شاهنامه/خوالیگری کردن ابلیس

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
داستان ضحاک و پدرش شاهنامه  از فردوسی
خوالیگری کردن ابلیس
تباه شدن روزگار جمشید


خوالیگری کردن ابلیس

 جوانی برآراست از خویشتنسخن گو و بینا دل و پاک تن 
 همیدون به ضحّاک بنهاد روینبودش جز از آفرین گفت و گوی 
 بدو گفت اگر شاهرا در خورمیکی نامور پاک خوالیگرم 
 چو بشنید ضحّاک بنواختنشز بهر خورش جایگه ساختش 
 کلید خورش خانهٔ پادشابدو داد دستور فرمان روا 
 فراوان نبود آن زمان پرورشکه کمتر بد از کشتنیها خورش 
 جز از رستنیها نخوردند چیززهر چز زمین سر برآورد نیز 
 پس آهرمن بدکنش رای کردبدل کشتن جانور جای کرد 
 ز هر گونه از مرغ و از چارپایخورش کرد و یکیک بیآورد بجای 
 بخونش بپرورد بر سان شیربدآن تا کند پادشا را دلیر 
 سخن هر چه گویدش فرمان بردبفرمان او دل گروکان کند 
 خورش زردهٔ خایه دادش نخستبدآن داشتش چند گه تن درست 
 بخورد و برو آفرین کرد سختمزه یافت از آن خوردنش نیکبخت 
 چنین گفت ابلیس نیرنگ سازکه جاوید زی شاه گردنفراز 
 که فردات از آن گونه سازم خورشکزو باشدت سر بسر پرورش 
 برفت همه شب سگالش گرفتکه فردا چه سازد ز خوردن شکفت 
 دگر روز چون گنبد لاجوردبرآورد و بنمود یاقوت زرد 
 خورشها ز کبک و تذرو سفیدبسازد و آمد دل پر امید 
 شه تازیان چون بخوان دست بردسر کم خرد مهر او را سپرد 
 سوم روز خوانرا بمرغ و برهبیآراستش گونه گون یکسره 
 بروز چهارم چو بنهاد خوانخورش ساخت از پشت گاو جوان 
 بدو اندرون زعفران و گلابهمان سالخورده می و مشکناب 
 چو ضحّاک دست اندر آورد و خوردشکفت آمدش زآن هشیوار مرد 
 بدو گفت بنگر که تا آرزویچه خواهی بخواه از من ای نیکخوی 
 خورشگر بدو گفت کای پادشاهمیشه بزی شاد و فرمان روا 
 مرا دل سراسر پر از مهر تستهمه توشهٔ جانم از چهر تست 
 یکی حاجتستم ز نزدیک شاهو گر چه مرا نیست این پایگاه 
 که فرمان دهد تا سر کتف اویببوزم بمالم برو چشم و روی 
 چو ضحّاک بشنید گفتار اوینهانی ندانست بازار اوی 
 بدو گفت دادم من این کام توبلندی بگیرد مگر نام تو 
 بفرمود تا دیو چون جفت اوهمی بوسهٔ داد بر کتف او 
 چو بوسید شد در زمین ناپدیدکس اندر جهان این شکفتی ندید 
 دو مار سیه از دو کتفش برستغمی گشت و از هر سوی چاره جست 
 سرانجام ببرّید هر دو ز کتفسزد گر بمانی ازو در شکفت 
 چو شاخ درخت آن دو مار سیاهبرآمد دگر باره از کتف شاه 
 پزشکان فرزانه گرد آمدندهمه یک بیک داستانها زدند 
 ز هر گونه نیرنگها ساختندمر آن درد را چاره نشناختند 
 بسان پزشکی پس ابلیس تفتبفرزانگی نزد ضحّاک رفت 
 بدو گفت کین بودنی کار بودبمان تا چه ماند نباید درود 
 خورش ساز و آرامشان ده بخوردنشاید جز این چارهٔ نیز کرد 
 بجز مغز مردم مده شان خورشمگر خود بمیرند ازین پرورش 
 نگر نرّه دیو اندر آن جست و جوچه جست و چه دید اندرین گفتگو 
 مگر تا یکی چاره سازد نهانکه پردخته ماند ز مردم جهان