شاهنامه/اندر ستایش سلطان محمود ۴

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(اندر ستایش سلطان محمود ۴)
'


شب تیره چون روی زنگی سیاه کس آمد ز گستهم نوذر بشاه
که شاه جهان جاودان زنده باد مه ما بازگشتیم پیروز و شاد
بدان نامداران افراسیاب رسیدیم ناگه بهنگام خواب
ازیشان سواری طلایه نبود کی را ز اندیشه مایه نبود
چو بیدار گشتند زیشان سران کشیدیم شمشیر و گرز گران
چو شب روز شد جز قراخان نماند ز مردان ایشان فراوان نماند
همه دشت زیشان سرون و سرست زمین بستر و خاکشان چادر است
بمژده ز رستم هم اندر زمان هیونی بیامد سپیده‌دمان
که ما در بیابان خبر یافتیم بدان آگهی تیز بشتافتیم
شب و روز رستم یکی داشتی چو تنها شدی راه بگذاشتی
بدیشان رسیدیم هنگام روز چو بر زد سر از چرخ گیتی فروز
تهمتن کمان را بزه برنهاد چو نزدیک شد ترگ بر سر نهاد
نخستین که از کلک بگشاد شست قراخان ز پیکان رستم بخست
بتوران زمین شد کنون کنیه‌خواه همانا که آگاهی آمد بشاه
بشادی به لشکر بر آمد خروش سپهدار ترکان همی داشت گوش
هر آنکس که بودند خسروپرست بشادی و رامش گشادند دست
سواری بیامد هم اندر شتاب خروشان به نزدیک افراسیاب
که از لشکر ما قراخان برست رسیدست نزدیک ما مردشست
سپاهی بتوران نهادند روی کزیشان شود ناپدید آب جوی
چنین گفت با رای زن شهریار که پیکار سخت اندر آمد بکار
چو رستم بگیرد سر گاه ما بیکبارگی گم شود راه ما
کنونش گمان آنک ما نشنویم چنین کار در جنگ کیخسرویم
چو آتش بریشان شبیخون کنیم زخون روی کشور چو جیحون کنیم
چو کیخسرو آید ز لشکر دو بهر نبیند مگر بام و دیوار و شهر
سراسر همه لشکر این دید رای همان مرد فرزانه و رهنمای
بنه هرچ بودش هم آنجا بماند چو آتش ازان دشت لشکر براند
همانگه طلایه بیامد ز دشت که گرد سپاه از هوا برگذشت
همه دشت خرگاه و خیمست و بس ازیشان بخیمه درون نیست کس
بدانست خسرو که سالار چین چرا رفت بیگاه زان دشت کین
ز گستهم و رستم خبر یافتست بدان آگهی نیز بشتافتست
نوندی برافگند هم در زمان فرستاد نزدیک رستم دمان
که برگشت زین کینه افراسیاب همانا بجنگ تو دارد شتاب
سپه را بیارای و بیدار باش برو خویشتن زو نگهدار باش
نوند جهاندیده شایسته بود بدان راه بی‌راه بایسته بود
همی رفت چون پیش رستم رسید گو شیردل را میان بسته دید
سپه گرزها بر نهاده بدوش یکایک نهاده بواز گوش
برستم بگفت آنچ پیغام بود که فرجام پیغامش آرام بود
وزین روی کیخسرو کینه‌جوی نشسته برام بی‌گفت و گوی
همی کرد بخشش همه بر سپاه سراپرده و خیمه و تاج و گاه
از ایرانیان کشتگان را بجست کفن کرد وز خون و گلشان بنشست
برسم مهان کشته را دخمه کرد چو برداشت زان خاک و خون نبرد
بنه بر نهاد و سپه بر نشاند دمان از پس شاه ترکان براند
چو نزدیک شهر آمد افراسیاب بران بد که رستم شود سیرخواب
کنون من شبیخون کنم برسرش برآیم گرد از سر لشکرش
بتاریکی اندر طلایه بدید بشهر اندر آواز ایشان شنید
فروماند زان کار رستم شگفت همی راند و اندیشه اندر گرفت
همه کوفته لشکر و ریخته بشیرین روان اندر آویخته
بپیش اندرون رستم تیزچنگ پس پشت شاه و سواران جنگ
کسی را که نزدیک بد پیش خواند وزیشان فراوان سخنها براند
بپرسید کین را چه بینید روی چنین گفت با نامور چاره‌جوی
که در گنگ دژ آن همه گنج شاه چه بایست اکنون همه رنج راه
زمین هشت فرسنگ بالای اوی همانا که چارست پهنای اوی
زن و کودک و گنج و چندان سپاه بزرگی و فرمان و تخت و کلاه
بران باره‌ی دژ نپرد عقاب نبیند کسی آن بلندی بخواب
خورش هست و ایوان و گنج و سپاه ترا رنج بدخواه را تاج و گاه
همان بوم کو را بهشتست نام همه جای شادی و آرام و کام
بهر گوشه‌ای چشمه‌ی آبگیر ببالا و پهنای پرتاب تیر
همی موبد آورد از هند و روم بهشتی بر آورده آباد بوم
همانا کزان باره فرسنگ بیست ببینند آسان که بر دشت کیست
ترازین جهان بهره جنگست و بس بفرجام گیتی نماند بکس
چو بشنید گفتارها شهریار خوش آمدش و ایمن شد از روزگار
بیامد بدلشاد ببهشت گنگ ابا آلت لشکر و ساز جنگ
همی گشت بر گرد آن شارستان بدستی ندید اندرو خارستان
یکی کاخ بودش سر اندر هوا برآورده‌ی شاه فرمان روا
بایوان فرود آمد و بار داد سپه را درم داد و دینار داد
فرستاد بر هر سوی لشکری نگهبان هر لشکری مهتری
پیاده بران باره بر دیده‌بان نگهبان بروز و بشب پاسبان
رد و موبدش بود بر دست راست نویسنده‌ی نامه را پیش خواست
یکی نامه نزدیک فغفور چین نبشتند با سد هزار آفرین
چنین گفت کز گردش روزگار نیامد مرا بهره جز کارزار
بپروردم آن را که بایست کشت کنون شد ازو روزگارم درشت
چو فغفور چین گر بیاید رواست که بر مهر او بر روانم گواست
وگر خود نیاید فرستد سپاه کزین سو خرامد همی کینه خواه
فرستاده از نزد افراسیاب بچین اندر آمد بهنگام خواب
سرافراز فغفور بنواختش یکی خرم ایوان بپرداختش
وزان سو بگنگ اندر افراسیاب نه آرام بودش نه خورد و نه خواب
بدیوار عراده بر پای کرد ببرج اندرون رزم را جای کرد
بفرمود تا سنگهای گران کشیدند بر باره افسونگران
بس کاردانان رومی بخواند سپاهی بدیوار دژ برنشاند
برآورد بیدار دل جاثلیق بران باره عراده و منجنیق
کمانهای چرخ و سپرهای کرگ همه برجها پر ز خفتان و ترگ
گروهی ز آهنگران رنجه کرد ز پولاد بر هر سوی پنجه کرد
ببستند بر نیزه‌های دراز که هر کس که رفتی بر دژ فراز
بدان چنگ تیز اندر آویختی و گرنه ز دژ زود بگریختی
سپه را درم داد و آباد کرد بهر کار با هر کسی داد کرد
همان خود و شمشیر و بر گستوان سپرهای چینی و تیر و کمان
ببخشید بر لشکرش بی‌شمار بویژه کسی کو کند کارزار
چو آسوده شد زین بشادی نشست خود و جنگسازان خسرو پرست
پری چهره هر روز سد چنگ‌زن شدندی بدرگاه شاه انجمن
شب و روز چون مجلس آراستی سرود از لب ترک و می خواستی
همی داد هر روز گنجی بباد بر امروز و فردا نیامدش یاد
دو هفته برین گونه شادان بزیست که داند که فردا دل‌افروز کیست
سیم هفته کیخسرو آمد بگنگ شنید آن غونای و آوای چنگ
بخندید و برگشت گرد حصار بماند اندر آن گردش روزگار
چنین گفت کان کو چنین باره کرد نه از بهر پیکار پتیاره کرد
چو خون سر شاه ایران بریخت بما بر چنین آتش کین ببیخت
شگفت آمدش کانچنان جای دید سپهری دلارام بر پای دید
برستم چنین گفت کای پهلوان سزد گر ببینی بروشن روان
که با ما جهاندار یزدان چه کرد ز خوب و پیروزی اندر نبرد
بدی را کجا نام بد بر بدی بتندی و کژی و نابخردی
گریزان شد از دست ما بر حصار برین سان برآسود از روزگار
بدی کو بد آن جهان را سرست بپیری رسیده کنون بترست
بدین گر ندارم ز یزدان سپاس مبادا که شب زنده باشم سه پاس
کزویست پیروزی و دستگاه هم او آفریننده‌ی هور و ماه
ز یک سوی آن شارستان کوه بود ز پیکار لشکر بی اندوه بود
بروی دگر بودش آب روان که روشن شدی مرد را زو روان
کشیدند بر دشت پرده سرای ز هر سوی دژ پهلوانی بپای
زمین هفت فرسنگ لشکر گرفت ز لشکر زمین دست بر سر گرفت
سراپرده زد رستم از دست راست ز شاه جهاندار لشکر بخواست
بچپ بر فریبرز کاوس بود دل‌افروز با بوق و با کوس بود
برفتند و بردند پرده‌سرای سیم روی گودرز بگزید جای
شب آمد بر آمد ز هر سو خروش تو گفتی جهان را بدرید گوش
زمین را همی دل برآمد ز جای ز بس ناله‌ی بوق و شیپور و نای
چو خورشید برداشت از چرخ زنگ بدرید پیراهن مشک رنگ
نشست از بر اسب شبرنگ شاه بیامد بگردید گرد سپاه
چنین گفت با رستم پیلتن که این نامور مهتر انجمن
چنین دارم امید کافراسیاب نبیند جهان نیز هرگز بخواب
اگر کشته گر زنده آید بدست ببیند سر تیغ یزدان پرست
برآنم که او را ز هر سو سپاه بیاری بیاید بدین رزمگاه
بترسند وز ترس یاری کنند نه از کین و از کامکاری کنند
بکوشیم تا پیش ازان کو سپاه بخواند برو بر بگیریم راه
همه باره‌ی دژ فرود آوریم همه سنگ و خاکش برود آوریم
سپه را کنون روز سختی گذشت همان روز رزم اندر آرام گشت
چو دشمن بدیوار گیرد پناه ز پیکار و کینش نترسد سپاه
شکسته دلست او بدین شارستان کزین پس شود بی گمان خارستان
چو گفتار کاوس یاد آوریم روان را همه سوی داد آوریم
کجا گفت کاین کین با دار و برد بپوشد زمانه بزنگار و گرد
پسر بر پسر بگذرانم بدست چنین تا شود سال بر پنج شست
بسان درختی بود تازه برگ دل از کین شاهان نترسد ز مرگ
پذر بگذرد کین بماند بجای پسر باشد این درد را رهنمای
بزرگان برو آفرین خواندند ورا خسرو پاکدین خواندند
که کین پدر بر تو آید بسر مبادی بجز شاه و پیروزگر
دگر روز چون خور برآمد ز راغ نهاد از بر چرخ زرین چراغ
خروشی برآمد بلند از حصار پر اندیشه شد زان سخن شهریار
همانگه در دژ گشادند باز برهنه شد از روی پوشیده راز
بیامد ز دژ جهن باده سوار خردمند و بادانش و مایه دار
بشد پیش دهلیز پرده سرای همی بود با نامداران بپای
ازان پس بیامد منوشان گرد خرد یافته جهن را پیش برد
خردمند چو پیش خسرو رسید شد از آب دیده رخش ناپدید
بماند اندرو جهن جنگی شگفت کلاه بزرگی ز سر بر گرفت
چو آمد بنزدیک تختش فراز برو آفرین کرد و بردش نماز
چنین گفت کای نامور شهریار همیشه جهان را بشادی گذار
بر و بوم ما بر تو فرخنده باد دل و چشم بدخواه تو کنده باد
همیشه بدی شاد و یزدان پرست بر و بوم ما پیش گسترده دست
خجسته شدن باد و باز آمدن به نیکی همی داستانها زدن
پیامی گزارم ز افراسیاب اگر شاه را زان نگیرد شتاب
چو از جهن گفتار بشنید شاه بفرمود زرین یکی پیشگاه
نهادند زیر خردمند مرد نشست و پیام پدر یاد کرد
چنین گفت با شاه کافراسیاب نشستست پر درد و مژگان پر آب
نخستین درودی رسانم بشاه ازان داغ دل شاه توران سپاه
که یزدان سپاس و بدویم پناه که فرزند دیدم بدین پایگاه
که لشکر کشد شهریاری کند بپیش سواران سواری کند
ز راه پدر شاه تا کیقباد ز مادر سوی تور دارد نژاد
ز شاهان گیتی سرش برترست بچین نام او تخت را افسرست
بابر اندرون تیز پران عقاب نهنگ دلاور بدریای آب
همه پاسبانان تخت ویند دد و دام شادان ببخت ویند
بزرگان که با تاج و با زیورند بروی زمین مر ترا کهترند
شگفتی تر از کار دیو نژند که هرگز نخواهد بما جز گزند
بدان مهربانی و آن راستی چرا شد دل من سوی کاستی
که بردست من پور کاوس شاه سیاوش رد کشته شد بی گناه
جگر خسته‌ام زین سخن پر ز درد نشسته بیکسو ز خواب و ز خورد
نه من کشتم او را که ناپاک دیو ببرد از دلم ترس گیهان خدیو
زمانه ورا بد بهانه مرا بچنگ اندرون بد فسانه مرا
تو اکنون خردمندی و پادشا پذیرنده‌ی مردم پارسا
نگه کن تا چند شهر فراخ پر از باغ و ایوان و میدان و کاخ
شدست اندرین کینه جستن خراب بهانه سیاوش و افراسیاب
همان کارزاری سواران جنگ بتن همچو پیل و بزور نهنگ
که جز کام شیران کفنشان نبود سری تیز نزدیک تنشان نبود
یکی منزل اندر بیابان نماند بکشور جز از دشت ویران نماند
جز از کینه و زخم شمشیر تیز نماند ز ما نام تا رستخیز
نیاید جهان آفرین را پسند بفرجام پیچان شویم از گزند
وگر جنگ جویی همی بیگمان نیاساید از کین دلت یک زمان
نگه کن بدین گردش روزگار جز او را مکن بر دل آموزگار
که ما در حصاریم و هامون تراست سری پر ز کین دل پر از خون تر است
همی گنگ خوانم بهشت منست برآورده‌ی بوم و کشت منست
هم ایدر مرا گنج و ایدر سپاه هم ایدر نگین و هم ایدر کلاه
هم اینجام کشت و هم اینجام خورد هم اینجام مردان روز نبرد
تراگاه گرمی و خوشی گذشت گل و لاله و رنگ و شی گذشت
زمستان و سرما بپیش اندرست که بر نیزه‌ها گردد افسرده دست
بدامن چو ابر اندرافگند چین بر و بوم ما سنگ گردد زمین
ز هر سو که خوانم بیاید سپاه نتابی تو با گردش هور و ماه
ور ایدون گمانی که هر کارزار ترا بردهد اختر روزگار
از اندیشه گردون مگر بگذرد ز رنج تو دیگر کسی برخورد
گر ایدونک گویی که ترکان چین بگیرم زنم آسمان بر زمین
بشمشیر بگذارم این انجمن بدست تو آیم گرفتار من
مپندار کاین نیز نابود نیست نساید کسی کو نفرسود نیست
نبیره‌ی سر خسروان زادشم ز پشت فریدون وز تخم جم
مرا دانش ایزدی هست و فر همان یاورم ایزد دادگر
چو تنگ اندر آید بد روزگار نخواهد دلم پند آموزگار
بفرمان یزدان بهنگام خواب شوم چون ستاره برآفتاب
بدریای کیماک بر بگذرم سپارم ترا لشکر و کشورم
مرا گنگ و دژ باشد آرامگاه نبیند مرا نیز شاه و سپاه
چو آید مرا روز کین خواستن ببین آنزمان لشکر آراستن
بیایم بخواهم ز تو کین خویش بهرجای پیدا کنم دین خویش
و گر کینه از مغز بیرون کنی بمهر اندرین کشور افسون کنی
گشایم در گنج تاج و کمر همان تخت و دینار و جام گهر
که تور فریدون به ایرج نداد تو بردار وز کین مکن هیچ یاد
و گر چین و ماچین بگیری رواست بدان رای ران دل همی کت هواست
خراسان و مکران زمین پیش تست مرا شادکامی کم وبیش تست
براهی که بگذشت کاوس شاه فرستم چندانک باید سپاه
همه لشکرت را توانگر کنم ترا تخت زرین و افسر کنم
همت یار باشم بهر کارزار بهر انجمن خوانمت شهریار
گر از پند من سر بپیچی همی و گر با نیاکین بسیچی همی
چو زین باز گردی بیارای جنگ منم ساخته جنگ را چون پلنگ
چو از جهن پیغام بشنید شاه همی کرد خندان بدوبر نگاه
بپاسخ چنین گفت کای رزمجوی شنیدیم سر تا سر این گفت و گوی
نخست آنک کردی مرا آفرین همان باد بر تخت و تاج و نگین
درودی که دادی ز افراسیاب بگفتی که او کرد مژگان پر آب
شنیدم همین باد بر تاج و تخت مبادم مگر شاد و پیروزبخت
دوم آنک گفتی ز یزدان سپاس که بینم همی پور یزدان شناس
زشاهان گیتی دل افروزتر پسندیده‌تر شاه و پیروزتر
مرا داد یزدان همه هرچ گفت که با این هنرها خرد باد جفت
ترا چند خواهی سخن چرب هست بدل نیستی پاک و یزدان پرست
کسی کو بدانش توانگر بود زگفتار کردار بهتر بود
فریدون فرخ ستاره نگشت نه از خاک تیره همی برگذشت
تو گویی که من بر شوم بر سپهر بشستی برین گونه از شرم چهر
دلت جادوی را چو سرمایه گشت سخن بر زبانت چو پیرایه گشت
زبان پر زگفتار و دل پر دروغ بر مرد دانا نگیرد فروغ
پدر کشته را شاه گیتی مخوان کنون کز سیاوش نماند استخوان
همان مادرم را ز پرده براه کشیدی و گشتی چنین کینه خواه
مرا نوز نازاده از مادرم همی آتش افروختی برسرم
هر آنکس که او بد بدرگاه تو بنفرید بر جان بی راه تو
که هرگز بگیتی کس آن بد نکرد ز شاهان و گردان و مردان مرد
که بر انجمن مر زنی را کشان سپارد بزرگی بمردم کشان
زننده همی تازیانه زند که تا دخترش بچه را بفگند
خردمند پیران بدانجا رسید بدید آنک هرگز ندید و شنید
چنین بود فرمان یزدان که من سرافراز گردم بهر انجمن
گزند و بلای تو از من بگاشت که با من زمانه یکی راز داشت
ازان پس که گشتم ز مادر جدا چنانچون بود بچه‌ی بینوا
بپیش شبانان فرستادیم بپرواز شیران نر دادیم
مرا دایه و پیشکاره شبان نه آرام روز و نه خواب شبان
چنین بود تا روز من برگذشت مرا اندر آورد پیران ز دشت
بپیش تو آورد و کردی نگاه که هستم سزاوار تخت و کلاه
بسان سیاوش سرم را ز تن ببری و تن هم نیابد کفن
زبان مرا پاک یزدان ببست همان خیره ماندم بجای نشست
مرا بی دل و بی خرد یافتی بکردار بد تیز نشتافتی
سیاوش نگه کن که از راستی چه کرد و چه دید از بد و کاستی
ز گیتی بیامد ترا برگزید چنان کز ره نامداران سزید
ز بهر تو پرداخت آیین و گاه بیامد ز گیتی ترا خواند شاه
وفا جست و بگذاشت آن انجمن بدان تا نخوانیش پیمان‌شکن
چو دیدی بر و گردگاه ورا بزرگی و گردی و راه ورا
بجنبیدت آن گوهر بد ز جای بیفگندی آن پاک دلرا ز پای
سر تاجداری چنان ارجمند بریدی بسان سر گوسفند
ز گاه منوچهر تا این زمان نبودی مگر بدتن و بدگمان
ز تور اندر آمد زیان از نخست کجا با پدر دست بد را بشست
پسر بر پسر بگذرد همچنین نه راه بزرگی نه آیین دین
زدی گردن نوذر نامدار پدر شاه وز تخمه‌ی شهریار
برادرت اغریرث نیکخوی کجا نیکنامی بدش آرزوی
بکشتی و تا بوده‌ای بدتنی نه از آدم از تخم آهرمنی
کسی گر بدیهات گیرد شمار فزون آید از گردش روزگار
نهالی بدوزخ فرستاده‌ای نگویی که از مردمان زاده‌ای
دگر آنک گفتی که دیو پلید دل و رای من سوی زشتی کشید
همین گفت ضحاک و هم جمشید چو شدشان دل از نیکویی ناامید
که ما را دل ابلیس بی راه کرد ز هر نیکویی دست کوتاه کرد
نه برگشت ازیشان بد روزگار ز بد گوهر و گفت آموزگار
کسی کو بتابد سر از راستی گزیند همی کژی و کاستی
بجنگ پشن نیز چندان سپاه که پیران بکشت اندر آوردگاه
زمین گل شد از خون گودرزیان نجویی جز از رنج و راه زیان
کنون آمدی با هزاران هزار ز ترکان سوار از در کارزار
بموی لشکر کشیدی بجنگ وزیشان بپیش من آمد پشنگ
فرستادیش تا ببرد سرم ازان پس تو ویران کنی کشورم
جهاندار یزدان مرا یار گشت سر بخت دشمن نگونسار گشت
مرا گویی اکنون که از تخت تو دل‌افروز و شادانم از بخت تو
نگه کن که تا چون بود باورم چو کردارهای تو یاد آورم
ازین پس مرا جز بشمشیر تیز نباشد سخن با تو تا رستخیز
بکوشم بنیروی گنج و سپاه بنیک اختر و گردش هور و ماه
همان پیش یزدان بباشم بپای نخواهم بگیتی جزو رهنمای
مگر گز بدان پاک گردد جهان بداد و دهش من ببندم میان
بداندیش را از میان بر کنم سر بدنشان را بی‌افسر کنم
سخن هرچ گفتم نیا را بگوی که درجنگ چندین بهانه مجوی
یکی تاج دادش زبر جد نگار یکی طوق زرین و دو گوشوار
همانگه بشد جهن پیش پدر بگفت آن سخنها همه دربدر
ز پاسخ برآشفت افراسیاب سواری ز ترکان کجا یافت خواب
ببخشید گنج درم بر سپاه همان ترگ و شمشیر و تخت و کلاه
شب تیره تا برزد از چرخ شید بشد کوه چون پشت پیل سپید
همی لشکر آراست افراسیاب دلش بود پردرد و سر پر شتاب
چو از گنگ برخاست آوای کوس زمین آهنین شد هوا آبنوس
سر موبدان شاه نیکی گمان نشست از بر زین سپیده‌دمان
بیامد بگردید گرد حصار نگه کرد تا چون کند کارزار
برستم بفرمود تا همچو کوه بیارد بیک سود دریا گروه
دگر سوش گستهم نوذر بپای سه دیگر چو گودرز فرخنده رای
بسوی چهارم شه نامدار ابا کوس و پیلان و چندی سوار
سپه را همه هرچ بایست ساز بکرد و بیامد بر دژ فراز
بلشکر بفرمود پس شهریار یکی کنده کردن بگرد حصار
بدان کار هر کس که دانا بدند بجنگ دژ اندر توانا بدند
چه از چین وز روم وز هندوان چه رزم آزموده ز هر سو گوان
همه گرد آن شارستان چون نوند بگشتند و جستند هر گونه بند
دو نیزه ببالا یکی کنده کرد سپه را بگردش پراگنده کرد
بدان تا شب تیره بی ساختن نیارد ترکان یکی تاختن
دو سد ساخت عراده بر هر دری دو سد منجنیق از پس لشکری
دو سد چرخ بر هر دری با کمان ز دیوار دژ چون سر بدگمان
پدید آمدی منجینق از برش چو ژاله همی کوفتی بر سرش
پس منجنیق اندرون رومیان ابا چرخها تنگ بسته میان
دو سد پیل فرمود پس شهریار کشیدن ز هر سو بگرد حصار
یکی کنده‌ای زیر باره درون بکند و نهادند زیرش ستون
بد آن منکری باره مانده بپای بدان نیزه‌ها برگرفته ز جای
پس آلود بر چوب نفط سیاه بدین گونه فرمود بیدار شاه
بیک سو بر از منجنیق و ز تیر رخ سرکشان گشته همچون زریر
به‌زیر اندرون آتش و نفط و چوب ز بر گرزهای گران کوب کوب
بهر چارسو ساخت آن کارزار چنانچون بود ساز جنگ حصار
وزآن جایگه شهریار زمین بیامد بپیش جهان‌آفرین
ز لشکر بشد تا بجای نماز ابا کردگار جهان گفت زار
ابر خاک چون مار پیچان ز کین همی خواند بر کردگار آفرین
همی گفت کام و بلندی ز تست بهر سختیی یارمندی ز تست
اگر داد بینی همی رای من مرگدان ازین جایگه پای من
نگون کن سر جاودانرا ز تخت مرادار شادان‌دل و نیک‌بخت
چو برداشت از پیش یزدان سرش بجوشن بپوشید روشن برش
کمر بر میان بست و برجست زود بجنگ اندر آمد بکردار دود
بفرمود تا سخت بر هر دری بجنگ اندر آید یکی لشکری
بدان چوب و نفط آتش اندر زدند ز برشان همی سنگ بر سر زدند
زبانگ کمانهای چرخ و ز دود شده روی خورشید تابان کبود
ز عراده و منجنیق و ز گرد زمین نیلگون شد هوا لاژورد
خروشیدن پیل و بانگ سران درخشیدن تیغ و گرز گران
تو گفتی برآویخت با شید ماه ز باریدن تیر و گرد سیاه
ز نفط سیه چوبها برفروخت به فرمان یزدان چو هیزم بسوخت
نگون باره گفتی که برداشت پای بکردار کوه اندر آمد ز جای
وزان باره چندی ز ترکان دلیر نگون اندر آمد چو باران بزیر
که آید بدام اندرون ناگهان سر آرد بران شوربختی جهان
بپیروزی از لشکر شهریار برآمد خروشیدن کارزار
سوی رخنه‌ی دژ نهادند روی بیامد دمان رستم کینه‌جوی
خبر شد بنزدیک افراسیاب کجا باره‌ی شارستان شد خراب
پس افراسیاب اندر آمد چو گرد به جهن و بگرسیوز آواز کرد
که با باره‌ی دژ شما را چه کار سپه را ز شمشیر باید حصار
ز بهر بر و بوم و پیوند خویش همان از پی گنج و فرزند خویش
ببندیم دامن یک اندر دگر نمانیم بر دشمنان بوم و بر
سپاهی ز ترکان گروها گروه بدان رخنه رفتند بر سان کوه
بکردار شیران برآویختند خروش از دو رویه برانگیختند
سواران ترکان بکردار بید شده لرزلرزان و دل نااامید
برستم بفرمود پس شهریار پیاده هرآنکس که بد نامدار
که پیش اندر آید بدان رخنه گاه همیدون بی نیزه‌ور کینه‌خواه