان خوبتر جایها کس ندید
همه گلشن و باغ و ایوان بود کش ایوانها سر به کیوان بود
بشد پور کاووس و آنجای دید مر آن را ز ایران همی برگزید
تن خویش را نامبردار کرد فزونی یکی نیز دیوار کرد
ز سنگ و ز گچ بود و چندی رخام وزان جوهری کش ندانیم نام
دو سد رش فزونست بالای اوی همان سی و پنچ​ست پهنای اوی
که آن را کسی تا نبیند به چشم تو گویی ز گوینده گیرند خشم
نیاید برو منجنیق و نه تیر بباید ترا دیدن آن ناگزیر
ز تیغش دو فرسنگ تا بوم خاک همه گرد بر گرد خاکش مغاک
نبیند ز بن دیده بر تیغ کوه هم از بر شدن مرد گردد ستوه
بدان آفرین کان چنان آفرید ابا آشکارا نهان آفرید
نبایست یار و نه آموزگار برو بر همه کار دشوار خوار
جز او را مخوان کردگار جهان جز او را مدان آشکار و نهان
به پیغمبرش بر کنیم آفرین بیارانش بر هر یکی همچنین
مرا فر نیکی​دهش یار بود خردمندی و بخت بیدار بود
برین سان یکی شارستان ساختند سرش را به پروین پرداختند
کنون اندرین هم به کار آوریم بدو در فراوان نگار آوریم
چه بندی دل اندر سرای سپنج چه یازی به رنج و چه نازی به گنج
که از رنج دیگر کسی برخورد جهانجوی دشمن چرا پرورد
چو خرم شود جای آراسته پدید آید از هر سوی خواسته
نباشد مرا بودن ایدر بسی نشیند برین جای دیگر کسی
نه من شاد باشم نه فرزند من نه پرمایه گردی ز پیوند من
نباشد مرا زندگانی دراز ز کاخ و ز ایوان شوم بی​نیاز
شود تخت من گاه افراسیاب کند بی​گنه مرگ بر من شتاب
چنین است رای سپهر بلند گهی شاد دارد گهی مستمند
بدو گفت پیران کای سرفراز مکن خیره اندیشه​ی دل دراز
که افراسیاب از بلا پشت تست به شاهی نگین اندر انگشت تست
مرا نیز تا جان بود در تنم بکوشم که پیمان تو نشکنم
نمانم که بادی به تو بگذرد وگر موی بر تو هوا بشمرد
سیاوش بدو گفت کای نیکنام نبینم جز از نیکنامیت کام
تو پپمان چنین داری و رای راست ولیکن فلک را جز اینست خواست
همه راز من آشکارا به تست که بیدار دل بادی و تندرست
من آگاهی از فر یزدان دهم هم از راز چرخ بلند آگهم
بگویم ترا بودنیها درست ز ایوان و کاخ اندرآیم نخست
بدان تا نگویی چو بینی جهان که این بر سیاوش چرا شد نهان
تو ای گرد پیران بسیار هوش بدین گفتها پهن بگشای گوش
فراوان بدین نگذرد روزگار که بر دست بیداردل شهریار
شوم زار من کشته بر بی​گناه کسی دیگر آراید این تاج و گاه
ز گفتار بدخواه و ز بخت بد چنین بی​گنه بر سرم بد رسد
ز کشته شود زندگانی دژم برآشوبد ایران و توران بهم
پر از رنج گردد سراسر زمین دو کشور شود پر ز شمشیر و کین
بسی سرخ و زرد و سیاه و بنفش از ایران و توران ببینی درفش
بسی غارت و بردن خواسته پراگندن گنج آراسته
بسا کشورا کان به پای ستور بکوبند و گردد به جوی آب شور
از ایران و توران برآید خروش جهانی ز خون من آید به جوش
جهاندار بر چرخ چونین نوشت به فرمان او بردهد هرچ کشت
سپهدار ترکان ز کردار خویش پشیمان شود هم ز گفتار خویش
پشیمانی آنگه نداردش سود که برخیزد از بوم آباد دود
بیا تا به شادی خوریم و دهیم چو گاه گذشتن بود بگذریم
چو بشنید پیران و اندیشه کرد ز گفتار او شد دلش پر ز درد
چنین گفت کز من بد آمد به من گر او راست گوید همی این سخن
ورا من کشیده به توران زمین پراگندم اندر جهان تخم کین
شمردم همه باد گفتار شاه چنین هم همی گفت با من پگاه
وزان پس چنین گفت با دل به مهر که از جنبش و راز گردان سپهر
چه داند بدو رازها کی گشاد همانا ز ایرانش آمد بیاد
ز کاووس و ز تخت شاهنشهی بیاد آمدش روزگار بهی
دل خویش زان گفته خرسند کرد نه آهنگ رای خردمند کرد
همه راه زین​گونه بد گفت و گوی دل از بودنیها پر از جست و جوی
چو از پشت اسپان فرود آمدند ز گفتار یکباره دم برزدند
یکی خوان زرین بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند
ببودند یک هفته زین​گونه شاد ز شاهان گیتی گرفتند یاد
به هشتم یکی نامه آمد ز شاه به نزدیک سالار توران سپاه
کزانجا برو تا به دریای چین ازان پس گذر کن به مکران زمین
همی رو چنین تا سر مرز هند وزانجا گذر کن به دریای سند
همه باژ کشور سراسر بخواه بگستر به مرز خزر در سپاه
رآمد خروش از در پهلوان ز بانگ تبیره زمین شد نوان
ز هر سو سپاه انجمن شد به روی یکی لشکری گشت پرخاش جوی
به نزد سیاوش بسی خواسته ز دینار و اسپان آراسته
به هنگام پدرود کردن بماند به فرمان برفت و سپه را براند
هیونی ز نزدیک افراسیاب چو آتش بیامد به هنگام خواب
یکی نامه سوی سیاوش به مهر نوشته به کردار گردان سپهر
که تا تو برفتی نیم شادمان از اندیشه بی​غم نیم یک زمان
ولیکن من اندر خور رای تو به توران بجستم همی جای تو
گر آنجا که هستی خوش و خرم است چنان چون بباید دلت بی​غم است
به شادی بباش و به نیکی بمان تو شادان بداندیش تو با غمان
بدان پادشاهی همی بازگرد سر بدسگال اندرآور به گرد
سیاوش سپه برگرفت و برفت بدان سو که فرمود سالار تفت
سد اشتر ز گنج و درم بار کرد چهل را همه بار دینار کرد
هزار اشتر بختی سرخ موی بنه بر نهادند با رنگ و بوی
از ایران و توران گزیده سوار برفتند شمشیرزن ده هزار
به پیش سپاه اندرون خواسته عماری و خوبان آراسته
ز یاقوت و ز گوهر شاهوار چه از طوق و ز تاج وزگوشوار
چه مشک و چه کافور و عود و عبیر چه دیبا و چه تختهای حریر
ز مصری و چینی و از پارسی همی رفت با او شتر بار سی
چو آمد بران شارستان دست آخت دو فرسنگ بالا و پهناش ساخت
از ایوان و میدان و کاخ بلند ز پالیز وز گلشن ارجمند
بیاراست شهری بسان بهشت به هامون گل و سنبل و لاله کشت
بر ایوان نگارید چندی نگار ز شاهان وز بزم وز کارزار
نگار سر و تاج و کاووس شاه نگارید با یاره و گرز و گاه
بر تخت او رستم پیلتن همان زال و گودرز و آن انجمن
ز دیگر سو افراسیاب و سپاه چو پیران و گرسیوز کینه​خواه
بهر گوشه​ای گنبدی ساخته سرش را به ابراندر افراخته
نشسته سراینده رامشگران سر اندر ستاره سران سران
سیاووش گردش نهادند نام همه شهر زان شارستان شادکام
چو پیران بیامد ز هند و ز چین سخن رفت زان شهر با آفرین
خنیده به توران سیاووش گرد کز اختر بنش کرده شد روز ارد
از ایوان و کاخ و ز پالیز و باغ ز کوه و در و رود وز دشت راغ
شتاب آمدش تا ببیند که شاه چه کرد اندران نامور جایگاه
هرآنکس که او از در کار بود بدان مرز با او سزاوار بود
هزار از هنرمند گردان گرد چو هنگامه​ی رفتن آمد ببرد
چو آمد به نزدیک آن جایگاه سیاوش پذیره شدش با سپاه
چو پیران به نزد سیاوش رسید پیاده شد از دور کاو را بدید
سیاوش فرود آمد از نیل رنگ مر او را گرفت اندر آغوش تنگ
بگشتند هر دو بدان شارستان ز هر در زدند از هنر داستان
سراسر همه باغ و میدان و کاخ همی دید هرسو بنای فراخ
سپهدار پیران ز هر سو براند بسی آفرین بر سیاوش بخواند
بدو گفت گر فر و برز کیان نبودیت با دانش اندر جهان
کی آغاز کردی بدین گونه جای کجا آمدی جای زین سان به پای
بماناد تا رستخیز این نشان میان دلیران و گردنکشان
پسر بر پسر همچنین شاد باد جهاندار و پیروز و فرخ نژاد
چو یک بهره از شهر خرم بدید به ایوان و باغ سیاوش رسید
به کاخ فرنگیس بنهاد روی چنان شاد و پیروز و دیهیم جوی
پذیره شدش دختر شهریار به پرسید و دینار کردش نثار
چو بر تخت بنشست و آن جای دید بران سان بهشتی دلارای دید
بدان نیز چندی ستایش گرفت جهان آفرین را نیایش گرفت
ازان پس بخوردن گرفتند کار می و خوان و رامشگر و میگسار
ببودند یک هفته با می به دست گهی خرم و شاددل گاه مست
به هشتم ره​آورد پیش آورید همان هدیه​ی شارستان چون سزید
ز یاقوت و زگوهر شاهوار ز دینار وز تاج گوهرنگار
ز دیبا و اسپان به زین پلنگ به زرین ستام و جناغ خدنگ
فرنگیس را افسر و گوشوار همان یاره و طوق گوهرنگار
بداد و بیامد بسوی ختن همی رای زد شاد با انجمن
چو آمد به شادی به ایوان خویش همانگاه شد در شبستان خویش
به گلشهر گفت آنک خرم بهشت ندید و نداند که رضوان چه کشت
چو خورشید بر گاه فرخ سروش نشسته به آیین و با فر و هوش
به رامش بپیمای لختی زمین برو شارستان سیاوش ببین
خداوند ازان شهر نیکوترست تو گویی فروزنده​ی خاورست
وزان جایگه نزد افراسیاب همی رفت برسان کشتی بر آب
بیامد بگفت آن کجا کرده بود همان باژ کشور که آورده بود
بیاورد پیشش همه سربسر بدادش ز کشور سراسر خبر
که از داد شه گشت آباد بوم ز دریای چین تا به دریای روم
وزانجا به کار سیاوش رسید سراسر همه یاد کرد آنچ دید
ز کار سیاوش بپرسید شاه وزان شهر و آن کشور و جایگاه
بدو گفت پیران که خرم بهشت کسی کاو نبیند به اردیبهشت
سروش آوریدش همانا خبر که چونان نگاریدش آن بوم و بر
همانا ندانند ازان شهر باز نه خورشید ازان مهتر سرافراز
یکی شهر دیدم که اندر زمین نبیند دگر کس به توران و چین
ز بس باغ و ایوان و آب روان برآمیخت گفتی خرد با روان
چو کاخ فرنگیس دیدم ز دور چو گنج گهر بد به میدان سور
بدان زیب و آیین که داماد تست ز خوبی به کام دل شاد تست
گله کرد باید به گیتی یله ترا چون نباشد ز گیتی گله
گر ایدونک آید ز مینو سروش نباشد بدان فر و اورنگ و هوش
و دیگر دو کشور ز جنگ و ز جوش برآسود چون مهتر آمد به هوش
بماناد بر ما چنین جاودان دل هوشمندان و رای ردان
زگفتار او شاد شد شهریار که دخت برومندش آمد به بار
به گرسیوز این داستان برگشاد سخنهای پیران همه کرد یاد
پس آنگه به گرسیوز آهسته گفت نهفته همه برگشاد از نهفت
بدو گفت رو تا سیاووش گرد ببین تا چه جایست بر گرد گرد
سیاوش به توران زمین دل نهاد از ایران نگیرد دگر هیچ یاد
مگر کرد پدرود تخت و کلاه چو گودرز و بهرام و کاووس شاه
بران خرمی بر یکی خارستان همی بوم و بر سازد و شارستان
فرنگیس را کاخهای بلند برآورد و دارد همی ارجمند
چو بینی به خوبی فراوان بگوی به چشم بزرگی نگه کن به روی
چو نخچیر و می باشد و دشت و کوه نشینند پیشت ز ایران گروه
بدانگه که یاد من آید به دست چو خوردی به شادی بباید نشست
یکی هدیه آرای بسیار مر ز دینار وز اسب و زرین کمر
همان گوهر و تخت و دیبای چین همان یاره و گرز و تیغ و نگین
ز گستردنیها و از بوی و رنگ ببین تا ز گنجت چه آید به چنگ
فرنگیس را هدیه بر همچنین برو با زبانی پر از آفرین
اگر آب دارد ترا میزبان بران شهر خرم دو هفته بمان
نگه کرد گرسیوز نامدار سواران ترکان گزیده هزار
خنیده سپاه اندرآورد گرد بشد شادمان تا سیاووش گرد
سیاوش چو بشنید بسپرد راه پذیره شدش تازیان با سپاه
گرفتند مر یکدگر را کنار سیاوش بپرسید از شهریار
به ایوان کشیدند زان جایگاه سیاوش بیاراست جای سپاه
دگر روز گرسیوز آمد پگاه بیاورد خلعت ز نزدیک شاه
سیاوش بدان خلعت شهریار نگه کرد و شد چون گل اندر بهار
نشست از بر باره‌ی گام زن سواران ایران شدند انجمن
همه شهر و برزن یکایک بدوی نمود و سوی کاخ بنهاد روی
هم آنگه به نزد سیاوش چو باد سواری بیامد ورا مژده داد
که از دختر پهلوان سپاه یکی کودک آمد به مانند شاه
ورا نام کردند فرخ فرود به تیره شب آمد چو پیران شنود
به زودی مرا با سواری دگر بگفت اینک شو شاه را مژده بر
همان مادر کودک ارجمند جریره سر بانوان بلند
بفرمود یکسر به فرمانبران زدن دست آن خرد بر زعفران
نهادند بر پشت این نامه بر که پیش سیاووش خودکامه بر
بگویش که هر چند من سالخورد بدم پاک یزدان مرا شاد کرد
سیاوش بدو گفت گاه مهی ازین تخمه هرگز مبادا تهی
فرستاده را داد چندان درم که آرنده گشت از کشیدن دژم
به کاخ فرنگیس رفتند شاد بدید آن بزرگی فرخ نژاد
پرستار چندی به زرین کلاه فرنگیس با تاج در پیش‌گاه
فرود آمد از تخت و بردش نثار بپرسیدش از شهر و ز شهریار
دل و مغز گرسیوز آمد به جوش دگرگونه‌تر شد به آیین و هوش
به دل گفت سالی چنین بگذرد سیاوش کسی را به کس نشمرد
همش پادشاهیست و هم تاج و گاه همش گنج و هم دانش و هم سپاه
نهان دل خویش پیدا نکرد همی بود پیچان و رخساره زرد
بدو گفت برخوردی از رنج خویش همه سال شادان دل از گنج خویش
نهادند در کاخ زرین دو تخت نشستند شادان دل و نیک‌بخت
نوازنده‌ی رود با میگسار بیامد بر تخت گوهرنگار
ز نالیدن چنگ و رود و سرود به شادی همی داد دل را درود
چو خورشید تابنده بگشاد راز به هرجای بنمود چهر از فراز
سیاوش ز ایوان به میدان گذشت به بازی همی گرد میدان بگشت
چو گرسیوز آمد بینداخت گوی سپهبد پس گوی بنهاد روی
چو او گوی در زخم چوگان گرفت هم‌آورد او خاک میدان گرفت
ز چوگان او گوی شد ناپدید تو گفتی سپهرش همی برکشید
بفرمود تا تخت زرین نهند به میدان پرخاش ژوپین نهند
دو مهتر نشستند بر تخت زر بدان تا کرا برفروزد هنر
بدو گفت گرسیوز ای شهریار هنرمند وز خسروان یادگار
هنر بر گهر نیز کرده گذر سزد گر نمایی به ترکان هنر
به نوک سنان و به تیر و کمان زمین آورد تیرگی یک زمان
به بر زد سیاوش بدان کار دست به زین اندر آمد ز تخت نشست
زره را به هم بر ببستند پنج که از یک زره تن رسیدی به رنج
نهادند بر خط آوردگاه نظاره برو بر ز هر سو سپاه
سیاوش یکی نیزه‌ی شاهوار کجا داشتی از پدر یادگار
که در جنگ مازندران داشتی به نخچیر بر شیر بگذاشتی
بوردگه رفت نیزه بدست عنان را بپیچید چون پیل مست
بزد نیزه و برگرفت آن زره زره را نماند ایچ بند و گره
از آورد نیزه برآورد راست زره را بینداخت زان سو که خواست
سواران گرسیوز دام ساز برفتند با نیزهای دراز
فراوان بگشتند گرد زره ز میدان نه بر شد زره یک گره
سیاوش سپر خواست گیلی چهار دو چوبین و دو ز آهن آبدار
کمان خواست با تیرهای خدنگ شش اندر میان زد سه چوبه به تنگ
یکی در کمان راند و بفشارد ران نظاره به گردش سپاهی گران
بران چار چوبین و ز آهن سپر گذر کرد پیکان آن نامور
بزد هم بر آن گونه دو چوبه تیر برو آفرین کرد برنا و پیر
ازان ده یکی بی‌گذاره نماند برو هر کسی نام یزدان بخواند
بدو گفت گرسیوز ای شهریار به ایران و توران ترا نیست یار
بیا تا من و تو بوردگاه بتازیم هر دو به پیش سپاه
بگیریم هردو دوال کمر به کردار جنگی دو پرخاشخر
ز ترکان مرا نیست همتاکسی چو اسپم نبینی ز اسپان بسی
بمیدان کسی نیست همتای تو هم‌آورد تو گر ببالای تو
گر ایدونک بردارم از پشت زین ترا ناگهان برزنم بر زمین
چنان دان که از تو دلاورترم باسپ و بمردی ز تو برترم
و گر تو مرا برنهی بر زمین نگردم بجایی که جویند کین
سیاوش بدو گفت کین خود مگوی که تو مهتری شیر و پرخاشجوی
همان اسپ تو شاه اسپ منست کلاه تو آذر گشسپ منست
جز از خود ز ترکان یکی برگزین که با من بگردد نه بر راه کین
بدو گفت گرسیوز ای نامجوی ز بازی نشانی نیاید بروی
سیاوش بدو گفت کین رای نیست نبرد برادر کنی جای نیست
نبرد دو تن جنگ و میدان بود پر از خشم دل چهره خندان بود
ز گیتی برادر توی شاه را همی زیر نعل آوری ماه را
کنم هرچ گویی به فرمان تو برین نشکنم رای و پیمان تو
ز یاران یکی شیر جنگی بخوان برین تیزتگ بارگی برنشان
گر ایدونک رایت نبرد منست سر سرکشان زیر گرد منست
بخندید گرسیوز نامجوی همانا خوش آمدش گفتار اوی
به یاران چنین گفت کای سرکشان که خواهد که گردد به گیتی نشان
یکی با سیاوش نبرد آورد سر سرکشان زیر گرد آورد
نیوشنده بودند لب با گره به پاسخ بیامد گروی زره
منم گفت شایسته‌ی کارکرد اگر نیست او را کسی هم نبرد
سیاوش ز گفت گروی زره برو کرد پرچین رخان پرگره
بدو گفت گرسیوز ای نامدار ز ترکان لشکر ورا نیست یار
سیاوش بدو گفت کز تو گذشت نبرد دلیران مرا خوار گشت
ازیشان دو یل باید آراسته به میدان نبرد مرا خواسته
یکی نامور بود نامش دمور که همتا نبودش به ترکان به زور
بیامد بران کار بسته میان به نزد جهانجوی شاه کیان
سیاوش بورد بنهاد روی برفتند پیچان دمور و گروی
ببند میان گروی زره فرو برد چنگال و برزد گره
ز زین برگرفتش به میدان فگند نیازش نیامد به گرز و کمند
وزان پس بپیچید سوی دمور گرفت آن بر و گردن او به زور
چنان خوارش از پشت زین برگرفت که لشکر بدو ماند اندر شگفت
چنان پیش گرسیوز آورد خوش که گفتی ندارد کسی زیرکش
فرود آمد از باره بگشاد دست پر از خنده بر تخت زرین نشست
برآشفت گرسیوز از کار اوی پر از غم شدش دل پر از رنگ روی
وزان تخت زرین به ایوان شدند تو گفتی که بر اوج کیوان شدند
نشستند یک هفته با نای و رود می و ناز و رامشگران و سرود
به هشتم به رفتن گرفتند ساز بزرگان و گرسیوز سرفراز
یکی نامه بنوشت نزدیک شاه پر از لابه و پرسش و نیکخواه
ازان پس مراو را بسی هدیه داد برفتند زان شهر آباد شاد
به رهشان سخن رفت یک با دگر ازان پرهنر شاه و آن بوم و بر
چنین گفت گرسیوز کینه جوی که مارا ز ایران بد آمد بروی
یکی مرد را شاه ز ایران بخواند که از ننگ ما را به خوی در نشاند
دو شیر ژیان چون دمور و گروی که بودند گردان پرخاشجوی
چنین زار و بیکار گشتند و خوار به چنگال ناپاک تن یک سوار
سرانجام ازین بگذراند سخن نه سر بینم این کار او را نه بن
چنین تا به درگاه افراسیاب نرفت اندران جوی جز تیره آب
چو نزدیک سالار توران سپاه رسیدند و هرگونه پرسید شاه
فراوان سخن گفت و نامه بداد بخواند و بخندید و زو گشت شاد
نگه کرد گرسیوز کینه‌دار بدان تازه رخساره‌ی شهریار
همی رفت یکدل پر از کین و درد بدانگه که خورشید شد لاژورد
همه شب بپیچید تا روز پاک چو شب جامه‌ی قیرگون کرد چاک
سر مرد کین اندرآمد ز خواب بیامد به نزدیک افراسیاب
ز بیگانه پردخته کردند جای نشستند و جستند هرگونه رای