شاهنامه/اندر ستایش سلطان محمود ۶

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(اندر ستایش سلطان محمود ۶)
'


 چو خورشید بر چرخ بنمود پشتشب تیره شد از نمودن درشت 
 شهنشاه ایران سر و تن بشستیکی جایگاه پرستش بجست 
 کز ایرانیان کس مر او را ندیدنه دام و دد آوای ایشان شنید 
 ز شبگرد تا ماه بر چرخ ساجبسر بر نهاد آن دل‌افروز تاج 
 ستایش همی کرد برکردگارازان شادمان گردش روزگار 
 فراوان بمالید بر خاک رویبرخ بر نهاد از دو دیده دو جوی 
 و زآنجا بیامد سوی تاج و تختخرامان و شادان دل و نیکبخت 
 از ایرانیان هرک افگنده بوداگر کشته بودند گر زنده بود 
 ازان خاک آورد برداشتندتن دشمنان خوار بگذاشتند 
 همه رزمگه دخمه‌ها ساختندازان کشتگان چو بپرداختند 
 ز چیزی که بود اندران رزمگاهببخشید شاه جهان بر سپاه 
 و زآنجا بشد شاه ببهشت گنگهمه لشکر آباد با ساز جنگ 
 چو آگاهی آمد بماچین و چینز ترکان وز شاه ایران زمین 
 بپیچید فغفور و خاقان بدردز تخت مهی هر کسی یاد کرد 
 وزان یاوریها پشیمان شدندپراندیشه دل سوی درمان شدند 
 همی گفت فغفور کافراسیابازین پس نبیند بزرگی بخواب 
 ز لشکر فرستادن و خواستهشود کار ما بی‌گمان کاسته 
 پشیمانی آمد همه بهر ماکزین کار ویران شود شهر ما 
 ز چین و ختن هدیه‌ها ساختندبدان کار گنجی بپرداختند 
 فرستاده‌ای نیک‌دل را بخواندسخنهای شایسته چندی براند 
 یکی مرد بد نیک‌دل نیک خواهفرستاد فغفور نزدیک شاه 
 طرایف بچین اندرون آنچ بودز دینار وز گوهر نابسود 
 بپوزش فرستاد نزدیک شاهفرستادگان برگرفتند راه 
 بزرگان چین بی‌درنگ آمدندبیک هفته از چین بگنگ آمدند 
 جهاندار پیروز بنواختشانچنانچون ببایست بنشاختشان 
 بپذرفت چیزی که آورده بودطرایف بد و بدره و پرده بود 
 فرستاده را گفت کو را بگویکه خیره بر ما مبر آب روی 
 نباید که نزد تو افراسیاببیاید شب تیره هنگام خواب 
 فرستاده برگشت و آمد چو بادبفغفور یکسر پیامش بداد 
 چو بشنید فغفور هنگام خوابفرستاد کس نزد افراسیاب 
 که از من ز چین و ختن دور باشز بد کردن خویش رنجور باش 
 هرآنکس که او گم کند راه خویشبد آید بداندیش را کار پیش 
 چو بشنید افراسیاب این سخنپشیمان شد از کرده‌های کهن 
 بیفگند نام مهی جان گرفتبه بیراه، راه بیابان گرفت 
 چو با درد و با رنج و غم دید روزبیامد دمان تا بکوه اسپروز 
 ز بدخواه روز و شب اندیشه کردشب روز را دل یکی پیشه کرد 
 بیامد ز چین تا بب زرهمیان سوده از رنج و بند گره 
 چو نزدیک آن ژرف دریا رسیدمر آن را میان و کرانه ندید 
 بدو گفت ملاح کای شهریاربدین ژرف دریا نیابی گذار 
 مرا سالیان هست هفتاد و هشتندیدم که کشتی بروبر گذشت 
 بدو گفت پر مایه افراسیابکه فرخ کسی کو بمیرد در آب 
 مرا چون بشمشیر دشمن نکشتچنانچون نکشتش نگیرد بمشت 
 بفرمود تا مهتران هر کسیبب اندر آرند کشتی بسی 
 سوی گنگ دژ بادبان برکشیدبنیک و بدیها سر اندر کشید 
 چو آن جایگه شد بخفت و بخوردبرآسود از روزگار نبرد 
 چنین گفت کایدر بباشیم شادز کار گذشته نگیریم یاد 
 چو روشن شود تیره گرن اخترمبکشتی بر آب زره بگذرم 
 ز دشمن بخواهم همان کین خویشدرفشان کنم راه و آیین خویش 
 چو کیخسرو آگاه شد زین سخنکه کار نو آورد مرد کهن 
 به رستم چنین گفت کافراسیابسوی گنگ دژ شد ز دریای آب 
 بکردار کرد آنچ با ما بگفتکه ما را سپهر بلندست جفت 
 بکشتی بب زره برگذشتهمه رنج ما سربسر باد گشت 
 مرا با نیا جز بخنجر سخننباشد نگردانم این کین کهن 
 بنیروی یزدان پیروزگرببندم بکین سیاوش کمر 
 همه چین و ماچین سپه گسترمبدریای کیماک بر بگذرم 
 چو گردد مرا راست ماچین و چینبخواهیم باژی ز مکران زمین 
 بب زره بگذرانم سپاهاگر چرخ گردان بود نیک‌خواه 
 اگر چند جایی درنگ آیدممگر مرد خونی بچنگ آیدم 
 شما رنج بسیار برداشتیدبر و بوم آباد بگذاشتید 
 همین رنج بر خویشتن برنهیدازان به که گیتی بدشمن دهید 
 بماند ز ما نام تا رستخیزبپیروزی و دشمن اندر گریز 
 شدند اندران پهلوانان دژمدهان پر ز باد ابروان پر زخم 
 که دریای با موج و چندین سپاهسر و کار با باد و شش ماه راه 
 که داند که بیرون که آید ز آببد آمد سپه را ز افراسیاب 
 چو خشکی بود ما بجنگ اندریمبدریا بکام نهنگ اندریم 
 همی گفت هر گونه‌ای هر کسیبدانگه که گفتارها شد بسی 
 همی گفت رستم که ای مهترانجهان دیده و رنجبرده سران 
 نباید که این رنج بی بر شودبه ناز و تن آسانی اندر شود 
 و دیگر که این شاه پیروزگربیابد همی ز اختر نیک بر 
 از ایران برفتیم تا پیش گنگندیدیم جز چنگ یازان بجنگ 
 ز کاری که سازد همی برخوردبدین آمد و هم بدین بگذرد 
 چو بشنید لشکر ز رستم سخنیکی پاسخ نو فگندند بن 
 که ما سربسر شاه را بنده‌ایمابا بندگی دوست دارنده‌ایم 
 بخشکی و بر آب فرمان رواستهمه کهترانیم و پیمان وراست 
 ازان شاد شد شاه و بنواختشانیکایک باندازه بنشاختشان 
 در گنجهای نیا برگشادز پیوند و مهرش نکرد ایچ یاد 
 ز دینار و دیبای گوهرنگارهیونان شایسته کردند بار 
 همیدون ز گنج درم سد هزارببردند با آلت کارزار 
 ز گاوان گردون کشان ده هزارببر دند تا خود کی آید بکار 
 هیونان ز گنج درم ده هزاربسی بار کردند با شهریار 
 بفرمود زان پس بهنگام خوابکه پوشیده رویان افراسیاب 
 ز خویشان و پیوند چندانک هستاگر دخترانند اگر زیر دست 
 همه در عماری براه آوردندز ایوان بمیدان شاه آوردند 
 دو از نامداران گردنکشانکه بودند هر یک بمردی نشان 
 چو جهن و چو گرسیوز ارجمندبمهد اندرون پای کرده ببند 
 همه خویش و پیوند افراسیابز تیمارشان دیده کرده پر آب 
 نواها که از شهرها یادگارگروگان ستد ترک چینی هزار 
 سپرد آن زمان گیو را شهریارگزین کرد ز ایرانیان ده هزار 
 بدو گفت کای مرد فرخنده پیبرو با سپه پیش کاوس کی 
 بفرمود تا پیش او شد دبیربیاورد قرطاس و چینی حریر 
 یکی نامه از قیر و مشک و گلاببفرمود در کار افراسیاب 
 چو شد خامه از مشک وز قیر ترنخست آفرین کرد بر دادگر 
 که دارنده و بر سر آرنده اوستزمین و زمان را نگارنده اوست 
 همو آفریننده‌ی پیل و مورز خاشاک تا آب دریای شور 
 همه با توانایی او یکیستخداوند هست و خداوند نیست 
 کسی را که او پروراند بمهربر آنکس نگردد بتندی سپهر 
 ازو باد بر شاه گیتی درودکزو خیزد آرام را تار و پود 
 رسیدم بدین دژ که افراسیابهمی داشت از بهر آرام و خواب 
 بدو اندرون بود تخت و کلاهبزرگی و دیهیم و گنج و سپاه 
 چهل پیل زیشان همه بسته گشتهر آنکس که برگشت تن خسته گشت 
 بگوید کنون گیو یک یک بشاهسخن هرچ رفت اندرین رزمگاه 
 چو بر پیش یزدان گشایی دو لبنیایش کن از بهر من روز و شب 
 کشیدیم لشکر بما چین و چینو زآن روی رانم بمکران زمین 
 و زآن پس بر آب زره بگذرماگر پای یزدان بود یاورم 
 ز پیش شهنشاه برگشت گیوابا لشکری گشن و مردان نیو 
 چو باد هوا گشت و ببرید راهبیامد بنزدیک کاوس شاه 
 پس آگاهی آمد بکاوس کیازان پهلوان زاده‌ی نیک پی 
 پذیره فرستاد چندی سپاهگرانمایگان بر گرفتند راه 
 چو آمد بر شهر گیو دلیرسپاهی ز گردان چو یک دشت شیر 
 چو گیو اندر آمد بنزدیک شاهزمین را ببوسید بر پیش گاه 
 و رادید کاوس بر پای جستبخندید و بسترد رویش بدست 
 بپرسیدش از شهریار و سپاهز گردنده خورشید و تابنده ماه 
 بگفت آن کجا دید گیو سترگز گردان وز شهریار بزرگ 
 جوان شد زگفتار او مرد پیرپس آن نامه بنهاد پیش دبیر 
 چو آن نامه بر شاه ایران بخواندهمه انجمن در شگفتی بماند 
 همه شاد گشتند و خرم شدندز شادی دو دیده پر از نم شدند 
 همه چیز دادند درویش رابنفریده کردند بدکیش را 
 فرود آمد از تخت کاوس شاهز سر برگرفت آن کیانی کلاه 
 بیامد بغلتید بر تیره خاکنیایش کنان پیش یزدان پاک 
 وز آن جایگه شد بجای نشستبگرد دژ آیین شادی ببست 
 همی گفت با شاه گیو آنچ دیدسخن کز لب شاه ایران شنید 
 می آورد و رامشگران را بخواندوز ایران نبرده سران را بخواند 
 ز هر گونه‌ای گفت و پاسخ شنیدچنین تا شب تیره اندر چمید 
 برفتند با شمع یاران ز پیشدلش شاد و خرم بایوان خویش 
 چو برزد خور از چرخ رخشان سنانبپیچید شب گرد کرده عنان 
 تبیره بر آمد ز درگاه شاهبرفتند گردان بدان بارگاه 
 جهاندار پس گیو را پیش خواندبران نامور تخت شاهی نشاند 
 بفرمود تا خواسته پیش بردهمان نامور سرفرازان گرد 
 همان بیگنه روی پوشیدگانپس پرده اندر ستم دیدگان 
 همان جهن و گرسیوز بندسایکه او برد پای سیاوش ز جای 
 چو گرسیوز بدکنش را بدیدبرو کرد نفرین که نفرین سزید 
 همان جهن را پای کرده ببندببردند نزدیک تخت بلند 
 بدان دختران رد افراسیابنگه کرد کاوس مژگان پر آب 
 پس پرده‌ی شاهشان جای کردهمانگه پرستنده بر پای کرد 
 اسیران و آنکس که بود از نوابیاراست مر هر یکی را جدا 
 یکی را نگهبان یکی را ببندببردند از پیش شاه بلند 
 ازان پس همه خواسته هرچ بودز دینار وز گوهر نابسود 
 بارزانیان داد تا آفرینبخوانند بر شاه ایران زمین 
 دگر بردگان مهتران را سپردبایوان ببرد از بزرگان و خرد 
 بیاراستند از در جهن جایخورش با پرستنده و رهنمای 
 بدژ بر یکی جای تاریک بودز دل دور با دخمه نزدیک بود 
 بگرسیوز آمد چنان جای بهرچنینست کردار گردنده دهر 
 خنک آنکسی کو بود پادشاکفی راد دارد دلی پارسا 
 بداند که گیتی برو بگذردنگردد بگرد در بی خرد 
 خرد چون شود از دو دیده سرشکچنان هم که دیوانه خواهد پزشک 
 ازان پس کزیشان بپردخت شاهز بیگانه مردم تهی کرد گاه 
 نویسنده آهنگ قرطاس کردسر خامه برسان الماس کرد 
 نبشتند نامه بهر کشوریبهر نامداری و هر مهتری 
 که شد ترک و چین شاه را یکسرهببشخور آمد پلنگ و بره 
 درم داد و دینار درویش راپراگنده و مردم خویش را 
 بدو هفته در پیش درگاه شاهاز انبوه بخشش ندیدند راه 
 سیم هفته بر جایگاه مهینشست اندر آرام با فرهی 
 ز بس ناله‌ی نای و بانگ سرودهمی داد گل جام می را درود 
 بیک هفته از کاخ کاوس کیهمی موج برخاست از جام می 
 سر ماه نو خلعت گیو ساختهمی زر و پیروزه اندر نشاخت 
 طبق‌های زرین و پیروزه جامکمرهای زرین و زرین ستام 
 پرستار با طوق و با گوشوارهمان یاره و تاج گوهر نگار 
 همان جامه‌ی تخت و افگندنیز رنگ و ز بو وز پراگندنی 
 فرستاد تا گیو را خواندندبراورنگ زرینش بنشاندند 
 ببردند خلعت بنزدیک اویبمالید گیو اندران تخت روی 
 وزان پس بیامد خرامان دبیربیاورد قرطاس و مشک و عبیر 
 نبشتند نامه که از کردگاربدادیم و خشنود از روزگار 
 که فرزند ما گشت پیروزبختسزای مهی وز در تاج و تخت 
 بدی را که گیتی همی ننگ داشتجهانرا پر از غارت و جنگ داشت 
 ز دست تو آواره شد در جهاننگویند نامش جز اندر نهان 
 همه ساله تا بود خونریز بودببدنامی و زشتی آویز بود 
 بزد گردن نوذر تاجدارز شاهان وز راستان یادگار 
 برادرکش و بدتن و شاه کشبداندیش و بدراه و آشفته هش 
 پی او ممان تا نهد بر زمینبتوران و مکران و دریای چین 
 جهان را مگر زو رهایی بودسر بی بهایش بهایی بود 
 اگر داور دادگر یک خدایهمی بود خواهد ترا رهنمای 
 که گیتی بشویی ز رنج بدانز گفتار و کردار نابخردان 
 بداد جهان آفرین شاد باشجهان را یکی تازه بنیاد باش 
 مگر باز بینم تورا شادمانپر از درد گردد دل بدگمان 
 وزین پس جز از پیش یزدان پاکنباشم کزویست امید و باک 
 بدان تا تو پیروز باشی و شادسرت سبز باد و دلت پر ز داد 
 جهان آفرین رهنمای تو بادهمیشه سر تخت جای تو باد 
 نهادند بر نامه بر مهر شاهبر ایوان شه گیو بگزید راه 
 بره بر نبودش بجایی درنگبنزدیک کیخسرو آمد بگنگ 
 برو آفرین کرد و نامه بدادپیام نیا پیش او کرد یاد 
 ز گفتار او شاد شد شهریارمی‌آورد و رامشگر و میگسار 
 همی خورد پیروز و شادان سه روزچهارم چو بفروخت گیتی فروز 
 سپه را همه ترک و جوشن بدادپیام نیا پیششان کرد یاد 
 مر آن را بگستهم نوذر سپردیکی لشکری نامبردار و گرد 
 ز گنگ گزین راه چین برگرفتجهان را بشمشیر در بر گرفت 
 نبد روز بیکار و تیره شبانطلایه بروز و بشب پاسبان 
 بدین گونه تا شارستان پدرهمی رفت گریان و پر کینه سر 
 همی گرد باغ سیاوش بگشتبجایی که بنهاد خونریز تشت 
 همی گفت کز داور یک خدایبخواهم که باشد مرا رهنمای 
 مگر همچنین خون افراسیابهم ایدر بریزم بکردار آب 
 و ز آن جایگه شد سوی تخت بازهمی گفت با داور پاک راز 
 ز لشکر فرستادگان برگزیدکه گویند و دانند گفت و شنید 
 فرستاد کس نزد خاقان چینبفغفور و سالار مکران زمین 
 که گر دادگیرید و فرمان کنیدز کردار بد دل پشیمان کنید 
 خورشها فرستید نزد سپاهببینید ناچار ما را براه 
 کسی کو بتابد ز فرمان منو گر دور باشد ز پیمان من 
 بیاراست باید پسه را برزمهرآنکس که بگریزد از راه بزم 
 فرستاده آمد بهر کشوریبهر جا که بد نامور مهتری 
 غمی گشت فغفور و خاقان چینبزرگان هر کشوری همچنین 
 فرستاده را چند گفتند گرمسخنهای شیرین بواز نرم 
 که ما شاه را سربسر کهتریمزمین جز بفرمان او نسپریم 
 گذرها که راه دلیران بدستببینیم تا چند ویران شدست 
 کنیم از سر آباد با خوردنیبباشیم و آریمش آوردنی 
 همی گفت هر کس که بودش خردکه گر بی زیان او بما بگذرد 
 بدرویش بخشیم بسیار چیزنثار و خورشها بسازیم نیز 
 فرستاده را بی‌کران هدیه دادبیامد بدرگاه پیروز و شاد 
 دگر نامور چون بمکران رسیددل شاه مکران دگرگونه دید 
 بر تخت او رفت و نامه بدادبگفت از پیام آنچ بودش بیاد 
 سبک مر فرستاده را خوار کرددل انجمن پر ز تیمار کرد 
 بدو گفت با شاه ایران بگویکه نادیده بر ما فزونی مجوی 
 زمانه همه زیر تخت منستجهان روشن از فر بخت منست 
 چو خورشید تابان شود برسپهرنخستین برین بوم تابد بمهر 
 همم دانش و گنج آباد هستبزرگی و مردی و نیروی دست 
 گراز من همی راه جوید رواستکه هر جانور بر زمین پادشاست 
 نبندیم اگر بگذری بر تو راهزیانی مکن بر گذر با سپاه 
 ور ایدونک با لشکر آیی بشهربرین پادشاهی ترا نیست بهر 
 نمانم که بر بوم من بگذریوزین مرز جایی به پی بسپری 
 نمانم که مانی تو پیروزگروگر یابی از اختر نیک بر 
 برین گونه چون شاه پاسخ شنیدازان جایگه لشکر اندر کشید 
 بیامد گرازان بسوی ختنجهاندار با نامدار انجمن 
 برفتند فغفور و خاقان چینبرشاه با پوزش و آفرین 
 سه منزل ز چین پیش شاه آمدندخود و نامداران براه آمدند 
 همه راه آباد کرده چو دستدر و دشت چون جایگاه نشست 
 همه بوم و بر پوشش و خوردنیاز آرایش بزم و گستردنی 
 چو نزدیک شاه اندر آمد سپاهببستند آذین به بیراه و راه 
 بدیوار دیبا برآویختندز بر زعفران و درم ریختند 
 چو با شاه فغفور گستاخ شدبپیش اندر آمد سوی کاخ شد 
 بدو گفت ما شاه را کهتریماگر کهتری را خود اندر خوریم 
 جهانی ببخت تو آباد گشتدل دوستداران تو شاد گشت 
 گر ایوان ما در خور شاه نیستگمانم که هم بتر از راه نیست 
 بکاخ اندر آمد سرافراز شاهنشست از بر نامور پیشگاه 
 ز دینار چینی ز بهر نثاربیاورد فغفور چین سد هزار 
 همی بود بر پیش او بربپایابا مرزبانان فرخنده رای 
 بچین اندرون بود خسرو سه ماهابا نامداران ایران سپاه 
 پرستنده فغفور هر بامدادهمی نو بنو شاه را هدیه داد 
 چهارم ز چین شاه ایران براندبمکران شد و رستم آنجا بماند 
 بیامد چو نزدیک مکران رسیدز لشکر جهاندیده‌ای برگزید 
 بر شاه مکران فرستاد و گفتکه با شهریاران خرد باد جفت 
 خروش ساز راه سپاه مرابخوبی بیارای گاه مرا 
 نگه کن که ما از کجا رفته‌ایمنه مستیم و بیراه و نه خفته‌ایم 
 جهان روشن از تاج و بخت منستسر مهتران زیر تخت منست 
 برند آنگهی دست چیز کسانمگر من نباشم بهر کس رسان 
 علف چون نیابند جنگ آورندجهان بر بداندیش تنگ آورند 
 ور ایدونک گفتار من نشنویبخون فراوان کس اندر شوی 
 همه شهر مکران تو ویران کنیچو بر کینه آهنگ شیران کنی 
 فرستاده آمد پیامش بدادنبد بر دلش جای پیغام و داد 
 سر بی خرد زان سخن خیره شدبجوشید و مغزش ازان تیره شد 
 پراگنده لشکر همه گرد کردبیاراست بر دشت جای نبرد 
 فرستاده را گفت بر گرد و روبنزدیک آن بدگمان باز شو 
 بگویش که از گردش تیره روزتو گشتی چنین شاد و گیتی فروز 
 ببینی چو آیی ز ما دستبردبدانی که مردان کدامند و گرد 
 فرستاده‌ی شاه چون بازگشتهمه شهر مکران پرآواز گشت 
 زمین کوه تا کوه لشکر گرفتهمه تیز و مکران سپه برگرفت 
 بیاورد پیلان جنگی دویستتو گفتی که اندر زمین جای نیست 
 از آواز اسبان و جوش سپاههمی ماه بر چرخ گم کرد راه 
 تو گفتی برآمد زمین بسمانوگر گشت خورشید اندر نهان 
 طلایه بیامد بنزدیک شاهکه مکران سیه شد ز گرد سپاه 
 همه روی کشور درفشست و پیلببیند کنون شهریار از دو میل 
 بفرمود تا برکشیدند صفگرفتند گوپال و خنجر بکفت 
 ز مکران طلایه بیامد بدشتهمه شب همی گرد لشکر بگشت 
 نگهبان لشکر از ایران تخوارکه بودی بنزدیک او رزم‌خوار 
 بیامد برآویخت با او بهمچو پیل سرافراز و شیر دژم 
 بزد تیغ و او را بدونیم کرددل شاه مکران پر از بیم کرد 
 دو لشکر بران گونه صف برکشیدکه از گرد شد آسمان ناپدید 
 سپاه اندر آمد دو رویه چو کوهروده برکشیدند هر دو گروه 
 بقلب اندر آمد سپهدار توسجهان شد پر از ناله‌ی بوق و کوس 
 بپیش اندرون کاویانی رفشپس پشت گردان زرینه کفش 
 هوا پر ز پیکان شد و پر و تیرجهان شد بکردار دریای قیر 
 بقلب اندرون شاه مکران بخستوزآن خستگی جان او هم برست 
 یکی گفت شاها سرش را بریمبدو گفت شاه اندرو ننگریم 
 سر شهریاران نبرد ز تنمگر نیز از تخمه‌ی اهرمن 
 برهنه نباید که گردد تنشبران هم نشان خسته در جوشنش 
 یکی دخمه سازید مشک و گلابچنانچون بود شاه را جای خواب 
 بپوشید رویش بدیبای چینکه مرگ بزرگان بود همچنین 
 و زآن انجمن کشته شد ده هزارسواران و گردان خنجرگزار 
 هزار و سد و چل گرفتار شدسر زندگان پر ز تیمار شد 
 ببردند پیلان و آن خواستهسراپرده و گاه آراسته 
 بزرگان ایران توانگر شدندبسی نیز با تخت و افسر شدند 
 ازان پس دلیران پرخاشجویبتاراج مکران نهادند روی 
 خروش زنان خاست از دشت و شهرچشیدند زان رنج بسیار بهر 
 بدرهای شهر آتش اندر زدندهمی آسمان بر زمین برزدند 
 بخستند زیشان فراوان بتیرزن و کودک خرد کردند اسیر 
 چو کم شد ازان انجمن خشم شاهبفرمود تا باز گردد سپاه 
 بفرمود تا اشکش تیز هوشبیارامد از غارت و جنگ و جوش 
 کسی را نماند که زشتی کندوگر با نژندی درشتی کند 
 ازان شهر هر کس که بد پارسابپوزش بیامد بر پادشا 
 که ما بیگناهیم و بیچاره‌ایمهمیشه برنج ستمکاره‌ایم 
 گر ایدونک بیند سر بی‌گناهببخشد سزاوار باشد ز شاه 
 ازیشان چو بشنید فرخنده شاهبفرمود تا بانگ زد بر سپاه 
 خروشی برآمد ز پرده‌سرایکه ای پهلوانان فرخنده رای 
 ازین پس گر آید ز جایی خروشز بیدادی و غارت و جنگ و جوش 
 ستمکارگان را کنم به دو نیمکسی کو ندارد ز دادار بیم 
 جهاندار سالی بمکران بماندز هر جای کشتی گرانرا بخواند 
 چو آمد بهار و زمین گشت سبزهمه کوه پر لاله و دشت سبز 
 چراگاه اسبان و جای شکاربیاراست باغ از گل و میوه‌دار 
 باشکش بفرمود تا با سپاهبمکران بباشد یکی چندگاه 
 نجوید جز از خوبی و راستینیارد بکار اندرون کاستی 
 و زآن شهر راه بیابان گرفتهمه رنجها بر دل آسان گرفت 
 چنان شد بفرمان یزدان پاککه اندر بیابان ندیدند خاک 
 هوا پر ز ابر و زمین پر ز خویدجهانی پر از لاله و شنبلید 
 خورشهای مردم ببردند پیشبگردون بزیر اندرون گاومیش 
 بدشت اندرون سبزه و جای خوابهوا پر ز ابر و زمین پر ز آب 
 چو آمد بنزدیک آب زرهگشادند گردان میان از گره 
 همه چاره سازان دریا براهز چین و زمکران همی برد شاه 
 بخشکی بکرد آنچ بایست کردچو کشتی بب اندر افگند مرد 
 بفرمود تا توشه برداشتندبیک ساله ره راه بگذاشتند 
 جهاندار نیک اختر و راه‌جوریبرفت از لب آب با آب روی 
 بران بندگی بر نیایش گرفتجهان آفرین را ستایش گرفت 
 همی خواست از کردگار بلندکز آبش بخشکی برد بی‌گزند 
 همان ساز جنگ و سپاه ورابزرگان ایران و گاه ورا 
 همی گفت کای کردگار جهانشناسنده‌ی آشکار و نهان 
 نگهدار خشکی و دریاتویخدای ثری و ثریا توی 
 نگه‌دار جان و سپاه مراهمان تخت و گنج و کلاه مرا 
 پرآشوب دریا ازان گونه بودکزو کس نرستی بدان برشخود 
 بشش ماه کشتی برفتی ببکزو ساختی هر کسی جای خواب 
 بهفتم که نیمی گذشتی ز سالشدی کژ و بی راه باد شمال 
 سر بادبان تیز برگاشتیچو برق درخشنده بگماشتی 
 براهی کشیدیش موج مددکه ملاح خواندش فم الاسد 
 چنان خواست یزدان که باد هوانشد کژ با اختر پادشا 
 شگفت اندران آب مانده سپاهنمودی بانگشت هر یک بشاه 
 باب اندرون شیر دیدند و گاوهمی داشتی گاو با شیر تاو 
 همان مردم و مویها چون کمندهمه تن پر از پشم چون گوسفند 
 گروهی سران چون سر گاومیشدو دست از پس مردم و پای پیش 
 یکی سر چو ماهی و تن چون نهنگیکی پای چون گور و تن چون پلنگ 
 نمودی همی این بدان آن بدینبدادار بر خواندند آفرین 
 ببخشایش کردگار سپهرهوا شد خوش و باد ننمود چهر 
 گذشتند بر آب بر هفت ماهکه بادی نکرد اندریشان نگاه 
 چو خسرو ز دریا بخشکی رسیدنگه کرد هامون جهان را بدید 
 بیامد بپیش جهان آفرینبمالید بر خاک رخ بر زمین 
 برآورد کشتی و زورق ز آبشتاب آمدش بود جای شتاب