شاهنامه/داستان سیاوش ۴

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان سیاوش ۴)
'


 هم از جنگ جستن نگشتیم سیربجایست شمشیر و چنگال شیر 
 ز فرزند پیمان شکستن مخواهمکن آنچ نه اندر خورد با کلاه 
 نهانی چرا گفت باید سخنسیاوش ز پیمان نگردد ز بن 
 وزین کار کاندیشه کردست شاهبر آشوبد این نامور پیشگاه 
 چو کاووس بشنید شد پر ز خشمبرآشفت زان کار و بگشاد چشم 
 به رستم چنین گفت شاه جهانکه ایدون نماند سخن در نهان 
 که این در سر او تو افگنده​ایچنین بیخ کین از دلش کنده​ای 
 تن آسانی خویش جستی بریننه افروزش تاج و تخت و نگین 
 تو ایدر بمان تا سپهدار توسببندد برین کار بر پیل کوس 
 من اکنون هیونی فرستم به بلخیکی نامه​ی با سخنهای تلخ 
 سیاوش اگر سر ز پیمان منبپیچد نیاید به فرمان من 
 بتوس سپهبد سپارد سپاهخود و ویژگان باز گردد به راه 
 ببیند ز من هرچ اندر خورستگر او را چنین داوری در سرست 
 غمی گشت رستم به آواز گفتکه گردون سر من بیارد نهفت 
 اگر توس جنگی​تر از رستم استچنان دان که رستم ز گیتی کم است 
 بگفت این و بیرون شد از پیش اویپر از خشم چشم و پر آژنگ روی 
 هم اندر زمان توس را خواند شاهبفرمود لشکر کشیدن به راه 
 چو بیرون شد از پیش کاووس توسبفرمود تا لشکر و بوق و کوس 
 بسازند و آرایش ره کنندوزان رزمگه راه کوته کنند 
 هیونی بیاراست کاووس شاهبفرمود تا بازگردد به راه 
 نویسنده​ی نامه را پیش خواندبه کرسی زر پیکرش برنشاند 
 یکی نامه فرمود پر خشم و جنگزبان تیز و رخساره چون بادرنگ 
 نخست آفرین کرد بر کردگارخداوند آرامش و کارزار 
 خداوند بهرام و کیوان و ماهخداوند نیک و بد و فر و جاه 
 بفرمان اویست گردان سپهرازو بازگسترده هرجای مهر 
 ترا ای جوان تندرستی و بختهمیشه بماناد با تاج و تخت 
 اگر بر دلت رای من تیره گشتز خواب جوانی سرت خیره گشت 
 شنیدی که دشمن به ایران چه کردچو پیروز شد روزگار نبرد 
 کنون خیره آزرم دشمن مجویبرین بارگه بر مبر آبروی 
 منه با جوانی سر اندر فریبگر از چرخ​گردان نخواهی نهیب 
 که من زان فریبنده گفتار اوبسی بازگشتم ز پیکار او 
 ترا گر فریبد نباشد شگفتمرا از خود اندازه باید گرفت 
 نرفت ایچ با من سخن ز آشتیز فرمان من روی برگاشتی 
 همان رستم از گنج آراستهنخواهد شدن سیر از خواسته 
 ازان مردری تاج شاهنشهیترا شد سر از جنگ جستن تهی 
 در بی​نیازی به شمشیر جویبه کشور بود شاه را آبروی 
 چو توس سپهبد رسد پیش توبسازد چو باید کم و بیش تو 
 گروگان که داری به بند گرانهم اندر زمان بارکن بر خران 
 پرستار وز خواسته هرچ هستبه زودی مر آن را به درگه فرست 
 تو شوکین و آویختن را بسازازین در سخن​ها مگردان دراز 
 چو تو ساز جنگ شبیخون کنیز خاک سیه رود جیحون کنی 
 سپهبد سراندر نیارد به خواببیاید به جنگ تو افراسیاب 
 و گر مهر داری بران اهرمننخواهی که خواندت پیمان شکن 
 سپه توس رد را ده و بازگردنه​ای مرد پرخاش روز نبرد 
 تو با خوبرویان برآمیختیبه بزم اندر از رزم بگریختی 
 نهادند بر نامه بر مهر شاههیون پر برآورد و ببرید راه 
 چو نامه به نزد سیاووش رسیدبران گونه گفتار ناخوب دید 
 فرستاده را خواند و پرسید چستازو کرد یکسر سخنها درست 
 بگفت آنک با پیلتن رفته بودز توس و ز کاووس کاشفته بود 
 سیاوش چو بشنید گفتار اویز رستم غمی گشت و برتافت روی 
 ز کار پدر دل پراندیشه کردز ترکان و از روزگار نبرد 
 همی گفت سد مرد ترک و سوارز خویشان شاهی چنین نامدار 
 همه نیک خواه و همه بی​گناهاگرشان فرستم به نزدیک شاه 
 نپرسد نه اندیشد از کارشانهمانگه کند زنده بر دارشان 
 به نزدیک یزدان چه پوزش برمبد آید ز کار پدر بر سرم 
 ور ایدونک جنگ آورم بی​گناهچنان خیره با شاه توران سپاه 
 جهاندار نپسندد این بد ز منگشایند بر من زبان انجمن 
 وگر بازگردم به نزدیک شاهبه توس سپهبد سپارم سپاه 
 ازو نیز هم بر تنم بد رسدچپ و راست بد بینم و پیش بد 
 نیاید ز سودابه خود جز بدیندانم چه خواهد رسید ایزدی 
 دو تن را ز لشکر ز کندآورانچو بهرام و چون زنگه​ی شاوران 
 بران رازشان خواند نزدیک خویشبپرداخت ایوان و بنشاند پیش 
 که رازش به هم بود با هر دو تنازان پس که رستم شد از انجمن 
 بدیشان چنین گفت کز بخت بدفراوان همی بر تنم بد رسد 
 بدان مهربانی دل شهریاربسان درختی پر از برگ و بار 
 چو سودابه او را فریبنده گشتتو گفتی که زهر گزاینده گشت 
 شبستان او گشت زندان منغمی شد دل و بخت خندان من 
 چنین رفت بر سر مرا روزگارکه با مهر او آتش آورد بار 
 گزیدم بدان شوربختیم جنگمگر دور مانم ز چنگ نهنگ 
 به بلخ اندرون بود چندان سپاهسپهبد چو گرسیوز کینه​خواه 
 نشسته به سغد اندرون شهریارپر از کینه با تیغ زن سدهزار 
 برفتیم بر سان باد دماننجستیم در جنگ ایشان زمان 
 چو کشور سراسر بپرداختندگروگان و آن هدیه​ها ساختند 
 همه موبدان آن نمودند راهکه ما بازگردیم زین رزم​گاه 
 پسندش نیامد همی کار منبکوشد به رنج و به آزار من 
 به خیره همی جنگ فرمایدمبترسم که سوگند بگزایدم 
 وراگر ز بهر فزونیست جنگچو گنج آمد و کشور آمد به چنگ 
 چه باید همی خیره خون ریختنچنین دل به کین اندر آویختن 
 همی سر ز یزدان نباید کشیدفراوان نکوهش بباید شنید 
 دو گیتی همی برد خواهد ز منبمانم به کام دل اهرمن 
 نزادی مرا کاشکی مادرموگر زاد مرگ آمدی بر سرم 
 که چندین بلاها بباید کشیدز گیتی همی زهر باید چشید 
 بدین گونه پیمان که من کرده​امبه یزدان و سوگندها خورده​ام 
 اگر سر بگردانم از راستیفراز آید از هر سوی کاستی 
 پراگنده شد در جهان این سخنکه با شاه ترکان فگندیم بن 
 زبان برگشایند هر کس به بدبه هرجای بر من چنان چون سزد 
 به کین بازگشتن بریدن ز دینکشیدن سر از آسمان و زمین 
 چنین کی پسندد ز من کردگارکجا بر دهد گردش روزگار 
 شوم کشوری جویم اندر جهانکه نامم ز کاووس ماند نهان 
 که روشن زمانه بران سان بودکه فرمان دادار گیهان بود 
 سری کش نباشد ز مغز آگهینه از بتری باز داند بهی 
 قباد آمد و رفت و گیتی سپردورا نیز هم رفته باید شمرد 
 تو ای نامور زنگه شاورانبیارای تن را به رنج گران 
 برو تا به درگاه افرسیابدرنگی مباش و منه سر به خواب 
 گروگان و این خواسته هرچ هستز دینار و ز تاج و تخت نشست 
 ببر همچنین جمله تا پیش اویبگویش که ما را چه آمد به روی 
 بفرمود بهرام گودرز راکه این نامور لشکر و مرز را 
 سپردم ترا گنج و پیلان کوسبمان تا بیاید سپهدار توس 
 بدو ده تو این لشکر و خواستههمه کارها یکسر آراسته 
 یکایک برو بر شمر هرچ هستز گنج و ز تاج و ز تخت نشست 
 چو بهرام بشنید گفتار اویدلش گشت پیچان به تیمار اوی 
 ببارید خون زنگه​ی شاورانبنفرید بر بوم هاماوران 
 پر از غم نشستند هر دو به همروانشان ز گفتار او شد دژم 
 بدو باز گفتند کاین رای نیستترا بی​پدر در جهان جای نیست 
 یکی نامه بنویس نزدیک شاهدگر باره زو پیلتن را بخواه 
 اگر جنگ فرمان دهد جنگ سازمکن خیره اندیشه​ی دل دراز 
 مگردان به ما بر دژم روزگارچو آمد درخت بزرگی به بار 
 نپذرفت زان دو خردمند پنددگرگونه بد راز چرخ بلند 
 چنین داد پاسخ که فرمان شاهبرانم که برتر ز خورشید و ماه 
 ولیکن به فرمان یزدان دلیرنباشد ز خاشاک تا پیل و شیر 
 کسی کاو ز فرمان یزدان بتافتسراسیمه شد خویشتن را نیافت 
 همی دست یازید باید به خونبه کین دو کشور بدن رهنمون 
 وزان پس که داند کزین کارزارکرا برکشد گردش روزگار 
 ز بهر نوا هم بیازارد اوسخنهای گم کرده بازآرد او 
 همان خشم و پیگار بار آوردسرشک غم اندر کنار آورد 
 اگر تیره​تان شد دل از کار منبپیچید سرتان ز گفتار من 
 فرستاده خود باشم و رهنمایبمانم برین دشت پرده​سرای 
 سیاوش چو پاسخ چنین داد بازبپژمرد جان دو گردن فراز 
 ز بیم جداییش گریان شدندچو بر آتش تیز بریان شدند 
 همی دید چشم بد روزگارکه اندر نهان چیست با شهریار 
 نخواهد بدن نیز دیدار اوازان چشم گریان شد از کار او 
 چنین گفت زنگه که ما بنده​ایمبه مهر سپهبد دل آگنده​ایم 
 فدای تو بادا تن و جان ماچنین باد تا مرگ پیمان ما 
 چو پاسخ چنین یافت از نیکخواهچنین گفت با زنگه بیدار شاه 
 که رو شاه توران سپه را بگویکه زین کار ما را چه آمد بروی 
 ازین آشتی جنگ بهر منستهمه نوش تو درد و زهر منست 
 ز پیمان تو سر نگردد تهیوگر دور مانم ز تخت مهی 
 جهاندار یزدان پناه منستزمین تخت و گردون کلاه منست 
 و دیگر که بر خیره ناکرده کارنشایست رفتن بر شهریار 
 یکی راه بگشای تا بگذرمبجایی که کرد ایزد آبشخورم 
 یکی کشوری جویم اندر جهانکه نامم ز کاووس ماند نهان 
 ز خوی بد او سخن نشنومز پیگار او یک زمان بغنوم 
 بشد زنگه با نامور سد سوارگروگان ببرد از در شهریار 
 چو در شهر سالار ترکان رسیدخروش آمد و دیده​بانش بدید 
 پذیره شدش نامداری بزرگکجا نام او بود جنگی طورگ 
 چو زنگه بیامد به نزدیک شاهسپهدار برخاست از پیشگاه 
 گرفتش به بر تنگ و بنواختشگرامی بر خویش بنشاختش 
 چو بنشست با شاه پیغام دادسراسر سخنها بدو کرد یاد 
 چو بشنید پیچان شد افراسیابدلش گشت پر درد و سر پر ز تاب 
 بفرمود تا جایگه ساختندورا چون سزا بود بنواختند 
 چو پیران بیامد تهی کرد جایسخن رفت با نامور کدخدای 
 ز کاووس وز خام گفتار اوز خوی بد و رای و پیگار او 
 همی گفت و رخساره کرده دژمز کار سیاووش دل پر ز غم 
 فرستادن زنگه​ی شاورانهمه یاد کرد از کران تا کران 
 بپرسید کاین را چه درمان کنیموزین چاره جستن چه پیمان کنیم 
 بدو گفت پیران که ای شهریارانوشه بدی تا بود روزگار 
 تو از ما به هر کار داناتریببایستها بر تواناتری 
 گمان و دل و دانش و رای منچنینست اندیشه بر جای من 
 که هر کس که بر نیکوی در جهانتوانا بود آشکار و نهان 
 ازین شاهزاده نگیرند باززگنج و ز رنج آنچ آید فراز 
 من ایدون شنیدم که اندر جهانکسی نیست مانند او از مهان 
 به بالا و دیدار و آهستگیبه فرهنگ و رای و به شایستگی 
 هنر با خرد نیز بیش از نژادز مادر چنو شاهزاده نزاد 
 بدیدن کنون از شنیدن بهستگرانمایه و شاهزاد و مهست 
 وگر خود جز اینش نبودی هنرکه از خون سد نامور با پدر 
 برآشفت و بگذاشت تخت و کلاههمی از تو جوید بدین گونه راه 
 نه نیکو نماید ز راه خردکزین کشور آن نامور بگذرد 
 ترا سرزنش باشد از مهترانسر او همان از تو گردد گران 
 و دیگر که کاووس شد پیرسرز تخت آمدش روزگار گذر 
 سیاوش جوانست و با فرهیبدو ماند آیین و تخت مهی 
 اگر شاه بیند به رای بلندنویسد یکی نامه​ی سودمند 
 چنان چون نوازنده فرزند رانوازد جوان خردمند را 
 یکی جای سازد بدین کشورشبدارد سزاوار اندر خورش 
 بر آیین دهد دخترش را بدویبداردش با ناز و با آبروی 
 مگر کاو بماند به نزدیک شاهکند کشور و بومت آرامگاه 
 و گر باز گردد سوی شهریارترا بهتری باشد از روزگار 
 سپاسی بود نزد شاه زمینبزرگان گیتی کنند آفرین 
 برآساید از کین دو کشور مگراگر آردش نزد ما دادگر 
 ز داد جهان آفرین این سزاستکه گردد زمانه بدین جنگ راست 
 چو سالار گفتار پیران شنیدچنان هم همه بودنیها بدید 
 پس اندیشه کرد اندر آن یک زمانهمی داشت بر نیک و بد بر گمان 
 چنین داد پاسخ به پیران پیرکه هست اینک گفتی همه دلپذیر 
 ولیکن شنیدم یکی داستانکه باشد بدین رای همداستان 
 که چون بچه​ی شیر نر پروریچو دندان کند تیز کیفر بری 
 چو با زور و با چنگ برخیزد اوبه پروردگار اندر آویزد او 
 بدو گفت پیران کاندر خردیکی شاه کندآوران بنگرد 
 کسی کز پدر کژی و خوی بدنگیرد ازو بدخویی کی سزد 
 نبینی که کاووس دیرینه گشتچو دیرینه گشت او بباید گذشت 
 سیاوش بگیرد جهان فراخبسی گنج بی​رنج و ایوان و کاخ 
 دو کشور ترا باشد و تاج و تختچنین خود که یابد مگر نیک​بخت 
 چو بشنید افراسیاب این سخنیکی رای با دانش افگند بن 
 دبیر جهان​دیده را پیش خواندزبان برگشاد و سخن برفشاند 
 نخستین که بر خامه بنهاد دستبه عنبر سر خامه را کرد مست 
 جهان آفرین را ستایش گرفتبزرگی و دانش نمایش گرفت 
 کجا برترست از مکان و زمانبدو کی رسد بندگی را گمان 
 خداوند جانست و آن خردخردمند را داد او پرورد 
 ازو باد بر شاهزاده درودخداوند گوپال و شمشیر و خود 
 خداوند شرم و خداوند باکز بیداد و کژی دل و دست پاک 
 شنیدم پیام از کران تا کرانز بیدار دل زنگه​ی شاوران 
 غمی شد دلم زانک شاه جهانچنین تیز شد با تو اندر نهان 
 ولیکن به گیتی بجز تاج و تختچه جوید خردمند بیدار بخت 
 ترا این همه ایدر آراستستاگر شهریاری و گر خواستست 
 همه شهر توران برندت نمازمرا خود به مهر تو باشد نیاز 
 تو فرزند باشی و من چون پدرپدر پیش فرزند بسته کمر 
 چنان دان که کاووس بر تو به مهربران گونه یک روز نگشاد چهر 
 کجا من گشایم در گنج بستسپارم به تو تاج و تخت نشست 
 بدارمت بی​رنج فرزندواربه گیتی تو مانی زمن یادگار 
 چو از کشورم بگذری در جهاننکوهش کنندم کهان و مهان 
 وزین روی دشوار یابی گذرمگر ایزدی باشد آیین و فر 
 بدین راه پیدا نبینی زمینگذر کرد باید به دریای چین 
 ازین کرد یزدان ترا بی نیازهم ایدر بباش و به خوبی بناز 
 سپاه و در گنج و شهر آن تستبه رفتن بهانه نبایدت جست 
 چو رای آیدت آشتی با پدرسپارم ترا تاج و زرین کمر 
 که ز ایدر به ایران شوی با سپاهببندم به دلسوزگی با تو راه 
 نماند ترا با پدر جنگ دیرکهن شد سرش گردد از جنگ سیر 
 گر آتش ببیند پی شصت و پنجرسد آتش از باد پیری به رنج 
 ترا باشد ایران و گنج و سپاهز کشور به کشور رساند کلاه 
 پذیرفتم از پاک یزدان که منبکوشم به خوبی به جان و به تن 
 نفرمایم و خود نسازم به بدبه اندیشه دل را نیازم به بد 
 چو نامه به مهر اندر آورد شاهبفرمود تا زنگه​ی نیک​خواه 
 به زودی به رفتن ببندد کمریکی خلعت آراست با سیم و زر 
 یکی اسپ بر سر ستام گرانبیامد دمان زنگه​ی شاوران 
 چو نزدیک تخت سیاوش رسیدبگفت آنچ پرسید و بشنید و دید 
 سیاوش به یک روی زان شاد شدبه دیگر پر از درد و فریاد شد 
 که دشمن همی دوست بایست کردز آتش کجا بردمد باد سرد 
 یکی نامه بنوشت نزد پدرهمه یاد کرد آنچ بد در به در 
 که من با جوانی خرد یافتمبهر نیک و بد نیز بشتافتم 
 از آن زن یکی مغز شاه جهاندل من برافروخت اندر نهان 
 شبستان او درد من شد نخستز خون دلم رخ ببایست شست 
 ببایست بر کوه آتش گذشتمرا زار بگریست آهو به دشت 
 ازان ننگ و خواری به جنگ آمدمخرامان به چنگ نهنگ آمدم 
 دو کشور بدین آشتی شاد گشتدل شاه چون تیغ پولاد گشت 
 نیاید همی هیچ کارش پسندگشادن همان و همان بود بند 
 چو چشمش ز دیدار من گشت سیربر سیر دیده نباشند دیر 
 ز شادی مبادا دل او رهاشدم من ز غم در دم اژدها 
 ندانم کزین کار بر من سپهرچه دارد به راز اندر از کین و مهر 
 ازان پس بفرمود بهرام راکه اندر جهان تازه کن کام را 
 سپردم ترا تاج و پرده​سرایهمان گنج آگنده و تخت و جای 
 درفش و سواران و پیلان کوسچو ایدر بیاید سپهدار توس 
 چنین هم پذیرفته او را سپارتو بیدار دل باش و به روزگار 
 ز دیده ببارید خوناب زردلب رادمردان پر از باد سرد 
 ز لشکر گزین کرد سیسد سوارهمه گرد و شایسته​ی کارزار 
 سد اسپ گزیده به زرین ستامپرستار و زرین کمر سد غلام 
 بفرمود تا پیش او آورندسلیح و ستام و کمر بشمرند 
 درم نیز چندان که بودش به کارز دینار وز گوهر شاهوار 
 ازان پس گرانمایگان را بخواندسخنهای بایسته چندی براند 
 چنین گفت کز نزد افراسیابگذشتست پیران بدین روی آب 
 یکی راز پیغام دارد به منکه ایمن به دویست از انجمن 
 همی سازم اکنون پذیره شدنشما را هم ایدر بباید بدن 
 همه سوی بهرام دارید رویمپیچد دل را ز گفتار اوی 
 همی بوسه دادند گردان زمینبران خوب سالار باآفرین 
 چو خورشید تابنده بنمود پشتهوا شد سیاه و زمین شد درشت 
 سیاووش لشکر به جیحون کشیدبه مژگان همی از جگر خون کشید 
 چو آمد به ترمذ درون بام و کویبسان بهاران پر از رنگ و بوی 
 چنان بد همه شهرها تا به چاچتو گفتی عروسیست باطوق و تاج 
 به هر منزلی ساخته خوردنیخورشهای زیبا و گستردنی 
 چنین تا به قچقار باشی براندفرود آمد آنجا و چندی بماند 
 چو آگاهی آمد پذیره شدندهمه سرکشان با تبیره شدند 
 ز خویشان گزین کرد پیران هزارپذیره شدن را برآراست کار 
 بیاراسته چار پیل سپیدسپه را همه داد یکسر نوید 
 یکی برنهاده ز پیروزه تختدرفشنده مهدی بسان درخت 
 سرش ماه زرین و بومش بنفشبه زر بافته پرنیایی درفش 
 ابا تخت زرین سه پیل دگرسد از ماه​رویان زرین کمر 
 سپاهی بران سان که گفتی سپهربیاراست روی زمین را به مهر 
 سد اسپ گرانمایه با زین زربه دیبا بیاراسته سر به سر 
 سیاووش بشنید کامد سپاهپذیره شدن را بیاراست شاه 
 درفش سپهدار پیران بدیدخروشیدن پیل و اسپان شنید 
 بشد تیز و بگرفتش اندر کناربپرسیدش از نامور شهریار 
 بدو گفت کای پهلوان سپاهچرا رنجه کردی روان را به راه 
 همه بردل اندیشه این بد نخستکه بیند دو چشمم ترا تندرست 
 ببوسید پیران سر و پای اوهمان خوب چهر دلارای او 
 چنین گفت کای شهریار جوانمراگر بخواب این نمودی روان 
 ستایش کنم پیش یزدان نخستچو دیدم ترا روشن و تندرست 
 ترا چون پدر باشد افراسیابهمه بنده باشیم زین روی آب 
 ز پیوستگان هست بیش از هزارپرستندگانند با گوشوار 
 تو بی​کام دل هیچ دم بر مزنترا بنده باشد همی مرد و زن 
 مراگر پذیری تو با پیر سرز بهر پرستش ببندم کمر 
 برفتند هر دو به شادی به همسخن یاد کردند بر بیش و کم 
 همه ره ز آوای چنگ و ربابهمی خفته را سر برآمد ز خواب 
 همی خاک مشکین شد از مشک و زرهمی اسپ تازی برآورد پر 
 سیاوش چو آن دید آب از دو چشمببارید و ز اندیشه آمد به خشم 
 که یاد آمدش بوم زابلستانبیاراسته تا به کابلستان 
 همان شهر ایرانش آمد به یادهمی برکشید از جگر سرد باد 
 ز ایران دلش یاد کرد و بسوختبه کردار آتش رخش برفروخت 
 ز پیران بپیچید و پوشید رویسپهبد بدید آن غم و درد اوی 
 بدانست کاو را چه آمد بیادغمی گشت و دندان به لب بر نهاد 
 به قچقار باشی فرود آمدندنشستند و یکبار دم بر زدند 
 نگه کرد پیران به دیدار اونشست و بر و یال و گفتار او 
 بدو در دو چشمش همی خیره ماندهمی هر زمان نام یزدان بخواند 
 بدو گفت کای نامور شهریارز شاهان گیتی توی یادگار 
 سه چیزست بر تو که اندر جهانکسی را نباشد ز تخم مهان 
 یکی آنک از تخمه​ی کیقبادهمی از تو گیرند گویی نژاد 
 و دیگر زبانی بدین راستیبه گفتار نیکو بیاراستی 
 سه دیگر که گویی که از چهر توببارد همی بر زمین مهر تو 
 چنین داد پاسخ سیاووش بدویکه ای پیر پاکیزه و راست​گوی 
 خنیده به گیتی به مهر و وفاز آهرمنی دور و دور از جفا 
 گر ایدونک با من تو پیمان کنیشناسم که پیان من مشکنی 
 گر از بودن ایدر مرا نیکویستبرین کرده​ی خود نباید گریست 
 و گر نیست فرمای تا بگذرمنمایی ره کشوری دیگرم 
 بدو گفت پیران که مندیش زینچو اندر گذشتی ز ایران زمین 
 مگردان دل از مهر افراسیابمکن هیچ​گونه برفتن شتاب 
 پراگنده نامش به گیتی بدیستولیکن جز اینست مرد ایزدیست 
 خرد دارد و رای و هوش بلندبه خیره نیاید به راه گزند 
 مرا نیز خویشیست با او به خونهمش پهلوانم همش رهنمون 
 همانا برین بوم و بر سد هزاربه فرمان من بیش باشد سوار 
 همم بوم و بر هست و هم گوسفندهم اسپ و سلیح و کمان و کمند 
 مرا بی​نیازیست از هر کسینهفته جزین نیز هستم بسی 
 فدای تو بادا همه هرچ هستگر ایدونک سازی به شادی نشست 
 پذیرفتم از پاک یزدان ترابه رای و دل هوشمندان ترا 
 که بر تو نیاید ز بدها گزندنداند کسی راز چرخ بلند 
 مگر کز تو آشوب خیزد به شهربیامیزی از دور تریاک و زهر 
 سیاووش بدان گفتها رام شدبرافروخت و اندر خور جام شد 
 بخوردن نشستند یک با دگرسیاوش پسر گشت و پیران پدر 
 برفتند با خنده و شادمانبه ره بر نجستند جایی زمان 
 چنین تا رسیدند در شهر گنگکزان بود خرم سرای درنگ 
 پیاده به کوی آمد افراسیاباز ایوان میان بسته و پر شتاب 
 سیاوش چو او را پیاده بدیدفرود آمد از اسپ و پیشش دوید 
 گرفتند مر یکدگر را به بربسی بوس دادند بر چشم و سر 
 ازان پس چنین گفت افراسیابکه گردان جهان اندر آمد به خواب 
 ازین پس نه آشوب خیزد نه جنگبه آبشخور آیند میش و پلنگ 
 برآشفت گیتی ز تور دلیرکنون روی گیتی شد از جنگ سیر 
 دو کشور سراسر پر از شور بودجهان را دل از آشتی کور بود 
 به تو رام گردد زمانه کنونبرآساید از جنگ وز جوش خون 
 کنون شهر توران ترا بنده​اندهمه دل به مهر تو آگنده​اند 
 مرا چیز با جان همی پیش تستسپهبد به جان و به تن خویش تست 
 سیاوش برو آفرین کرد سختکه از گوهر تو مگر داد بخت 
 سپاس از خدای جهان آفرینکزویست آرام و پرخاش و کین 
 سپهدار دست سیاوش به دستبیامد به تخت مهی بر نشست 
 به روی سیاوش نگه کرد و گفتکه این را به گیتی کسی نیست جفت 
 نه زین​گونه مردم بود در جهانچنین روی و بالا و فر و مهان 
 ازان پس به پیران چنین گفت ردکه کاووس تندست و اندک خرد 
 که بشکیبد از روی چونین پسرچنین برز بالا و چندین هنر 
 مرا دیده از خوب دیدار اوبماندست دل خیره از کار او 
 که فرزند باشد کسی را چنیندو دیده بگرداند اندر زمین 
 از ایوانها پس یکی برگزیدهمه کاخ زربفتها گسترید 
 یکی تخت زرین نهادند پیشهمه پایها چون سر گاومیش 
 به دیبای چینی بیاراستندفراوان پرستندگان خواستند 
 بفرمود پس تا رود سوی کاخبباشد به کام و نشیند فراخ 
 سیاوش چو در پیش ایوان رسیدسر طاق ایوان به کیوان رسید 
 بیامد بران تخت زر بر نشستهشیوار جان اندر اندیشه بست