شاهنامه/داستان سیاوش ۱۲

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان سیاوش ۱۲)
'


چو با گیو کیخسرو آمد به زم جهان چند ازو شاد و چندی دژم
نوندی به هر سو برافگند گیو یکی نامه از شاه وز گیو نیو
که آمد ز توران جهاندار شاد سر تخمه‌ی نامور کیقباد
فرستاده‌ی بختیار و سوار خردمند و بینادل و دوستدار
گزین کرد ازان نامداران زم بگفت آنچ بشنید از بیش و کم
بدو گفت ایدر برو به اسپهان بر نیو گودرز کشوادگان
بگویش که کیخسرو آمد به زم که بادی نجست از بر او دژم
یکی نامه نزدیک کاووس شاه فرستاده‌ای چست بگرفت راه
هیونان کفک افگن بادپای بجستند برسان آتش ز جای
فرستاده‌ی گیو روشن روان نخستین بیامد بر پهلوان
پیامش همی گفت و نامه بداد جهان پهلوان نامه بر سر نهاد
ز بهر سیاووش ببارید آب همی کرد نفرین بر افراسیاب
فرستاده شد نزد کاووس کی ز یال هیونان بپالود خوی
چو آمد به نزدیک کاووس شاه ز شادی خروش آمد از بارگاه
خبر شد به گیتی که فرزند شاه جهانجوی کیخسرو آمد ز راه
سپهبد فرستاده را پیش خواند بران نامه‌ی گیو گوهر فشاند
جهانی به شادی بیاراستند بهر جای رامشگران خواستند
ازان پس ز کشور مهان جهان برفتند یکسر سوی اسپهان
بیاراست گودرز کاخ بلند همه دیبه‌ی خسروانی فگند
یکی تخت بنهاد پیکر به زر بدو اندرون چند گونه گهر
چو با گیو کیخسرو آمد به زم جهان چند ازو شاد و چندی دژم
نوندی به هر سو برافگند گیو یکی نامه از شاه وز گیو نیو
که آمد ز توران جهاندار شاد سر تخمه‌ی نامور کیقباد
فرستاده‌ی بختیار و سوار خردمند و بینادل و دوستدار
گزین کرد ازان نامداران زم بگفت آنچ بشنید از بیش و کم
بدو گفت ایدر برو به اسپهان بر نیو گودرز کشوادگان
بگویش که کیخسرو آمد به زم که بادی نجست از بر او دژم
یکی نامه نزدیک کاووس شاه فرستاده‌ای چست بگرفت راه
هیونان کفک افگن بادپای بجستند برسان آتش ز جای
فرستاده‌ی گیو روشن روان نخستین بیامد بر پهلوان
پیامش همی گفت و نامه بداد جهان پهلوان نامه بر سر نهاد
ز بهر سیاووش ببارید آب همی کرد نفرین بر افراسیاب
فرستاده شد نزد کاووس کی ز یال هیونان بپالود خوی
چو آمد به نزدیک کاووس شاه ز شادی خروش آمد از بارگاه
خبر شد به گیتی که فرزند شاه جهانجوی کیخسرو آمد ز راه
سپهبد فرستاده را پیش خواند بران نامه‌ی گیو گوهر فشاند
جهانی به شادی بیاراستند بهر جای رامشگران خواستند
ازان پس ز کشور مهان جهان برفتند یکسر سوی اسپهان
بیاراست گودرز کاخ بلند همه دیبه‌ی خسروانی فگند
یکی تخت بنهاد پیکر به زر بدو اندرون چند گونه گهر
یکی تاج با یاره و گوشوار یکی طوق پر گوهر شاهوار
به زر و به گوهر بیاراست گاه چنان چون بباید سزاوار شاه
سراسر همه شهر آیین ببست بیاراست میدان و جای نشست
مهان سرافراز برخاستند پذیره شدن را بیاراستند
برفتند هشتاد فرسنگ پیش پذیره شدندش به آیین خویش
چو چشم سپهبد برآمد به شاه همان گیو را دید با او به راه
چو آمد پدیدار با شاه گیو پیاده شدند آن سواران نیو
فرو ریخت از دیدگان آب زرد ز درد سیاوش بسی یاد کرد
ستودش فراوان و کرد آفرین چنین گفت کای شهریار زمین
ز تو چشم بدخواه تو دور باد روان سیاوش پر از نور باد
جهاندار یزدان گوای منست که دیدار تو رهنمای منست
سیاووش را زنده گر دیدمی بدین گونه از دل نخندیدمی
بزرگان ایران همه پیش اوی یکایک نهادند بر خاک روی
وزان جایگه شاد گشتند باز فروزنده شد بخت گردن فراز
ببوسید چشم و سر گیو گفت که بیرون کشیدی سپهر از نهفت
گزارنده‌ی خواب و جنگی توی گه چاره مرد درنگی توی
سوی خانه‌ی پهلوان آمدند همه شاد و روشن روان آمدند
ببودند یک هفته با می بدست بیاراسته بزمگاه و نشست
به هشتم سوی شهر کاووس شاه همه شاددل برگرفتند راه
چو کیخسرو آمد بر شهریار جهان گشت پر بوی و رنگ و نگار
بر آیین جهانی شد آراسته در و بام و دیوار پرخواسته
نشسته به هر جای رامشگران گلاب و می و مشک با زعفران
همه یال اسپان پر از مشک و می درم با شکر ریخته زیر پی
چو کاووس کی روی خسرو بدید سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید
فرود آمد از تخت و شد پیش اوی بمالید بر چشم او چشم و روی
جوان جهانجوی بردش نماز گرازان سوی تخت رفتند باز
فراوان ز ترکان بپرسید شاه هم از تخت سالار توران سپاه
چنین پاسخ آورد کان کم خرد به بد روی گیتی همی بسپرد
مرا چند ببسود و چندی بگفت خرد با هنر کردم اندر نهفت
بترسیدم از کار و کردار او بپیچیدم از رنج و تیمار او
اگر ویژه ابری شود در بار کشنده پدر چون بود دوستدار
نخواند مرا موبد از آب پاک که بپرستم او را پدر زیر خاک
کنون گیو چندی به سختی ببود به توران مرا جست و رنج آزمود
اگر نیز رنجی نبودی جزین که با من بیامد ز توران زمین
سرافراز دو پهلوان با سپاه پس ما بیامد چو آتش به راه
من آن دیدم از گیو کز پیل مست نبیند به هندوستان بت پرست
گمانی نبردم که هرگز نهنگ ز دریا بران سان برآید به جنگ
ازان پس که پیران بیامد چو شیر میان بسته و بادپایی به زیر
به آب اندر آمد بسان نهنگ که گفتی زمین را بسوزد به جنگ
بینداخت بر یال او بر کمند سر پهلوان اندر آمد به بند
بخواهشگری رفتم ای شهریار وگرنه به کندی سرش را ز بار
بدان کاو ز درد پدر خسته بود ز بد گفتن ما زبان بسته بود
چنین تا لب رود جیحون به جنگ نیاسود با گرزه‌ی گاورنگ
سرانجام بگذاشت جیحون به خشم به آب و کشتی نیفگند چشم
کسی را که چون او بود پهلوان بود جاودان شاد و روشن روان
یکی کاخ کشواد بد در صطخر که آزادگان را بدو بود فخر
چو از تخت کاووس برخاستند به ایوان نو رفتن آراستند
همی رفت گودرز با شهریار چو آمد بدان گلشن زرنگار
بر اورنگ زرینش بنشاندند برو بر بسی آفرین خواندند
ببستند گردان ایران کمر بجز توس نوذر که پیچید سر
که او بود با کوس و زرینه کفش هم او داشتی کاویانی درفش
ازان کار گودرز شد تیز مغز بر او پیامی فرستاد نغز
پیمبر سرافراز گیو دلیر که چنگ یلان داشت و بازوی شیر
بدو گفت با توس نوذر بگوی که هنگام شادی بهانه مجوی
بزرگان و گردان ایران زمین همه شاه را خواندند آفرین
چرا سر کشی تو به فرمان دیو نبینی همی فر گیهان خدیو
اگر تو بپیچی ز فرمان شاه مرا با تو کین خیزد و رزمگاه
فرستاده گیوست پیغام من به دستوری نامدار انجمن
ز پیش پدر گیو بنمود پشت دلش پر ز گفتارهای درشت
بیامد به توس سپهبد بگفت که این رای را با تو دیوست جفت
چو بشنید پاسخ چنین داد توس که بر ما نه خوبست کردن فسوس
به ایران پس از رستم پیلتن سرافرازتر کس منم ز انجمن
نبیره منوچهر شاه دلیر که گیتی به تیغ اندر آورد زیر
همان شیر پرخاشجویم به جنگ بدرم دل پیل و چنگ پلنگ
همی بی من آیین و رای آورید جهان را به نو کدخدای آورید
نباشم بدین کار همداستان ز خسرو مزن پیش من داستان
جهاندار کز تخم افراسیاب نشانیم بخت اندر آید به خواب
نخواهیم شاه از نژاد پشنگ فسیله نه نیکو بود با پلنگ
تو این رنجها را که بردی برست که خسرو جوانست و کندآورست
کسی کاو بود شهریار زمین هنر باید و گوهر و فر و دین
فریبرز کاووس فرزند شاه سزاوارتر کس به تخت و کلاه
بهرسو ز دشمن ندارد نژاد همش فر و برزست و هم نام و داد
دژم گیو برخاست از پیش او که خام آمدش دانش و کیش او
بیامد به گودرز کشواد گفت که فر و خرد نیست با توس جفت
دو چشمش تو گویی نبیند همی فریبرز را برگزیند همی
برآشفت گودرز و گفت از مهان همی توس کم باد اندر جهان
نبیره پسر داشت هفتاد و هشت بزد کوس ز ایوان به میدان گذشت
سواران جنگی ده و دو هزار برون رفت بر گستوان‌ور سوار
وزان رو بیامد سپهدار توس ببستند بر کوهه‌ی پیل کوس
ببستند گردان ایران میان به پیش سپاه اختر کاویان
چو گودرز را دید و چندان سپاه کزو تیره شد روی خورشید و ماه
یکی تخت بر کوهه‌ی ژنده پیل ز پیروزه تابان به کردار نیل
جهانجوی کیسخرو تاج ور نشسته بران تخت و بسته کمر
به گرد اندرش ژنده‌پیلان دویست تو گفتی به گیتی جز آن جای نیست
همی تافت زان تخت خسرو چو ماه ز یاقوت رخشنده بر سر کلاه
غمی شد دل توس و اندیشه کرد که امروز اگر من بسازم نبرد
بسی کشته آید ز هر دو سپاه ز ایران نه برخیزد این کینه‌گاه
نباشد جز از کام افراسیاب سر بخت ترکان برآید ز خواب
بدیشان رسد تخت شاهنشهی سرآید به ما روزگار مهی
خردمند مردی و جوینده راه فرستاد نزدیک کاووس شاه
که از ما یکی گر برین دشت جنگ نهد بر کمان پر تیر خدنگ
یکی کینه خیزد که افراسیاب هم امشب همی آن ببیند به خواب
چو بشنید زین‌گونه گفتار شاه بفرمود تا بازگردد به راه
بر توس و گودرز کشوادگان گزیده سرافراز آزادگان
که بر درگه آیند بی‌انجمن چنان چون بباید به نزدیک من
بشد توس و گودرز نزدیک شاه زبان برگشادند بر پیش گاه
بدو گفت شاه ای خردمند پیر منه زهر برنده بر جام شیر
بنه تیغ و بگشای ز آهن میان نباید کزین سود دارد زیان
چنین گفت توس سپهبد به شاه که گر شاه سیر آید از تخت و گاه
به فرزند باید که ماند جهان بزرگی و دیهیم و تخت مهان
چو فرزند باشد نبیره کلاه چرا برنهد برنشیند به گاه
بدو گفت گودرز کای کم خرد ترا بخرد از مردمان نشمرد
به گیتی کسی چون سیاوش نبود چنو راد و آزاد و خامش نبود
کنون این جهانجوی فرزند اوست همویست گویی به چهر و به پوست
گر از تور دارد ز مادر نژاد هم از تخم شاهی نپیچد ز داد
به توران و ایران چنو نیو کیست چنین خام گفتارت از بهر چیست
دو چشمت نبیند همی چهر او چنان برز و بالا و آن مهر او
به جیحون گذر کرد و کشتی نجست به فر کیانی و رای درست
بسان فریدون کز اروند رود گذشت و به کشتی نیامد فرود
ز مردی و از فره‌ی ایزدی ازو دور شد چشم و دست بدی
تو نوذر نژادی نه بیگانه‌ای پدر تیز بود و تو دیوانه‌ای
سلیح من ار با منستی کنون بر و یالت آغشته گشتی به خون
بدو گفت توس ای جهاندیده پیر سخن گوی لیکن همه دلپذیر
اگر تیغ تو هست سندان شکاف سنانم به درد دل کوه قاف
وگر گرز تو هست با سنگ و تاب خدنگم بدوزد دل آفتاب
و گر تو ز کشواد داری نژاد منم توس نوذر مه و شاهزاد
بدو گفت گودرز چندین مگوی که چندین نبینم ترا آب روی
به کاووس گفت ای جهاندار شاه تو دل را مگردان ز آیین و راه
دو فرزند پرمایه را پیش خوان سزاوار گاهند و هر دو جوان
ببین تا ز هر دو سزاوار کیست که با برز و با فره‌ی ایزدیست
بدو تاج بسپار و دل شاد دار چو فرزند بینی همی شهریار
بدو گفت کاووس کاین رای نیست که فرزند هر دو به دل بر یکیست
یکی را چو من کرده باشم گزین دل دیگر از من شود پر ز کین
یکی کار سازم که هر دو ز من نگیرند کین اندرین انجمن
دو فرزند ما را کنون بر دو خیل بباید شدن تا در اردبیل
به مرزی که آنجا دژ بهمنست همه ساله پرخاش آهرمنست
برنجست ز آهرمن آتش پرست نباشد بران مرز کس را نشست
ازیشان یکی کان بگیرد به تیغ ندارم ازو تخت شاهی دریغ
چو بشنید گودرز و توس این سخن که افگند سالار هشیار بن
برین هر دو گشتند همداستان ندانست ازین به کسی داستان
برین یک سخن دل بیاراستند ز پیش جهاندار برخاستند
چو خورشید برزد سر از برج شیر سپهر اندر آورد شب را به زیر
فریبرز با توس نوذر دمان به نزدیک شاه آمدند آن زمان
چنین گفت با شاه هشیار توس که من با سپهبد برم پیل و کوس
همان من کشم کاویانی درفش رخ لعل دشمن کنم چون بنفش
کنون همچنین من ز درگاه شاه بنه برنهم برنشانم سپاه
پس اندر فریبرز و کوس و درفش هوا کرده از سم اسپان بنفش
چو فرزند را فر و برز کیان بباشد نبیره نبندد میان
بدو گفت شاه ار تو رانی ز پیش زمانه نگردد ز آیین خویش
برای خداوند خورشید و ماه توان ساخت پیروزی و دستگاه
فریبرز را گر چنین است رای تو لشکر بیارای و منشین ز پای
بشد توس با کاویانی درفش به پا اندرون کرده زرینه کفش
فریبرز کاووس در قلبگاه به پیش اندرون توس و پیل و سپاه
چو نزدیک بهمن دژ اندر رسید زمین همچو آتش همی بردمید
بشد توس با لشکری جنگجوی به تندی سوی دژ نهادند روی
سر باره‌ی دژ بد اندر هوا ندیدند جنگ هوا کس روا
سنانها ز گرمی همی برفروخت میان زره مرد جنگی بسوخت
جهان سر به سر گفتی از آتش است هوا دام آهرمن سرکش است
سپهبد فریبرز را گفت مرد به چیزی چو آید به دشت نبرد
به گرز گران و به تیغ و کمند بکوشد که آرد به چیزی گزند
به پیرامن دژ یکی راه نیست ز آتش کسی را دل ای شاه نیست
میان زیر جوشن بسوزد همی تن بارکش برفروزد همی
بگشتند یک هفته گرد اندرش بدیده ندیدند جای درش
به نومیدی از جنگ گشتند باز نیامد بر از رنج راه دراز
چو آگاهی آمد به آزادگان بر پیر گودرز کشوادگان
که توس و فریبرز گشتند باز نیارست رفتن بر دژ فراز
بیاراست پیلان و برخاست غو بیامد سپاه جهاندار نو
یکی تخت زرین زبرجدنگار نهاد از بر پیل و بستند بار
به گرد اندرش با درفش بنفش به پا اندرون کرده زرینه کفش
جهانجوی بر تخت زرین نشست به سر برش تاجی و گرزی به دست
دو یاره ز یاقوت و طوقی به زر به زر اندرون نقش کرده گهر
همی رفت لشکر گروها گروه که از سم اسپان زمین شد چو کوه
چو نزدیک دژ شد همی برنشست بپوشید درع و میان را ببست
نویسنده‌ای خواست بر پشت زین یکی نامه فرمود با آفرین
ز عنبر نوشتند بر پهلوی چنان چون بود نامه‌ی خسروی
که این نامه از بنده‌ی کردگار جهانجوی کیخسرو نامدار
که از بند آهرمن بد بجست به یزدان زد از هر بدی پاک دست
که اویست جاوید برتر خدای خداوند نیکی ده و رهنمای
خداوند بهرام و کیوان و هور خداوند فر و خداوند زور
مرا داد اورند و فر کیان تن پیل و چنگال شیر ژیان
جهانی سراسر به شاهی مراست در گاو تا برج ماهی مراست
گر این دژ بر و بوم آهرمنست جهان آفرین را به دل دشمنست
به فر و به فرمان یزدان پاک سراسر به گرز اندر آرم به خاک
و گر جاودان راست این دستگاه مرا خود به جادو نباید سپاه
چو خم دوال کمند آورم سر جاودان را به بند آورم
وگر خود خجسته سروش اندرست به فرمان یزدان یکی لشکرست
همان من نه از دست آهرمنم که از فر و برزست جان و تنم
به فرمان یزدان کند این تهی که اینست پیمان شاهنشهی
یکی نیزه بگرفت خسرو به دست همان نامه را بر سر نیزه بست
بسان درفشی برآورد راست به گیتی بجز فر یزدان نخواست
بفرمود تا گیو با نیزه تفت به نزدیک آن بر شده باره رفت
بدو گفت کاین نامه‌ی پندمند ببر سوی دیوار حصن بلند
بنه نامه و نام یزدان بخوان بگردان عنان تیز و لختی ممان
بشد گیو نیزه گرفته به دست پر از آفرین جان یزدان پرست
چو نامه به دیوار دژ برنهاد به نام جهانجوی خسرو نژاد
ز دادار نیکی دهش یاد کرد پس آن چرمه‌ی تیزرو باد کرد
شد آن نامه‌ی نامور ناپدید خروش آمد و خاک دژ بردمید
همانگه به فرمان یزدان پاک ازان باره‌ی دژ برآمد تراک
تو گفتی که رعدست وقت بهار خروش آمد از دشت و ز کوهسار
جهان گشت چون روی زنگی سیاه چه از باره دژ چه گرد سپاه
تو گفتی برآمد یکی تیره ابر هوا شد به کردار کام هژبر
برانگیخت کیخسرو اسپ سیاه چنین گفت با پهلوان سپاه
که بر دژ یکی تیر باران کنید هوا را چو ابر بهاران کنید
برآمد یکی میغ بارش تگرگ تگرگی که بردارد از ابر مرگ
ز دیوان بسی شد به پیکان هلاک بسی زهره کفته فتاده به خاک
ازان پس یکی روشنی بردمید شد آن تیرگی سر به سر ناپدید
جهان شد به کردار تابنده ماه به نام جهاندار پیروز شاه
برآمد یکی باد با آفرین هوا گشت خندان و روی زمین
برفتند دیوان به فرمان شاه در دژ پدید آمد از جایگاه
به دژ در شد آن شاه آزادگان ابا پیر گودرز کشوادگان
یکی شهر دید اندر آن دژ فراخ پر از باغ و میدان و ایوان و کاخ
بدانجای کان روشنی بردمید سر باره‌ی دژ بشد ناپدید
بفرمود خسرو بدان جایگاه یکی گنبدی تا به ابر سیاه
درازی و پهنای او ده کمند به گرد اندرش طاقهای بلند
ز بیرون دو نیمی تگ تازی اسپ برآورد و بنهاد آذرگشسپ
نشستند گرد اندرش موبدان ستاره‌شناسان و هم بخردان
دران شارستان کرد چندان درنگ که آتشکده گشت با بوی و رنگ
چو یک سال بگذشت لشکر براند بنه بر نهاد و سپه برنشاند
چو آگاهی آمد به ایران ز شاه ازان ایزدی فر و آن دستگاه
جهانی فرو ماند اندر شگفت که کیخسرو آن فر و بالا گرفت
همه مهتران یک به یک با نثار برفتند شادان بر شهریار
فریبرز پیش آمدش با گروه از ایران سپاهی بکردار کوه
چو دیدش فرود آمد از تخت زر ببوسید روی برادر پدر
نشاندش بر تخت زر شهریار که بود از در یاره و گوشوار
همان توس با کاویانی درفش همی رفت با کوس و زرینه کفش
بیاورد و پیش جهاندار برد زمین را ببوسید و او را سپرد
بدو گفت کاین کوس و زرینه کفش به نیک اختری کاویانی درفش
ز لشکر ببین تا سزاوار کیست یکی پهلوان از در کار کیست
ز گفتارها پوزش آورد پیش بپیچید زان بیهده رای خویش
جهاندار پیروز بنواختش بخندید و بر تخت بنشاختش
بدو گفت کین کاویانی درفش هم آن پهلوانی و زرینه کفش
نبینم سزای کسی در سپاه ترا زیبد این کار و این دستگاه
ترا پوزش اکنون نیاید به کار نه بیگانه‌ای خواستی شهریار
چو پیروز برگشت شیر از نبرد دل و دیده‌ی دشمنان تیره کرد
سوی پهلو پارس بنهاد روی جوان بود و بیدار و دیهیم جوی
چو زو آگهی یافت کاووس کی که آمد ز ره پور فرخنده پی
پذیره شدش با رخی ارغوان ز شادی دل پیر گشته جوان
چو از دود خسرو نیا را بدید بخندید و شادان دلش بردمید
پیاده شد و برد پیشش نماز به دیدار او بد نیا را نیاز
بخندید و او را به بر در گرفت نیایش سزاوار او برگرفت
وزانجا سوی کاخ رفتند باز به تخت جهاندار دیهیم ساز
چو کاووس بر تخت زرین نشست گرفت آن زمان دست خسرو به دست
بیاورد و بنشاند بر جای خویش ز گنجور تاج کیان خواست پیش
ببوسید و بنهاد بر سرش تاج به کرسی شد از نامور تخت عاج
ز گنجش زبرجد نثار آورید بسی گوهر شاهوار آورید
بسی آفرین بر سیاوش بخواند که خسرو به چهره جز او را نماند
ز پهلو برفتند آزادگان سپهبد سران و گرانمایگان
به شاهی برو آفرین خواندند همه زر و گوهر برافشاندند
جهان را چنین است ساز و نهاد ز یک دست بستد به دیگر بداد
بدردیم ازین رفتن اندر فریب زمانی فراز و زمانی نشیب
اگر دل توان داشتن شادمان به شادی چرا نگذرانی زمان
به خوشی بناز و به خوبی ببخش مکن روز را بر دل خویش رخش
ترا داد و فرزند را هم دهد درختی که از بیخ تو برجهد
نبینی که گنجش پر از خواستست جهانی به خوبی بیاراستست
کمی نیست در بخشش دادگر فزونی بخوردست انده مخور