شاهنامه/تباه شدن روزگار جمشید

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
خوالیگری کردن ابلیس شاهنامه  از فردوسی
تباه شدن روزگار جمشید
پادشاهی ضحاک


تباه شدن روزگار جمشید

 از آن پس برآمد از ایران خروشپدید آمد از هر سوی جنگ و جوش 
 سیه گشت رخشنده روز سپیدگسستند پیوند از جّمشید 
 برو تیره شد فرّهٔ ایزدیبکژّی گرائید و نابخردی 
 پدید آمد از هر سوی خسروییکی نامداری ز هر پهلوی 
 سپه کرده و جنگرا ساختهدل از مهر جمشید پرداخته 
 یکایک از ایران برآمد سپاهسوی تازیان برگرفتند راه 
 شنودند کآنجا یکی مهتر استپر از هول شاه اژدها پیکرست 
 سواران ایران همه شاه جوینهادند یک سر بضحاک روی 
 بشاهی برو آفرین خواندندورا شاه ایران زمین خواندند 
 کی اژدهافش بیآمد چو بادبایران زمین تاج بر سر نهاد 
 از ایران و از تازیان لشکریگزین کرد گردان هر کشوری 
 سوی تخت جمشید بنهاد رویچو انگشتری کرد گیتی بروی 
 چو جمشید را بخت شد کندروبتنگ آوریدش جهاندار نو 
 برفت و بدو داد تخت و کلاهبزرگی و دیهیم و گنج و سپاه 
 نهان گشت و گیتی برو شد سیاهسپردش بضحّاک تخت و کلاه 
 چو صد سالش اندر جهان کس ندیدز چشم همه مردمان ناپدید 
 صدم سال روزی بدریای چینپدید آمد آن شاه ناپاک دین 
 چو ضحّاکش آورد ناگه بچنگیکایک ندادش زمانی درنگ 
 بارّه مر او را بدو نیم کردجهانرا ازو پاک و بی بیم کرد 
 نهان بود چند از دم اژدهابفرجام هم زو نیآمد رها 
 شد آن تخت شاهی و آن دستگاهزمانه ربودش چو بیچاده گاه 
 ازو بیش بر تخت شاهی که بوداز آن رنج بردن چه آمدش سود 
 گذشته بدو سالیان هفتصدپدید آوریدش بسی نیک و بد 
 چباید همی زندگانی درازکه گیتی نخواهد کشادنت راز 
 همی پروراندت با شهد و نوشجز آواز نرمت نیآید بگوش 
 یکایک چو گوئی که گسترد مهرکه خواهد نمودن بمن مهر چهر 
 بدو شاد باشی و نازی بدویهمه راز دل برکشادی بدوی 
 یکی نغز بازی برون آوردبدلت اندر از درد خون آورد 
 دلم سیر شد زین سرای سپنجخدایا مرا زود برهان ز رنج