شاهنامه/اندر ستایش سلطان محمود ۶

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(اندر ستایش سلطان محمود ۶)
'


چو خورشید بر چرخ بنمود پشت شب تیره شد از نمودن درشت
شهنشاه ایران سر و تن بشست یکی جایگاه پرستش بجست
کز ایرانیان کس مر او را ندید نه دام و دد آوای ایشان شنید
ز شبگرد تا ماه بر چرخ ساج بسر بر نهاد آن دل‌افروز تاج
ستایش همی کرد برکردگار ازان شادمان گردش روزگار
فراوان بمالید بر خاک روی برخ بر نهاد از دو دیده دو جوی
و زآنجا بیامد سوی تاج و تخت خرامان و شادان دل و نیکبخت
از ایرانیان هرک افگنده بود اگر کشته بودند گر زنده بود
ازان خاک آورد برداشتند تن دشمنان خوار بگذاشتند
همه رزمگه دخمه‌ها ساختند ازان کشتگان چو بپرداختند
ز چیزی که بود اندران رزمگاه ببخشید شاه جهان بر سپاه
و زآنجا بشد شاه ببهشت گنگ همه لشکر آباد با ساز جنگ
چو آگاهی آمد بماچین و چین ز ترکان وز شاه ایران زمین
بپیچید فغفور و خاقان بدرد ز تخت مهی هر کسی یاد کرد
وزان یاوریها پشیمان شدند پراندیشه دل سوی درمان شدند
همی گفت فغفور کافراسیاب ازین پس نبیند بزرگی بخواب
ز لشکر فرستادن و خواسته شود کار ما بی‌گمان کاسته
پشیمانی آمد همه بهر ما کزین کار ویران شود شهر ما
ز چین و ختن هدیه‌ها ساختند بدان کار گنجی بپرداختند
فرستاده‌ای نیک‌دل را بخواند سخنهای شایسته چندی براند
یکی مرد بد نیک‌دل نیک خواه فرستاد فغفور نزدیک شاه
طرایف بچین اندرون آنچ بود ز دینار وز گوهر نابسود
بپوزش فرستاد نزدیک شاه فرستادگان برگرفتند راه
بزرگان چین بی‌درنگ آمدند بیک هفته از چین بگنگ آمدند
جهاندار پیروز بنواختشان چنانچون ببایست بنشاختشان
بپذرفت چیزی که آورده بود طرایف بد و بدره و پرده بود
فرستاده را گفت کو را بگوی که خیره بر ما مبر آب روی
نباید که نزد تو افراسیاب بیاید شب تیره هنگام خواب
فرستاده برگشت و آمد چو باد بفغفور یکسر پیامش بداد
چو بشنید فغفور هنگام خواب فرستاد کس نزد افراسیاب
که از من ز چین و ختن دور باش ز بد کردن خویش رنجور باش
هرآنکس که او گم کند راه خویش بد آید بداندیش را کار پیش
چو بشنید افراسیاب این سخن پشیمان شد از کرده‌های کهن
بیفگند نام مهی جان گرفت به بیراه، راه بیابان گرفت
چو با درد و با رنج و غم دید روز بیامد دمان تا بکوه اسپروز
ز بدخواه روز و شب اندیشه کرد شب روز را دل یکی پیشه کرد
بیامد ز چین تا بب زره میان سوده از رنج و بند گره
چو نزدیک آن ژرف دریا رسید مر آن را میان و کرانه ندید
بدو گفت ملاح کای شهریار بدین ژرف دریا نیابی گذار
مرا سالیان هست هفتاد و هشت ندیدم که کشتی بروبر گذشت
بدو گفت پر مایه افراسیاب که فرخ کسی کو بمیرد در آب
مرا چون بشمشیر دشمن نکشت چنانچون نکشتش نگیرد بمشت
بفرمود تا مهتران هر کسی بب اندر آرند کشتی بسی
سوی گنگ دژ بادبان برکشید بنیک و بدیها سر اندر کشید
چو آن جایگه شد بخفت و بخورد برآسود از روزگار نبرد
چنین گفت کایدر بباشیم شاد ز کار گذشته نگیریم یاد
چو روشن شود تیره گرن اخترم بکشتی بر آب زره بگذرم
ز دشمن بخواهم همان کین خویش درفشان کنم راه و آیین خویش
چو کیخسرو آگاه شد زین سخن که کار نو آورد مرد کهن
به رستم چنین گفت کافراسیاب سوی گنگ دژ شد ز دریای آب
بکردار کرد آنچ با ما بگفت که ما را سپهر بلندست جفت
بکشتی بب زره برگذشت همه رنج ما سربسر باد گشت
مرا با نیا جز بخنجر سخن نباشد نگردانم این کین کهن
بنیروی یزدان پیروزگر ببندم بکین سیاوش کمر
همه چین و ماچین سپه گسترم بدریای کیماک بر بگذرم
چو گردد مرا راست ماچین و چین بخواهیم باژی ز مکران زمین
بب زره بگذرانم سپاه اگر چرخ گردان بود نیک‌خواه
اگر چند جایی درنگ آیدم مگر مرد خونی بچنگ آیدم
شما رنج بسیار برداشتید بر و بوم آباد بگذاشتید
همین رنج بر خویشتن برنهید ازان به که گیتی بدشمن دهید
بماند ز ما نام تا رستخیز بپیروزی و دشمن اندر گریز
شدند اندران پهلوانان دژم دهان پر ز باد ابروان پر زخم
که دریای با موج و چندین سپاه سر و کار با باد و شش ماه راه
که داند که بیرون که آید ز آب بد آمد سپه را ز افراسیاب
چو خشکی بود ما بجنگ اندریم بدریا بکام نهنگ اندریم
همی گفت هر گونه‌ای هر کسی بدانگه که گفتارها شد بسی
همی گفت رستم که ای مهتران جهان دیده و رنجبرده سران
نباید که این رنج بی بر شود به ناز و تن آسانی اندر شود
و دیگر که این شاه پیروزگر بیابد همی ز اختر نیک بر
از ایران برفتیم تا پیش گنگ ندیدیم جز چنگ یازان بجنگ
ز کاری که سازد همی برخورد بدین آمد و هم بدین بگذرد
چو بشنید لشکر ز رستم سخن یکی پاسخ نو فگندند بن
که ما سربسر شاه را بنده‌ایم ابا بندگی دوست دارنده‌ایم
بخشکی و بر آب فرمان رواست همه کهترانیم و پیمان وراست
ازان شاد شد شاه و بنواختشان یکایک باندازه بنشاختشان
در گنجهای نیا برگشاد ز پیوند و مهرش نکرد ایچ یاد
ز دینار و دیبای گوهرنگار هیونان شایسته کردند بار
همیدون ز گنج درم سد هزار ببردند با آلت کارزار
ز گاوان گردون کشان ده هزار ببر دند تا خود کی آید بکار
هیونان ز گنج درم ده هزار بسی بار کردند با شهریار
بفرمود زان پس بهنگام خواب که پوشیده رویان افراسیاب
ز خویشان و پیوند چندانک هست اگر دخترانند اگر زیر دست
همه در عماری براه آوردند ز ایوان بمیدان شاه آوردند
دو از نامداران گردنکشان که بودند هر یک بمردی نشان
چو جهن و چو گرسیوز ارجمند بمهد اندرون پای کرده ببند
همه خویش و پیوند افراسیاب ز تیمارشان دیده کرده پر آب
نواها که از شهرها یادگار گروگان ستد ترک چینی هزار
سپرد آن زمان گیو را شهریار گزین کرد ز ایرانیان ده هزار
بدو گفت کای مرد فرخنده پی برو با سپه پیش کاوس کی
بفرمود تا پیش او شد دبیر بیاورد قرطاس و چینی حریر
یکی نامه از قیر و مشک و گلاب بفرمود در کار افراسیاب
چو شد خامه از مشک وز قیر تر نخست آفرین کرد بر دادگر
که دارنده و بر سر آرنده اوست زمین و زمان را نگارنده اوست
همو آفریننده‌ی پیل و مور ز خاشاک تا آب دریای شور
همه با توانایی او یکیست خداوند هست و خداوند نیست
کسی را که او پروراند بمهر بر آنکس نگردد بتندی سپهر
ازو باد بر شاه گیتی درود کزو خیزد آرام را تار و پود
رسیدم بدین دژ که افراسیاب همی داشت از بهر آرام و خواب
بدو اندرون بود تخت و کلاه بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه
چهل پیل زیشان همه بسته گشت هر آنکس که برگشت تن خسته گشت
بگوید کنون گیو یک یک بشاه سخن هرچ رفت اندرین رزمگاه
چو بر پیش یزدان گشایی دو لب نیایش کن از بهر من روز و شب
کشیدیم لشکر بما چین و چین و زآن روی رانم بمکران زمین
و زآن پس بر آب زره بگذرم اگر پای یزدان بود یاورم
ز پیش شهنشاه برگشت گیو ابا لشکری گشن و مردان نیو
چو باد هوا گشت و ببرید راه بیامد بنزدیک کاوس شاه
پس آگاهی آمد بکاوس کی ازان پهلوان زاده‌ی نیک پی
پذیره فرستاد چندی سپاه گرانمایگان بر گرفتند راه
چو آمد بر شهر گیو دلیر سپاهی ز گردان چو یک دشت شیر
چو گیو اندر آمد بنزدیک شاه زمین را ببوسید بر پیش گاه
و رادید کاوس بر پای جست بخندید و بسترد رویش بدست
بپرسیدش از شهریار و سپاه ز گردنده خورشید و تابنده ماه
بگفت آن کجا دید گیو سترگ ز گردان وز شهریار بزرگ
جوان شد زگفتار او مرد پیر پس آن نامه بنهاد پیش دبیر
چو آن نامه بر شاه ایران بخواند همه انجمن در شگفتی بماند
همه شاد گشتند و خرم شدند ز شادی دو دیده پر از نم شدند
همه چیز دادند درویش را بنفریده کردند بدکیش را
فرود آمد از تخت کاوس شاه ز سر برگرفت آن کیانی کلاه
بیامد بغلتید بر تیره خاک نیایش کنان پیش یزدان پاک
وز آن جایگه شد بجای نشست بگرد دژ آیین شادی ببست
همی گفت با شاه گیو آنچ دید سخن کز لب شاه ایران شنید
می آورد و رامشگران را بخواند وز ایران نبرده سران را بخواند
ز هر گونه‌ای گفت و پاسخ شنید چنین تا شب تیره اندر چمید
برفتند با شمع یاران ز پیش دلش شاد و خرم بایوان خویش
چو برزد خور از چرخ رخشان سنان بپیچید شب گرد کرده عنان
تبیره بر آمد ز درگاه شاه برفتند گردان بدان بارگاه
جهاندار پس گیو را پیش خواند بران نامور تخت شاهی نشاند
بفرمود تا خواسته پیش برد همان نامور سرفرازان گرد
همان بیگنه روی پوشیدگان پس پرده اندر ستم دیدگان
همان جهن و گرسیوز بندسای که او برد پای سیاوش ز جای
چو گرسیوز بدکنش را بدید برو کرد نفرین که نفرین سزید
همان جهن را پای کرده ببند ببردند نزدیک تخت بلند
بدان دختران رد افراسیاب نگه کرد کاوس مژگان پر آب
پس پرده‌ی شاهشان جای کرد همانگه پرستنده بر پای کرد
اسیران و آنکس که بود از نوا بیاراست مر هر یکی را جدا
یکی را نگهبان یکی را ببند ببردند از پیش شاه بلند
ازان پس همه خواسته هرچ بود ز دینار وز گوهر نابسود
بارزانیان داد تا آفرین بخوانند بر شاه ایران زمین
دگر بردگان مهتران را سپرد بایوان ببرد از بزرگان و خرد
بیاراستند از در جهن جای خورش با پرستنده و رهنمای
بدژ بر یکی جای تاریک بود ز دل دور با دخمه نزدیک بود
بگرسیوز آمد چنان جای بهر چنینست کردار گردنده دهر
خنک آنکسی کو بود پادشا کفی راد دارد دلی پارسا
بداند که گیتی برو بگذرد نگردد بگرد در بی خرد
خرد چون شود از دو دیده سرشک چنان هم که دیوانه خواهد پزشک
ازان پس کزیشان بپردخت شاه ز بیگانه مردم تهی کرد گاه
نویسنده آهنگ قرطاس کرد سر خامه برسان الماس کرد
نبشتند نامه بهر کشوری بهر نامداری و هر مهتری
که شد ترک و چین شاه را یکسره ببشخور آمد پلنگ و بره
درم داد و دینار درویش را پراگنده و مردم خویش را
بدو هفته در پیش درگاه شاه از انبوه بخشش ندیدند راه
سیم هفته بر جایگاه مهی نشست اندر آرام با فرهی
ز بس ناله‌ی نای و بانگ سرود همی داد گل جام می را درود
بیک هفته از کاخ کاوس کی همی موج برخاست از جام می
سر ماه نو خلعت گیو ساخت همی زر و پیروزه اندر نشاخت
طبق‌های زرین و پیروزه جام کمرهای زرین و زرین ستام
پرستار با طوق و با گوشوار همان یاره و تاج گوهر نگار
همان جامه‌ی تخت و افگندنی ز رنگ و ز بو وز پراگندنی
فرستاد تا گیو را خواندند براورنگ زرینش بنشاندند
ببردند خلعت بنزدیک اوی بمالید گیو اندران تخت روی
وزان پس بیامد خرامان دبیر بیاورد قرطاس و مشک و عبیر
نبشتند نامه که از کردگار بدادیم و خشنود از روزگار
که فرزند ما گشت پیروزبخت سزای مهی وز در تاج و تخت
بدی را که گیتی همی ننگ داشت جهانرا پر از غارت و جنگ داشت
ز دست تو آواره شد در جهان نگویند نامش جز اندر نهان
همه ساله تا بود خونریز بود ببدنامی و زشتی آویز بود
بزد گردن نوذر تاجدار ز شاهان وز راستان یادگار
برادرکش و بدتن و شاه کش بداندیش و بدراه و آشفته هش
پی او ممان تا نهد بر زمین بتوران و مکران و دریای چین
جهان را مگر زو رهایی بود سر بی بهایش بهایی بود
اگر داور دادگر یک خدای همی بود خواهد ترا رهنمای
که گیتی بشویی ز رنج بدان ز گفتار و کردار نابخردان
بداد جهان آفرین شاد باش جهان را یکی تازه بنیاد باش
مگر باز بینم تورا شادمان پر از درد گردد دل بدگمان
وزین پس جز از پیش یزدان پاک نباشم کزویست امید و باک
بدان تا تو پیروز باشی و شاد سرت سبز باد و دلت پر ز داد
جهان آفرین رهنمای تو باد همیشه سر تخت جای تو باد
نهادند بر نامه بر مهر شاه بر ایوان شه گیو بگزید راه
بره بر نبودش بجایی درنگ بنزدیک کیخسرو آمد بگنگ
برو آفرین کرد و نامه بداد پیام نیا پیش او کرد یاد
ز گفتار او شاد شد شهریار می‌آورد و رامشگر و میگسار
همی خورد پیروز و شادان سه روز چهارم چو بفروخت گیتی فروز
سپه را همه ترک و جوشن بداد پیام نیا پیششان کرد یاد
مر آن را بگستهم نوذر سپرد یکی لشکری نامبردار و گرد
ز گنگ گزین راه چین برگرفت جهان را بشمشیر در بر گرفت
نبد روز بیکار و تیره شبان طلایه بروز و بشب پاسبان
بدین گونه تا شارستان پدر همی رفت گریان و پر کینه سر
همی گرد باغ سیاوش بگشت بجایی که بنهاد خونریز تشت
همی گفت کز داور یک خدای بخواهم که باشد مرا رهنمای
مگر همچنین خون افراسیاب هم ایدر بریزم بکردار آب
و ز آن جایگه شد سوی تخت باز همی گفت با داور پاک راز
ز لشکر فرستادگان برگزید که گویند و دانند گفت و شنید
فرستاد کس نزد خاقان چین بفغفور و سالار مکران زمین
که گر دادگیرید و فرمان کنید ز کردار بد دل پشیمان کنید
خورشها فرستید نزد سپاه ببینید ناچار ما را براه
کسی کو بتابد ز فرمان من و گر دور باشد ز پیمان من
بیاراست باید پسه را برزم هرآنکس که بگریزد از راه بزم
فرستاده آمد بهر کشوری بهر جا که بد نامور مهتری
غمی گشت فغفور و خاقان چین بزرگان هر کشوری همچنین
فرستاده را چند گفتند گرم سخنهای شیرین بواز نرم
که ما شاه را سربسر کهتریم زمین جز بفرمان او نسپریم
گذرها که راه دلیران بدست ببینیم تا چند ویران شدست
کنیم از سر آباد با خوردنی بباشیم و آریمش آوردنی
همی گفت هر کس که بودش خرد که گر بی زیان او بما بگذرد
بدرویش بخشیم بسیار چیز نثار و خورشها بسازیم نیز
فرستاده را بی‌کران هدیه داد بیامد بدرگاه پیروز و شاد
دگر نامور چون بمکران رسید دل شاه مکران دگرگونه دید
بر تخت او رفت و نامه بداد بگفت از پیام آنچ بودش بیاد
سبک مر فرستاده را خوار کرد دل انجمن پر ز تیمار کرد
بدو گفت با شاه ایران بگوی که نادیده بر ما فزونی مجوی
زمانه همه زیر تخت منست جهان روشن از فر بخت منست
چو خورشید تابان شود برسپهر نخستین برین بوم تابد بمهر
همم دانش و گنج آباد هست بزرگی و مردی و نیروی دست
گراز من همی راه جوید رواست که هر جانور بر زمین پادشاست
نبندیم اگر بگذری بر تو راه زیانی مکن بر گذر با سپاه
ور ایدونک با لشکر آیی بشهر برین پادشاهی ترا نیست بهر
نمانم که بر بوم من بگذری وزین مرز جایی به پی بسپری
نمانم که مانی تو پیروزگر وگر یابی از اختر نیک بر
برین گونه چون شاه پاسخ شنید ازان جایگه لشکر اندر کشید
بیامد گرازان بسوی ختن جهاندار با نامدار انجمن
برفتند فغفور و خاقان چین برشاه با پوزش و آفرین
سه منزل ز چین پیش شاه آمدند خود و نامداران براه آمدند
همه راه آباد کرده چو دست در و دشت چون جایگاه نشست
همه بوم و بر پوشش و خوردنی از آرایش بزم و گستردنی
چو نزدیک شاه اندر آمد سپاه ببستند آذین به بیراه و راه
بدیوار دیبا برآویختند ز بر زعفران و درم ریختند
چو با شاه فغفور گستاخ شد بپیش اندر آمد سوی کاخ شد
بدو گفت ما شاه را کهتریم اگر کهتری را خود اندر خوریم
جهانی ببخت تو آباد گشت دل دوستداران تو شاد گشت
گر ایوان ما در خور شاه نیست گمانم که هم بتر از راه نیست
بکاخ اندر آمد سرافراز شاه نشست از بر نامور پیشگاه
ز دینار چینی ز بهر نثار بیاورد فغفور چین سد هزار
همی بود بر پیش او بربپای ابا مرزبانان فرخنده رای
بچین اندرون بود خسرو سه ماه ابا نامداران ایران سپاه
پرستنده فغفور هر بامداد همی نو بنو شاه را هدیه داد
چهارم ز چین شاه ایران براند بمکران شد و رستم آنجا بماند
بیامد چو نزدیک مکران رسید ز لشکر جهاندیده‌ای برگزید
بر شاه مکران فرستاد و گفت که با شهریاران خرد باد جفت
خروش ساز راه سپاه مرا بخوبی بیارای گاه مرا
نگه کن که ما از کجا رفته‌ایم نه مستیم و بیراه و نه خفته‌ایم
جهان روشن از تاج و بخت منست سر مهتران زیر تخت منست
برند آنگهی دست چیز کسان مگر من نباشم بهر کس رسان
علف چون نیابند جنگ آورند جهان بر بداندیش تنگ آورند
ور ایدونک گفتار من نشنوی بخون فراوان کس اندر شوی
همه شهر مکران تو ویران کنی چو بر کینه آهنگ شیران کنی
فرستاده آمد پیامش بداد نبد بر دلش جای پیغام و داد
سر بی خرد زان سخن خیره شد بجوشید و مغزش ازان تیره شد
پراگنده لشکر همه گرد کرد بیاراست بر دشت جای نبرد
فرستاده را گفت بر گرد و رو بنزدیک آن بدگمان باز شو
بگویش که از گردش تیره روز تو گشتی چنین شاد و گیتی فروز
ببینی چو آیی ز ما دستبرد بدانی که مردان کدامند و گرد
فرستاده‌ی شاه چون بازگشت همه شهر مکران پرآواز گشت
زمین کوه تا کوه لشکر گرفت همه تیز و مکران سپه برگرفت
بیاورد پیلان جنگی دویست تو گفتی که اندر زمین جای نیست
از آواز اسبان و جوش سپاه همی ماه بر چرخ گم کرد راه
تو گفتی برآمد زمین بسمان وگر گشت خورشید اندر نهان
طلایه بیامد بنزدیک شاه که مکران سیه شد ز گرد سپاه
همه روی کشور درفشست و پیل ببیند کنون شهریار از دو میل
بفرمود تا برکشیدند صف گرفتند گوپال و خنجر بکفت
ز مکران طلایه بیامد بدشت همه شب همی گرد لشکر بگشت
نگهبان لشکر از ایران تخوار که بودی بنزدیک او رزم‌خوار
بیامد برآویخت با او بهم چو پیل سرافراز و شیر دژم
بزد تیغ و او را بدونیم کرد دل شاه مکران پر از بیم کرد
دو لشکر بران گونه صف برکشید که از گرد شد آسمان ناپدید
سپاه اندر آمد دو رویه چو کوه روده برکشیدند هر دو گروه
بقلب اندر آمد سپهدار توس جهان شد پر از ناله‌ی بوق و کوس
بپیش اندرون کاویانی رفش پس پشت گردان زرینه کفش
هوا پر ز پیکان شد و پر و تیر جهان شد بکردار دریای قیر
بقلب اندرون شاه مکران بخست وزآن خستگی جان او هم برست
یکی گفت شاها سرش را بریم بدو گفت شاه اندرو ننگریم
سر شهریاران نبرد ز تن مگر نیز از تخمه‌ی اهرمن
برهنه نباید که گردد تنش بران هم نشان خسته در جوشنش
یکی دخمه سازید مشک و گلاب چنانچون بود شاه را جای خواب
بپوشید رویش بدیبای چین که مرگ بزرگان بود همچنین
و زآن انجمن کشته شد ده هزار سواران و گردان خنجرگزار
هزار و سد و چل گرفتار شد سر زندگان پر ز تیمار شد
ببردند پیلان و آن خواسته سراپرده و گاه آراسته
بزرگان ایران توانگر شدند بسی نیز با تخت و افسر شدند
ازان پس دلیران پرخاشجوی بتاراج مکران نهادند روی
خروش زنان خاست از دشت و شهر چشیدند زان رنج بسیار بهر
بدرهای شهر آتش اندر زدند همی آسمان بر زمین برزدند
بخستند زیشان فراوان بتیر زن و کودک خرد کردند اسیر
چو کم شد ازان انجمن خشم شاه بفرمود تا باز گردد سپاه
بفرمود تا اشکش تیز هوش بیارامد از غارت و جنگ و جوش
کسی را نماند که زشتی کند وگر با نژندی درشتی کند
ازان شهر هر کس که بد پارسا بپوزش بیامد بر پادشا
که ما بیگناهیم و بیچاره‌ایم همیشه برنج ستمکاره‌ایم
گر ایدونک بیند سر بی‌گناه ببخشد سزاوار باشد ز شاه
ازیشان چو بشنید فرخنده شاه بفرمود تا بانگ زد بر سپاه
خروشی برآمد ز پرده‌سرای که ای پهلوانان فرخنده رای
ازین پس گر آید ز جایی خروش ز بیدادی و غارت و جنگ و جوش
ستمکارگان را کنم به دو نیم کسی کو ندارد ز دادار بیم
جهاندار سالی بمکران بماند ز هر جای کشتی گرانرا بخواند
چو آمد بهار و زمین گشت سبز همه کوه پر لاله و دشت سبز
چراگاه اسبان و جای شکار بیاراست باغ از گل و میوه‌دار
باشکش بفرمود تا با سپاه بمکران بباشد یکی چندگاه
نجوید جز از خوبی و راستی نیارد بکار اندرون کاستی
و زآن شهر راه بیابان گرفت همه رنجها بر دل آسان گرفت
چنان شد بفرمان یزدان پاک که اندر بیابان ندیدند خاک
هوا پر ز ابر و زمین پر ز خوید جهانی پر از لاله و شنبلید
خورشهای مردم ببردند پیش بگردون بزیر اندرون گاومیش
بدشت اندرون سبزه و جای خواب هوا پر ز ابر و زمین پر ز آب
چو آمد بنزدیک آب زره گشادند گردان میان از گره
همه چاره سازان دریا براه ز چین و زمکران همی برد شاه
بخشکی بکرد آنچ بایست کرد چو کشتی بب اندر افگند مرد
بفرمود تا توشه برداشتند بیک ساله ره راه بگذاشتند
جهاندار نیک اختر و راه‌جوری برفت از لب آب با آب روی
بران بندگی بر نیایش گرفت جهان آفرین را ستایش گرفت
همی خواست از کردگار بلند کز آبش بخشکی برد بی‌گزند
همان ساز جنگ و سپاه ورا بزرگان ایران و گاه ورا
همی گفت کای کردگار جهان شناسنده‌ی آشکار و نهان
نگهدار خشکی و دریاتوی خدای ثری و ثریا توی
نگه‌دار جان و سپاه مرا همان تخت و گنج و کلاه مرا
پرآشوب دریا ازان گونه بود کزو کس نرستی بدان برشخود
بشش ماه کشتی برفتی بب کزو ساختی هر کسی جای خواب
بهفتم که نیمی گذشتی ز سال شدی کژ و بی راه باد شمال
سر بادبان تیز برگاشتی چو برق درخشنده بگماشتی
براهی کشیدیش موج مدد که ملاح خواندش فم الاسد
چنان خواست یزدان که باد هوا نشد کژ با اختر پادشا
شگفت اندران آب مانده سپاه نمودی بانگشت هر یک بشاه
باب اندرون شیر دیدند و گاو همی داشتی گاو با شیر تاو
همان مردم و مویها چون کمند همه تن پر از پشم چون گوسفند
گروهی سران چون سر گاومیش دو دست از پس مردم و پای پیش
یکی سر چو ماهی و تن چون نهنگ یکی پای چون گور و تن چون پلنگ
نمودی همی این بدان آن بدین بدادار بر خواندند آفرین
ببخشایش کردگار سپهر هوا شد خوش و باد ننمود چهر
گذشتند بر آب بر هفت ماه که بادی نکرد اندریشان نگاه
چو خسرو ز دریا بخشکی رسید نگه کرد هامون جهان را بدید
بیامد بپیش جهان آفرین بمالید بر خاک رخ بر زمین
برآورد کشتی و زورق ز آب شتاب آمدش بود جای شتاب