شاهنامه/داستان سیاوش ۶

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان سیاوش ۶)
'


 کزیشان جهان یکسر آباد بودبدانگه که اندر جهان داد بود 
 ز من بشنو از گنگ دژ داستانبدین داستان باش همداستان 
 که چون گنگ دژ در جهان جای نیستبدان سان زمینی دلارای نیست 
 که آن را سیاوش برآورده بودبسی اندرو رنجها برده بود 
 به یک ماه زان روی دریای چینکه بی​نام بود آن زمان و زمین 
 بیابان بیاید چو دریا گذشتببینی یکی پهن بی​آب دشت 
 کزین بگذری بینی آباد شهرکزان شهرها بر توان داشت بهر 
 ازان پس یکی کوه بینی بلندکه بالای او برتر از چون و چند 
 مرین کوه را گنگ دژ در میانبدان کت ز دانش نیاید زیان 
 چو فرسنگ سد گرد بر گرد کوهز بالای او چشم گردد ستوه 
 ز هر سو که پویی بدو راه نیستهمه گرد بر گرد او در یکیست 
 بدین کوه بینی دو فرسنگ تنگازین روی و زان روی دیوار سنگ 
 بدین چند فرسنگ اگر پنج مردبباشد به راه از پی کارکرد 
 نیابد بریشان گذر سد هزارزره​دار و بر گستوان ور سوار 
 چو زین بگذری شهر بینی فراخهمه گلشن و باغ و ایوان و کاخ 
 همه شهر گرمابه و رود و جویبه هر برزنی آتش و رنگ و بوی 
 همه کوه نخچیر و آهو به دشتچو این شهر بینی نشاید گذشت 
 تذروان و طاووس و کبک دریبیابی چو از کوهها بگذری 
 نه گرماش گرم و نه سرماش سردهمه جای شادی و آرام و خورد 
 نبینی بدان شهر بیمار کسیکی بوستان بهشتست و بس 
 همه آبها روشن و خوشگوارهمیشه بر و بوم او چون بهار 
 درازی و پهناش سی بار سیبود گر بپیمایدش پارسی 
 یک و نیم فرسنگ بالای کوهکه از رفتنش مرد گردد ستوه 
 وزان روی هامونی آید پدیدکزان خوبتر جایها کس ندید 
 همه گلشن و باغ و ایوان بودکش ایوانها سر به کیوان بود 
 بشد پور کاووس و آنجای دیدمر آن را ز ایران همی برگزید 
 تن خویش را نامبردار کردفزونی یکی نیز دیوار کرد 
 ز سنگ و ز گچ بود و چندی رخاموزان جوهری کش ندانیم نام 
 دو سد رش فزونست بالای اویهمان سی و پنچ​ست پهنای اوی 
 که آن را کسی تا نبیند به چشمتو گویی ز گوینده گیرند خشم 
 نیاید برو منجنیق و نه تیربباید ترا دیدن آن ناگزیر 
 ز تیغش دو فرسنگ تا بوم خاکهمه گرد بر گرد خاکش مغاک 
 نبیند ز بن دیده بر تیغ کوههم از بر شدن مرد گردد ستوه 
 بدان آفرین کان چنان آفریدابا آشکارا نهان آفرید 
 نبایست یار و نه آموزگاربرو بر همه کار دشوار خوار 
 جز او را مخوان کردگار جهانجز او را مدان آشکار و نهان 
 به پیغمبرش بر کنیم آفرینبیارانش بر هر یکی همچنین 
 مرا فر نیکی​دهش یار بودخردمندی و بخت بیدار بود 
 برین سان یکی شارستان ساختندسرش را به پروین پرداختند 
 کنون اندرین هم به کار آوریمبدو در فراوان نگار آوریم 
 چه بندی دل اندر سرای سپنجچه یازی به رنج و چه نازی به گنج 
 که از رنج دیگر کسی برخوردجهانجوی دشمن چرا پرورد 
 چو خرم شود جای آراستهپدید آید از هر سوی خواسته 
 نباشد مرا بودن ایدر بسینشیند برین جای دیگر کسی 
 نه من شاد باشم نه فرزند مننه پرمایه گردی ز پیوند من 
 نباشد مرا زندگانی درازز کاخ و ز ایوان شوم بی​نیاز 
 شود تخت من گاه افراسیابکند بی​گنه مرگ بر من شتاب 
 چنین است رای سپهر بلندگهی شاد دارد گهی مستمند 
 بدو گفت پیران کای سرفرازمکن خیره اندیشه​ی دل دراز 
 که افراسیاب از بلا پشت تستبه شاهی نگین اندر انگشت تست 
 مرا نیز تا جان بود در تنمبکوشم که پیمان تو نشکنم 
 نمانم که بادی به تو بگذردوگر موی بر تو هوا بشمرد 
 سیاوش بدو گفت کای نیکنامنبینم جز از نیکنامیت کام 
 تو پپمان چنین داری و رای راستولیکن فلک را جز اینست خواست 
 همه راز من آشکارا به تستکه بیدار دل بادی و تندرست 
 من آگاهی از فر یزدان دهمهم از راز چرخ بلند آگهم 
 بگویم ترا بودنیها درستز ایوان و کاخ اندرآیم نخست 
 بدان تا نگویی چو بینی جهانکه این بر سیاوش چرا شد نهان 
 تو ای گرد پیران بسیار هوشبدین گفتها پهن بگشای گوش 
 فراوان بدین نگذرد روزگارکه بر دست بیداردل شهریار 
 شوم زار من کشته بر بی​گناهکسی دیگر آراید این تاج و گاه 
 ز گفتار بدخواه و ز بخت بدچنین بی​گنه بر سرم بد رسد 
 ز کشته شود زندگانی دژمبرآشوبد ایران و توران بهم 
 پر از رنج گردد سراسر زمیندو کشور شود پر ز شمشیر و کین 
 بسی سرخ و زرد و سیاه و بنفشاز ایران و توران ببینی درفش 
 بسی غارت و بردن خواستهپراگندن گنج آراسته 
 بسا کشورا کان به پای ستوربکوبند و گردد به جوی آب شور 
 از ایران و توران برآید خروشجهانی ز خون من آید به جوش 
 جهاندار بر چرخ چونین نوشتبه فرمان او بردهد هرچ کشت 
 سپهدار ترکان ز کردار خویشپشیمان شود هم ز گفتار خویش 
 پشیمانی آنگه نداردش سودکه برخیزد از بوم آباد دود 
 بیا تا به شادی خوریم و دهیمچو گاه گذشتن بود بگذریم 
 چو بشنید پیران و اندیشه کردز گفتار او شد دلش پر ز درد 
 چنین گفت کز من بد آمد به منگر او راست گوید همی این سخن 
 ورا من کشیده به توران زمینپراگندم اندر جهان تخم کین 
 شمردم همه باد گفتار شاهچنین هم همی گفت با من پگاه 
 وزان پس چنین گفت با دل به مهرکه از جنبش و راز گردان سپهر 
 چه داند بدو رازها کی گشادهمانا ز ایرانش آمد بیاد 
 ز کاووس و ز تخت شاهنشهیبیاد آمدش روزگار بهی 
 دل خویش زان گفته خرسند کردنه آهنگ رای خردمند کرد 
 همه راه زین​گونه بد گفت و گویدل از بودنیها پر از جست و جوی 
 چو از پشت اسپان فرود آمدندز گفتار یکباره دم برزدند 
 یکی خوان زرین بیاراستندمی و رود و رامشگران خواستند 
 ببودند یک هفته زین​گونه شادز شاهان گیتی گرفتند یاد 
 به هشتم یکی نامه آمد ز شاهبه نزدیک سالار توران سپاه 
 کزانجا برو تا به دریای چینازان پس گذر کن به مکران زمین 
 همی رو چنین تا سر مرز هندوزانجا گذر کن به دریای سند 
 همه باژ کشور سراسر بخواهبگستر به مرز خزر در سپاه 
 رآمد خروش از در پهلوانز بانگ تبیره زمین شد نوان 
 ز هر سو سپاه انجمن شد به روییکی لشکری گشت پرخاش جوی 
 به نزد سیاوش بسی خواستهز دینار و اسپان آراسته 
 به هنگام پدرود کردن بماندبه فرمان برفت و سپه را براند 
 هیونی ز نزدیک افراسیابچو آتش بیامد به هنگام خواب 
 یکی نامه سوی سیاوش به مهرنوشته به کردار گردان سپهر 
 که تا تو برفتی نیم شادماناز اندیشه بی​غم نیم یک زمان 
 ولیکن من اندر خور رای توبه توران بجستم همی جای تو 
 گر آنجا که هستی خوش و خرم استچنان چون بباید دلت بی​غم است 
 به شادی بباش و به نیکی بمانتو شادان بداندیش تو با غمان 
 بدان پادشاهی همی بازگردسر بدسگال اندرآور به گرد 
 سیاوش سپه برگرفت و برفتبدان سو که فرمود سالار تفت 
 سد اشتر ز گنج و درم بار کردچهل را همه بار دینار کرد 
 هزار اشتر بختی سرخ مویبنه بر نهادند با رنگ و بوی 
 از ایران و توران گزیده سواربرفتند شمشیرزن ده هزار 
 به پیش سپاه اندرون خواستهعماری و خوبان آراسته 
 ز یاقوت و ز گوهر شاهوارچه از طوق و ز تاج وزگوشوار 
 چه مشک و چه کافور و عود و عبیرچه دیبا و چه تختهای حریر 
 ز مصری و چینی و از پارسیهمی رفت با او شتر بار سی 
 چو آمد بران شارستان دست آختدو فرسنگ بالا و پهناش ساخت 
 از ایوان و میدان و کاخ بلندز پالیز وز گلشن ارجمند 
 بیاراست شهری بسان بهشتبه هامون گل و سنبل و لاله کشت 
 بر ایوان نگارید چندی نگارز شاهان وز بزم وز کارزار 
 نگار سر و تاج و کاووس شاهنگارید با یاره و گرز و گاه 
 بر تخت او رستم پیلتنهمان زال و گودرز و آن انجمن 
 ز دیگر سو افراسیاب و سپاهچو پیران و گرسیوز کینه​خواه 
 بهر گوشه​ای گنبدی ساختهسرش را به ابراندر افراخته 
 نشسته سراینده رامشگرانسر اندر ستاره سران سران 
 سیاووش گردش نهادند نامهمه شهر زان شارستان شادکام 
 چو پیران بیامد ز هند و ز چینسخن رفت زان شهر با آفرین 
 خنیده به توران سیاووش گردکز اختر بنش کرده شد روز ارد 
 از ایوان و کاخ و ز پالیز و باغز کوه و در و رود وز دشت راغ 
 شتاب آمدش تا ببیند که شاهچه کرد اندران نامور جایگاه 
 هرآنکس که او از در کار بودبدان مرز با او سزاوار بود 
 هزار از هنرمند گردان گردچو هنگامه​ی رفتن آمد ببرد 
 چو آمد به نزدیک آن جایگاهسیاوش پذیره شدش با سپاه 
 چو پیران به نزد سیاوش رسیدپیاده شد از دور کاو را بدید 
 سیاوش فرود آمد از نیل رنگمر او را گرفت اندر آغوش تنگ 
 بگشتند هر دو بدان شارستانز هر در زدند از هنر داستان 
 سراسر همه باغ و میدان و کاخهمی دید هرسو بنای فراخ 
 سپهدار پیران ز هر سو براندبسی آفرین بر سیاوش بخواند 
 بدو گفت گر فر و برز کیاننبودیت با دانش اندر جهان 
 کی آغاز کردی بدین گونه جایکجا آمدی جای زین سان به پای 
 بماناد تا رستخیز این نشانمیان دلیران و گردنکشان 
 پسر بر پسر همچنین شاد بادجهاندار و پیروز و فرخ نژاد 
 چو یک بهره از شهر خرم بدیدبه ایوان و باغ سیاوش رسید 
 به کاخ فرنگیس بنهاد رویچنان شاد و پیروز و دیهیم جوی 
 پذیره شدش دختر شهریاربه پرسید و دینار کردش نثار 
 چو بر تخت بنشست و آن جای دیدبران سان بهشتی دلارای دید 
 بدان نیز چندی ستایش گرفتجهان آفرین را نیایش گرفت 
 ازان پس بخوردن گرفتند کارمی و خوان و رامشگر و میگسار 
 ببودند یک هفته با می به دستگهی خرم و شاددل گاه مست 
 به هشتم ره​آورد پیش آوریدهمان هدیه​ی شارستان چون سزید 
 ز یاقوت و زگوهر شاهوارز دینار وز تاج گوهرنگار 
 ز دیبا و اسپان به زین پلنگبه زرین ستام و جناغ خدنگ 
 فرنگیس را افسر و گوشوارهمان یاره و طوق گوهرنگار 
 بداد و بیامد بسوی ختنهمی رای زد شاد با انجمن 
 چو آمد به شادی به ایوان خویشهمانگاه شد در شبستان خویش 
 به گلشهر گفت آنک خرم بهشتندید و نداند که رضوان چه کشت 
 چو خورشید بر گاه فرخ سروشنشسته به آیین و با فر و هوش 
 به رامش بپیمای لختی زمینبرو شارستان سیاوش ببین 
 خداوند ازان شهر نیکوترستتو گویی فروزنده​ی خاورست 
 وزان جایگه نزد افراسیابهمی رفت برسان کشتی بر آب 
 بیامد بگفت آن کجا کرده بودهمان باژ کشور که آورده بود 
 بیاورد پیشش همه سربسربدادش ز کشور سراسر خبر 
 که از داد شه گشت آباد بومز دریای چین تا به دریای روم 
 وزانجا به کار سیاوش رسیدسراسر همه یاد کرد آنچ دید 
 ز کار سیاوش بپرسید شاهوزان شهر و آن کشور و جایگاه 
 بدو گفت پیران که خرم بهشتکسی کاو نبیند به اردیبهشت 
 سروش آوریدش همانا خبرکه چونان نگاریدش آن بوم و بر 
 همانا ندانند ازان شهر بازنه خورشید ازان مهتر سرافراز 
 یکی شهر دیدم که اندر زمیننبیند دگر کس به توران و چین 
 ز بس باغ و ایوان و آب روانبرآمیخت گفتی خرد با روان 
 چو کاخ فرنگیس دیدم ز دورچو گنج گهر بد به میدان سور 
 بدان زیب و آیین که داماد تستز خوبی به کام دل شاد تست 
 گله کرد باید به گیتی یلهترا چون نباشد ز گیتی گله 
 گر ایدونک آید ز مینو سروشنباشد بدان فر و اورنگ و هوش 
 و دیگر دو کشور ز جنگ و ز جوشبرآسود چون مهتر آمد به هوش 
 بماناد بر ما چنین جاوداندل هوشمندان و رای ردان 
 زگفتار او شاد شد شهریارکه دخت برومندش آمد به بار 
 به گرسیوز این داستان برگشادسخنهای پیران همه کرد یاد 
 پس آنگه به گرسیوز آهسته گفتنهفته همه برگشاد از نهفت 
 بدو گفت رو تا سیاووش گردببین تا چه جایست بر گرد گرد 
 سیاوش به توران زمین دل نهاداز ایران نگیرد دگر هیچ یاد 
 مگر کرد پدرود تخت و کلاهچو گودرز و بهرام و کاووس شاه 
 بران خرمی بر یکی خارستانهمی بوم و بر سازد و شارستان 
 فرنگیس را کاخهای بلندبرآورد و دارد همی ارجمند 
 چو بینی به خوبی فراوان بگویبه چشم بزرگی نگه کن به روی 
 چو نخچیر و می باشد و دشت و کوهنشینند پیشت ز ایران گروه 
 بدانگه که یاد من آید به دستچو خوردی به شادی بباید نشست 
 یکی هدیه آرای بسیار مرز دینار وز اسب و زرین کمر 
 همان گوهر و تخت و دیبای چینهمان یاره و گرز و تیغ و نگین 
 ز گستردنیها و از بوی و رنگ ببین تا ز گنجت چه آید به چنگ 
 فرنگیس را هدیه بر همچنینبرو با زبانی پر از آفرین 
 اگر آب دارد ترا میزبانبران شهر خرم دو هفته بمان 
 نگه کرد گرسیوز نامدارسواران ترکان گزیده هزار 
 خنیده سپاه اندرآورد گردبشد شادمان تا سیاووش گرد 
 سیاوش چو بشنید بسپرد راهپذیره شدش تازیان با سپاه 
 گرفتند مر یکدگر را کنارسیاوش بپرسید از شهریار 
 به ایوان کشیدند زان جایگاهسیاوش بیاراست جای سپاه 
 دگر روز گرسیوز آمد پگاهبیاورد خلعت ز نزدیک شاه 
 سیاوش بدان خلعت شهریارنگه کرد و شد چون گل اندر بهار 
 نشست از بر باره‌ی گام زنسواران ایران شدند انجمن 
 همه شهر و برزن یکایک بدوینمود و سوی کاخ بنهاد روی 
 هم آنگه به نزد سیاوش چو بادسواری بیامد ورا مژده داد 
 که از دختر پهلوان سپاهیکی کودک آمد به مانند شاه 
 ورا نام کردند فرخ فرودبه تیره شب آمد چو پیران شنود 
 به زودی مرا با سواری دگربگفت اینک شو شاه را مژده بر 
 همان مادر کودک ارجمندجریره سر بانوان بلند 
 بفرمود یکسر به فرمانبرانزدن دست آن خرد بر زعفران 
 نهادند بر پشت این نامه برکه پیش سیاووش خودکامه بر 
 بگویش که هر چند من سالخوردبدم پاک یزدان مرا شاد کرد 
 سیاوش بدو گفت گاه مهیازین تخمه هرگز مبادا تهی 
 فرستاده را داد چندان درمکه آرنده گشت از کشیدن دژم 
 به کاخ فرنگیس رفتند شادبدید آن بزرگی فرخ نژاد 
 پرستار چندی به زرین کلاهفرنگیس با تاج در پیش‌گاه 
 فرود آمد از تخت و بردش نثاربپرسیدش از شهر و ز شهریار 
 دل و مغز گرسیوز آمد به جوشدگرگونه‌تر شد به آیین و هوش 
 به دل گفت سالی چنین بگذردسیاوش کسی را به کس نشمرد 
 همش پادشاهیست و هم تاج و گاههمش گنج و هم دانش و هم سپاه 
 نهان دل خویش پیدا نکردهمی بود پیچان و رخساره زرد 
 بدو گفت برخوردی از رنج خویشهمه سال شادان دل از گنج خویش 
 نهادند در کاخ زرین دو تختنشستند شادان دل و نیک‌بخت 
 نوازنده‌ی رود با میگساربیامد بر تخت گوهرنگار 
 ز نالیدن چنگ و رود و سرودبه شادی همی داد دل را درود 
 چو خورشید تابنده بگشاد رازبه هرجای بنمود چهر از فراز 
 سیاوش ز ایوان به میدان گذشتبه بازی همی گرد میدان بگشت 
 چو گرسیوز آمد بینداخت گویسپهبد پس گوی بنهاد روی 
 چو او گوی در زخم چوگان گرفتهم‌آورد او خاک میدان گرفت 
 ز چوگان او گوی شد ناپدیدتو گفتی سپهرش همی برکشید 
 بفرمود تا تخت زرین نهندبه میدان پرخاش ژوپین نهند 
 دو مهتر نشستند بر تخت زربدان تا کرا برفروزد هنر 
 بدو گفت گرسیوز ای شهریارهنرمند وز خسروان یادگار 
 هنر بر گهر نیز کرده گذرسزد گر نمایی به ترکان هنر 
 به نوک سنان و به تیر و کمانزمین آورد تیرگی یک زمان 
 به بر زد سیاوش بدان کار دستبه زین اندر آمد ز تخت نشست 
 زره را به هم بر ببستند پنجکه از یک زره تن رسیدی به رنج 
 نهادند بر خط آوردگاهنظاره برو بر ز هر سو سپاه 
 سیاوش یکی نیزه‌ی شاهوارکجا داشتی از پدر یادگار 
 که در جنگ مازندران داشتیبه نخچیر بر شیر بگذاشتی 
 بوردگه رفت نیزه بدستعنان را بپیچید چون پیل مست 
 بزد نیزه و برگرفت آن زرهزره را نماند ایچ بند و گره 
 از آورد نیزه برآورد راستزره را بینداخت زان سو که خواست 
 سواران گرسیوز دام سازبرفتند با نیزهای دراز 
 فراوان بگشتند گرد زرهز میدان نه بر شد زره یک گره 
 سیاوش سپر خواست گیلی چهاردو چوبین و دو ز آهن آبدار 
 کمان خواست با تیرهای خدنگشش اندر میان زد سه چوبه به تنگ 
 یکی در کمان راند و بفشارد راننظاره به گردش سپاهی گران 
 بران چار چوبین و ز آهن سپرگذر کرد پیکان آن نامور 
 بزد هم بر آن گونه دو چوبه تیربرو آفرین کرد برنا و پیر 
 ازان ده یکی بی‌گذاره نماندبرو هر کسی نام یزدان بخواند 
 بدو گفت گرسیوز ای شهریاربه ایران و توران ترا نیست یار 
 بیا تا من و تو بوردگاهبتازیم هر دو به پیش سپاه 
 بگیریم هردو دوال کمربه کردار جنگی دو پرخاشخر 
 ز ترکان مرا نیست همتاکسیچو اسپم نبینی ز اسپان بسی 
 بمیدان کسی نیست همتای توهم‌آورد تو گر ببالای تو 
 گر ایدونک بردارم از پشت زینترا ناگهان برزنم بر زمین 
 چنان دان که از تو دلاورترمباسپ و بمردی ز تو برترم 
 و گر تو مرا برنهی بر زمیننگردم بجایی که جویند کین 
 سیاوش بدو گفت کین خود مگویکه تو مهتری شیر و پرخاشجوی 
 همان اسپ تو شاه اسپ منستکلاه تو آذر گشسپ منست 
 جز از خود ز ترکان یکی برگزینکه با من بگردد نه بر راه کین 
 بدو گفت گرسیوز ای نامجویز بازی نشانی نیاید بروی 
 سیاوش بدو گفت کین رای نیستنبرد برادر کنی جای نیست 
 نبرد دو تن جنگ و میدان بودپر از خشم دل چهره خندان بود 
 ز گیتی برادر توی شاه راهمی زیر نعل آوری ماه را 
 کنم هرچ گویی به فرمان توبرین نشکنم رای و پیمان تو 
 ز یاران یکی شیر جنگی بخوانبرین تیزتگ بارگی برنشان 
 گر ایدونک رایت نبرد منستسر سرکشان زیر گرد منست 
 بخندید گرسیوز نامجویهمانا خوش آمدش گفتار اوی 
 به یاران چنین گفت کای سرکشانکه خواهد که گردد به گیتی نشان 
 یکی با سیاوش نبرد آوردسر سرکشان زیر گرد آورد 
 نیوشنده بودند لب با گرهبه پاسخ بیامد گروی زره 
 منم گفت شایسته‌ی کارکرداگر نیست او را کسی هم نبرد 
 سیاوش ز گفت گروی زرهبرو کرد پرچین رخان پرگره 
 بدو گفت گرسیوز ای نامدارز ترکان لشکر ورا نیست یار 
 سیاوش بدو گفت کز تو گذشتنبرد دلیران مرا خوار گشت 
 ازیشان دو یل باید آراستهبه میدان نبرد مرا خواسته 
 یکی نامور بود نامش دمورکه همتا نبودش به ترکان به زور 
 بیامد بران کار بسته میانبه نزد جهانجوی شاه کیان 
 سیاوش بورد بنهاد رویبرفتند پیچان دمور و گروی 
 ببند میان گروی زرهفرو برد چنگال و برزد گره 
 ز زین برگرفتش به میدان فگندنیازش نیامد به گرز و کمند 
 وزان پس بپیچید سوی دمورگرفت آن بر و گردن او به زور 
 چنان خوارش از پشت زین برگرفتکه لشکر بدو ماند اندر شگفت 
 چنان پیش گرسیوز آورد خوشکه گفتی ندارد کسی زیرکش 
 فرود آمد از باره بگشاد دستپر از خنده بر تخت زرین نشست 
 برآشفت گرسیوز از کار اویپر از غم شدش دل پر از رنگ روی 
 وزان تخت زرین به ایوان شدندتو گفتی که بر اوج کیوان شدند 
 نشستند یک هفته با نای و رودمی و ناز و رامشگران و سرود 
 به هشتم به رفتن گرفتند سازبزرگان و گرسیوز سرفراز 
 یکی نامه بنوشت نزدیک شاهپر از لابه و پرسش و نیکخواه 
 ازان پس مراو را بسی هدیه دادبرفتند زان شهر آباد شاد 
 به رهشان سخن رفت یک با دگرازان پرهنر شاه و آن بوم و بر 
 چنین گفت گرسیوز کینه جویکه مارا ز ایران بد آمد بروی 
 یکی مرد را شاه ز ایران بخواندکه از ننگ ما را به خوی در نشاند 
 دو شیر ژیان چون دمور و گرویکه بودند گردان پرخاشجوی 
 چنین زار و بیکار گشتند و خواربه چنگال ناپاک تن یک سوار 
 سرانجام ازین بگذراند سخننه سر بینم این کار او را نه بن 
 چنین تا به درگاه افراسیابنرفت اندران جوی جز تیره آب 
 چو نزدیک سالار توران سپاهرسیدند و هرگونه پرسید شاه 
 فراوان سخن گفت و نامه بدادبخواند و بخندید و زو گشت شاد 
 نگه کرد گرسیوز کینه‌داربدان تازه رخساره‌ی شهریار 
 همی رفت یکدل پر از کین و دردبدانگه که خورشید شد لاژورد 
 همه شب بپیچید تا روز پاکچو شب جامه‌ی قیرگون کرد چاک 
 سر مرد کین اندرآمد ز خواببیامد به نزدیک افراسیاب 
 ز بیگانه پردخته کردند جاینشستند و جستند هرگونه رای